تبليغاتX
ايسيل

ايسيل

 خسرو فائض

 

 

         

                                                

 

 

معني آينه را نمي دانست

تنها مي خواست خودش را ببيند

                                        رسوا شد    


قاضي با كف دست كوبيد روي ميز. دستي را كه كوبيده بود روي ميز،كشيد روي صورتش تا به انتهاي ريشش رسيد. چيزي زير لب زمزمه كرده و در حالي كه به سختي خودش را كنترل مي كرد، گفت:

- به جاي خط خطي كردن اون كاغذ  جوابِ من رو بده!

وكيل مدافع كه تازه متوجه قلم و كاغذ شده بود ، خيلي سريع كاغذ را از جلوي دست دختر برداشت. حالا تنهاخودكار مانده بود بين وكيل و دختر. مي توانست با دست چپش خودكار را بردارد ، اما او هيچ وقت با دست چپ ننوشته بود.

وكيل همانطور كه روي صندلي اش نشسته بود آن را چرخاند . لبهايش برد نزديك گوش دختر و چيزي را زمزمه كرد.دختر هيچ عكس العملي نشان نداد. 

قاضي همچنان كه سعي مي كرد خودش را آرام نشان دهد،در حالي كه چشمهايش به سمت وكيل مدافع چرخيده بود،گفت:

- اگه حرف نزني يعني اتهام رو پذيرفتي!

وكيل مدافع سرش را به معني تاييد تكان داد. اما دخترك باز هم هيچ عكس العملي نشان نداد. حالا چهره آرام و افسرده دختر با آن سكوت بلندش سوژه اي شده بود براي عكاس هاي روزنامه ها.

قاضي از كوره در رفت و داد زند:

- با تو بودم!

دادگاه پر شد از سكوت.دادگاه كه تا آن زمان پر بود از زمزمه هاي حاضران و صداي چكاچك فلاش هاي دوربين ها،ناگهان پر شد از سكوتي سرد.

دختر سرش را كه تا آن لحظه پايين و به نقطه اي از نامعلوم زمين خيره شده بود، بلند كرد. شايد خيال مي كرد سكوت، يعني همه چيز تمام شده. شايد مي خواست حرفي مي بزند.لبش شروع كرد به لرزيدن.چشم قاضي، وكيل مدافع و هيات منصفه به لبهاي دختر دوخته شده بود كه داشت از هم باز مي شد.انگار سكوت بلند داشت به او فرصت دفاع كردن از خودش را مي داد.همينكه چشم هايش را باز كرد، صداي فلش دوربين ها سكوت دادگاه را شكست.نورها هجوم آوردند به چشمهايش. پسري جلوي دختر زانو زد و لنزدوربينش را در چشم هاي او تنظيم كرد. دوربينهاي جديد در چند ثانيه مي توانند بيش از صدعكس بگيرند.پسر رفت و حالا دختري جوان جلوي او زانو زده و همان كارهاي پسر را تكرار مي كند.

قاضي اين بار پر اضطراب و نا اميد حرفش را تكرار مي كند.

- شما متهم هستيد به پخش سي دي رابطه...

 هنوز حرفش تمام نشده كه دختر عكس هايش را گرفته و مي رود به جايي كه پسر عكاس ايستاده.مي ايستد كنارش و با هم مشغول نگاه كردن عكس ها مي شوند. ياد "نرگس" مي افتد. پشت صحنه فيلم بود كه با او آشنا شد.

- مي دونستي چهرَت خيلي مظلومه. اصلا"‌ بهت نمي آد كه نقش منفي بازي كني. اميدوارم كه دلت ام مثل چشمات روشن باشه.مي خوام به عنوان يه همكار به نهار دعوتت كنم. اميدوارم دعوت من و بپذيري.


دادگاه در سكوتي سرد به پايان رسيد. خبرنگاران وكيل مدافع را محاصره كرده اند و هركسي چيزي مي پرسد.حرفي براي گفتن ندارد.خودش را مي رساند كنار ماشين. در جيبش دنبال سويچ مي گردد. دستش را كه بيرون مي آورد كاغذي چسبيده به آن. ياد كاغذي مي افتد كه دختر خط خطي كرده بود. پرتش مي كند كناري و مي رود. كاغذ زير دست و پاهاي خبرنگاران گم مي شود.


 دادگاه تعطيل است.
همه رفته اند. خبرنگاري كه كيفش را جا گذاشته برمي گردد دادگاه . موقع رفتن كاغذ را مي بيند. مي ايستد و كاغذ را بر مي دارد. بي آنكه نگاهي به آن بياندازد، مي اندازدش در سطل زباله سياه رنگي كه در آن نزديكي قراردارد.


 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/13ساعت 17:16  توسط پوريا گل‌محمدي  | 


اين روزها
به آفتاب هم نمي شود دل بست
براي گذشتن از اين شب
                      بايد آتش به پا كنم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/13ساعت 7:3  توسط پوريا گل‌محمدي  | 

 

مرد آن شب پُر بود از شادي. مدام با زن شوخي مي كرد. حالا رسيده بودند به آخرين واگن متروي آخر شب. زن سوار شد ومرد پشت سرش. مرد رو كرد به زن و گفت:

- اون بتري آب و بده كه تِشنمه.

بتري آب را كه گرفت ،‌رو كرد به سمت زن و گفت :

- به سلامتي خانم خودم كه امسال مي ره كلاس دوم سواد آموزي.

