تبليغاتX
ايسيل

ايسيل


هرچه چاه می‌کنم

نه یوسف پیدا می‌کنم
نه علی می‌آید


هرچه کوه می‌کشم
نه محمد به حرا می‌رود
نه موسی به
طور

هیچ‌کس نام پیامبر شادی را نمی‌دانست


می نویسم صلیب
            عیسی را کشان کشان می‌آورند

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/08ساعت 18:36  توسط پوريا گل‌محمدي  | 


بیهوده نماز باران می‌خوانید
خون هیچ بی‌گناهی

با باران شسته نمی‌شود
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/05ساعت 0:41  توسط پوريا گل‌محمدي  | 


بالاخره كارشناسی ارشد قبول شدم. من حالا دانشجوی كارشناسی ارشد مردم شناسی هستم.


سه دلیل قبولی:

1- استادی و تشویق دكتر پروین سلاجقه(نویسنده، منتقد و مدرس دانشگاه) كه حق زیادی به گردن من داره. به خصوص در عرصه شعر. سپاس دكتر

2- حمایت و تشویق دكتر زهرا حیاتی(محقق و مدرس دانشگاه). راهنمایی و حمایتش تاثیر مثبتی روی من داشت. سپاس دكتر

3- پیشنهاد و تشویق خانم گلی بیگناه(مدیر مدرسه و كوهنورد): وقتی برای فعالیت اجتماعی در محله همكار شدیم، پیشنهاد كرد و به شكلی تاكید زیادی داشت كه برای ادامه تحصیل برم دانشگاه.

او انسانی فعال است و حق زیادی به گردن دانش آموزهای محله ما دارد.  سپاس


اما یه حامی دیگه هم داشتم.

1- حسن فرهنگی(نویسنده). برخلاف برخی دوستان كه موقع پیش آمدن مشكل شغلی، كاری جز تاسف خوردن و نصیحت‌های بی معنا بلد نیستند، با تمام توان برای آنكه به تو كمك كند قدم بر می‌دارد.

هزینه این ترم دانشگاه رو از كارهایی كه حسن برام جور كرده بود پرداختم. البته جواد اهری (شاعر) هم در این زمینه از اون دسته آدم هایی است كه به جای حرف زدن كمكت می‌كنه. سپاس


الان بقيه دوستاني كه در اين اتفاق خوب زندگي من نقش داشتند ياد نمي‌آد، اما سپاس رو فراموش نمي‌كنم.

تقدیم به آنها كه نبودشنان هم بودن است.

برای جنگ همیشه وقت هست
بیا كمی صلح كنیم
من نامه‌ای برایت می‌نویسم
تو هم بوسه‌ای برای من بفرست

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/17ساعت 18:2  توسط پوريا گل‌محمدي  | 


وقتی سكوت می‌كنی
جاده‌‌ها از حركت می‌ایستند

وقتی چشمهایت را می‌بندی

آفتابگردان‌ها خورشید را گم می‌كنند

برای من كه سال‌هاست در خانه‌ام زندانی‌ام
تو دری به سمت خیابانی

دست‌هایت را  باز كن

سنجاب‌ها
خانه‌شان را در قلب درختان بزرگ می‌سازند

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/03ساعت 11:16  توسط پوريا گل‌محمدي  | 

 

خوشحالم و غمگين
همين!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/18ساعت 9:49  توسط پوريا گل‌محمدي  | 


آری
درختِ افتاده
درخت مرده است

اما
     افتادن همیشه مُردن نیست

 رودخانه‌يی كه بیفتد
آبشار بلند می‌شود

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/01ساعت 10:54  توسط پوريا گل‌محمدي  | 

 

 ما ایستاده‌ایم !

 كوه
 حتا اگر بخواهد

 نمی‌تواند بنشیند


+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/09ساعت 23:27  توسط پوريا گل‌محمدي  | 

  جوانمرگی‌های اين روزها به اضافه راهبه‌ای كه نمی‌خندد چيزي جز اين شعر نمی‌شود.


پس از تو
هیچ چیز به اندازه‌ی ترانه‌ای غمگین خوشحالم نمی‌كند

پس كی زمین به احترام كشته شدگانش
یك دقیه از حركت می‌ایستد؟
آیا از خون بیگناهی كه روی آسفالت سیاه خیابان ریخته
لاله‌ای می‌روید؟

خون هیچ بیگناهی

همه زمین را سرخ نمی‌كند

اما شرم شهادت تو
كمر این قبیله را خواهد شكست!

