اینکه از اینطرف می روم
هیچ ربطی سیاست ندارد
و آنکه ازآنطرف می روم
هیچ ربطی به ترافیک
خیابان ها یا یکطرفه اند
یا دو طرفه
اینجا
هیچ خیابانی بی طرف نیست
اینکه از اینطرف می روم
هیچ ربطی سیاست ندارد
و آنکه ازآنطرف می روم
هیچ ربطی به ترافیک
خیابان ها یا یکطرفه اند
یا دو طرفه
اینجا
هیچ خیابانی بی طرف نیست
|
|
مزاحمتهاي خياباني يكي از مخربترين و در عين حال پنهانترين ابعاد زندگي شهري است، مقولهاي كه تنها به «كيفقاپي» و متلكپراني ختم نميشود و در اين چارچوب خلاصه نميماند.
مزاحمتهاي خياباني مقوله وسيع و پنهاني است كه همه روزه چون اختاپوسي غيرقابل رويت با اعصاب و روان شهروندان بازي ميكند. بيآنكه كسي بداند دليل اصلي آن چيست. موضوعي است كه تمركز روزمره را از اهالي يك شهر ميگيرد و با اين همه چندان به آن پرداخته نميشود.براي اينكه به موضوع مزاحمتهاي خياباني بپردازيم، ابتدا بايد مفهوم اين واژه را تعريف كنيم. در نگاه بيشتر مردم ، مزاحمان خياباني مرد يا مرداني هستند كه در خيابانها براي زنان و دختران ايجاد مزاحمت ميكنند.اين در حالي است كه جامعهشناسان براي پديده مزاحمتهاي خياباني دو تعريف ارائه ميكنند: «اول تعريف نظري آن است كه در كتابهاي آسيبشناسي ميتوان درباره آن تحقيق كرد. دوم تعريف عملياتي اين واژه يعني برداشت مردم و جامعه از مزاحمت خياباني»
بالای همین رودخانه بود
پاچه شلورات را بالا زدی
از آب گذشتی
هنوز ماهی ها
روبه بالای رودخانه شنا می کنند
آب حس عجیبی دارد
دریا با تمام بزرگی ش
برا ی عشق کوچک است
ببین
نهنگ های عاشق
در ساحل می میرند

اين روزهاي شهر پر از عاشقي ست. اين روزهاي شهر پر از دلبري.اين روزهاي شهر دست ها قلم است و سينه ها كاغذ؛ و چه ديدني ست صداي رقص قلم بر كاغذي كه مخزن اسرار است،«من ترك عشق و شاهد و دلبر نمي كنم...»1. و اين روزهاي شهر عشق سرخ است. سرخ مثل گونه اي كه از بي كسي سيلي خورده و در نبود مرحم به كبودي رسيده است.
هر جا كه باشي طبل ها صدايت مي كنند
رفته بودیم دانشگاه
می خواستیم دنیا را عوض کنیم
شاید هم خودمان را
دنیای بدی بود
هنوز هم دنیای بدی ست
تمام تنم مرداب است
و چشمهایم هر روز ترک می خورد
حالا
روزنامه ها هم کفاف عصرهای سرگردان را نمی دهند
کافه ای نیست که باتو تنها باشم
اگر نه هیچ عصری بدون تو زیبا نیست
شب ها
پراز بیراه های خواب می شوم
آنقدر بیراه رفته ام
که یادم می رود
متکا را به جای تو بغل کنم
دنیای بدی ست
مي گويند:
سياست پدرومادرندارد
مملكت بي صاحب است
سگ صاحبش را مي خورد
مردي كه پس از تجاوز زن ها را مي كشت، اعدام شد
پسري كه باتجاوز كودكان را مي كشت،اعدام شد
فردا قرار است شهيد بياورند
نمي گذارند جنگ از يادم برود
درجنگ با خودم
به صلح مي انديشم
این روزها
نه شعر می خوانم
نه داستان
دیگر به فکرم نمی رسی
« زیبایی ات را از یاد برده ام »
عجیب است
هنوزنام اولین دختری را
که به من خندید
از یاد نبرده ام
و اینکه نمی دانم چرا از هم جدا شدیم
هنوز از مرگ می ترسم
فکر می کنم
وقتی رفتم بودم دنبال خبر
دراعتماد به سوت يك پاسبان
کشته شده ام
شايد
من خبرنگاری هستم که از مرگ خودش بی خبر است
هیچ وقت به اندازه سنم نفهمیدم
من زودتر از خودم پیر شده ام
حتا زودتر از پدرم
که تمام موهایش سفید شده اند
و دندان هایش
که به پای من ریخت
و مدام مي گويد:
« هرچه درس مي خواني ،خرتر مي شوي»
دنیای بدی بود
هنوزهم دنیای بدی ست
ودرهمین دنیاهای بد بود که تو را دیدم
شبیه فانوس
میان صخره و دریا
مرا صدا کردی