بتري را برد بالا و زن محو صداي آبي شد كه در گلوي مرد مي ريخت. همانطور كه آب را مي خورد چشمهايش را به سمت زن چرخيد و چشمك زد. زن با نازي شيرين چشمهايش را بست و سرش را برگرداند بي آنكه بداند اين آخرين ناز او براي همسرش است؛ و قصه از همين جا شروع شد.آب در گلوي مرد شكست و به سرفه اش انداخت. با صدايي بلند،آب از دهنش پاشيده شد بيرون. سعي كرد  آب در واگن نريزد. برگشت به سمت در تا خارج شود. در بسته شد. زن كه تا آن موقع در ناز به سر مي برد،‌وقتي سرش را برگرداند، با بدني رو به رو شد كه سرش لاي در واگن گير كرده.اول فكر كرد دارد شوخي مي كند. اما همينكه مترو شروع به حركت كرد و زن دست و پا زدن مرد را ديد ، فهميد كه شوخي نيست. هيچ مسافري در واگن نيست. زن دست پاچه داد زد! تنها صداي خودش است كه زير رقص چرخ مترو محو مي شود. مرد كه حالا سرش بيرون واگن وتنش درون مترومانده ، دست و پامي زند تا خودش را نجات دهد.

زن مي چسبد به كمر مرد، زور مي زند كه او را به داخل بكشد.هيچ فايده اي ندارد. هيچ نيرويي از جواني در او وجود ندارد. همين هفته پيش بود كه 68 سالگي زن را جشن گرفتند. نوه سه ساله شان هم براي او يك كارت متروخريده بود. مرد با دست به بالاي در واگن اشاره مي كند. زن چشم مي چرخاند. سمت راست بالاي در دو چراغ است كه يكي قرمز و ديگري تقريبن زرد رنگ. دو صفحه ي قرمز رنگ هم در سمت راست و چپ بالاي در مي بيند. يكي داراي شيري براي چرخاندن كه جهت چرخشش را يك فلش سياه نشان مي دهد.اما دستگيره اي براي چرخاندن ندارد. ديگري با دكمه اي سياه در كنارش. چيزي زير آنها نوشته. اما هرچه نگاه مي كند ،‌خطوط برايش آشنا نيست. هيچ كدام خطوط به حروف الفبايي كه او در نهضت خوانده شباهت ندارد. هشدار ها به لاتين است.چيزي از آنها نمي فهمد.با مشت مي كوبد روي آنها.هيچ اتفاقي نمي افتد. واگن دارد حركت مي كند. پنچه مي كشد و جيغ مي زند. اما تنها صداي خودش را مي شنود. مترو سرعت مي گيرد و مرد زور مي زند كه خودش را نجات دهد. زن زور مي زند كه نوشته را بخواند. حال صداي نعره ي مرد بلنده شده است. قطار سرعت مي گيرد. همه چيز با سرعت از جلوي چشم زن مي گذرد. هيچ راهي نيست. دست مي اندازد به در و با تمام قدرت زور مي زند كه آن را باز كند. مرد هم با تمام توان خودش را مي كشد. قطار سرعت گرفته. زن چشمش مي افتد به تصويرهاي سياه رنگي كه روي در مترو چسبيده. تصوير دست خرد شده ي لاي در مترو او را به ياد خوابي كه ديشب ديده مي اندازد. «مي خواهد گلي براي همسرش بخرد،هر گلي را كه بر مي دارد،تنها گلبرگ هايش به دستش مي آيند و ساقه از آن جدا مي شود.»

 واگن سرعت گرفته و زوزه كشان دارد مي رود داخل تونل. مي رسد به آيينه اي كه راننده بايد از آن پياده و سوار شدن مسافران را ببيند. زن جيغ مي زند و درحالي كه يك دستش را به يكي از لوله هاي داخل واگن ستون كرده،‌با دست ديگر در را هل مي دهد.مرد كف دست هايش  گذاشته روي در و با نعره اي سعي مي كند خودش را به داخل بكشد.همه چيز با سرعت ازجلوي چشم آنها مي گذرد. نور كم مي شود و واگن مي رود به سمت سياهي تونل. قطار وارد تونل مي شود. ضربه اي سخت زن را مي كوبد به شيشه اي كه دركنار در ورودي داخل واگن است. صدا فرياد مرد مي پيچد در واگن و ساكت مي شود. زن كه چشمهايش راباز مي كند، نوشت هاي هشدار دهنده را مي بيند كه چيزي از آنها نمي فهمد. به ياد مرد مي افتد. حالا همه واگن ها رفته اند داخل تونل . زن به ياد مرد مي افتد. سرش را مي چرخاند. مرد بدون سر، در كف واگن دارد دست و پا مي زند.


مسوول آسايشگاه رواني كه تلويزيون را روشن مي كند ، اخبار مي دهد. پير زن تكاني مي خورد.

 - به گفته رواط عمومي مترو پير مردي به خاطر بي توجهي به علامت ها و نوشته هاي  هشدار دهنده مترو،جان خود را از دست داد.



+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/08ساعت 18:10  توسط پوريا گل‌محمدي  | 


هوا گرگ و ميش است و فاصله زمين تا سياهي تمام چیزی به اندازه هیچ شده.

- بدومامان. بدو. مي گه رآهن مي ره.

 

سرها برگشت. سرها به سمت صداي پسرك برگشت.از رنگ يقيه روپوشش كه از كاپيشن مشكي تارش زده بود بيرون معلوم بود كه كلاس اولی است.