شب شهادت لبخندت
آغاز پایانِ بی بیرقی جهان است

افسوس كه دست عباس در همان كربلای عراق دفن شد

این گناه تو نیست
این گناه من نیست
این گناه هیچ كس نیست

این گناه كیست؟
دستی كه از بدن خودش دفاع نمی‌كند

پایی كه برای سرزمینش قدم بر نمی‌دارد

ذهنی كه از اندیشه‌اش دفاع نمی كند

انسان در ایران اكنون چگونه انسان است!؟

ما كرم هایی هستیم
با جثه‌ای بزرگ
كه هیچ پرند‌ه‌ای از دیدنش خوشحال نمی‌شود

كی می‌رسد
آن روزهای خوب؟
آن روزهای خوب‌تر؟
روزی كه بی غم فردا بخوابیم
روزی كه بی غم دیروز بیدار شویم
كی می‌رسد
روزهای بدون غم ؟

غم دین
غم دنیا
غم آخرت
غم گناه نكرده
غم زیر پا لگد شدن یك مورچه
غم كودكان گرسنه‌ی آفریفا
غم كلاهك‌های اتمی آمریكا و روسیه
غم شرم آور شهادت تو در خیابان آزادی
بدون آنكه دلیل قتل خودت را بدانی
                  از همه‌ی غم‌ها غم انگیزتر است

 

با كشیدن پرده
نمی شود جلوی طلوع خورشید را گرفت

 با شلیك گلوله
نمی‌توان عشق را از سینه بیرون كرد
نمی‌توان به دل دستور داد
دوست نداشته باش

در شهر
اگر چه انسان‌ها از هم دورترند
اما خانه‌ها به هم نزدیك‌ترند
باید به احترام دیوار مشترك بینمان
با صدای بلند سر فرزندانمان فریاد نزنیم
باید به دیدن هم در روز عادت كنیم
باید به قانون دوست داشتن احترام گذاشت

خدا پروردگار مردم عاشق است

خدا آنكه را برای مردم كشته می‌شود
بیشتر از آنكه به یاد خدا می‌میرد
                                     دوست دارد


كاش آنها كه ما می كشند، می‌دانستند

«می‌توان به سرنیزه تكیه كرد

اما نمی‌توان روی آن نشست»

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/29ساعت 16:0  توسط پوريا گل‌محمدي  | 


در دوران تنگ‌دستی بشر به سر می‌بریم

گرسنگی درد نخستین مردم آفریقاست
رودخانه ها طغیان كرده‌اند

آب دریاها بالا آمده
روستاها خراب شده‌اند
و شهر
چیزی جز سردرگمی انسان نیست!

«ما فقط یك زمین داریم»
 قرار نبود زمین بیشتر از چهار درصد گرم شود
اما ما سوختیم

خرس‌های قطبی دارند می‌میرند
حشرات بزرگ‌تر متولد می‌شوند

از مادران سنگ دل

چیزی جز كودكانی به هم چسبیده با یك قلب متولد نمی‌شوند

زمین دچار بحران بی قلبی است


یكی پول نفت را می‌بردو رقص می‌آورد
یكی پول نفت را می‌برد، عزا می‌آورد
ما تنها رقصیدیم
ما تنها  گریستم

می گویند:

- رای با اكثریت است!
- اگر اكثریت اشتباه كنند ؟!

 

آنكه دكمه پرتاب موشك را می‌زند
هیچ وقت آمار دقیقی از قربانیانش نخواهد داشت

و آنكه ماشه را می‌كشد

پیش از آن كس كه كشته می‌شود، می‌میرد

 

-«گلوله فقط محو می‌كند

چیزی را نمی‌سازد»

این را سیاست مداری شكسته خورده  می‌گفت


دهان شهر پر از حرف‌های سیاسی شده است

-«سیاست یعنی نسبیت

یعنی تو فقط بخشی از حقیقت را داری

و دیگری هم بخشی

سیاست مداری كه مطلق می‌نگرد

 مرده‌ای بیش نیست»

سیاست همیشه بوی جنگ می‌دهد

هیچ روزنامه‌ای نام تمام كشته شدگان را نمی‌نویسد

 

شهری كه نطفه‌اش را با جنگ بسته‌اند

كودكانش همه سرباز متولد می‌شوند


پستانت را به دندان‌های من بده مادر
پستانت را به دندان‌های من بده مادر
- «سربازی "چرا؟" ندارد!

    فقط ،چشم قربان !»

