تبليغاتX
ايسيل

ايسيل


براي جنگ با زمستان
دودكش ها
تمام فصل ها را ايستاده بودند

 

هيچ كس هيزمي نياورد !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/31ساعت 11:56  توسط پوريا گل‌محمدي  | 

 

پیدایت که کردند
گلوله ای در کمرت بود
و خطي از خون روي پيشاني ات

 


( زنی نیمه برهنه
یک چشم ترس و
یک چشم شهوت
در سایه مردی که هنوز گونه هایش از رُژلب سرخ است )

- گلوله ای که در آسمان شیهه می کشید

خبر مرگش را به ما داد

( مردی که بوسه برلبش خشک شده بود
هنوز عرق دست هايش بر بازوان سپید زن برق مي زند )

- حقیقت را سایه ای که گیسوی بلندی داشت با خودش برد
گویی سایه از شب آمده بود
که به این آسانی به شب بازگشت

( سربازان  بیشتر از آنکه به جنازه نگاه کنند
درحسرت سینه های زنی که زیر نور ماه و لباس خواب  شهوتی تر شده 
مدام درخودشان می پیچند )

- كشته ي گيسو بلنده شده

تا اين باشه ديگه با دل زن ها بازي نكنه

 

( سرهنگ دستي به زير سبيلش مي كشد
نگاه مي كند به ساعتش )

- خدا مي داند كه چكار كرده !

صداي سكه هايي كه رهگذران بر جنازه ات مي اندازند
بلندتر از صداي جهالت مرداني ست كه مي خواهند

گناه لبهاشان را با سبيل هاي بلند  پنهان كنند

 

لبان سردت را می بوسم
و منتظر بازگشتت مي مانم

 

بدرود مرد من!

بدرود!



+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/19ساعت 13:19  توسط پوريا گل‌محمدي  | 


شاعری پنهان در خودش

به نظر می آید این یک واقعیت است که شعر درخون ایرانیان جریان دارد ؛ اگر چه گاهی این جریان کُند شده و یا به تکرار رسیده و یا از رقیبان خود عقب مانده ، اما همیشه نزد اهل ادب از جایگاه بالایی برخوردار است.

 

                                


کم نیستند نویسندگان توانا در عرصه رمان و داستان و نقاشی و غیره که در کنار هنر خود به شعر پرداخته اند.از جمله این افراد می توان  به " عمر خیام" و "سهراب سپهری" اشاره کرد. که خیام ریاضی دان و سپهری نقاش بود. شعر این افراد به شکلی جدا و حرفه ای  یا نیمه حرفه ای از هنری که دارند خلق و در اختیار مخاطب قرار می گیرد. آثار شعری اینها واضح و به خوبی نشان دهند تاثیر و علاقه آنها نسبت به شعر است.  اما گروه دیگری نیز وجود دارند که در هنری که به صورت حرفه ای کار نکرده به شکلی درونی آثاری  را خلق می کنند که مورد توجه قرار می گیرد.براي مثال، گفتن شعر به وسيله يك داستان نويس. این افراد به هیچ عنوان هدفشان گفتن شعر نیست،بلکه این شعر به شکلی ناخواسته و درونی در اثری که خلق می کنند دیده می شود و خبر از تاثیر شعر و ارزش آشنایی باشعر برای هنرمندان دیگر رشته ها دارد. آثارگروه دوم همان طور که گفته شد ناخواسته و با تاثیر از آنچه خوانده اند و  تاثیر از هنرمندان دیگر و نفوذ آن در قلب و اندیشه شان در اثری که پدید می آورند به چشم می آید.اینها اثری را در اثری دیگر خلق می کنند که بعد  نمایان و ارزش آن معلوم می شود. در این زمینه شاید اثر خلق شده در شمار آثار برتر و درجه یک قرارنگیرد،اما از بسیاری آثار که نویسندگان و سرایندگان آن مدعی هستند،برتر است.ارزش این آثار به این جهت است که یکی از دلایل موفقیت این افراد در عرصه هنری خود در سطح جامعه و جهانی را نمایان می کند. باید گفت اینگونه نکات همان رازهای  هستند که موفقیت نویسنده را شامل می شود و اثر او را ماندگار می کند. نباید فراموش کرد که ؛ توجه به شعر و همراه شدن آن با دیگر هنرها که گاهی برای تکمیل کردن آن به کار می رود در متون کهن ايراني به خوبی محسوس و قابل مشاهده است.براي مثال مي توان آثار ايران باستان « اوستا» كتاب مقدس زرتشتيان و «يادگار زريران» كهن ترين نمايشنامه ايراني اشاره كرد كه تركيبي از نثر و شعر است. در ادبيات كلاسيك نيز آثار مختلفي داريم كه مي توان به «كليله و دمنه» يا «گلستان» اشاره كرد. این نگاه در ادبیات و هنر معاصر نیز همچنان ادامه دارد و می توان در این زمینه به داستان معاصر اشاره کرد که سطرهای شاعرانه در آنها افزایش یافته و به زیبایی اثر افزوده است. براي مثال مي توان به داستان بلند « صداهاي سوخته » اثر "سعيد عباسپور"( نشر قصه ،1383) اشاره كرد كه سطرهاي شاعرانه در آن موج مي زند. براي مثال : « ذهنت را به آن آويزان كني»،« صدايتان را گم كرده ايد؟»،« از صدام مي ترسم »،«مي خواستند صدام را بسوزانند»،« هركس در انديشه ي صدايي به سكوت نشسته بود».

ارزش این آثار به این جهت است که یکی از دلایل موفقیت این افراد در عرصه هنری خود در سطح جامعه و جهانی را نمایان می کند. باید گفت اینگونه نکات همان رازهای  هستند که موفقیت نویسنده را شامل می شود و اثر او را ماندگار می کند.

 اما در مورد جایگاه شعر در میان نویسندگان و حضور آن در درون آنها و تاثیر بر اندیشه هایشان باید به "محمود دولت آبادی " نویسنده شناخته شده ای اشاره کرد که در عرصه رمان، نمایشنامه نویسی و فیلم نامه نویسی از توانایی خوبی برخوردار است. به نظر می آید دولت آبادی بدون آنکه قصدی داشته باشد و ادعایی نماید، به طور ذاتی در عرصه شعر نیز از بسیاری شاعران مدعی،شاعرتر است. علاقه مندان و دوست داران داستان،بدون شک با «اسرار گنج دره جنی» اثر "ابراهیم گلستان" آشنا هستند. این اثر در آغاز به گونه ای  شعر نزدیک است و از وزنی شعری بهره می برد. اما آنچه درمورد بخش شعر گونه اثر ابراهیم گلستان به چشم می آید، این است که این بخش بیشتر به خاطر وزن به شعر نزدیک است و باید گفت به نظم نزدیک تر است تا شعر. اما در مورد دولت آبادی باید گفت او ناخواسته یا خواسته تحت تاثیر شعر و  شاید، تاکید می کنم ،شاید شعر بلند فروغ فرخزاد ( ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد) در سخنرانی با عنوان « در آستانه فصلی سرد»(سطری از شعرنام برده شده فروغ )  نثری شاعرانه و یا شعری منثور می سراید و این شعر با سطرهای شاعرانه دیگر در سخنرانی کامل تر می شود. دولت آبادی معتقداست:«هر نویسنده ایرانی در خود یک شاعر دارد و اگر چنین نباشد یک جای کار او دچار مشکل است». وی در مورد این شعر وتاثیر پذيري اش از  فروغ معتقد است : «نمی توان گفت من تحت تاثیر فروغ بوده ام ، بلکه تحت تاثیر زمان خود بوده ام ،درست مثل فروغ . یعنی مسئله ای مشترک که از دو زبان بیان می شود». تاثیر دولت آبادی از ادبیات شعری آنجا بیشتر نمایان می شود که بدانیم بسیاری از شخصیت های رمان های او همانند شخصیت های شاهنامه از تفکر و رفتاری مشترک سود می برند . براي مثال مقايسه كنيد : جنگ "عباس" با "شتر " ، چاهي كه عباس در آن مي افتد،سپيدي شدن تمام موهاي عباس،سخت جان بودن شخصيت ها كه شكست ناپذير مي نمايند در رمان « جاي خالي سلوچ»( نشر فرهنگ معاصر،1382،چاپ نهم) با: ، جنگ رستم با ديو ، چاه شغاد كه رستم در آن مي افتد، "زال "با موهايي تمام سفيد و شخصيت هاي سخت جان كه شكست ناپذير مي نمايد.

 البته اینها به معنی این نیست که دولت آبادی می خواهد به عمد شخصیت های شاهنامه ای خلق کند؛بلکه،به این دلیل است که او نیز توانسته با مردم و فرهنگ و زندگی آنها به خوبی ارتباط برقرار کند و آنها را همان طور که هستند به تصویر بکشد. او نه تنها مردم دوره خود را می شناسد،بلکه با خواندن آثاری مانند «شاهنامه» به ریشه های این مردم نیز دست پیدا می کند و این باعث می شود که جوهر شعری و تفكر شاهنامه اي نيز گاهی در نثرهایش خود نمایی کند.مقایسه نمونه  شعری که در نثر دولت آبادی دیده شده است با شعر فروغ از چند جهت قابل توجه است که یکی از آنها، همانطور که گفته شد ، می تواند نشان از ارزش آشنایی با شعر و تفكر شاعرانه برای نگارش آثار بهتر در هنرهای دیگر باشد؛به خصوص،در سرزمینی که شعر در خون مردمش جریان دارد.

 

***

مقایسه نمونه  شعری که در نثر دولت آبادی دیده شده است با شعر فروغ از چند جهت قابل توجه است که یکی از آنها، همانطور که گفته شد ، می تواند نشان از ارزش آشنایی با شعر و تفكر شاعرانه برای نگارش آثار بهتر در هنرهای دیگر باشد؛به خصوص،در سرزمینی که شعر در خون مردمش جریان دارد. 