پسرك دوباره داد زد.
- بدوديگه .الان مي ره ها.
انگار روشنايي روز داشت جان مي داد و سياهي شب جان مي گرفت. نورهاي مصنوعي ماشين ها هم تنها چشم را مي زد. از سپيدي زمستان هم تنها سرماي آن بود که به تن شلاق می زند. در جدال هوا و نفس، اين صداست كه تبخير مي شود.

- چهار راه وليعصر.

- آقا کجا میره؟
- را آهن!

 مسافران به سختی و بي ميل از اتوبوس پياده مي شوند.مردمي كه از سرما در خود فرو رفته اند با اشتياق از پله اتوبوس بالا مي روند. پسرك كه حالا دست راستنش را به در اتوبوس رسانده از بين مسافراني كه به سمت اتوبوس ها هجوم مي آورند دنبال مادرش مي گردد. دست هايي پسرك را پس مي زنند وپاها بدون آن كه ترديد كنند از زمين كنده مي شوند. اين بار صداي پسرك با بغضي پنهان همراه مي شود.
- بدو مامان . داره مي ره ها

 

زن كمر چادر تيره و تارش را سفت چسبيده و قدمهاي سست و سنگين اش را به سمت اتوبوس مي كشد. كمي خميده است. همه سوار شده اند . صداي مسافري بلند مي شود.
- برو ديگه بابا.

و مسافری دیگر با فریاد حرف او را تایید می کند

- برو دیگه بابا، شب شد.
حالا همه مسافران منتظر پسرك  و مادرش هستند. راننده به پسرك هشدار مي دهد.
- زود باش بچه . يه اتوبوس رو معطل خودت كردي. برو پايين با اتوبوس بعدي بيا.

- اينها. مامانم اومد.
زن نزديك مي شود. مي رود داخل چادرش. انگار دارد دنبال چيزي مي گردد. هيچ چيز جز سياهي چادر از زن به چشم نمي آيد. حالا پسرك از پله اتوبوس رفته است بالا. از سرما مي گيرزد يا از سياهي شب؟ در هر صورت گرماي داخل اتوبوس دل چسب است. بر مي گردد روبه زن.
- من ديگه بزرگ شدم . از در جلو سوار مي شم.خودت گفتی وقتی رفتی مدرسه می تونی تنهایی بری تو بخش مردونه!

صورت زن از چادر خارج مي شود. شيارهاي روي آن سنش را بيش تر از چيزي كه هست نشان  مي دهد. پيش از آنكه دستش را از زير چادر خارج كند راننده داد مي زنند:
- زود باش خانم سوار شو. همه رو معطل خودت كردي. راه آهن مي ره . نفري صد تومان. موقع پياده شدن پول بديد.

شب تمام روز را پر كرده. اتوبوس با صدايي گوش خراش حركت مي كند. زن پسرك را در پناه چادرش پنهان كرده است. پسرك آرام و بي صدا سر و دست هايش را از زير چا در خارج كرده. گاهي به بليط در دستش نگاه مي كند وگاه به اتوبوس هايي كه مي آيند و مي روند.
از ميش خبري نيست، هوا گرك گرگ است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/08ساعت 18:9  توسط پوريا گل‌محمدي  | 

اينجا منطقه 5/19 تهران است

خبرگزاري فارس: من بچه جنوب شهرم / جنوب تهران / جنوب خاكي / كوچه هاي خاكي/ پارك هاي خاكي / اسباب بازي هاي خاكي/ هم بازي هايم كودك يتيم / فرزند شهيد/ گفت: اين كه شعر نيست. گفتم: واقعيت كه هست!


وقتي فيلم تمام شد، با پوزخندي گفتم، ‌مگر ممكن است !؟ پدرم به دنبال لبخندي كه از روي تجربه بود، گفت:پسرجان از اين انسان دوپا هركاري كه بگويي بر مي آيد!‌ هنوز پاسخي براي پرسشم نداشتم ! ‌مگر مي شود محله اي بين چند منطقه قرار بگيرد و به چند جا ماليات بدهد، اما هيچ كس امنيت آن را تامين نكند؟
بحث درمورد واقعيت داشتن و نداشتن فيلم در خانه بالا گرفته بود. مجبور شدم يكبار ديگر داستان را در ذهنم مرور كنم.
"
مردم محل دزدي رامي گيرند كه هرشب يكي از خانه هاي محل را مورد سرقت قرار مي داد؛با خوشحالي از گرفتن دزد،خيلي مودبانه او را جهت تحويل دادن به ماموران قانون،به نزديك ترين كلانتري محل مي برند.افسر نگهبان نخست با ديدن دزد و مطلع شدن از شكايت با زدن چند ضربه جانانه به شكم و صورت دزد، خودي نشان مي دهد؛ در ادامه، پس از كلي بررسي نقشه اي كه به ديوار اتاقش نصب شده بود،مي گويد:"اينجا منطقه نوزده است، محله ي شما در محدوده استحفاظي ما نيست و به پاسگاه ما مربوط نمي شود؛ اين آقا را ببريدش منطقه 20".اهالي مودبانه،‌دزد را تا پاسگاه بعدي همراهي مي كنند. افسرنگهبان نخست با دين دزد و پي بردن به مسئله شكايت با چند ضربه جانانه به او خوش آمد مي گويد؛اما در ادامه،‌ با نگاهي به نقشه روي ديوار كلانتري،مي گويد:"شرمنده هستم . محله ي شما در محدوده ما نيست و به پاسگاه ما مربوط نمي شود. نگه داشتن اين دزد هم براي ما مسووليت دارد. ببريدش كلانتري منطقه 21". اهالي محله همچنان مودبانه و خونسرد با رعايت تمام نكات قانوني درمورد يك اسير، دزد را با خود به پاسگاه بعدي مي برند و مي گويند:دو پاسگاه منطقه 19 و 20 گفته اند،محله ما در حوزه استحفاظي شما قراردارد.اين دزد را آورده ايم تحويل بدهيم.
افسر نگهبان كلانتري منطقه 21 پس از كلي زيرورو كردن نقشه روي ميزش و گفتن چند بدوبيراه جانانه به دزد،‌مي گويد:"متاسفانه،محله ي شما درمحدوده ما نيست و به پاسگاه ما مربوط نمي شود. ما نمي توانيم مسووليت تحويل گرفتن اين دزد را بپذيريم. ببريدش منطقه 19"
اهالي نااميد، ازهرجا شروع به تحقيق مي كنندكه ببينند متعلق به كدام منطقه هستند. پس از كلي تحقيق و تفحص متوجه مي شوند كه وقتي بزرگترها در حال مرزبندي مناطق بوده اند آنها را فراموش كرده اند و محله شان در خط مرزي قراردارد و در محدوده هيچ پاسگاهي نيستند. به همين دليل همه پاسگاه ها به راحتي از زير بارمسووليت خود شانه خالي مي كردند و هراتفاقي كه در اين منطقه مي افتاد،به گردن ديگري مي انداختند.اهالي محله هاج و واج مانده بودند كه بايد با دزد چه كرد!؟"

