تبليغاتX
ايسيل

ايسيل

ادبي ،فرهنگي، سياسي، اجتماعي

::آغازين وبلاگ::

 

درباره

پوريا گل محمدي ( شاعر و خبرنگار).من معتقدم :« اگر نويسنده يا شاعر كوچك ترين چيز را ننويسد، هيچ را ننوشته است». پس براي من ادبيات همه چيز است . سياست ،‌اقتصاد ، اجتماع و ... . تفاوت من با سياستمدار دراين است كه او ادبيات را با سياست مي نويسد ، و من سياست را با ادبيات .

بیایید

موضوع:  ادبي

 

 

بیایید
شماره کنید
زخمهای پشت مرا
به شماره‌ی دوست‌های من می‌رسید

ببخشید
اگر برای دوستی‌ی‌تان جایی نیست!


+ نوشته شده یکشنبه 1387/04/09 ساعت 1:30 توسط پوريا گل محمدي | 

نامت مهربان‌تر باد

موضوع:  ادبي

 

 

حرف در دهن لق ماهی‌ها نیست

به سكوت صخره‌ها  گوش كن !

 


+ نوشته شده شنبه 1387/03/25 ساعت 11:20 توسط پوريا گل محمدي | 

مهربانِ اين روزها سنگي با شعرهايم

موضوع:  ادبي

 

 

سنگ هم كه باشی

از تو كوهی می‌سازم

تا صدایم را تكرار كنم

 


+ نوشته شده شنبه 1387/03/18 ساعت 0:41 توسط پوريا گل محمدي | 

شعر

موضوع:  ادبي

 


وقتی چوب آفریده شدی
سرنوشتی جز سوختن نداری

بیهوده گل آورده‌ای شاخه‌ی كوچك!
هیچ میوه‌ای تو را نجات نمی‌دهد


+ نوشته شده جمعه 1387/03/03 ساعت 13:26 توسط پوريا گل محمدي | 

این رستمی‌ی 24 ساله كه ناكام مُرد؛

موضوع:  اجتماعي

 

 

مُرد؛
شاید، برای اینكه نسبتی با رئیس بهزیستی تهران نداشت!


حال چند روزی هست كه "
محمد رستمی" مُرده است و در بهشت زهرا(س) دفن شده. او تنها 24 سال سن داشت. دیگر هیچ نیازی نیست كه به هر كس و نا‌كس در بهزیستی التماس كندكه به من  كمك كنید تا چشم‌هایم را مداوا كنم. و من امروز كاری نمی‌توانم بكنم جز این كه آنچه را شاهد بودم بنویسم ؛نه برای اینكه در بهزیستی كسی آن را پیگری كند یا اینكه از آقای دكتر " محمد طباطبایی‌نیا " كه حالا شده‌ا‌ند رئیس كل بازرسی بهزیستی تهران‌ بپرسد پاسخ نامه شماره‌ی 826در تاریخ 28/6/86 چه شد.‌

 

این پسر فقیر كه مُرد ، تنها نام خانوادگی‌اش "رستمی" بود و پسر یا فامیل آقای "رستمی" رئیس بهزیستی تهران نبود! او در حالی مرد كه پس از ترك اعتیاد بهزیسی شهرری و تهران حاضر نشدند برای جراحی چشمش 500 هزار تومان به او كمك كنند.

او در حالی مُرد كه بیشتر افرادی كه آن روز در حمایت از او كوتاهی كردند،امروز در بهزیستی تهران پست و مقامی حساس‌تر و بالاتر گرفته‌اند.

او در حالی مرد كه اگر آن روز آن خانم‌ها و آقایان حاضر می‌شدند برای جراحی چشمش به او كمك كنند تا بتواند كار كند، شاید جوان‌مرگ نمی‌شد!


ادامه مطلب

+ نوشته شده سه شنبه 1387/02/24 ساعت 11:17 توسط پوريا گل محمدي | 

دو شعر كه دومي براي مادر زهرا

موضوع:  ادبي

 


(شعر1)

 

باد

 برگ‌ها را یكی یكی به خاك می‌كشد

چه كند
     درختی كه پایش را به زمین بسته‌اند!؟



(شعر2)
                                                                   برای مادر زهرا

سجاده‌ای برایت می‌خَرم 
تا تمام نمازها
              زیر پای تو باشم

 

 


+ نوشته شده جمعه 1387/02/06 ساعت 16:51 توسط پوريا گل محمدي | 

نامه شماره‌ي (10)

موضوع: 

 

                                                  اين شعرنخست در سايت والس منتشر شد

 

 

 


حتا کرم های شب تاب خوابیده بودند
اما تو
داشتی دست و پای گل هایی را که در باد شکسته بودند می بستی

 شب عجیبی بود
بادها سگ پرسه می زدند
و من هیچ وقت نفهمیدم
که چگونه از درهای بسته گذشتی

گفتم :
« می بینی مهربان
حالا که عشق‌مان بالا گرفته
خواب‌ها هم بیدار شده اند »
 
 نگاه من تا پشت دیوار دلت رسیده بود
تو مثل شاخه های انگور
چشم هایت را از من دور کردی
 گفتم:
«من هیچ وقت نگفته‌ام که مسیح می‌شوم»
 گفتی :
«اما، تو در سرزمینی مقدس متولد شده‌ای»
 
به تو نزدیک شده بودم
سایه‌ام از بدنت بالا رفت
تنها سایه‌ام
گفتی:« دستی که به شب می‌‌رسد
          اگر چراغ نداشته باشد
          سایه هم دنبالش نمی‌رود»
به پشت سرم نگاه کردم
من سایه نداشتم
تو رفته بودی
ومن
هیچ وقت نفهمیدم که چگونه از درهای بسته گذشتی

 


+ نوشته شده چهارشنبه 1387/01/21 ساعت 17:49 توسط پوريا گل محمدي |