دولت آبادی  درسخنرانی خود (سمپوزیوم« ادبیات در گذار به هزاره سوم» مارس 1992، مونیخ ) سطرهای آغازین کلام خود را همانند سطرهای نخستین شعر« ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد» چنین آغاز می کند. «اکنون من از کرانه های کویر نمک می آیم / درست از لبه پرتگاه زمین». هنر شاعر درونی دولت آبادی از همان سطرهای نخستین با تشبیه «کویر» به «پرتگاه» به خوبی نمایان می شود. کویر نشان مرگ و زندگی است؛کویر سرزمینی خشک و بی آب است که در صورت کوچک ترین خطا مرگ انسان را رقم می زند، درست مانند پرتگاهی که با نخستین اشتباه به سقوطی بی بازگشت می رسد.  درسطرهای نخست سخن از مردی  است که خود را منسوب به کویر می کند تا اعلام کند که مخاطب با انسانی دنیا دیده روبه رو است که از سرزمینی می آید که فاصله بین مرگ و زندگی یک اشتباه است؛ انسانی که توانسته در چنین دنیایی زنده بماند و موفق شود،بدون شک پر است از تجربیات مفید. اما ، کویر در این اثر تنها کویر نیست،که یک دنیا و یک سرزمین است که در ذهن شاعر یا نویسنده از میهن و زادگاه او آغاز می شود. کویر، نسبت به دیگر نقاط سرسبز زمین که سرزمینی خشک است، همان پرتگاهی محسوب می شود که در صورت غفلت، انسان را از بلندی به پستی و از دنیایی به دنیایی دیگر می کشد. لبه پرتگاه زمین،اگر چه به زندگی دنیایی انسان اشاره می کند، اما  نباید فراموش کرد که سقوط در مرحله نخست سقوطی ظاهری و جسم انسان را تهددید می کند،اما این سقوط چند وجهی است.پس اکنون ما با مردی توانا و سر سخت در زندگی روبرو هستیم.

 اما فروغ کیست و چگونه آغاز می شود؟« واین منم / زنی تنها / در آستانه فصلی سرد / در ابتدای درک هستی آلوده زمین » و این بار سخن از «زنی» است ، تنها  که بر خلاف آن مرد با سرمایی  که یک روز هر کسی با آن رو به رو خواهد شد رو به رو شده است و زمین برای او نیز تصویری منفی دارد و شاید او نیز پرتگاهی را در زمین می بیند که مردی بعد ها به آن اشاره می کند. فروغ برای درک « فصل سرد» سال ها زیسته است و این زیستن در شعر« آن روز ها » به تصویر کشیده می شود، درست مثل آن مرد درکویر. فروغ در « آستانه» فصلی سرد است و آن مرد بر «لبه» پرتگاه زمین. فروغ از سرما و برف و باران می گوید و مرد از کویر که بیشتر با گرما و خشکی می شناسیم . اما این هردو در زندگی انسان دیده می شود و در سرزمین ایران نیز قابل مشاهده است.نگاه به زندگی و دنیا از دو سوی متفاوت، اما شبیه هم. گرما و سرما هر دو،هم بخشنده هستند و هم گيرنده.از طرفی می توان گفت،دولت آبادی آغاز سخن خود را با پاسخ به سطری از همین شعر بلند«ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» یا یک سئوال که در ذهن جامعه و انسان دیده می شود، که می گوید« من از کجا آمده ام؟» آغاز کرده است. اگرچه دولت آبادي در پاسخ خود مي گويد كه از كوير آمده ام ،‌اما كوير از وسعتي نامحدود و ناشناخته و مرموز در ذهن برخوردار است و پاسخي كلي محسوب مي شود و شايد همان پاسخ مردم ديگر است كه در جواب مي گويند،«از آن دنيا» آمده ام. آن دنيا نيز وسعتي نامحدود و ناشناخته و مرموز در ذهن دارد كه شناخت چنداني از آن وجود ندارد.

در ادامه فروغ سخن از ناتوانی و دستهایش می گوید که نماد قدرت و توانایی انسان به شمار می رود:« و یاس ساده و غمناک آسمان / و ناتوانی این دستهای سیمانی». دولت آبادی نیز  ناتوانی و سر در گمی خود در برابر جهان،در عصایی که در دست قرار می گیرد و چشمها و مغزش که  دنیا در آن نمی گنجد به تصویر می کشد:«عصای تردید به دست دارم / چشمهایم چیزها را خوب تشخیص نمی دهند/ و دنیا در مغزم نمی گنجد».

دو انسان که با گذر از سختی های زندگی اکنون  پس از سال ها تجربه به ناتوانی خود در برابر دنیا لب به سخن گشوده اند. البته سخن ها تنها بر اثر مطالعه و شنیدن نیست،بلکه سخن آنها از ورای تجربه و نگاهی عمیق شنیده می شود. مردی که پس از سال ها با تردید حرکت می کند و به این نتیجه رسیده است که دنیا بزرگ تر از چشم های اوست که تنها می توان با آنها ظاهر را دید. هنوز دنیا برای او سراسر راز و شگفتی است . دولت آبادی حتی اگر شکست در مقابل دنیا را پذیرفته باشد بنا به خصوصیت خراسانی و مردان خراسان هرگز با ناله و زاری به این شکست اعتراف نمی کند و خود را یک شکست خورده  نمی داند و با تمام وجود تا آخرین سطر امید خود را از دست نمی دهد.این نکته ای است که می توان در شخصیت های داستانی او نیز مشاهد کرد. چیزی که در شخصیت های شاهنامه نیز به چشم می خورد. اما فروغ نیز مانند دولت آبادی وجود فصل سرد و ناتوانی انسان را پذیرفته است ، اما برخلاف دولت آبادی قصد مقاومت چندانی ندارد. پس تنها انسان را به پذیرش و ایمان داشتن به این فصل دعوت می کند تا توانایی او تنها در پذیرش شکست بیشتر شود. نکته ای که باید به آن توجه شود،این است که وقتی فروغ می گوید در آستانه فصلی سرد قرار دارد به این معنا نیست که در ابتدای راه است،بلکه خبر از طی شدن یک دوره و آغار دوره ای جدید می دهد. نکته دیگر حضور « دست » در این سطرهاست که دست برای انسان نماد قدرت و توانایی است . آنچه اینجا دیده می شود ضعف این نماد و بسته بودن آن دستها به وسیله گذر روزگار و زمان است.     

 زن گذر زمان را شاهد بوده است و آن را در فصل ها و نواختن ساعت می سراید :« زمان گذشت / زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت/ چهار بار نواخت». مرد بااشاره به عقب ماندن نیمکره خود در درک معنا، گذر زمان به مخاطب را یاد آور می شود و برای  تاکید به این گذر به جای تکرار نواختن ساعت،معنا را تکرار می کند.« در نیمکره ما تاریخ نو معنا نشده است / و معنا نمی شود». شاید تاکید بر معنا نشدن،خبر از ناامیدی و دور بینی مرد می دهد که زن آن را در یاس آسمان به تصویر کشید ،که نماد بزرگی و وسعت بود. و یا در سطرهای دیگر از همین شعر ناامیدی خود را این گونه به تصویر می کشد« من سردم است/ من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد».  

 فروغ در سطری  دیگر دوباره  خبر از گذر زمان می دهد و بر آن تاکید می کند. او از لحظه های از دست رفته خود دلگیر است و در تکرار نواختن ساعت آن را صدا می کند.« زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت» . مرد نیز گذرزمان را در گذر تاریخ می بیند. تاریخی که همیشه با صدای ساعت همنشین است و صدای ساعت خبر از گذر زمان و عمر و تاریخ می دهد. « پس تاریخ از کنار شانه هایمان می گذرد / تا بگذرد ». تکرار «گذر» همان عبور مکرر عقربه های ساعت و نواختن آن است؛یعنی، این بار فعل گذشتن است که با تکرار نقش نواختن ساعت را بازی می کند.فروغ در ادامه و در سطرهای مختلف به سرگردانی و اینکه روزی دوباره به هم خواهیم رسید اشاره می کند. دولت آبادی به گونه ای دیگر این  سرگردانی انسان را به تصویرمی کشد.« و دور بزند / و بازگردد / و ما همچنان در سکون و نخوت باستانی خود / - زیر سقفی از دود و سرب آسیب - / مبهوت و گنگ ایستاده باشیم».موسیقی واج «س» نیز بر واژهای دارای این واج تاکید می کند.و«بازگردد» همان گذر و نواختن ساعت را تکرار می کند. مبهوت و گنگ ادامه سردرگمی شاعری است که دنیا در مغز او نمی گنجد و چشم هایش چیزها را خوب نمی بیند. در این اتفاق فروغ سردش است و گرم نمی شود و  دولت آبادی مبهوت گنگ می ماند.اما چه کار می توان کرد ؟   

 دولت آبادی در بخشی دیگر از سخن (شعر)خود با درخواست بخشش، سخن از معنای زیستن می گوید و می نویسد:

« مرا ببخشید / من در پی یافتن معنای رنج زیستن ام» .اما فروغ این اندیشه مشترک و درخواست بخشش از مخاطب را در شعری با عنوان « بر او ببخشید» اینگونه بیان می کند:«بر او بخشایید/ بر او که گاهگاه/ پیوند دردناک وجودش را / با آب راکد/ و حفره های خالی از یاد می برد / و ابلهانه می پندارد / که حق زیستن دارد». سخن از بخشش و زیستن دو نکته است که هردو به آن رسیده اند و این رسیدن نیاز به ایمان دارد.

دولت آبادی حتی اگر شکست در مقابل دنیا را پذیرفته باشد بنا به خصوصیت خراسانی و مردان خراسان هرگز با ناله و زاری به این شکست اعتراف نمی کند و خود را یک شکست خورده  نمی داند و با تمام وجود تا آخرین سطر امید خود را از دست نمی دهد.این نکته ای است که می توان در شخصیت های داستانی او نیز مشاهد کرد. چیزی که در شخصیت های شاهنامه نیز به چشم می خورد.