*******
به خودم كه مي آيم مي بينم حالا 33 سال سن دارم و يك خبرنگار شده ام و در محلي هستم كه بين منطقه 19 و20 گير كرده است. محله اي كه نه در آن چاه نفت است و نه محلي باستاني كه شهرداري براي داشتنش بخواهد علاقه اي نشان دهد. محله اي كه قديمي ترين يادگاري اش، گندآب روي 30 ساله اي است كه روز به روز پر آب تر و عريض تر مي شود،‌و حالا رسيده است به زير خانه ها و مدارس.
شايد بهتر باشد بگويم اينجا منطقه 5/19 تهران است و من قرار است از مصائب مردم شهرك صالح آباد(آباد؟) تهران گزارش تهيه كنم. محله اي كه به دليل بي توجهي به آن اكنون از ناامن ترين مناطق در كنار حرم امن حضرت امام خميني (ره) شده است. شايد بهتر باشد گزارش را با حرفي از خودم شروع كنم:"زماني كه مدرك سوم راهنمايي خود را با هزار زحمت گرفتم ،خواستم براي دبيرستان ثبت نام كنم،كه تازه فهميدم من ساكن يك منطقه مرزي هستم كه درمحدوده مشخصي قرار ندارد. محله اي كه شهردارش پدرها بودند، رُفتگرش مادرها و حفاظت آن هم به عهده جوان ترها بود كه شب ها با نام نيروهاي بسيجي گشت مي زدند. باتوجه به اينكه روي پلاك خانه ها نوشته شده بود منطقه 19تهران و مدرسه ما هم به منطقه 19 تعلق داشت، به دبيرستان هاي خاني آبادنو مراجعه كردم،گفتند شما بايد برويد دبيرستان هاي منطقه20. رفتم منطقه بيست، گفتند شما بايد در منطقه خودتان ثبت نام كنيد، يعني منطقه19. خلاصه باهزار زحمت و با كارهاي قانوني وغيرقانوني،در دبيرستاني در منطقه 19ثبت نام كردم. بعضي ها هم رفتند منطقه 20".
همين كه مي خواهم نام محله را براي دومين بار در گزارشم بنويسم ،انگار كه چيزي يادم آمده باشد، خنده ام مي گيرد و گيج مي مانم كه بالاخره اسم محله را چه بنويسم كه اگر مسوولي دلش سوخت و خواست پيگري كند، براي رسيدن به اينحا سردرگُم نشود؟ من با اتوبوس هايي به اين محل مي آيم و مي روم كه روي آنها نوشته شده"‌شهرك شهيد صنيع خاني غربي" اما روي تابلوي بزرگ ورودي محله نوشته"شهرك صالح آباد". به وسط محله كه مي رسم "كريم آباد" است و به انتهاي محله كه مي رسم در تابلوي تنها ميدان محل نوشته شده "ميدان شهرك رسالت"،بر تابلويي قديمي هم نوشته اند"شهرك ملت".
مردي كه در كنارم ايستاده، انگار فكر مرا مي خواند، مي گويد:" بچه كه بوديم،اينجا اسمش"شهرك ملت" و جزء منطقه 19 تهران بود. فردامسوولان منطقه ديگر نامش را گذاشتند "شهرك رسالت". چند روزبعد گفتند:"شهرك صالح آباد". چند وقت كه گذشت گفتند چون اتوبان بهشت زهرا از وسط شهرك مي گذرد آن طرف مي شود"صالح آباد شرقي" و محله شما مي شود"صالح آباد غربي". هنوز به نام صالح آباد غربي كه ما در بخش شهرك آن قرار داشتيم عادت نكرده بوديم كه بالاخره پس از چهار تا پنج سال تاخير پُل "شهيد صنيع خاني" به پايان رسيد و فهميدند كه بايد نام محله رابگذارند"شهرك شهيد صنيع خاني غربي" البته اين نام آخر را نمي دانم كدام منطقه گذاشته است،اما خدا را سپاس گفتيم كه بالاخره فهميديم كه نام محله ما چيست و بايد به روي پاكت نامه هايمان چه آدرسي را بنويسيم! اما با اين نام هم مشكل محله ماحل نشد!"
پسر بچه اي كه كيف مدرسه در دستش بود و تا آن موقع داشت با تعجب به حرف هاي ما گوش مي داد،گفت:"اينجا روزي يه بار پلاك عوض مي كنن. تا حالا فكر كنم سه چهار بار پلاك هاي محله عوض شده. يكبار شكايت در خواست طلاق همسايه ما رفته بود در خونه خانم ناظم كه چند تا كوچه اون طرف تر زندگي مي كنن"
بچه هايي كه حالا دور ما را گرفته اند و فهميده اند من خبرنگار هستم،بلند بلند شروع مي كنند به خنديدن.
مردميان سالي،‌مي گويد:"گواهي نامه من به خاطر تغيير پلاك ها برگشت خورده بود و چندين ماه براي گرفتنش دوندگي كردم"
يكي مي پرسد:"ببخشيد آقا حالا بااين نوشتن ها مشكل محله حل مي شه؟"
نمي دانم بايد چه جوابي بدهم ! حرف را عوض مي كنم.به شكلي حرف مي زنم كه انگار ساكن اين محله نيستم.مي پرسم، درست است كه در ماه هاي اخير،در كم تر از دوماه دو نفر بر اثر درگيري با چاقو و پيچ گوشتي كشته شده اند؟
زني كه در كنار جمع ايستاده با اشاره به اتاقك متحرك (كانكس) نيروي انتظامي كه سركوچه و در فاصله حدود 200 متري ما قرار گرفته ،مي گويد:"وقتي جلوي خونه آقاي رحمانزاده دعوا شد ،‌من خودم زنگ زدم 110. يك ساعت بعد اومدن. ماموري هم كه اومد هيچ كاري نكرد".
راست مي گفت. بعدها كه از پسر مرحوم رحمانزاده درمورد تماس با نيروي انتظامي سوال كردم ، گفت:"همه مي دونن پدر من اصلا" اهل دعوا نبود. همينكه دعوا شد،‌ خودش به 110 زنگ زد. خيلي دير اومدن. به فرماندشون گفتم، اگر زودتر مي اومديد پدر من الآن زنده بود. نه تنها ما،بيشترهمسايه ها زنگ زدن"
پسريچه اي مي گويد:"وقتي رو به روي مسجد دعوا شد من بودم. كشتن اون پسره مثل فيلم هاي سينمايي بود. خيلي هم ترسناك بود!"
يك نفر از داخل جمعيت داد مي زند:"سي سالِ اينجا زندگي مي كنيم ،‌تا حالا هيچ كسي رو نكشته بودن. درطول دوماه دونفر كشته شده، هيچ كس از وزارت كشور يا اطلاعات يا هر كجاي ديگه نيومد توي محل بپرسه چرا اين طوري شده؟ يا اينكه نيروي انتظامي نيروهاش رو زياد كنه؟ بهتر كه نشدهيچ ،‌بدترهم شد. اون روز دعوا شده بود. پسر مي گفت مي زنم مي كشم،‌هيچ كس هم نمي تونه كاري بكنه. مگه اونهايي كه آدم كشتن چيكارشون كردن."
