
معني آينه را نمي دانست
تنها مي خواست خودش را ببيند
رسوا شد
قاضي با كف دست كوبيد روي ميز. دستي را كه كوبيده بود روي ميز،كشيد روي صورتش تا به انتهاي ريشش رسيد. چيزي زير لب زمزمه كرده و در حالي كه به سختي خودش را كنترل مي كرد، گفت:
- به جاي خط خطي كردن اون كاغذ جوابِ من رو بده!
وكيل مدافع كه تازه متوجه قلم و كاغذ شده بود ، خيلي سريع كاغذ را از جلوي دست دختر برداشت. حالا تنهاخودكار مانده بود بين وكيل و دختر. مي توانست با دست چپش خودكار را بردارد ، اما او هيچ وقت با دست چپ ننوشته بود.
وكيل همانطور كه روي صندلي اش نشسته بود آن را چرخاند . لبهايش برد نزديك گوش دختر و چيزي را زمزمه كرد.دختر هيچ عكس العملي نشان نداد.
قاضي همچنان كه سعي مي كرد خودش را آرام نشان دهد،در حالي كه چشمهايش به سمت وكيل مدافع چرخيده بود،گفت:
- اگه حرف نزني يعني اتهام رو پذيرفتي!
وكيل مدافع سرش را به معني تاييد تكان داد. اما دخترك باز هم هيچ عكس العملي نشان نداد. حالا چهره آرام و افسرده دختر با آن سكوت بلندش سوژه اي شده بود براي عكاس هاي روزنامه ها.
قاضي از كوره در رفت و داد زند:
- با تو بودم!
دادگاه پر شد از سكوت.دادگاه كه تا آن زمان پر بود از زمزمه هاي حاضران و صداي چكاچك فلاش هاي دوربين ها،ناگهان پر شد از سكوتي سرد.
دختر سرش را كه تا آن لحظه پايين و به نقطه اي از نامعلوم زمين خيره شده بود، بلند كرد. شايد خيال مي كرد سكوت، يعني همه چيز تمام شده. شايد مي خواست حرفي مي بزند.لبش شروع كرد به لرزيدن.چشم قاضي، وكيل مدافع و هيات منصفه به لبهاي دختر دوخته شده بود كه داشت از هم باز مي شد.انگار سكوت بلند داشت به او فرصت دفاع كردن از خودش را مي داد.همينكه چشم هايش را باز كرد، صداي فلش دوربين ها سكوت دادگاه را شكست.نورها هجوم آوردند به چشمهايش. پسري جلوي دختر زانو زد و لنزدوربينش را در چشم هاي او تنظيم كرد. دوربينهاي جديد در چند ثانيه مي توانند بيش از صدعكس بگيرند.پسر رفت و حالا دختري جوان جلوي او زانو زده و همان كارهاي پسر را تكرار مي كند.
قاضي اين بار پر اضطراب و نا اميد حرفش را تكرار مي كند.
- شما متهم هستيد به پخش سي دي رابطه...
هنوز حرفش تمام نشده كه دختر عكس هايش را گرفته و مي رود به جايي كه پسر عكاس ايستاده.مي ايستد كنارش و با هم مشغول نگاه كردن عكس ها مي شوند. ياد "نرگس" مي افتد. پشت صحنه فيلم بود كه با او آشنا شد.
- مي دونستي چهرَت خيلي مظلومه. اصلا" بهت نمي آد كه نقش منفي بازي كني. اميدوارم كه دلت ام مثل چشمات روشن باشه.مي خوام به عنوان يه همكار به نهار دعوتت كنم. اميدوارم دعوت من و بپذيري.
دادگاه در سكوتي سرد به پايان رسيد. خبرنگاران وكيل مدافع را محاصره كرده اند و هركسي چيزي مي پرسد.حرفي براي گفتن ندارد.خودش را مي رساند كنار ماشين. در جيبش دنبال سويچ مي گردد. دستش را كه بيرون مي آورد كاغذي چسبيده به آن. ياد كاغذي مي افتد كه دختر خط خطي كرده بود. پرتش مي كند كناري و مي رود. كاغذ زير دست و پاهاي خبرنگاران گم مي شود.
دادگاه تعطيل است. همه رفته اند. خبرنگاري كه كيفش را جا گذاشته برمي گردد دادگاه . موقع رفتن كاغذ را مي بيند. مي ايستد و كاغذ را بر مي دارد. بي آنكه نگاهي به آن بياندازد، مي اندازدش در سطل زباله سياه رنگي كه در آن نزديكي قراردارد.