فروغ در پایان شعر با مردم زمان و آیندگان،از حقیقت و ایمان صحبت می کند و انسان را همانند ابتدای شعر به باور ایمان دعوت می کند:«ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد....» . دولت آبادی نیز در پایان سخنرانی و یا شعر خود با آیندگان سخن می گوید و در کلام خود از " شاملو" یاد مي كند.شامول در مورد خود مي گويد:« سنگ مي كشم بر دوش،/ سنگِ الفاظ/ سنگ قوافي را ... » ( قطع نامه ،تاشكوفه ي سرخ يك پراهن،انتشارات نگاه،چاپ پنجم 1383). و دولت آبادي هم صدا با او ضمن اشاره به سخن از عشق و انسان و درک و باور می گوید:« با این همه  تلخی و سرما / بگذار از زبان مردی که قناعت وار تکیده بود / و نفرینش آن بود/ که به روزان و شبان کلمات را از گرده ابتذال بالا بکشاند/ با آیندگان بگویم / ما عشق را باور داشته ایم / انسان را / و قناعت را هم».حضور واژهایی مانند  سرما، زیستن ، بخشیدن، زمین، دست ، مردم و من  که کار کردی مشابه کارکرد هایشان در شعر فروغ دارند،نشان تاثیر دولت آبادی از این شعر فروغ یا داشتن نگاهی مشترک را خبر می دهد. البته هنر شاعرانه دولت آبادی در شعر و بیان درد های مشترک در سطرهای دیگر از این شعر هم دیده می شود. نباید فراموش کرد که دولت آبادی قصد نداشته شعر بسراید و یا در این زمینه مدعی شود،بلکه تاثیر این نویسنده بزرگ از شعر و رسیدن به نتیجه ای مشترک با دیگر شاعران و نویسندگان در اندیشه و بیان این مطلب از زبان او که«هر نویسنده ایرانی در خود یک شاعر دارد و اگر چنین نباشد یک جای کار او دچار مشکل است» بسیار مهم و قابل توجه است. 

 

این سطرهای شاعرانه را بدون کم یا زیاد شدن و تنها با جابه جایی چند سطر در میانه اثر می خوانیم. باز هم تاکید می کنم ، نباید فراموش کرد که نویسنده به هیچ عنوان با هدف شعر این سطر ها را ننوشته یا نسروده است؛پس واژه های اضافه موجود در بعضی سطرها را نباید ضعف شاعرانه به حساب و به مقایسه علمي آن با شعر شاعران دیگر پرداخت. يررسي شعر دولت آبادي و فروغ از طرف من نيز تنها بررسي يك نگاه از دو زاويه بود و نه مقايسه توانايي شعري فروغ و دولت آبادي. پس نباید دولت آبادي را  در این سطرها با فروغ  و یا با هرکس دیگر مقایسه کرد. بلکه بیشتر از آنکه به سطرهای ضعیف یا اضافه دقت کنیم و يا قصد مقايسه آن با شاعران ديگر داشته باشيم ،بهتر است به سطرهای قابل توجه و شاعرانه نگاه کنیم. نویسنده ای  که می توان گفت اثر حاضرش از بسیاری شعرهای منتشر شده در رسانه ها برتر و پر معناتر است. باید به این نکته توجه کرد که نویسندگان بزرگ ایرانی هم هنوز در کلامشان رگه های شعر فوران می کند و هنوز می توان گفت شعر در نزد ایرانیان از ارزش و احترام بالایی برخوردار است و آنجا که کلام از گفتن باز می ماند شعر به سخن می آید و با اعجاز خود سخن می گوید.


 

 

 

من از کرانه های کویر نمک می آیم

 درست از لبه پرتگاه زمین

 

عصای تردید به دست دارم  

و دنیا در مغزم نمی گنجد

 

درنیمکره ما تاریخ نو معنا نشده است

و معنا نمی شود

پس تاریخ از کنار شانه هایمان می گذرد

تا بگذرد

و دور بزند

وبازگردد

و ما همچنان در سکون ونخوت باستانی خود

- زیر سقفی از دود و سرب آسیب –

مبهوت و گنگ ایستاده باشیم

 

 

مردمی که نه احزاب خود را دارند

نه تریبون های خود را

نه سخنگویان منافع خود را

ونویسنده چه کند اگر میراثی از مدارا نبرده باشد

 

به جرم نوشتن و اندیشیدن

در جای متهم به نیمکت نشانده شدند

در ازدحام گیج خیابان ها

 و در منظر داورانی خاموش سر به نیست شدند

 

 

 مردگان نمی تواند شعر بسرایند

 

 

مرا ببخشید

من در پی یافتن معنای رنج زیستن ام

 

نمی دانم

کره زمین روی شاخ گاو دارد گرده به گرده می شود

صدای خرد شدن استخوانهای تعادل

 

ودراین میان

 نویسنده شاهدی است تنها

 که سالیان اندوه خود را به تردید دوره می کند

اوکه ادبیات را صمیمی ترین طریق تفاهم

 و نقطه عزیمت نزدیکی ملت ها می انگاشته است

 

 

می دانم

سیاست سویی می رود و حقیقت سویی دیگر

 

به راستی که جهان را این گونه سرد و خوفناک داشتن

مایه هیچ فخر نتواند بود

 

 با این همه  تلخی و سرما

 بگذار از زبان مردی که قناعت وار تکیده بود

 ونفرینش آن بود

 که به روزان و شبان کلمات را از گرده ابتذال بالا بکشاند

 با آیندگان بگویم

 ما عشق را باور داشته ایم

 انسان را

 و قناعت را هم

 

 

منابع :

1- قطره محال اندیش (1) ، محمود دولت آبادی

2- مجموعه اشعار فروغ، انتشارات نوید (آلمان)

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/05/13ساعت 3:37  توسط پوريا گل‌محمدي  | 


«اميرزاده ي كاشي ها»
جدال جانانه ي منتقد با شعر

 

هنوز بيشتر مردم در جامعه ما فكر مي كنند؛«نقد» يعني حمله كردن به يك اثر يا شخص و نشان دادن نقاط ضعف به شكلي بيرحمانه.اين نگاه را امروز هم مي توان به خوبي در نوع سخن اهل قلم و مردم عادي احساس كرد؛آنجا كه صحبت از اثري مي شود،يكي از دو شنونده به ديگري مي گويد:«مي خواهي نقدش كنم!». نقد در اين جمله به معناي بيان ويژگي هاي مثبت و منفي اثر به شكلي منطقي نيست،بلكه به معني نشان دادن نقاط ضعف و كوچك كردن طرف مقابل است.اما عده اي نيز نقد را بررسي اثر و مطرح كردن ويژه گي هاي مثبت آن مي دانند. اين دسته نيز در حد توان سعي مي كنند نكات منفي را بپوشانند و هنگامي هم كه نكته مثبتي پيدا نمي كنند،مي گويند:«خوب است»يا «بدنيست»؛در حالي كه به طور عملي دليل خوب بودن يا بد نبودن را نشان نمي دهند.درست مثل بيشتر مردم كه وقتي در مورد چيزي از آنها مي پرسي مي گويند خوب است،اما نمي توانندبگويند چرا خوب است؟ در ميان منتقدان عده اي نيز يك نكته را محور قرار داده سعي مي كنند   با برجسته كردن آن بخش از اثر نشان دهند كه اثر خوب است و آنها هم در تشخيص خود درست عمل كرده اند. شيوه هاي ديگري نيز براي نقد آثار وجود دارد كه بايد گفت نقطه ضعف اكثريت آنها ارايه شاهد مثال هاي كم و نداشتن نظم خاص و نگاهي همه جانبه به اثر است.



£
تنها دانستن اينكه نقد چيست و چكار مي كند كافي نيست! و اينكه ابزار نقد را بشناسيم و تمام تعريف هاي موجود در مورد نقد و شيوه هاي نقد را از حفظ باشيم ،‌بازهم هيچ فايده اي نخواهد داشت! حافظ نظريه ها و تعريف هاي نقد بودن با منتقد بودن بسيار فرق دارد. هر كسي مي تواند چند نظريه و تعريف را حفظ كند و هر كجا كه به آن برخورد كرد آن را مطرح كند. ‌اما استفاده از آن و به خصوص استفاده به جا است كه منتقد واقعي را نشان مي دهد.دانستن فنون يك رشته ورزشي به تنهايي باعث قهرماني كسي نمي شود؛ كسي قهرمان خواهد شد كه ضمن آگاهي به فنون بداند كه چه زماني و كجا بايد از آنها استفاده كند.

در عرصه نقد نيز ،‌چنين است؛ دانستن فنون نقد نيست كه انسان را منقد مي سازد، بلكه منتقد كسي است ضمن دانستن اين فنون زمان و مكان و نحوه استفاده از آن را به خوبي تشخيص مي دهد. 

دانستن فنون نقد نيست كه انسان را منقد مي سازد، بلكه منتقد كسي است ضمن دانستن اين فنون زمان و مكان و نحوه استفاده از آن را به خوبي تشخيص مي دهد... .منتقد زماني مي تواند يك اثر را به درستي نقد و بررسي كند كه ضمن آگاهي به علم روز نقد و تشخيص زمان و مكان به كاري گيري آن «اطلاعات جانبي» نيز داشته باشد.

امروز اگر كنار افراد اهل مطالعه بنشينم و بخواهيم كه درمورد يك اثر يا شخص حرف بزنند،بدون شك بسياري از آنها از ديدگاه هاي مختلف نسبت به يك اثر نظر خواهند داد.اگر از همين افراد بخواهيم كه نظر خود را مكتوب كنند،‌بسياري از آنها قادر نيستند. دليل اين ناتواني نداشتن نظم ذهني و توانايي به كار گيري درست و به جا از نظريه ها و ديدگاه هاي موجود است.منتقد زماني مي تواند يك اثر را به درستي نقد و بررسي كند كه ضمن آگاهي به علم روز نقد و تشخيص زمان و مكان به كاري گيري آن «اطلاعات جانبي» نيز داشته باشد. براي مثال بخشي از نظريه هاي نقد متعلق به غربي هاست. اما دانستن اين نظريه و روش به كار گيري آن در متن به تنهايي كافي نيست؛بلكه،منتقد باهوش فارسي زبان كسي است كه بتواند اين نظريه ها را با زبان فارسي هماهنگ كند. يعني بومي كردن يك نظريه بسيار قابل اهميت است. اگر نظريه پرداز غربي، شيوه اي جديد را در نقد متون انگليسي يا هر زبان ديگر ارايه مي كند،نمي توان اين نظريه را بدون هماهنگ كردن با زبان فارسي به اجرا در آورد. براي مثال ترتيب قرار گرفتن فاعل،‌فعل و مفعول و ديگر بخش هاي جمله در همه زبان ها يكسان نيست.گاهي فعل براي تاكيد و يا بي اهميتي در آغاز جمله مي آيد و گاهي در آخر.‌حال اگر نظريه اي در يك كشور ديگر در بخش جامعه شناسي و در زباني كه فعل آن در آغاز جمله مي آيد،مورد استفاده قرار مي گيرد،چگونه مي تواند بدون بررسي و هماهنگي در زباني كه فعل آن در پايان جمله مي آيد،بكار رود. بهترين مثالي كه مي شود در اين زمينه نام برد،كار صادق هدايت و نيما يوشيج است. ‌هدايت در داستان و نيما در شعر،از غرب الگو گرفتند،اما راز موفقيت هر دوي آن ها هماهنگ كردن اين قالب هاي ادبي جديد با زبان فارسي بود؛ اگرنه پش از نيما و هدايت ديگران هم با قالب هاي ادبي جديد آشنا شده بودند. در سال هاي اخير توجه به نقد و هماهنگ كردن آن با زبان فارسي  هنگام استفاده روبه افزايش و پيش رفت است؛اما،هنوز منتقداني كه بتوانند در ارايه آنچه در ذهن دارند از روشي منظم و قابل قبول استفاده كنند،بسيار كم هستند.دانستن نظريه هاي ادبي و بيان ديدگاه هاي خود به طور كلي درمورد يك اثر به طور كلي چندان شوار نيست؛‌ مخصوصا"‌ نويسنده اي كه پيش تر ديگران درمورد آن صحبت كرده باشند. اما صحبت كردن در مورد يك نويسنده و مكتوب كردن به يك كتاب به شكلي منظم و طبقه بندي شده كه بتواند الگو قرار بگيرد،بدون بسيار دشوار است.