حالا اطراف ما شلوغ شده، هركسي چيزي مي گويد:
- "
بنويسيد بنياد مستضعفان از خانه هاي مستضعفان نزديك بهشت زهرا بين 5 تا 20 ميليون تومن پول مي خواد كه سند بده. نامه فرستاده اگه نديد خونه هاتون رو مي گيريم.من يه كارگر هستم با هزار زحمت پول خريدن اين خونهَ‌رو جور كردم. با چند تا بچه محصل از كجا بيارم. مگه ما مستضعف نيستيم.هر چي مي ريم اونجا مي گيم نداريم ، قبول نمي كنن. به كي بايد بگيم نداريم."
چشمهاي مرد بغض كرده اند.از ترس اينكه بغض چشمهايش جلوي بچه هاي محل نتركند،سرم را به طرف صداهاي ديگر برمي گردانم.
- "
ما توي منطقه 19 زندگي مي كنيم ، اما مدرسه هامون توي منطقه بيستِه"
- "
بنويسيد اينجا هركسي دلش مي خواهد عربده كشي مي كنه ، نيروي انتظامي هم كاري نداره. نيروهاي توي اين كانكس هم تنها نشستن تلوزيون نگاه مي كنن!"
جواني كيف در دست با محاسني كم ، خيلي آرام به من نزديك مي شود و با لحني ملايم ،مي گويد:" شهرداري در بالاي محل يك جاي كوچك را با عنوان "كتابخانه و خانه مشق " درست كرده ؛ خانمي كه مسوول آن است به جاي كارهاي فرهنگي در آن براي زن ها روضه و جلسات دعا برگزار مي كند. اين كار ها خوب است، اما وقتي محله اي بيش تر از ده تا مسجد و حسينه دارد ، چه لزومي دارد كتابخانه را براي برگزاري اين جلسات تعطيل كنيم؟ بهتر نيست اين كارها را در مسجد و حسينيه ها برگزار كنيم. ما قرار است براي ورود به دانشگاه با چند ميليون نفر رقابت كنيم ، آن وقت كتابخانه را به خاطر اين كار تعطيل مي كنند. ما كجا بايد درس بخوانيم ؟ تازه معلوم نيست اينجا كتابخانه است يا خانه سلامت وكار هاي پزشكي . شما برويد ببينيد دو تا تابلو دارد. ابتدا گفتن اينجا كتابخانه و خانه مشق است ، ‌فردا آوردن يك تابلو زدن روي دَرَش نوشتن "خانه سلامت محله رسالت". جالب اين است كه ،‌ به دانشجويان محل اجازه برگزاري جلسه نمي دهند. يكبار مي گويند جا نداريم ، با ديگر مي گويند ، خانم ها و آقايان نمي توانند جلسه مشترك داشته باشند. كجاي دنيا جلسات شعر خواني و فرهنگي دانشجويان به صورت جداگانه برگزارمي شود."
پيرمردي كه از قديمي ترين ساكنان محله است نگاهم مي كند،نيازي نيست چيزي بگويد. بارها و بارها برايم درد دل كرده است. چه آن زمان كه براي دفاع از حريم خانه اش با بيل به كوچه آمده بود،وچه آن زمان كه به خاطر پرتاب نارنجك هاي بزرگ مقابل خانه اش در شب چهار شنبه سوري،داشت شيشه هاي شكسته رانشانم مي داد. حرف هايش را مي دانم:"چهارشنبه سوري تمام شيشه هاي ما رو مي شكنن، وقتي هم مي پرسم چرا نارجك مي ندازيد؟ به طرفم نارجك پرت مي كنن. ديگه حرمت موي سفيد ما رو هم نگه نمي دارن. من كه توانايي ندارم جوابشون رو بدم ، خدا جوابشون رو بده! مجبورم تمام شيشه ها رو با كارتن بپوشونم،بعد توي خونه پناه بگيرم.اما باز هم شيشه ها مي شكنه. مگه گرفتن چند تا بچه بي ادب كه به اسم چهار شنبه سوري با نارنجك شيشه هاي مردم رو مي شكنن براي نيروي انتظامي كاري داره. خوب شناسايي كنن،بعدا" بگيرنشون كه ديگه سال بعد اين كار رو نكنن".
وقتي مي پرسم چرا شكايت نمي كنيد؟
مرد ميان سال مو سفيدي مي گويد:"ما اينجا زندگي مي كنيم. سن ما بالاست. اگر خواستند به ما صدمه بزنند چه كسي از ما حمايت مي كند.ما كه با اين سن توانايي دعوا نداريم.اگر اين كار را كردند چكار كنيم؟ حالا كه نيروي انتظامي به فريادمان نمي رسد ،‌فكر مي كنيد فردا به دادمان مي رسد.ما كاسب هستيم،نمي شود. تا به حال چند بار دزد منزل ما را برده! من پسر جوان دارم اگر حرفي بزنم يك موقع ديديد دعوا شد، آن وقت ما متهم مي شويم. ميان مي شينن جلوي خونه. مي گم بلند شيد،گوش نمي كنن. مي شينن جلوي خونه قليون مي كشن، شلوغ مي كنن. اينجا درست نمي شه ! مگه خدا درستش كنه!"
يك نفر با دست اشاره مي كند به مردي كوتاه قد كه تكيه كرده است به پيكاني مدل پايين و دارد به ما نگاه مي كند؛ مي گويد:
"
برو با آقا " شيرعلي"حرف بزن تا ببيني وضعيت محله ما چقدر خراب است. تا بفهمي ما مردمي فراموش شده ايم. همين آقا "شيرعلي" وقتي تريلي به نامش در اومد، همينكه از شركت تحويل گرفت ، آورد در خونش. صبح دزديدنش. پيدا نشد. وقتي هم دزدش و مال خرش رو گرفتن انگار نه انگار. چون كسي رو نداش حقش رو بگيره. حالا داره با يه پيكان كارمي كنه. به قول يكي از بچه‌ها شبا خواب مي بينه از نيروي انتظامي اومدن درخونش مي گن بيا مي خواهيم ماشينت رو بهت بديم. قديمي ها راست گفتن كه مرگ فقير صدا نداره!"
مردم اينجا انگار از چيزي ترس دارند. همه بدون آنكه بخواهند اسمي از آنها برده شود حرف مي زنند. مي گويم:چرا اسمتان برده نشود؟
-"
ما از شما نمي ترسيم. وقتي امنيت نيست، بايد از ترس بعضي ها توي پرده حرف زد."
-"
نمي دونيم بايد به كي بگيم ؟ ما توي اين محله 20 تا 30 هزار نفري به يه پاسگاه احتياج داريم. مگه ما با مردم مناطق ديگه چه فرقي داريم.چرا بايد هرشب از صداي دعوا تنمون بلرزه. تا چند سال قبل براي شكايت مي رفتيم ،‌كلانتري "سيزده آبان" درمنطقه20. اما حالا محله ما رو سپردن به كلانتري نزديك حرم امام(ره). از اونجا تا اينجا هم نيم ساعت راههِ. تازه براي رفتن به اونجا اتوبوس نيست ، بايد با شخصي بري. كي مي تونه بره اونجا شكايت كنه! البته اونا هم بهونه خوبي دارن براي اينكه وقتي دعوا مي شه يا نيان يا اينكه دير بيان!"