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/23ساعت 2:25  توسط پوريا گل‌محمدي  | 


درخت‌های جوان را شکستند

دود این آتش

        به چشم همه خواهد رفت

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/15ساعت 21:25  توسط پوريا گل‌محمدي  | 


بادی كه گُل‌ها را پرپر می‌كرد
نفهمید
          گُل می‌كاشت


+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/09ساعت 17:22  توسط پوريا گل‌محمدي  | 

 

                      برای بچه‌هایی كه این روزها نرسيده به آزادی شهید می‌شوند

مرا بی اجازه دفن كنید

مرا بی اجازه دفن كنید
مرا بی اجازه‌ی شهردار
مرا بی اجازه‌ی فرماندار

مرا، بی اجازه‌ی هیچ‌كس

                             دفن كنید!

چشم‌هایم را نبندید
هیچ چیز زیباتر از مرگ شاعری با چشمان باز نیست
می‌خواهم برای مرگ خودم هم شعر بگویم

اگر مسلمانید
درگوش جنازه‌ام هیچ چیز نخوانید
من پیش از مرگ برای خودم شعر خوانده‌ام

 

نگذارید مرا بشویند
تمام تنم پر از خاطره است
پاك می‌شود

شاعرم
مثل یك شهید با لباس دفنم كنید
روی سنگ قبرم چیزی ننویسید
من هنوز برای نوشتن حرف دارم
 
همیشه حرف‌هایی هست
كه برای گفتنَش، باید مُرد

اگر در سرزمین‌ام قبری برایم نبود
جنازه‌ام را بسوزانید


بی اجازه آمده بودم 

بی اجازه زیستم
بی اجازه خواهم رفت! 

بی اجازه دفن‌َم كنید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/31ساعت 1:15  توسط پوريا گل‌محمدي  | 

 رئیس جمهور من كسی ست كه بر قلبم حكومت می‌كند
                                                                       نه سرزمینم


                                                             برا ی  حسين آذربايجان  و مهدی لرستان

وقتی كه بیرون خانه‌ در امان‌تری    

وطن، دملی چركین است

كه بر پای مسافرت بسته

 

از وطن

دست در دست پدرم به آوارگی آمده بودم 
به وطن
دست در دست پسرم به آوارگی باز می‌گردم 

آواز می‌خواند و می‌رود مرد
« نه در غربت دلم شاد است
نه جایی در وطن دارم »

 

می‌رود و زمزمه می‌كند زن
- « نه پایی برای رفتن

نه جایی برای ماندن »


وقتی كه بیگانه با تو مهربان‌تر است
وطن سگ هاری‌ست در پی‌ات
كه دُم تكان می‌دهد

كدام وطن
كدام سرزمین
كدام خاك

وقتی غربت بهشت فرزندانت باشد

دیگر چه كسی به نام پدرش فخر می‌فروشد

 

بی وطن می‌میرم

در وطن كشته می‌شوم

مردن یا كشته شدن!؟
چه فرق می‌كند!؟


از خانه كه می‌روی بیرون

لباسی سفید به تن كن

مبادا بی‌كفن دفن‌َت كنند

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/24ساعت 12:15  توسط پوريا گل‌محمدي  | 


تهران، دوشنبه ، كابل
 

اینجا تهران است

اینجا ایران

ایران عصر زرتشت

خراسانِ عصر فردوسی

شیرازِ عصر حافظ

نیشابورِ عصر خیام

قونیهِ عصر مولانا

 

اینجا تهران است

تمام عصرهای آفتابی شعر

زادگاه چوپان شعرهای فردا

زادگاه زنی كه حتا همخوابِگی‌اش شعر بود

آرامگاه غول‌های زیبای حماسه و عشق

 

اینجا پایتخت شعر زمین است

تهران
شهر شانه و شمشیر

شهر بوسه و تكفیر


دیگر

نه به وزن سكه‌های شما شعر می‌گویم

نه به وزن دختران ترك هرجایی

نه به پای پادشاه خواجه‌ی زن باز

 

بگذار این آقا كه می‌خواهد رئیس جمهور شود، شعار بدهد

- « به من رای بدهید تا بهشت را به شما ببخشم»

من رأی به لبخند تو می‌دهم

من رأی به شعری می‌دهم كه پشت یك كامیون نوشته است

به مادرم رأی می‌دهم

« رفیق بی كلك مادر»

به پدرم رأی می‌دهم

كه به من نان داد

من به چارلی چاپلین رأی می‌دهم

كه مرا به درد می‌خنداند

 

شهر كه شلوغ شد

قورباغه‌‌ها هم هفت تیر می‌كشند!


