هرچه چاه میکنم
نه یوسف پیدا میکنم
نه علی میآید
هرچه کوه میکشم
نه محمد به حرا میرود
نه موسی به طور
هیچکس نام پیامبر شادی را نمیدانست
می نویسم صلیب
عیسی را کشان کشان میآورند
هرچه چاه میکنم
نه یوسف پیدا میکنم
نه علی میآید
هرچه کوه میکشم
نه محمد به حرا میرود
نه موسی به طور
هیچکس نام پیامبر شادی را نمیدانست
می نویسم صلیب
عیسی را کشان کشان میآورند

كسرا: دایی پوریااااااااااااااااااااااااااا. فرزین من رو زد.
فرزین: آدم فروش من كی تو رو زدم. شوخی هم سرت نمیشه!
كسرا: حالا كه شوخی كردی، پس دست رو بنداز!
دايي پوريا: بابا بياييد اين بچههاتون رو جمع كنيد، آخه من درس دارم!
بالاخره كارشناسی ارشد قبول شدم. من حالا دانشجوی كارشناسی ارشد مردم شناسی هستم.
سه دلیل قبولی:
1- استادی و تشویق دكتر پروین سلاجقه(نویسنده، منتقد و مدرس دانشگاه) كه حق زیادی به گردن من داره. به خصوص در عرصه شعر. سپاس دكتر
2- حمایت و تشویق دكتر زهرا حیاتی(محقق و مدرس دانشگاه). راهنمایی و حمایتش تاثیر مثبتی روی من داشت. سپاس دكتر
3- پیشنهاد و تشویق خانم گلی بیگناه(مدیر مدرسه و كوهنورد): وقتی برای فعالیت اجتماعی در محله همكار شدیم، پیشنهاد كرد و به شكلی تاكید زیادی داشت كه برای ادامه تحصیل برم دانشگاه.
او انسانی فعال است و حق زیادی به گردن دانش آموزهای محله ما دارد. سپاس
اما یه حامی دیگه هم داشتم.
1- حسن فرهنگی(نویسنده). برخلاف برخی دوستان كه موقع پیش آمدن مشكل شغلی، كاری جز تاسف خوردن و نصیحتهای بی معنا بلد نیستند، با تمام توان برای آنكه به تو كمك كند قدم بر میدارد.
هزینه این ترم دانشگاه رو از كارهایی كه حسن برام جور كرده بود پرداختم. البته جواد اهری (شاعر) هم در این زمینه از اون دسته آدم هایی است كه به جای حرف زدن كمكت میكنه. سپاس
الان بقيه دوستاني كه در اين اتفاق خوب زندگي من نقش داشتند ياد نميآد، اما سپاس رو فراموش نميكنم.
تقدیم به آنها كه نبودشنان هم بودن است.
برای جنگ همیشه وقت هست
بیا كمی صلح كنیم
من نامهای برایت مینویسم
تو هم بوسهای برای من بفرست
وقتی سكوت میكنی
جادهها از حركت میایستند
وقتی چشمهایت را میبندی
آفتابگردانها خورشید را گم میكنند
برای من كه سالهاست در خانهام زندانیام
تو دری به سمت خیابانی
دستهایت را باز كن
سنجابها
خانهشان را در قلب درختان بزرگ میسازند
جوانمرگیهای اين روزها به اضافه راهبهای كه نمیخندد چيزي جز اين شعر نمیشود.
پس از تو
هیچ چیز به اندازهی ترانهای غمگین خوشحالم نمیكند
همه زمین را سرخ نمیكند
اما شرم شهادت تو
كمر این قبیله را خواهد شكست!
شب شهادت لبخندت
آغاز پایانِ بی بیرقی جهان است
افسوس كه دست عباس در همان كربلای عراق دفن شد
این گناه تو نیست
این گناه من نیست
این گناه هیچ كس نیست
این گناه كیست؟
دستی كه از بدن خودش دفاع نمیكند
پایی كه برای سرزمینش قدم بر نمیدارد
ذهنی كه از اندیشهاش دفاع نمی كند
انسان در ایران اكنون چگونه انسان است!؟
ما كرم هایی هستیم
با جثهای بزرگ
كه هیچ پرندهای از دیدنش خوشحال نمیشود
كی میرسد
آن روزهای خوب؟
آن روزهای خوبتر؟
روزی كه بی غم فردا بخوابیم
روزی كه بی غم دیروز بیدار شویم
كی میرسد
روزهای بدون غم ؟
غم دین
غم دنیا
غم آخرت
غم گناه نكرده
غم زیر پا لگد شدن یك مورچه
غم كودكان گرسنهی آفریفا
غم كلاهكهای اتمی آمریكا و روسیه
غم شرم آور شهادت تو در خیابان آزادی
بدون آنكه دلیل قتل خودت را بدانی
از همهی غمها غم انگیزتر است
با كشیدن پرده
نمی شود جلوی طلوع خورشید را گرفت
با شلیك گلوله
نمیتوان عشق را از سینه بیرون كرد
نمیتوان به دل دستور داد
دوست نداشته باش
در شهر
اگر چه انسانها از هم دورترند
اما خانهها به هم نزدیكترند
باید به احترام دیوار مشترك بینمان
با صدای بلند سر فرزندانمان فریاد نزنیم
باید به دیدن هم در روز عادت كنیم
باید به قانون دوست داشتن احترام گذاشت
خدا پروردگار مردم عاشق است
خدا آنكه را برای مردم كشته میشود
بیشتر از آنكه به یاد خدا میمیرد
دوست دارد
كاش آنها كه ما می كشند، میدانستند
«میتوان به سرنیزه تكیه كرد
اما نمیتوان روی آن نشست»