خاك گور آدم بدشانس
سنگ مستراح مي شود
جنازه ام را بسوزان پسرم
جنازه ام را بسوزان
يك روز دوباره بلند بلند مي خندم
يك روز كه خورشيد خودش را برهنه به من نشان مي دهد
دوباره مي خندم
و آن روز زودتر از چشمهاي توست
من از خش خش برگ ها فهميدم
رفتن،همان آمدن است
كه در جايي ديگر اتفاق مي افتد
آنروز كه چاقوها
ماندن هيچ كس را بر بدن ديگري حك نمي كنند
آنروز
كه هيچ شيشه اي به نام سنگ نمي شكند
و ما همديگر را به نام كوچك مان صدا مي زنيم
سنگ ها و رودخانه ها
كشتي ها و صخره ها
آتش و باران
وقتي به هم مي رسند
به احترام
دست شان را به سمت هم دراز مي كنند
يك روز دوباره مي خندم
يك روز، كه ديروزهاش
زخمي به شانه فردا نمي گذارد
آنروز
درخت خانه
پر مي شود از گنجشك
و تعداد پرستو ها
بيشتر از دستهايي ست
كه براي استقبالشان تكان مي دهيم
يك روز دوباره مي خندم
زمين پر از شاعر مي شود
و از تمام تنم شعر مي ريزد
خيابان ها آميزه اي مي شود از شعر و جنون
و ديگر صداي پاي نفس هاي رهگذر
بر انتظار خيابان شهيد نمي شود
هيچ چراغي قرمز نيست
هيچ خياباني بن بست
و هيچ كوچه اي به نام شهيد
نام تمام خيابان ها گل است
آنروز
زيبايي زن گناه نيست
وبوسهاي مرد شرم آور
تومرا در خيابان مي بوسي
ومن
بي آنكه ازلبهاي تو خجالت بكشم
به اين همه دوستي فخر مي فروشم
پسرك با تمام وجود شروع كرد به دويدن.خستگی پاهایش به هم پیچد. نزديك بود بخورد زمين. ياد حرفهاي برادرش افتاد.
-« يادت باشه،پيش از اينكه ماشين ترمز كُنه، تو بايد خودت رو برسوني به اون. مي چسبي بهش.اونقدر باهاش مي ري تا وايسته. مراقب پاهات باش وقتي ماشين مي خواد بياد كنار نرِ زير چرخها!»
سرعت ماشين كه كمتر شد، سعي كرد دستگيره ماشين را بگيرد؛ اما ماشين هاي مدل بالا دستگیره شان به شكلي نبود كه بشود آنها را در مشت گرفت. همانطور كه داشت با ماشين مي دويد، دسته گل را داد به دست چپش و آن را چسباند به شيشه ي ماشين.
- «هركسي كه بهت نزديك شد،اگه زورت مي رسه هلش بده،اگرهم نتونستي سرش داد بزن و منو صدا كن. نزار مشتري رو از تو دستت در بيارن.از جلوي اين تير برق تا او تير برق محل كار تو حساب می شه. نبايد اجازه بدي كسي بياد توي منطقه تو.اینجا،برای زنده موندن باید گرگ باشی و بجنگی . می فهمی ؟»
پسرك همانطور كه با دست گل هاي چسبانده به شيشه ماشين مي دويد،داد مي زد:«دويست تومن.دسته گل دويست تومن.» جثه اش آنقد بزرگ نبود كه راننده بتواند او را ببيند. ماشين سرعت مي گرفت،اما خيلي نتوانست دور شود. به خاطر جثه باريك و كوچش دويدن برايش راحت ترین كار بود. سرعت خوبي داشت.از ماشين جا نماند.حالا چند پسران گل فروش متوجه ماشين مدل بالايي شده بودند كه قصد خريد گل داشت. مي دويد و داد مي زند:«دسته گل دويست تومن.» ماشين هنوز دربخش آسفالتي خيابان حركت مي كرد. پسرك گاهي به جلوي پايش نگاه مي كرد،گاهي به شيشيه ماشينی كه هنوز بالا بود. سال گذشته که قدش را با ایستادن کنار ماشین پیکان همسایه اندازه گرفته بود؛پیشانی اش می خورد به دستگیره. قدش با سال گذشته تفاوت زیادی نداشت.عرق هاي پيشاني رفته بودند توي چشمش؛ داشت مي سوخت. مهم نبود،بايد گل هايش را مي فروخت. چيزي تا پايان روز نمانده.عصر آدينه يعني پايان كار پسران گل فروش اتوبان بهشت زهرا. هنوز چند دسته گل ديگر داشت. بچه هاي ديگر از او بزرگ تر و درگل فروشي با سابقه تر بودند.حتا اگر هوا سرد و پاییزی باشد،نمي شود گل ها را تا هفته ديگر نگه داشت.اصلاً آنها جايي براي نگه داشتن گل ها نداشتند.در آن خانه خانه 45 متري مستأجري ، خودش ، برادرش و خواهرو مادرش به سختي جا مي شدند ،چه برسد به اينكه بخواهند گل نگه دارند.فردا امتحان رياضي داشت. بايد روزدتر گل هايش را مي فروخت تا برود خانه.ديروز كار وبارشان خوب نبود.