 

£
روزهاي پاياني سال 1384و  آغاز سال 1385 خورشيدي كتابي در زمينه نقد شعر معاصر با عنوان «امير زاده ي كاشي ها» روانه بازار كتاب شد،كه به بررسي اشعار " احمد شاملو" پرداخته بود. نويسنده كتاب دكتر "پروين سلاجقه" استاد دانشگاه و منقدي بودكه پيش از اين با انتشار كتاب«صداي خط خوردن مشق»بررسي ساختار و تاويل آثار"هوشنگ مرادي كرماني "از كارشناسان و منقدان نمره قبولي گرفته بود.

اميرزاده كاشي ها پس از «سالشمار زندگي و آثار احمد شاملو» داراي «مقدمه» اي است كه نويسنده در آن با معرفي شيوه هاي نقد و منتقدان نشان مي دهد كه با شيو ه هاي نقد و تعريف هاي موجود در نقد آشنا است.اما،به هيچ عنوان براي آنكه نشان دهد از معلومات خوبي برخوردار است،اسير تعريف هاي پيچيده و واژه هاي غربي نمي شود. متاسفانه عده اي براي آنكه بگويند از سواد بالايي برخوردارند و يا نظريه هاي غربي را به زبان اصلي خوانده اند،مدام از نام غربي آن استفاده مي كنند.وقتي كه معني آن را جويا مي شويم،به دليل عدم توانايي در زبان فارسي از آوردن معادل ناتوان مانده يا معتقدند در زبان فارسي معادل ندارد. اگر هم بخواهيم آن را براي افراد كم سواد توضح دهند،با استنتاد به سخنان ديگر منتقدان غربي تنها اطلاعات خود را به رخ مي كشند. در هر صورت استفاده از اصطلاحات خارجي و بيان مدام آنها براي فضل فروشي  در برخي آثار به حدي مي رسد كه درك نقد دشوار مي شود.اما سلاجقه تكليف خود را با مخاطبان در همان مقدمه روشن مي كند. او با ارايه نظريه هاي موجود نقد و صاحبان آنها نشان مي دهد كه به آنها آگاه است و در ادامه بدون آنكه اجازه دهد تعريف ها و نظريه هاي موجود مخاطب را سر در گم كند، ضمن معرفي آنها،با ارايه نمونه هاي مناسب درك آن را براي مخاطب آسان مي نمايد. مي توان گفت نظريه هاي نقد را هماهنگ با زبان فارسي و ادبيات ايراني بكارمي برند. اما« اميرزاده كاشي ها»مانند ديگر كتاب سلاجقه يعني «صداي خط خوردن مشق »نه تنها نقد،بلكه درسي براي چگونه نقد نوشتن هم محسوب مي شود كه در ادامه به اين نكته پرداخه خواهد شد.

 

                

نخستين نكته اي كه مخاطب تيز بين ،پس از مطالعه «اميرزاده كاشي ها» متوجه مي شود؛اين است كه شاملو شاعري است كه از سطح مطالعات بالايي برخوردار بوده است؛در ادامه پي بردن به اين نكته است كه متوجه خواهيم شد، كسي مي تواند به اين نكات در يك اثر پي برد كه خود نيز از معلومات و مطالعات كافي برخوردارباشد. شاملو نه تنها شاعر بلكه مترجم،محقق،منتقد و آشنا به فرهنگ و زبان ايراني نيز بوده است.

نخستين نكته اي كه مخاطب تيز بين ،پس از مطالعه «اميرزاده كاشي ها» متوجه مي شود؛اين است كه شاملو شاعري است كه از سطح مطالعات بالايي برخوردار بوده است؛در ادامه پي بردن به اين نكته است كه متوجه خواهيم شد، كسي مي تواند به اين نكات در يك اثر پي برد كه خود نيز از معلومات و مطالعات كافي برخوردارباشد. شاملو نه تنها شاعر بلكه مترجم،محقق،منتقد و آشنا به فرهنگ و زبان ايراني نيز بوده است. شعر شاملو نيز لبريز از مسايل سياسي،اجتماعي،فرهنگي،روانشناسي،زباني و تاريخي و غيره است. پس كسي مي تواند دليل بزرگي شاملو را به مخاطبان علاقه مند نشان دهد كه خود نيز ضمن آگاهي، توانايي شناخت اين مسايل نيز داشت باشد. نويسنده كتاب در طول بررسي خود با نشان دادن بخش هاي مختلف شعري او و انديشه هاي مطرح در آن ضمن نشان دادن توانايي شاملو هنر نقد و شايستگي خود را نيز به اثبات مي رساند. در حقيقت بايد گفت سلاجقه آنچه را در دانشگاه آموخته است با مطالعات خارج از دانشگاه تكميل و به روز مي كندو در نگارش به نمايش مي گذارد.


دومين نكته اي كه در اين كتاب بسيار قابل توجه است،نظم و ترتيب در نقد و بررسي آثار است. بيشتر مواقع ذهن منتقدان از نظم خاصي برخوردار نيست و اين حركت در نگارش آنها نيز به چشم مي خورد.اما سلاجقه در سه اثر خود كه به نقد پرداخته ،يعني«صداي خط خوردن مشق»،«امير زاده ي كاشي ها»و«از اين باغ شرقي» نشان داده است كه در نقد و بررسي آثار به نظم و طبقه بندي بسيار اهميت مي دهد.«امير زاده ي كاشي ها» داراي ده فصل است كه عبارتند از: گفتاري در ويژگي ها و سبك شعر شاملو/ سروده هاي اجتماعي / هذيان ها / منظومه ها /شبانه ها / عاشقانه ها / مرثيه ها /سروده هاي نوستالژيك / انديشه هاي فلسفي/ سفر.

وي در « گفتاري در ويژگي ها و سبك شعر شاملو » ضمن اشاره به مجموعه شعرهاي منتشر شده شاملو بر ساسا تاريخ انتشار ،ويژگي هاي موجود در هركدام و تغييرات صورت گرفته در نگاه شاملو را به تصوير مي كشد. مي نويسد:«آنچه درنگاه كلي به چگونگي شعر شاملو،مخاطب او را به شگفتي وا مي دارد،تفاوت بنياديني است كه بين سه مجموعۀ نخست اشعار او ( آهن ها و احساس، 23 و قطع نامه ) با مجموعه شعر «هواي تازه» وجود دارد؛و اين شگفتي از اين است كه چگونه ممكن است شاعري بتواند در مدتي كوتاه،اين گوه بر ضعف شعر خود فائق آيد و تحولي بنيادين در كليۀ محورهاي آن ايجاد كند... .

دكتر پروين سلاجقه:

«هواي تازه» به رباط يا كاروانسرايي شبيه است كه كليۀ‌ شاهراه هاي شعر اين شاعر در جهات مختلف از آن سرچشمه مي گيرند؛ و از همين جايگاه است كه شاخه هاي اصلي شعر شاملو: منظومه ها ،‌شبانه ها، عاشقانه ها ،‌هذيان ها،سروده هاي ا جتماعي، سفر و مرثيه ها‌ به سمت آيندۀ شعري او هدايت مي شوند... .

سروده هاي آغازين شاملو،به طور عمده،فريادهاي هيجان انگيز،شعار گونه و عصبي روشنفكري مأيوس اند كه در بهار عمر،در«غروبي تيره و مفلوك» از «خاموشي شب هاي مه گرفتۀ» ديار خود سخن مي گويد. فريادي كه بر آن است در قلب تاريكي و سكوت شب هاي آبستن تحولِ اجتماع زمانۀ خود با مردم ظلمت زدۀ سرزمين خود پيمان وفاداري ببندد؛پيماني كه از طرفي ديگر،پا فشردن بر آن،جرياني از « شعار» را نيز،به شعر شاملو وارد مي كند و تا پايان دورۀ‌ شاعري او به موازات عناصر ديگر شعر پيش مي رود. اين جريان بيشتر از انديشه و ايدئولوژي شاعر سر چشمه مي گيرد و به همين دليل با صراحت بر نوعي واقع گرايي ويژۀ زمانه،فاصلۀ«رواي» و «شاعر» را در شعر او به حداقل ممكن مي رساند... .


در وجوه اهميت مجموعه شعر « هواي تازه» چه از نظر نقش آن در شعر معاصر و چه از نظر اهميت آن در كارنامۀ شاعري شاملو تاكنون در مقاله ها و كتاب هاي متعددي ،سخن گفته شده است،اما آنچه اهميت اين مجموعه را بيشتر از هرچيزي در سرنوشت شعر شاملو،به منزلۀ‌ افقي روشن به حساب مي آيد كه شاعران در آن،چشم انداز كليۀ جهات شاعري خود را ترسيم مي كند.به تعبيري ديگر مي توان گفت،«هواي تازه» به رباط يا كاروانسرايي شبيه است كه كليۀ‌ شاهراه هاي شعر اين شاعر در جهات مختلف از آن سرچشمه مي گيرند؛ و از همين جايگاه است كه شاخه هاي اصلي شعر شاملو: منظومه ها ،‌شبانه ها، عاشقانه ها ،‌هذيان ها،سروده هاي ا جتماعي، سفر و مرثيه ها‌ به سمت آيندۀ شعري او هدايت مي شوند... .