*******
خوب مي دانم كه بعضي از اين مردم اگر امروز به سركار نروند، فردا نان نخواهند داشت. پس به خاطر شلوغي هاي اوباش فرصت شكايت كردن نخواند داشت.
درست حالا كه دارم گزارشم را تايپ مي كنم از كوچه سرو صدايي مي آيد. جوان سياه چهره اي در لحظات افطار( 29/ مهر / 1385 خورشيدي )1 درحالي كه چند نفر او را مي كشند،‌ داردعربده مي كشد و به حريفش كه حدود بيست متري با او فاصله دارد،فحش مي دهد. يك نفر با كنايه مي گويد:
"
بفرما آقاي خبرنگار،اين هم شاهد. ديگه چي مي خواهيد! گفتم كه اين محله درست بِشو نيست!"
قرمز مي شوم.خجالت مي كشم! نيم ساعتي مي گذرد،‌از نيروي انتظامي خبري نيست. مردم جمع شده اند و دوستان پسر جوان سعي مي كنند او را كه حرف هيچ كس را گوش نمي دهد،از منطقه دور كنند. يكي از همسايه ها از او مي خواهد روبه روي خانه آنها عربده نكشد. با صداي بلند جوابش را مي دهد:" دوست ندارم برم. شما مشكلي داري؟"
پس از يك ساعت آرام مي گيرد و با روشن كردن سيگاري به همراه چند نفر ديگر از آن منطقه مي روند.
(
هنگام ويرايش نهايي اين گزارش ، به اين سطر كه مي رسم، باز هم در كوچه شهيد بهشتي دعوا شده است)2
با اين اتفاق نه من حرفي براي گفتن داشتم و نه كساني كه درآنجا جمع شده بودند. يادم مي افتد كه قراربود از"گندآب رو"يي كه براي مدارس و منازل مردم مشكل ايجاد كرده،خبر بگيرم. يا بايد پياده بروم يا منتظر اتوبوس بمانم.مي روم ايستگاه اتوبوس.يكي مي گويد:" بي خود منتظر اتوبوس نمان،‌پياده بري زودترمي رسي.اينجا بعضي وقتها اتوبس يك ساعت يك بار مي آيد. شايد هم دوساعت."
مي دانستم كه راست مي گويد.اما با خنده مي گويم:"انشاءالله كه به خاطر من زود مي آد".
30
دقيقه كه مي گذرد، بي آنكه خبري از اتوبوس باشد،‌مجبور مي شوم پياده راه بيفتم. مي روم.اما اي كاش نمي رسيدم!