بگذار این آقا كه می‌خواهد رئیس جمهور شود
شعار بدهد
من به خروس همسایه رأی می‌دهم

بی‌پرده‌ترین عشق باز كوچه‌های شهر

 

خروس!

سربازی  كه سحرگاه شهادتش 
با صدایی رسا

         سلاخش را بیدار می‌كند

من به مرغ رای می‌دهم

تخم دارد
و جهان از گرسنگی نخواهد مُرد

 

اینجا تهران است
تمام چشم‌های شعر من

مال دختری ست كه شیشه‌های ماشین تو را پاك می‌كرد

و تمام مادران پاك شعرهای من

زنانی خیابانی هستند كه كنار تو خوابیده‌اند

با كودكانی كه در حمام زندانی شدند

تا لولویی كه آن شب

به جای آنها داشت مادرشان را می‌خورد، نبینند

 

خوب یا بد
اینجا تهران است

فقیر بی‌آبرو
گوشت همسایه را می‌خورد

فقیر با آبرو

خودش را
من هم حاشیه‌های ناخُن‌هایم را می‌جوم

اینجا تهران است

اینجا كابل
اینجا دوشنبه

اینجا دهلی
هر روز یك نفر خدا می‌شود
و برای برگرداندن خلافت جهان به خدا

چه انسان‌ها كه كشته نمی‌شوند

 

مردمی كه خداشان در مسیر ما كشیدن گاوهاست
عاشق زنگوله‌های طلایی‌اند

 

شهر پر از برج‌های زنگوله دار است

كارخانه‌ها تیرو كمان می‌سازند

كودكی كه چراغ را نشانه رفته

هیچ وقت نمی‌فهمد

نورها هم می‌میرند

و در تاریكی
خفاش‌ها بهتر می‌بینند

 

اینجا تهران است

یك نفر در میدان، آزادی را جر داده

مردم دارند دورش می‌چرخند
بچه‌ها بی‌آنكه چیزی از آزادی بدانند

لای پای جر خورده‌ی آزادی فوتبال بازی می‌كنند

شهردار برجی بلند‌تر از آزادی می‌سازد
تا هیچ كس نفهمد كه آزادی شهر جر خورده

 

راستی‌ها معتقدند:

هیچ آزادیی مطلق نیست

چپی‌ها می‌گویند:

آزادی شرط ندارد

و در میانه

هیچ‌، اسبی در غم سوارش شیهه نمی‌كشد

 

من معتقدم

تهران رودی‌ست كه به دریا نرسیده

تمام شاعران خود را خواهد خورد

 

اینجا تهران است
من به هیچ حزبی وابسته نیستم

به مذهب شناسنامه یی‌ام

به اندازِیی كه همسایه‌ها ناراحت نشود احترام می‌گذارم

با صدای زنگ كلیسا كمی مكث می‌كنم

با صدای اذان صدای موسیقی را پایین می‌آورم

با دیدن مغ‌های زرتشتی لبخند می‌زنم

برای خاخام‌های یهودی دست تكان می‌دهم

هیچ اجباری نمی‌بینم كه شعرهایم مذهبی باشند

 

من به تمام حیوانات احترام می‌گذارم

و معتقدم به جای قربانی كردن گوسفندها

باید كبوترهای سفید را آزاد كرد

 

اینجا تهران است

اینجا كابل
اینجا دوشنبه

با درصد بالای زنان خیابانی
دختران تهران زیباتر از همیشه‌اند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/12ساعت 16:22  توسط پوريا گل‌محمدي  | 

 
چقدر شبیه آنها شده‌ای
آنها که

تنها، انتظار شعرهای مرا می‌کشند
تنها، شعرهایم را می‌خوانند
تنها، شعرهایم را بغل می‌گیرند
تنها، شعرهایم را می‌بوسند

خیالی نیست !
تو، شبیه آنها باش
من هم
تنها
   شبها
         کنار عکس تو می‌خوابم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/30ساعت 0:33  توسط پوريا گل‌محمدي  | 

اعتراف كن راهبه

 

اعتراف كن راهبه

تو از عشق می‌ترسی

                        اعتراف كن


تو از اینكه دست كسی را بگیری می‌ترسی

                                                اعتراف كن
تو از صدای بوسه‌ی خودت می‌ترسی
                                                اعتراف كن
زانو بزن راهبه
اعتراف كن كه تو هم عاشق شده‌ای
اعتراف كن كه دوستش داری
اعتراف كه دلت برای كسی تنگ ‌شده