« باغ آينه» با اشعار سال هاي ( 1338-1336) با آميزه اي از «يأس و اميد» آغاز مي شود؛ اما روحيۀ يأس بر بيشتر اشعار اين مجموعه تسلط دارد. اين «يأس» از سه عامل عمده سرچشمه مي گيرد: الف- از دست دادن اميد به ايجاد عدالت اجتماعي و آزادي.ب- از دست دادن ياران و غفلت مردم ( كه به جدال بين شك و يقين در انديشۀ او انجاميده است).ج- احساس خلأ دروني به خاطر فقدان «عشق»... .

مجموعۀ «لحظه ها و هميشه» (1341-1339) از نظر ذهنيت ، تفاوت چنداني با «باغ آينه» ندارد؛ فضاي اشعار همچنان جايگاه جدال يأس و اميد در روح شاعر است كه انعكاس دهندۀ نابساماني هاي اجتماعي است؛عنصر «عاطفه» برگرد محور «تو» نمادين با مرجع نامشخص شكل گرفته است؛ به نحوي كه به صراحت برحضور معشوق دلالت نمي كند. به طور عمده بر اين است كه به اسلوب خاص خود در سرودن،دست يابد و توجه به استفاده ازظرفيت هاي زبان ، تثبيت پيام و درونمايه ، فاصله گرفتن از شعر نيمايي و كسب فرديت سبكي،دغدغه هاي اصلي او را تشكيل مي دهد.به نظر مي رسد در اين سال ها ،‌شاملو در فرايند تحول و دگرديسي شعر خود،‌از صدور بيانيه هاي ايدئولوژيك،تا حدودي فاصله مي گيرد و بر آن است تا جهان بيني و نگرش خود را نسبت به آنچه خود را به رعايت آن ملزم مي بيند در هاله اي از معاني ضمني و تكنيك هاي شاعرانگي مستتر كند... .


«آيدا در آينه» (1342-1341)، مجموعۀ«اميد روشن»و «عشق تابناك»است. تجلي عشق در زندگي شاعر درهمين سال ها صورت مي گيرد؛ (عشقي كه خلأ آن در سال هاي گذشته يكي از محورهاي مهم يأس در شعر او را رقم مي زد). جلوۀ معشوق در اين مجموعه به همراه خود موجي عظيم ازعاطفه اي سرشار و غني شده رابه زبان،‌ذهن و لحن سروده ها وارد مي كند. به تعبيري ديگر «آيدا در آينه» تولد دوبارۀ شاعر است و نجات از «عزيمت ناگريزي كه به پذيرش دردناك» آن تن داده بود... .
درمجموعه شعر «ققنوس در باران»(45-1344) كه با تركيبي از نام اساطيري «ققنوس» و كهن الگوي «باران»( دو نماد حيات و تولد دوباره) نام گذاري شده است، انديشۀ فلسفي دروني تر شده و طرح واره هاي «سفر» كه در اشعار آغازين جلوۀ صوري داشت،به ذهنيت شعر راه يافته و به تمثيل هايي از «سفر انسان در هستي» تبديل شده است. انديشه هاي اجتماعي در اين مجموعه پررنگ تر است ... .

مجموعۀ «مرثيه هاي خاك» كه اشعار سال هاي (48-1345) را در خود جاي داده است همراه با عنوان مرثيه گون خود، انديشه هاي جدي شاعر دربارۀ «مرگ» را شكل داده است؛همچنين،در همنوايي با اين فضا،‌اسامي بيشتر اشعار مجموعه نيز،در خدمت القاء مفاهيم«حسرت،مرگ و مرثيه »قرار گرفته است. به طور كلي،دغدغۀ‌ مرگ همراه با تأسف از جدايي ناگزير از معشوق،درونمايۀ مسلط اين اشعار است... .

  
مجموعه شعر«شكفتن درمه»(49-1348) به طور عمده در خدمت انديشه هاي فلسفي شاعر است و مجموعۀ «ابراهيم درآتش»(52-1348)با فضايي تيره در «شبانۀ» (در نيست راه نيست )آغاز مي شود كه به نحوي،انعكاس فضاي تيرۀ اجتماعي است،‌چند«شبانه»و از جمله شبانۀ معروف«مرا تو بي سببي نيستي...» دراين مجموعه شاهدي بر حضور عشقي ژرف،‌دروني شده،رسوب يافته اما زنده در وجود شاعر است ... .

مجموعۀ «دشنه در ديس»(56-1353)با شعر بلند نمايشي – اجتماعي «ضيافت» آغاز شده و تركيبي از اشعار اجتماعي، عاشقانه،نوستالژيك،مرثيه و انديشه هاي فلسفي را در خود جاي داده است. دراين مجموعه،‌زبان،ذهن و تصاوير اشعار در بسياري از موارد به سمت پيچيدگي رفته اند،به ويژه در اشعار ( شكاف،ترانۀآبي،زبان ديگر و هنوز در فكر آن كلاغم ... )،كه به نظر مي رسدبه دليل پيچيدگي انديشه هاي فلسفي و هستي مدارانۀ شاعر در اين دوره از شاعري او باشد؛ انديشه هايي كه نوعي ديگر از«تعهد» را به شعر او وارد كرده اند.علاوه بر اين، نوعي نوستالژياي ناشي از «دلتنگي براي وطن» نيز،در اين مجموعه با شعر «ترانۀآبي» آغاز و در «ترانه هاي كوچكِ غُربت »،دلتني براي «يار» نيز به آن افزوده شده و ترانه هاي نوستالژيك شاعر را (كه در اين سال ها در خارج از ايران به سر مي برد) ، شكل داده است. اين احساس در بشتر اشعار، باسايه اي از نااميدي و يأس اجتماعي آميزش يافته است. معشوق در بشتر اين اشعار حضوري جدي و دروني شده دارد و گاهي با مفهومي از وطن،‌طرحي از يك«معشوق كلي»را به  ذهن متبادر مي كند. در اين مجموعه نيز،پيچيدگي در زبان،ذهن و تصاوير در بعضي از اشعار،ورود به فضاي شعر را برمخاطب دشوار مي سازد؛و تركيبي ازاحساس عميق ناشي از نوستالژياي فلسفي و انديشۀ اجتماعي،به همراه تأسفي ژرف بر سرنوشت تلخ آدمي و شكوه از بيداد ظلم در جهان،در بياباني شطح آميز،بخش اصلي ذهنيت اشعار را دربرگرفته و همچنين رنگ «عصيان» را كه از عناصر هميشگي،به ويژه اشعار آغازين شاملو بود،‌تقويت كرده است. اين پيچيدگي در عناصر شعر درمجموعۀ «مدايح بي صله» شدت گرفته است.دراين مجموعه،انديشۀ اجتماعي،انديشۀ مسلط است؛شعر بلند «پيغام» بخش عظيمي از انديشۀ فلسفي و اجتماعي شاعر را بيان مي دارد،كه سفري در تاريخ گذشتۀ قومي سرزمين خود سخن مي گويد و با تركيبي از اندوه و يأس،در بياني طنز آميز و بابهره گيري ازهنجار گريزي سبكي،نااميدي،يأس و تأسف شاعر زا از تلخي اين سفر به تصوير مي كشد. در بعضي از اشعار اين مجموعه ، بعضي از عناصر شعري در حوزۀ تصوير و موسيقي كمرنگ شده اند و طرح «خبرعظيم شاعرانه»(1)،نقش اصلي ايجاد برجستگي هنري در زبان را به عهده گرفته است؛شطح و عصياني كه از آغاز شعر شاملو با سخن او همراه شده بود، در اشعار « جهان را كه آفريد؟، نمي توانم زيبا نباشم و...» ،نوعي چالش طنز آلود و شيطنت آميز را باقدرت مطلق و حاكم بر جهان آغاز مي كند و در هاله اي از معاني ضمني،پيش مي برد... .


پيچيدگي هايي كه در محور هاي مهم شعر شاملو از مدتي قبل ظاهر شده بود (كه ازآن سخن گفتيم)،در مجموعه شعر «در آستانه» پررنگ تر شده است. اين مجموعه با شعر تمثيلي « حكايت» آغاز شده است،كه سفري ژرف در اعماق تفسيرهاي تأويلي را طلب مي كند. انديشۀ مرگ و تنهايي ( تنهايي انسان در جهان)در اين مجموعه در اشعار«ظلمات مطلق نابينايي،حجم قيرين نه در كجائي و در آستانه»انديشۀ مسلط و جدي است. سروده هاي اجتماعي با نوعي يأ‌س،تلخي و اندوه عميق همراه است و انديشۀ فلسفي و در بسياري از اشعار،به ويژه در اشعار«سِفْرشهود،در آستانه و طرح»به گونه اي بنيادين و ژرف گسترش يافته است.

و سرانجام مجموعۀ«حديث بي قراري ماهان»(1379)پايان بخش دورۀ شاعري شاملوست.انديشۀ «مرگ» در اين مجموعه نيز موضوع مسلط است؛شعر قابل تأمل «آشتي» كه زمينه هاي نوعي«آشتي» با قدرت مطلق و حاكم بر جهان،(خداوند)را فراهم ساخته،در همين مجموعه سروده شده است.»

 نويسنده پس از بررسي تمامي مجموعه شعرهاي شاملو بر اساس زمان انتشار و ارايه شاهد مثال ها براي نظرات خود، در نگاهي دقيق تر، ويژگي ها و شگردهاي به كار گرفته شده در شعر شاملو را كه به فرديت سبكي او انجاميده است،مورد بررسي قرار مي دهد و به برخي از آنها اشاره مي كند.وي با اعتقاد به اين كه،اين ويژگي ها كه به طور عمده در خدمت جنبه هاي هنري شعر شاملوست،آنها را نام برده و به توضيح و ارايه شاهد مثال مي پردازد.

 

*هنجار گريزي(هنجار گريزي زماني،هنجار گريزي سبكي،هنجار گريزي نحوي و صرفي،هنجار گريزي معنايي.