*****
رسيده ام به كنار "گند آب رو"يي كه به"آب سيلي "معروف است. خدايا اينجا كجاست. اين جا كه كودكان معصوم در كنار موش ها مدرسه دارند. اينجا مدرسه بچه هاست يا مدرسه موش ها.بيش از 25 سال است كه اين گندآب رو از كنار مدارس و خانه هاي اين محله مي گذرد؛ پس شهرداري چه كار مي كند. در كنار آن راه مي روم.شايد براي اين كه درد را بيشتر احساس كنم. مردي با دو كودك دارد كنار آن قدم مي زند.
-"
چرا اينجا قدم مي زني"
-"
اينجا قدم نزنم،كجا قدم بزنم؟"
حرفي براي گفتن ندارم.مي روم.بچه هاي مدرس دارند، دنبال موشي مي دوند كه من از فرط بزرگي شان در موش بودنشان شك مي كنم.
خدايا اينجا كجاست؟ چه طور اين رودخانه ي كثيف با اين جريان تند 30 سال از چشم شهرداران تهران پنهان مانده؟ اين،پسربچه ها با روپوش آبي در كنار آب چكارمي كنند؟ از بچه اي مي پرسم اينجا چكار مي كني ؟ حرفي نمي زند. مي گويم خبرنگارهستم مي خواهم از اينجا گزارش تهيه كنيم؟هنوز حرفم تمام نشده كه داد مي زند:" سعيد، سعيد،بيا خبرنگار اومده".
تا به خودم بيام چند تا بچه دورم را گرفته اند.همه روپوش هاي آبي دارند. يعني ابتدايي هستند.
من خيلي چيزها را درمورد اين گند آب رو مي دانم،اما مي خواهم از زبان آنها بشنوم. آنها كه هر روز از كنار آن عبور مي كنند تا برسند به مدرسه و در كلاس بخوانند كه "نظافت نيمي از ايمان است". مي پرسم:"اينجا از كي اينجوري شده؟". همه باهم شروع مي كنند به جواب دادن. انگار مي خواهند سهمي در حل كردن اين مشكل داشته باشند!دل كوچكي دارند،اما پر است.
- "
ما از اون موقع كه به دنيا اومديم اينجا بوده. خيلي وقته"
- "
آقا،اينجا پر از موشه"
يكي از بچه ها با شيطنت مي گويد:
-"
براي تو كه بد نيست. مي كشي ،مي بري شهرداري دونه اي دويست تومن مي فروشي!"
بچه ها شلوغ مي كنند. نمي شود.شروع مي كنم كنار گند آب رو به راه رفتن. از كنار مدارس عبور مي كنم. مي روم تا مي رسم به اتوبان بهشت زهرا. حالا بهتر مي فهمم چرا وقتي به انتها پل شهيد صنيع خاني دراتوبان بهشت زهرا مي رسيم،بوي گندي در هوا مي پيچيد.اين گندآب رو درست از زير اتوبان عبور مي كند و درمسير خود از بين خانه هاي "صالح آباد غربي" و "آهن مكان" كه به تازه گي ساخته اند،عبور مي كند.
بوي بدي به دماغم مي رسد. بوي لاشه ي سگي كه كنار اتوبان و بالاي گند آب رو مرده، مرا وادار مي كند از منطقه دور شوم. بر مي گردم به سمت پايين، درست جايي كه گند آب رو از كنارخانه ها مي گذرد.مردي كه متوجه كنجكاوي ها من شده،‌به طرفم مي آيد.به عمد مي پرسم :"چرا اينطوري است ؟"
-" 20
ساله اين طوريه.تا حالا چند تا بچه توي اون مردم"
با تعجب مي پرسم،مردن؟
-"
بله. چند تا بچه اوفتادن توش مردن.مي بيني كه فشار آبش چقدره.فكر مي كني اگه يه بچه مدرسه اي بيفته توي اون مي تونه در بياد؟يك بار خواهر من كه 8 سالش بود افتاد توي آب. آب داشت مي بردش. با بدبختي نجاتش داديم.برديم بيمارستان. خدا رحم كرد كه زنده موند."
مي پرسم مگه شورا ياري نداريد. مي گه:" من خودم شوراياري هستم. سال هاست اينجا زندگي مي كنم. بارها درمورد اين آب سيلي، به شهرداري و جاهاي ديگه شكايت كرديم،اما كسي حرف ما روي گوش نمي كنه.هر موقع به شهرداري اعتراض مي كنيم،مي گه بودجه نداريم.انشاءالله سال ديگه. بيش تر از20 سال هي امروز و فردا مي كنن."
براي حرف هايش نياز به سند و مدرك نبود. گندآب رو با آن فشار و عمق زياد به اندازه كافي گويا بود. ازمحل دور مي شوم. با خودم فكر مي كنم،عجيب است،اين گند آب رو درست از زير اتوباني عبورمي كند كه به بهشت زهرا مي رود. شب هاي جمعه بيشترمردم از اين مسير به سر مزار شهدا و رفتگان خود مي روند. حتا مسير زائران حضرت امام خميني(ره) هم از اين اتوبان مي گذرد. چرا شهرداري به اين فكر نكرده كه وقتي مهمانان خارجي از اينجا عبور مي كنند،چه فكري خواهند كرد؟‌ كجاي دنيا اجازه مي دهند در مسير زيارت گاهاشان يك گند آب رو به مدت 30 سال بدون سرپوش باقي بماند!؟
احساس مي كنم،اين طوري درست نيست! بايد حرف هاي مسوول ناحيه را كه در شهرك صالح آباد مستقر است،را بدانم.
راه مي افتم رو به بالاي گند آب رو.از كنار آن با ترس مي گذرم. درمسير رفتم مي رسم به مدرسه دخترانه كيهاني و شهيداناري. نيازي نيست از كسي چيزي بپرسم.من دوران راهنماي در مدرسه شهيد اناري درس خوانده ام. دوسال پيش حياط يكي از اين مدرسه ها به خاطر خاك نرم و وجود اين گندآب رو دركنارش فرو رفته بود. خدا رحم كرد و به هيچ بچه اي صدمه اي نرسيد. اما اينكه دوباره فرو برود،چندان عجيب نيست؛ چون گند آب رو درست از پشت مدرسه عبور مي كند.
مي رسم به ناحيه شهرداري مستقر در شهرك. مسوول آن حضور ندارد. پس از دقايقي مي آيد. درمورد "آب سيلي" از او مي پرسم . خوب متوجه نمي شود،سوار بر ماشين به محل مي رويم.مي گويم :"اين آشغال هاي اطراف منازل مردم را مي توان با يك لودر پاك سازي كرد!".
-"
اين جا آشغال ها را خود مردم مي ريزند.ما بارها و بارها آنجا را صاف كرده ايم.مردم همكاري نمي كنند. ما بارها آمده ايم و اينجا را صاف كرده ايم ،‌اما خودشان مي ريزند."
حرف هايش را مي پذيرم و با خودم مي گويم:"عجب مردم بي ملاحظه اي !" اما زماني كه دوست عكاس خبرگزاري فارس آقاي " فاطمي" براي عكس گرفتن در محل حاضر شد،‌زني بدون آنكه حواسش به ما باشد، با سطل آشغال ازمنزل خارج شد و آشغال خود را در سطل زباله سياهي ريخت كه شهرداري در محل قرار داده بود." فاطمي" گفت:" اين بنده خدا ها كه دارند رعايت مي كنند"