- «داداش فردا امتحان ریاضی دارم؛ میشه امروز نیام»
-«لوس نشو.از دیروز کلی گل مونده روی دستمون.اگر امروز تموم نکنیم باید بریزیم بیرون. همش ضرره.بیا بریم زود برمی گریدم.»
-«ریاضی سخته. باید جمع و ضرب کار کنم.»
-«تو بیا خودم باهات کار می کنم. جمع و ضرب که کاری نداره . ببین چهارتا دسته گل از دیروز داریم ، نه تا هم امروز . جمعش می شه چند تا؟»
چشمهایش بغض داشت.خیره شد به مادرش .مادر سرش را انداخت پایین.حرفی برای گفتن نداشت. می دانست چند دسته گل می شود، اما دوست نداشت بگوید.عداد داشتند توی مغزش شلوغ می کردند. صدای معلم را می شنید که داشت به نمره بد ریاضی او اشاره می کرد:
-«دسته گل به آب دادی!»
باصدای برادرش به خودش می آید:-«می شه سیزده تا دسته گل. حال زودتر راه بیفت ، به امید خدا تا ظهر تمومشون می کنیم و برمی گردیم خونه!»
ماشين سرعتش را كم كرد و خودش را كشيد توي خاكي.پسرك هم خودش را كشيد توي خاك ها؛اما ماشين را ول نكرد.پسرهاي گل به دست هجوم آوردند. حالا دسته گل ها و دست هاي كه خودشان را رسانده بودند به شيشه ماشين، مي خورد به سَرو صورتش. نبايد كوتاه بيايد. زورش به آنها نمي رسيد. شروع كرد به داد زدن:«بريد كنار. بريد كنار.مشتري منه.»
«براي ماندن بايد جنگيد». این را از حرف های برادرش فهمیده بود.نمي توانست راحت بدود.تعداد پاهايي كه در كنارماشين مي دويدند زياد شده بود.چيزي روي پاي چپش سنگيني كرد و آن را نگه داشت. دست چپش را بالا گرفت تا دسته گل نيفتد روي خاك.
همه سعي مي كردند خوشان را بچسبانند به شيشه. ماشين ترمز كرد. صداها بلندتر شد.«دسته گل خوب پونصد تومن»،«دسته گل دويست تومان.»،«خانم گل مي خوايي؟»،«گلاب، شيشه اي صدو پنجاه تومن»... .خبری از صدای پسرک نبود. کف دستها، زانوها و سمت چپ صورتش می سوخت.چشمهایش را که باز کرد گل برگ های قرمزی را دید که افتاده اند روی خاک.
صدای معلم بود:- «اگر گل فروشی ،سیزده تا دسته گل داشته باشه،یکی از اونا بیفته زمین،چند تا می مونه؟» دادا زد :« دوازده تا». اما معلم صدایش را نمی شنید.
یکی از بچه ها پرسید:«آقا اجازه.اگه یه گل فروش از روی زمین کم بشه، چند تا دسته گل می مونه؟»