- انواع هنجار گريزي معنايي(تصوير سازي،تشبيه ،استعاره،نماد(نمادهاي جمعي و كهن الگويي، نمادهاي متداول در شعر معاصر،نمادهاي شخصي مخصوص شاملو)،تمثيل،مجاز، اسطوره(1-جاودانه سازي زمان2-تقويت محور اساطيري زبان3-واژگان و تركيب سازي4- شكل نوشتاري واژگان و جملات5-اسلوب و شيوۀ بيان اساطيري6-اسطوره سازي به وسيله گسترش مكان7-جاندار انگاري و شخصيت بخشي8- توجه به بن مايه هاي اساطيري در هستي9- تلميح به نام ها و وقايع اسطوره اي10- اسطوره زدائي و اسطوره سازي)،طنز،روايت( روايت شعر – داستان،روايت شعر،چگونگي فاصلۀ ‌شاعر و راوي،روايت و توصيف،روايت و گفت و گو،گفت و گو با خويشتن،گفت و گو با مخاطب پيدا و نهان، شگردهاي تازه روايت)،گسترش و امتداد عاطفه،ايجاز،اطناب،اطناب و ايجاز.


*كاربرد آرايه.

 

يكي ازتناقض هاي آشكار در انديشۀ نوگرا و مدرن شاملو،نگاه او نسبت به «زن» است؛چرا كه اين نگاه برخاسته از پس زمينه هاي سنتي ذهن او در يك جامعۀ مرد سالار است و با قاطعيتي نزديك به يقين مي توان گفت،‌در اشعار شاملو،به جز مرثيه اي كه براي "فروغ فرخزاد" سروده شده است،نقش «زن» نقشي منفعل،مهجور، سنتي و معادل با معني متداول آن در فرهنگ عامه است.زن در شعر شاملو، در بدترين حالت خود فريبكار است و در هيأت نفس اماره بر سر راه «مردان جسور و انديشمند»قرار مي گيرد و در بهترين حالت،«معشوق»،«معشوق-مادر» است كه پناهگاهي براي رشد و بالندگي«مرد»است. در هيچ كدام از اشعار شاملو، زن از هويتي اجتماعي برخوردار نيست.


*موسيقي در شعر شاملو( موسيقي در اشعار سنتي،موسيقي در اشعار نو،ايجاد موسيقي به وسيله توالي اضافات،ايجاد موسيقي يه وسيله تكرار،كاربرد موازنه به منظور ايجاد موسيقي،ايجاد موسيقي به وسيلۀ استفاده از شگرد وصل و فصل)، وفاداري به وزن شعر نونيمايي،وفاداري به قافيه،

*موضوع در شعر شاملو(انسان، آزادي،عشق،تنهايي و يأس فلسفي،خدا،زن).
* گفتاري در آسيب شناسي شعر شاملو(قافيه پردازي ضعيف و بي مورد،خروج از وزن عروضي،كاربرد واژگان نامناسب، كاربرد عبارات و تصويرهاي كليشه اي و تكراري حشو و توضيح بي مورد،ضعف در ساختار شعر).


نويسنده براي تمامي تقسيم بندي هاي كه ارايه كرده است مثال هاي متعددي مي آوردو در ادامه كتاب به بخش هايي كه در فهرست آن نام برده شده است( سروده هاي اجتماعي،هذيان،منظومه ها،شبانه ها.... ) مي پردازد.

                              
همان طور كه در مقدمه آمده است:«شيوه نقد و بررسي در اين كتاب ،اول براساس احترام به استقلال هر كدام از اشعار شاعر به عنوان يك اثر ادبي – هنري  است و به همين دليل، در حد امكان، ساختار هر به طور جداگانه مورد نقد و بررسي قرار گرفته است،... » .

منتقد كتاب سعي مي كند در نقد و تحليل هر شعر ، شيوه اي به كار گرفته شود كه،تا حد ممكن بر اساس نظريه هاي نقد ادبي به طور عام و نقد شعر به طور خاص باشد.در بخشي از كتاب مي نويسد:« چگونگي تحليل و نقد هر شعر با توجه به چگونگي ساختار هنري همان شعر هماهنگ شده است؛به طور مثال ممكن است در يك شعر تكيۀ‌ اصلي بر نقد شكل گرايانه باشد و در شعري ديگر،بر اساس نقد تأويلي يا مؤلف هايي ديگر . اما درهمۀ موارد،روش تحليي اعم از زيبايي شناختي و معنايي ، شيوۀ كلي و مسلط است ... ».



نكته سوم؛ آشنايي خوب سلاجقه با معاني و بيان و نگارش كتابي در اين زمينه با عنوان«در آمدي بر زيبايي شناسي شعر»و بكارگيري ابزار موجود در اين اثر باعث شده كه «اميرزاده ي كاشي ها» علاوه بر نقدي شايسته شاملو و يك استاد دانشگاه،كتاب آموزشي براي دانشجوياني باشد كه مدام اين درس را در دانشگاه مي خوانند،اما از كاربرد و ارزش آن در نقد ادبي اطلاع چندان ندارند. دانشجوي امروز به دليل نظام غلط آموزشي در دانشگاه و تدريس سنتي درس هاي ادبي،در بيشتر مواقع به اين مي انديشد كه «معاني و بيان» درسي تشريفاتي و بيشتر  براي بررسي آثار شاعران گذشته مانند حافظ و سعدي است. اين بخش از نگاه منتقد علاوه بر اين كه به دانشجويان كاركرد عملي «معاني و بيان» را مي آموزي ، از طرفي به مخاطبان و شاعران علاقه مند به شاملو نشان مي دهد كه چگونه است كه شاملو،شاملو مي شود.در اين كتاب به خوبي مي توان دلايل بزرگي شاملو را دانست و به مطالعات و سطح معلومات او پي برد. همچنين داوران مسابقات ادبي نيز مي توانند از اين كتاب به عنوان يك الگوي خوب داوري و نقد اثر استفاده كنند.منتقدي كه اجازه نمي دهد نام شاعر و آثار او در داوري اش نسبت به آثار تاثير گذار باشد.

 

نكته چهارم : سلاجقه در «اميرزاده كاشي ها» از كلي گويي پرهيز مي كند،و ضمن بيان ديدگاه نهايي خود نسبت به يك شعر به نظر مخاطب نيز احترام مي گذراد.هنگامي كه از خوب بودن يك شعر؛سطر ‌يا واژه صحبت مي كند دلايل آن را نيز ارائه مي كند و به خواننده خودنيز اجازه مي دهد با ابزاري كه او در اختيارش قرارداده تصميم گيري كند. در مقدمه مي نويسد:« تلاش در روند تشريح و چينش تحليل ها به گونه اي است كه مخاطب اين نقد،خود نيز قادر به داوري باشد.»مخاطب در اين كتاب با شعرها و انديشه هاي برجسته شاملو مواجه مي شود كه منتقد دلايل اين برجستگي را از جهت هاي مختلف و سطر سطر و گاه واژه به واژه مورد بررسي قرارداده است.او هرگز در بيان نظر خود نسبت به اين كه با شاعري بزرگ سروكار دارد كوتاه نمي آيد.براي مثال؛ شاملو اشعار عاشقانه زيبايي دارد و بيان عشق او به «آيدا» كه يك زن است بسيار جذاب و زيباست . بسياري نيز شاملو را به خاطر عشقش به «آيدا» مي ستايند. اما سلاجقه با احترام به اين عشق نگاه شاملو به زن را مورد انتقادي صحيح قرار مي دهد و مي نويسد:« يكي ازتناقض هاي آشكار در انديشۀ نوگرا و مدرن شاملو،نگاه او نسبت به «زن» است؛چرا كه اين نگاه برخاسته از پس زمينه هاي سنتي ذهن او در يك جامعۀ مرد سالار است و با قاطعيتي نزديك به يقين مي توان گفت،‌در اشعار شاملو،به جز مرثيه اي كه براي "فروغ فرخزاد" سروده شده است،نقش «زن» نقشي منفعل،مهجور، سنتي و معادل با معني متداول آن در فرهنگ عامه است.زن در شعر شاملو، در بدترين حالت خود فريبكار است و در هيأت نفس اماره بر سر راه «مردان جسور و انديشمند» قرار مي گيرد و در بهترين حالت،«معشوق»،«معشوق-مادر» است كه پناهگاهي براي رشد و بالندگي«مرد»است. در هيچ كدام از اشعار شاملو، زن از هويتي اجتماعي برخوردار نيست.تكراري ترين موتيف هاي تصويري شعر شاملو ،تصوير دختر يا دختراني (شرم زده) است كه با سينه اي پر از آه حسرت،‌در كنار «پنجره»به انتظار مردان «جسور و قهرمان» ايستاده اند تا به آرزوهاي آنها جامۀ عمل بپوشانند.»

نويسنده در ادامه براي حرف هاي خود شاهد مثال هايي از اشعار شاملو مي آورد كه در اين جا از آوردن آنها خود داري مي كنم و خوانندگان را به مشاهده در كتاب دعوت مي كنم.   

1-«خبر عظيم» از نكته هاي مطرح شده توسط منتقد كتاب است كه در مورد آن مي نويسد:«خبري كه ناگهاني،بدون مقدمه و به شكلي مهيب و قدرتمند،در گزاره هاي آغازين به متن بسياري از اشعار او(شاملو) پرتاب مي شود و آنها را به «واقعه» تبديل مي كند؛ و در بسياري از موارد،نقش اصلي برجسته سازي در زبان شعر را به عهده مي گيرد. هر چند اين شيوۀ بيان در شعر كلاسيك ( به ويژه در شعر حافظ) نيز،به كار گرفته شده است،‌اما استفاده از آن به عنوان يك تكنيك يا شگرد شاعرانه در شعر معاصر به ويژه شعر شاملو،‌به موفق ترين شكل كاربردي خود دست يافته است. همچنين اين شيوۀ بيان يكي از موفق ترين ابعاد فاصلۀ‌ شعر او را با نيما و ادامه دهندگان راه او، كه بيشتر بر گزاره هاي توصيفي بنا شده به وجود آوره است.»



 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/01ساعت 21:18  توسط پوريا گل‌محمدي  | 


ادبیات ایرانی یا ادبیات فارسی!؟

                                    

ادبيات فارسي تنها بخشي از ادبيات ايراني را تشكيل مي‌‏دهد! این یک واقعیت است، که به نظر می آید سال هاست بسیاری به خاطر مسایل سیاسی یا هر چیز دیگر آن را از یاد برده اند و یا خود را به فراموشی زده اند. درست مثل اهمیت تدریس زبان پهلوی در دانشکده های ادبیات فارسی که پس از انقلاب 57 ايران به خاطر نام " پهلوی" به وسیله عده ای  فرصت طلب که اسیر نام ها بودند ، حذف شد و دانشجویان را از آموختن بخش مهمي از ادبیات ايراني و زبان فارسي محروم کردند.