از مسوول ناحيه مي پرسم :" شما تا به حال نامه اي براي شهرداري نوشته ايد كه اين گند آب رو چقدر خطرناك است؟
-"
ما نوشته ايم و شوراياري هم با خبر است."
زمان برگشتن به ناحيه با گِله مي گويد:"از چند جا مي آيند اين جا گشت مي زنند.هر كسي يك چيز مي گويد. من خودم مانده ام كه اينجاچكاره ام. واقعا" ‌اين بايد درست مي شد! چرا بودجه نمي كنند، نمي دانم؟ معلوم نيست اينجا زير نظر چه كسي است. به زودي قرار است برود زير نظر شهرآفتاب."
"
نباتي" مي رود، من مي مانم و گند آب روي صالح آباد يا همان آب سيلي. خودم را به كناره اتوبان مي رسانم. باز بوي لاشه سگ را حس مي كنم. يادم مي آيد هفته پيش كه آقاي "محمدي" بازرس شهرداري تهران براي تاييد صحت حرفهاي مطرح شده در نامه دانشجويان به محل آمده بود،اين لاشه همين جا بود.حداقل چند هفته اي از مرگ سگ مي گذرد. برمي گردم ، از بوي لاشه سگ گيج شده ام. نمي دانم به كجا مي روم . با خودم زمزمه مي كنم .

 

   عكس هاي خبر

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/03ساعت 16:14  توسط پوريا گل‌محمدي  |