تبليغاتX
ايسيل

ايسيل

 

نامه(9)

تو در سواحل خزری
من در جزایر تنهایی 
نگران آبی که میان ما ریخته نباش
آب روشنانی است

ماهی ها از زبان خرچنگ های برگشته از ساحل شنیده اند
از جای سینه های زنی که برماسه ها خوابیده بود
شیر می جوشد
 
می گفتند:
 بی تابی دریا از بی تابی ساحل است
ساحل دچار تب عشق شده
صیادپیر این را گفته بود
 
دیشب نهنگ ها به ساحل زده بودند
خرچنگ ها از صیاد پیرشنیده اند:
نهنگ ها پیش از همه بوی عشق را احساس می کنند
دل نهنگ ها کوچک است

 صیادها، مدام از زنی صحبت می کنند
که برهنه گی اش را با گیسوان بلندش پوشیده
وشب های طوفانی
درساحل قدم می زند 

ملوان جوانی که تو را برهنه دیده بود
از بلندای فانوس خودش را حلق آویز کرده است
در کاغذی نوشته بود:
حالا كه زنده نمي خواهيم
به مرگ به خواستگاري‌ات مي آيم


ناخداها
دکل‌هایشان را به ران های تو تشبیه می‌کنند
و دختران

درحسرت داشتن پستان‌هایت
پنهانی، مدام سینه‌هایشان را می‌مالند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/22ساعت 15:6  توسط پوريا گل‌محمدي  | 

  راهبه مقدس Bernadette Soubirous

راهبه‌ی سیاه پوش من
حجابت را دوست ندارم

وقتی اندام عاشقت را زیر چادري مشكی  پنهان می‌كنی
از سیاهی چشم‌هایم متنفر می‌شوم

شاعری خیال است
برای كشف زیبایی
از هر در بسته‌ای عبور می‌كند
حتا چادر سیاه تو

تو در معبد سیاهت
جز دست‌های خودت
هیچ دستی را نمی‌گیری

من در خیال شاعرانه‌ام
هر شب كنار تو می‌خوابم

و به چشم‌های بسته‌ات نگاه می‌كنم

پس كی چشم‌های تو باز می‌شود



+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/03ساعت 12:57  توسط پوريا گل‌محمدي  |