دكترابوالقاسم اسماعيل پور:

 ما در دانشگاه تنها بخشي  از ادبيات خود را تدريس مي كنيم كه مربوط به زبان   فارسی است و از ياد برده  ايم كه ايران دارای ادبياتی به قدمت3 هزار سال است. بايد نام دانشكده های ادبيات فارسی به دانشكده های ادبيات ايرانی تغييريابد؛ چرا كه ادبيات ايرانی شامل چندين بخش است و ادبيات فارسي تنها بخشي ازآن را   تشكيل مي دهد

 آنها، به جای دفاع از زبان فارسی و ذکر اهمیت این واحد درسی  از ترس آنکه مبادا تهمت شاهنشانی به آنها زده  شود این واحد را حذف کردند. كساني كه ادبيات براي آنها منبع در آمد بود، نه منبع  عشق.شايد بهتر باشد براي معرفي اين گروه و رفتار آنها با ادبيات و اهل ادب به سخني از دكتر "حسين بهزادي اندهجردي"استاد دانشگاه اشاره كنم ، كه مي گويد:« بسياري از كروات بندها و ميني ژوپ پوش ها كه سوگند شان به « خاك پاي اقدس ملوكانه »بود، ريش گذاشتند و باشركت در كميته هاي پاك سازي به قطع حقوق همكاران و همكلاسان و استادان و ولي نعمت هاي خود پردا ختند و به زن و فرزند و عائله آن ها هم رحم نكردند.»( زندگي و خدمات علمي و فرهنگي اسماع يل حاكمي والا،‌انجمن آثار و مفاخر ، صفحه 151). با حضور چنين كساني بود كه  سال ها شاهنامه بزرگ فردوسی را بدون هیچ مقدمه ای تدریس کردند بی آنکه ریشه واژه های قدرتمند شاعرانه فردوسی را که از زبان اصیل ایرانی زاییده شده بود معرفی کنند. سال ها نام ایران را در ادبیات فارسی خواندیم و گفتیم«چو ایران مباشد تن مباد/ بدین بوم بر زنده یک تن مباد» بی آنکه کسی بگوید ریشه واژه ایران از کجا بدست آمده است و چرا قرن هاست که نام کشور ما ایران است. و ما سال ها ندانستیم زبانی که فردوسی شاهنامه را از آن به فارسی  منظوم در آورد چیست؟ پس از گذشت سال ها  آقایان تازه متوجه شده اند که چه اشتباهی کرده اند ؛ و قرار شده است در دانشکده های ادبیات فارسی دو واحد « زبان پهلوی» با نام « فارسی میانه » تدریس شود. قصد ندارم به این مسئله بپردازم تنها قصد این بود که نمونه ای از جفاهایی را که به زبان و ادبیات این مرز و بوم شده است را بگویم! اما از این دو واحد درسی که بگذریم ، ظلم بزرگ دیگری در حق فرهنگ و ادبیات کهن ایرانی شده است که متاسفانه به نظر می آید عده ای خواسته و عده ای ناخواسته در آن دست دارند و می خواهند بخشی از فرهنگ و ادبیات این سرزمین را به فراموشی بسپارند و از خاطر صاحبان این سرزمین پاک کنند. بی هیچ تردیدی ایران از جمله کشورهای بزرگ جهان است که آثار ادبی و فرهنگی آن بیش از چند هزار سال سابقه دارد. دکتر" محسن ابوالقاسمی" در کتاب « تاریخ مختصر زبان  فارسی» می نویسد:« دراوایل هزاره اول پیش از میلاد مسیح ، ایرانی باستان ، در بخش های مختلف ایران به صورت های مختلفی درآمده بود که هر صورت آن، زبان مستقلی شده بود. درمیان زبان های منشعب شده از ایرانی باستان تنها از زبان های زیر اثر به جای مانده است : سکایی، مادی ، فارسی باستان ، اوستایی.» . ایران در زمان حكومت «مادها» و «هخامنشیان» از وسعت زیادی برخورداربوده است و تمام کشورهای همسایه کنونی خود از جمله کشورهای فارسی زبان کنونی را نیز در خود جای داده بود. پس زبان وادبیات ایرانی نسبت به زبان و ادبیات فارسی از سابقه بیشتری برخودار است. البته اشاره به زبان و ادبیات ایرانی هیچ ربطی به ایران کنونی ندارد، بلکه ایران کنونی نیز بخشی از آن بشمار می رود. دکتر ابوالقاسم اسماعیل پور،می گوید:« ما در دانشگاه تنها بخشي از ادبيات خود را تدريس مي كنيم كه مربوط به زبان فارسی است و از ياد برده ايم كه ايران دارای ادبياتی به قدمت3 هزار سال است. بايد نام دانشكده های ادبيات فارسی به دانشكده های ادبيات ايرانی تغييريابد؛ چرا كه ادبيات ايرانی شامل چندين بخش است و ادبيات فارسي تنها بخشي ازآن را تشكيل مي دهد».

اگر از سرزمين ایران که قدمتی بیش از 7 هزار سال دارد بگذریم ،می بینیم ادبیات ایرانی نیز از قدمتی چند هزار ساله برخوردادر است. اما دانشکده های ادبیات در ایران تا چه اندازه از آن را تدریس می کنند .اسماعیل پور با بيان اين مطلب كه، ادبيات فارسي تنها 60 درصد ادبيات ايراني را شامل مي شود، به انتقاد از حذف بخش هايي از ادبيات ايراني مي پردازد و مي گويد:« مگر ادبيات اوستايي جزو ادبيات ايراني نيست؛ ما در ادبيات اوستايي هم شعر داريم هم نثر، اما هيچ كدام اين‌‏ها در دانشگاه ادبيات تدريس نمي شود. ادبيات ايراني دارای 3 دوره است كه عبارتند از: باستان، ميانه و جديد و در اين سه دوره، هم شعر ديده مي شود و هم نثر ادبي. آثار باقي مانده به زبان‌‏هاي اوستايي، پهلوي و مانوي همگي جزء ادبيات ايراني هستند. «درخت آسوريك»، «يادگار زريران» و بسياري متون ديگر، جزو ادبيات ايراني محسوب مي شوند و بايد دانشجوي ايراني آن ها را بخواند و بشناسد؛ ضمن آن كه آشنايي با شعر ايران باستان و ميانه كه در متون اوستايي و مانوي وجود دارد، بسياری از مشكلات ادبي معاصر را حل خواهد كرد».

 اما دانشکده های ادبیات برای آشنایی دانشجویان زبان وادبیات فارسی کنونی تا مقطع دکتری تنها دو واحد ادبیات ایران باستان را تدریس می کنند.

استاد  فریدون جنیدی مدرس زبان های ایرانی باستان ، می گوید:« اگر از مقطع كارشناسي تا مقطع دكتري، تنها دو واحد ادبيات و زبان‌‏هاي ايران باستان تدريس مي‌‏شود؛ بدون شك فرهنگ ايران را به ريشخند گرفته‌‏اند. در ايران باستان، آثار ادبي بسياري داشته‌‏ايم؛ بسياري از اين آثار توسط دشمنان ايران از بين برده شد، اما آن‌‏چه كه باقي مانده است مي‌‏تواند، بخش‌‏هاي زيادي از فرهنگ و انديشه‌‏هاي گذشتگان را به ما بياموزد». جنیدی با اشاره به اهمیت یاد گیری زبان وادبیات ایران باستان می گوید:« مردمي كه مي‌‏خواهند ريشه‌‏هاي فرهنگ خود را بشناسند، بايد با زبان نياكان خود آشنا باشند، تا بتوانند با آن ها ارتباط برقرار كنند. اگر ما زبان نياكان خود را ندانيم و نتوانيم انديشه هاي آنان را به آيندگان معرفي كنيم، نتيجه‌‏اش اين مي‌‏شود كه، اروپائيان براي ما تاريخ مي‌‏نويسند و هرنظري كه بخواهند، در مورد ما مي‌‏دهند. براي اين‌‏كه بتوانيم در مورد فرهنگ و گذشته خود صاحب نشر باشيم، بايد زبان نياكان خود را بدانيم».

دكتر احمد ابومحبوب:

كساني كه مي‌‏گويند زبان و ادبيات فارسي بدون عربي هيچ است، چرا نمي گويند زبان و ادبيات فارسي بدون زبان و ادبيات ايران باستان هيچ است.

بدون تردید یاد گیری زبان و آشنایی با ادبیات ایرانی باستان درمدت کوتاه دانشگاه امکان پذیر نیست ، چه باید کرد؟ . جنیدی معتقد است:« بهتر است با يك برنامه‌‏ ريزي منظم، زبان‌‏هاي ايران باستان را به‌‏جاي دانشگاه، از مقطع راهنمايي و دبيرستان به فرزندان خودآموزش بدهيم؛ همان‌‏طور كه زبان عربي را در مدارس آموزش مي‌‏دهيم، بايد زبان نياكان خود را هم آموزش دهيم.تدريس شاهنامه، كه بخش زيادي از تاريخ و ادبيات ايران را به نمايش مي‌‏گذارد، به صورت چند واحد درسي در دانشگاه كافي نيست؛ يك ايراني حداقل بايد يك بار شاهنامه را خوانده باشد. گسستن از ريشه باعث خشك شدن شاخه مي‌‏شود. ما در ایران باستان  شعر و نثر  داشته ا یم. بسياري از مردم ايران، هنوز نمي‌‏دانند در ايران باستان شعر هم بوده است. خيلي‌‏ها فكر مي‌‏كنند، ايرانيان شعر را از اعراب گرفته‌‏اند؛ اما چنين نيست . شعر و وزن و قافيه را، اعراب از ايرانيان باستان ياد گرفته‌‏اند. اين خوب نيست كه ما گذشته خود را نشناسيم و چيزهايي را كه ما به ديگران آموخته‌‏ايم، فكر كنيم آن‌‏ها به ما آموخته‌‏اند».