بی عشقی مرگ زود‌رس می‌آورد
اعتراف كن
كه راز عمر طولانی پیامبرت عشق است

اعتراف كه خدا لب را برای بوسیدن آفرید
و دست را برای در آغوش گرفتن
و تن را برای تن

زانو بزن راهبه
اعتراف كن
سیاهی تنها رنگ جهان نیست
و خدا هیچ كس را تنهایی به بهشت نمی‌برد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/26ساعت 1:36  توسط پوريا گل‌محمدي  | 


شب‌ها خوابم نمی‌بَرد

به جای گوسفند

دختران همسایه را می‌شُمارم

لیلا

سارا

مریم

مینا
سحر
 

کاش می‌دانستم که قلبم برای کدام‌ِشان بیشتر می‌تپد

یا اینکه دروغ عاشقانه كدام‌ِشان را بیشتر دوست دارم

 

شب‌ها خوابم نمی‌برد

این روزها
آنقدر سعی کرده‌ام بَد نباشم

که حالم از هرچه خوبی‌ست به هم می‌خورد
 با ظهور سفیدی ریش‌هایم

کسی از سفیدی موهایم تعجب نمی‌كند

و این یعنی بزرگ شده‌ام

سال‌هاست دیگر مادرم مرا به حمام نمی‌برد

دیگر زنان تازه عروس مرا نمی‌بوسند
و دختران همسایه حق ندارند با من بازی کنند

نگاه آنها با همیشه فرق دارد
مادرم بیشتر از همیشه خودش را از من پنهان می‌کند
نمی‌دانم به خاطر تغییر حكومت است
یا برنامه‌های تلویزیون؟!
این روزها كتاب‌های تاریخی را بیشتر می‌خوانم
شاید من از نوادِگان كورش باشم!

یا محصول تجاوز اسكندر به ایران!

و اسكندر محصول تجاوز كورش به یونان

چه كسی می‌تواند این را ثابت كند ؟

 

بیشتر از همیشه به آزادی قلم فكر می‌كنم

از شما چه پنهان
می‌خواهم رئیس جمهور شوم

باید دل دختر همسایه را كه با من دوست نشد بشكنم
شاید برای اینكه بتوانم بروم كشورهای خارجی

یا اینكه در خیابان كه راه می‌روم مردم نگاهم كنند 
شاید برای اینكه این روزها بیكار هستم
                                       باید رئیس جمهور شوم

شعر را بیشتر از رئیس جمهور دوست دارم
حاضرم وزیر فرهنگ را با یك شعر عوض كنم


خوابم نمی‌برد
نام دختر همسایه شما چیست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/11ساعت 3:32  توسط پوريا گل‌محمدي  | 

 

راهبه سیاه پوش
بهشت برای تو
باكره مردن است
 
بهشت برای من
تو را بوسیدن

بوسه‌ی نقد
به‌ از بهشت نسیه است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/06ساعت 23:6  توسط پوريا گل‌محمدي  | 


نه عقل دليل جهان است
نه انسان معيار همه چيز
عشق به اندازه‌‌ي تمام ذرات عالم معنا دارد

 

هيچ چيز نبود كه نبوده باشد
بود

اما، هيچ چيز معناي هيچ چيز نبود

انسان به همه چيز معنا داد

زمين، آب را در آغوش كشيد
باد، آتش را
و انسان
        جفتش را

 

درخت خاك را براي آفريده شدن انتخاب كرد
انسان دل را


نه آب
نه آتش

نه خاك
نه هوا

جهان از يك بوسه آفريده شد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/11ساعت 0:56  توسط پوريا گل‌محمدي  | 


هیچ دری برای باز شدن
نمی‌تواند به هیچ‌جا وصل نباشد
                                    حتا درِ بهشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/01ساعت 11:34  توسط پوريا گل‌محمدي  | 


دانه تسبیح شیخ از گلوله بود

هر چقدر دعا كرد

ما بيشتر مُردیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/22ساعت 23:24  توسط پوريا گل‌محمدي  | 


طوفان که می‌شود
در جنگل
هیچ درختی تنها نیست
در پشت هر درخت،درختی‌ست
 
در جنگل
درخت‌ها
         یا ایستاده می‌میرند
         یا روی شانه‌ی هم

 كاش جنگل بودی وطن!
 تا برای مُردن
                دنبال شانه نگردم

كاش جنگ بودی!
تا شیرها در تو حكومت كنند

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/07ساعت 1:10  توسط پوريا گل‌محمدي  | 

