نامه(9)
تو در سواحل خزری
من در جزایر تنهایی
نگران آبی که میان ما ریخته نباش
آب روشنانی است
ماهی ها از زبان خرچنگ های برگشته از ساحل شنیده اند
از جای سینه های زنی که برماسه ها خوابیده بود
شیر می جوشد
می گفتند:
بی تابی دریا از بی تابی ساحل است
ساحل دچار تب عشق شده
صیادپیر این را گفته بود
دیشب نهنگ ها به ساحل زده بودند
خرچنگ ها از صیاد پیرشنیده اند:
نهنگ ها پیش از همه بوی عشق را احساس می کنند
دل نهنگ ها کوچک است
صیادها، مدام از زنی صحبت می کنند
که برهنه گی اش را با گیسوان بلندش پوشیده
وشب های طوفانی
درساحل قدم می زند
ملوان جوانی که تو را برهنه دیده بود
از بلندای فانوس خودش را حلق آویز کرده است
در کاغذی نوشته بود:
حالا كه زنده نمي خواهيم
به مرگ به خواستگاريات مي آيم
ناخداها
دکلهایشان را به ران های تو تشبیه میکنند
و دختران
درحسرت داشتن پستانهایت
پنهانی، مدام سینههایشان را میمالند