دکتر  احمد ابو محبوب استاد زبان وادبیات در دانشگاه نیز با جنیدی و اسماعیل پور موافق است ، می گوید :« ما در دانشکده های ادبیات، زبان و ادبيات ايران باستان را تدريس نمي كنيم. كساني كه مي‌‏گويند زبان و ادبيات فارسي بدون عربي هيچ است، چرا نمي گويند زبان و ادبيات فارسي بدون زبان و ادبيات ايران باستان هيچ است. بدون شناختن زبان ايران باستان چگونه مي شود شاهنامه را تدريس كرد. چرا نبايد در دانشگاه متني مانند «ارداويرافنامه» را كه يك متن ايران باستان است، ياد گرفت».

قصه بی مهری با ادبیات ایران باستان از چه زمانی آغاز شد؟ به نظر  برخورد ها با ادبیات ایران باستان در دوره های مختلف تفاوت دارد. گاهی، یا بیش از حد به آن پرداخته می شود، یا بیش از حد به آن بی مهری و در این میان حکومت ها نیز بی تقصیرنیستند. دکتر اسماعیل پور  با اشاره به وضعيت بهتر دانشكده هاي ادبيات در سال هاي دانشجويي اش ، می گوید:« در زماني كه ما دانشجو بوديم، درس هاي ادبي گستردگي بيشتري داشت ومتون ادبي كهن هم تدريس مي شد. بايد ادبيات گذشته ايران همراه با ادبيات جديد در دانشگاه تدريس شود. با يك برنامه ريزي صحيح مي‌‏توان درس هاي مورد نياز را به واحدهاي درسي دانشگاه اضافه و درس هايي كه چندان اساسي نيست را با درس هاي ديگر تركيب کرد.نمي شود ادبيات ايران باستان را  ناديده گرفت. ادبيات ايران باستان پشتوانه ادبيات جديد است. باز هم تاكيد مي كنم ما 3 هزار سال ادبيات ايراني داريم و اين درست نيست كه در دانشگاه 1400 سال ادبيات فارسي تدريس كنيم».

اما به نظر بسیاری نگران این مسئله هستند با تغییر ادبیات فارسی به ادبیات ایرانی همسایگان فارسی زبان  دچار سوء تفاهم شوند و از این کار چندان خوششان نیاید.سال های گذشته، در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران وقتی صحبت از ادبیات افغانستان بود ، یک از استادان افغانستانی گفت:« ایرانیان نباید فکر کنند افغانستان در حال استفاده از ادبیات آنهاست. خیر، ما از ادبیات خودمان استفاده  می کنیم . حافظ ، سعدی و بیدل و دیگر شاعرا ن فارسی زبان که در سرزمین ایران حضوردارند به ما نیز تعلق دارند. همان اندازه که شما از آن سهم دارید دیگر فارسی زبانان نیز از آن سهم دا رند». سخن او درست و بسیار منطقی بوده و هست. چون تاچند سال پیش کشورهای ایران ، تاجیکستان و افغانستان و هند و بسیاری دیگر با نام کشوری به نام ایران شناخته می شدند. پس هر آنچه از گذشته کشوری به نام ایران باقی مانده است متعلق به تمام ایرانیان و فارسی زبانان است. بدون شک وقتی ادبیات فارسی به ادبیات ایرانی تبدیل و دایره آن گسترش پیدا کند آثار ادبی باقی مانده از زبان اوستایی، پهلوی ، مانوی و غیر نیز برای دانشجویان ادبیات تدریس خواهد شد و در این کشورهای فارسی زبان با تدریس این متون به دانشجویان ، آنها با گذشته ادبی سرزمین خود بهتر و بیشتر آشنا خواهند شد. درحقیقت سهم آنها از ادبیات ایران باستان به اندازه دیگر فارسی زبانان است ونه کم تر. باید پذیرفت آشنایی با زبان و ادبیات ایران باستان  آشنایی با گذشت خود است ، نه ایران کنونی که با مقداری سیم و مرزهای قراردادی تعیین شده است. این حرکت می تواند در خارج کردن زبان فارسی از مهجوری بسیار موثر و در پیش رفت آن و به دست آوردن جایگاه دوباره خود در میان زبان های زنده دنیا تاثیر گذار باشد.    

 

آشنایی با زبان و ادبیات ایران باستان  آشنایی با گذشت خود است ، نه ایران کنونی که با مقداری سیم و مرزهای قراردادی تعیین شده است. این حرکت می تواند در خارج کردن زبان فارسی از مهجوری بسیار موثر و در پیش رفت آن و به دست آوردن جایگاه دوباره خود در میان زبان های زنده دنیا تاثیر گذار باشد.

" اسماعیل پور "، مولف آثاري چون اساطير مصر،  اساطيريونان، اسطوره آفرينش در آيين ماني و بهشت و دوزخ در اساطير بين النهرين ، در توضيح اين نكته كه شايد نام ادبيات ايران باعث دلخوري كشورهايي چون افغانستان و تاجيكستان شود كه زبان آن‌‏ها نيز فارسي است، می گوید:« اين يك اشتباه است و نبايد اين‌‏گونه فكر كرد؛ چراكه بخشي از ادبيات ايرانی در همين كشورها شكل گرفته و نام ايران به خاطراين است كه از گذشته، اين زبان‌‏ها در كشوري به نام ايران آغاز و ادامه يافته است؛ ضمن آنکه افغانستان و تاجيكستان جداي از ايران و فرهنگ و ادب ايران نيستند. نويسندگان و استادان ادبيات در اين كشورها هم بايد در گسترش و شناساندن ادبيات ايران باستان به دانشجويان فارسي زبان و دنيا فعاليت كنند؛ ادبيات ايران باستان ميراث مشترك ماست».

اما با این میراث مشترک چه کرده ایم؟ آن را در رشته ای باعنوان «فرهنگ ها و زبان های باستانی» در دانشگاه محدود کردیم به شکلی که امروز مردم ایران با زبان و فرهنگ و ادبیات عربی بیشتر اززبان، فرهنگ و ادبیات گذشته خود آشنا هستند. اگر ریشه یک واژه عربی را ازدانشجوی مقطع دکتری زبان فارسی بخواهید، بسیار راحت از ریشه واژه های فارسی در شاهنامه پیدا خواهد کرد. و این مسئله در مقاطع پایین تر تحصیلی و میان مردم عادی بیشتر و مصیبت بار تراست. برای تبادل اندیشه و به روز بودن در دنیا ، یاد گیری زبان های دیگر بسیار لازم و ضروری است ، اما کسی که زبان مادری خودش را بلد نیست با یاد گرفتن زبان خارجی می خواهد چه چیزی را به دیگران عرضه کند. «عربي زده گی» همانقدر برای فرهنگ و ادبیات ایران خطرناک است که «غرب زده گی». هرچیز را باید به اندازه  و متناسب با نیاز آموخت و به جامعه آموزش داد. چرا باید ادبیات پربار ایران باستان در طی دوران دانش آموزی به کودکان آموخته نشود؟ آیا دلیل به بیراهه رفتن ادبیات در بعضی مواقع ، از جمله در بخشی ازدوره کنونی که یک سری حرف ها و آثار ادبی بی سر و تَه را با نام هاي مختلف  به خورد مردم می دهند و آنها را از ادبیات حقیقی دور می کنند و شاعران و نویسندگان را به گمراهی و سرودن اشعار بی معنا می کنند، نا آشنا بودن با ریشه ادبیات خود نیست؟ توجه به ادبیات کهن ایران و تجربه های نیاکان می تواند تمامی فارسی زبانان را تا حد زیادی از بحران های ادبی و مهجوری خارج کند و این خروج از بحران ادبی می تواند مثل همیشه در موفقیت بخش های دیگر جامعه نیز تاثیر گذار باشد. حذف بخشي از ادبیات یک کشور به هر دلیلی مساوی با حذف بخشی از تجربه و زندگی یک ملت است. زیان ها و خطرهایی که این حذف و ایجاد بی اطلاعی در نسل آینده ایجاد خواهد کرد بیشتر از آن خواهد بود که بتوان تنها در بخش ادبیات محاسبه کرد. "شمس لنگرودی" در کتاب « تاریخ تحلیلی شعرنو» می گوید: « بی اطلاعی باعث تکرار تجربه ها می شود. بسیاری از نو آری ها، باز آفرینی بی خبرانهء نو آوری های شکست خورده است . امروز، برآیند خوب و بد دیروزهای ماست. بر خاک ناشناخته نمی شود پاسفت کرد». عدم آشنايي با گذشته باعث مي شود ما بسياري از راه هايي را كه رفته ايم باز هم تكرار كنيم.  پس ادبیات ایرانی مقدم بر ادبیات فارسی و گسترده تر از آن است و نباید با دلخوش کردن به قدرت ادبیات فارسی و نامداران این عرصه  خود و جامعه را از بخش زیادی از ادبیات ایرانی محروم کنیم.وقتی نخستین اشعار سپید در دوره مانوی سروده شده است و ما تا دیروز این را نمی دانستیم . چه بسا تجربه های موفق دیگری که نیاکان ما انجام داده اند و ما بی خبر از آن دوباره دست به تکرار آن می زنیم و افتخار خلق بسیاری از آنها را به غربی ها یا اعراب و ديگران می دهیم. درست است كه ادبيات فارسي بخش برجسته ادبيات ايراني محسوب مي شود ،‌اما دليل نمي شود كه ما ادبيات ايران باستان و ميانه را به فراموشي بسپاريم  و يا به بهانه تخصصي بودن از تدريس آن در دانشكده هاي ادبيات خود داري كنيم.از طرفي قرار نيست زبان هاي ايران باستان تدريس شود كه بگويم ياد گيري آن زمان مي خواهد و اين كار تخصصي است ؛ ما بايد ادبيات ايران باستان و ميانه را كه از زبان هاي ديگر به زبان فارسي ترجمه شده اند تدريس كنيم .بدون ترديد ياد آوري گذشته مشترك باعث همراهي  و همدلي بيشتر فارسي زبانان و كشورهاي همسايه خواهد شد. داشتن ادبياتي 3 هزار ساله حرف هاي بيشتري براي گفتن دارد تا ادبيات 1400 ساله . حال بايد پرسيد چه كساني «ادبيات ايراني» را در« ادبيات فارسي» خلاصه كرده اند ؟  چرا هيچ كسي از خودش نمي پرسد ادبيات پر بار فارسي از كجا ريشه گرفته است ؟ چه كساني ما را از شناخت گذشته خود در دانشگاه ها محروم كرده اند؟ چه كساني مي توانند اين گذشته را به ما بازگردانند؟ 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/01ساعت 21:16  توسط پوريا گل‌محمدي  |