تو را از آب آفریدند
مرا از آتش
چه سرنوشت غم انگیزی
در آسمان به این بزرگی
ابرها
یك بار بیشتر نمی‌توانند همدیگر را در آغوش بگیرند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/02ساعت 15:48  توسط پوريا گل‌محمدي  | 

 

آخرين برگ كه افتاد
چنين گفت:
              كه بايد برويم!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/07ساعت 0:10  توسط پوريا گل‌محمدي  | 


مردم
به دور کعبه می‌گردند
انسان
      با کعبه



+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/20ساعت 17:53  توسط پوريا گل‌محمدي  | 

 

باد
برگ‌ها را یكی یكی به خاك می‌كشد


چه كند!؟

درختی كه پایش را به زمین بسته‌اند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/11ساعت 23:16  توسط پوريا گل‌محمدي  | 


 

چه فایده !
ماه باشی دور از دست‌های  من
یا خورشید باشی و
نتوان در چشم‌های تو خیره شد


همان بهتر كه
تو دختر مردی راننده باشی 
من پسر مردی پارچه فروش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/04ساعت 2:50  توسط پوريا گل‌محمدي  | 

 

نامه(9)

تو در سواحل خزری
من در جزایر تنهایی 
نگران آبی که میان ما ریخته نباش
آب روشنانی است

ماهی ها از زبان خرچنگ های برگشته از ساحل شنیده اند
از جای سینه های زنی که برماسه ها خوابیده بود
شیر می جوشد
 
می گفتند:
 بی تابی دریا از بی تابی ساحل است
ساحل دچار تب عشق شده
صیادپیر این را گفته بود
 
دیشب نهنگ ها به ساحل زده بودند
خرچنگ ها از صیاد پیرشنیده اند:
نهنگ ها پیش از همه بوی عشق را احساس می کنند
دل نهنگ ها کوچک است

 صیادها، مدام از زنی صحبت می کنند
که برهنه گی اش را با گیسوان بلندش پوشیده
وشب های طوفانی
درساحل قدم می زند 

ملوان جوانی که تو را برهنه دیده بود
از بلندای فانوس خودش را حلق آویز کرده است
در کاغذی نوشته بود:
حالا كه زنده نمي خواهيم
به مرگ به خواستگاري‌ات مي آيم


ناخداها
دکل‌هایشان را به ران های تو تشبیه می‌کنند
و دختران

درحسرت داشتن پستان‌هایت
پنهانی، مدام سینه‌هایشان را می‌مالند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/22ساعت 15:6  توسط پوريا گل‌محمدي  | 

  راهبه مقدس Bernadette Soubirous

راهبه‌ی سیاه پوش من
حجابت را دوست ندارم

وقتی اندام عاشقت را زیر چادري مشكی  پنهان می‌كنی
از سیاهی چشم‌هایم متنفر می‌شوم

شاعری خیال است
برای كشف زیبایی
از هر در بسته‌ای عبور می‌كند
حتا چادر سیاه تو

تو در معبد سیاهت
جز دست‌های خودت
هیچ دستی را نمی‌گیری

من در خیال شاعرانه‌ام
هر شب كنار تو می‌خوابم

و به چشم‌های بسته‌ات نگاه می‌كنم

پس كی چشم‌های تو باز می‌شود



+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/03ساعت 12:57  توسط پوريا گل‌محمدي  | 

شعرها براي زبان عربي از نشريه نافه ترجمه شده اند و با توجه به اينكه من براي قرار دادن در مجموعه شعر در دست انتشار، آنها را بازنگري كرده ام ممكن است سطرهايي تغيير كرده باشد.اين تغيير شايد در يك يا دو شعر باشد كه هنوز فرصت نكرده ام آنها را مقايسه كنم.
 
زمزمه‌هاي مترسكی

 

 

1

وقتی مَردُم
همه کلاغ می‌شوند

                باید مترسک شد!

 

 

2

وقتی كه نمی‌شود رفت
همین یك پا هم اضافی‌ست!
                                    مترسك

 

 

3

 

اگرچه روی یك پا ایستاده‌ام
اما
   تا آخر ایستاده‌ام !

                     مترسك

 

 4

 

دوستت دارم

حتا

     با قلبی از پوشال

                   مترسك

 

5

 

نه گندمی را خورده‌ام
نه پرنده‌ای را كشته‌ام
چرا چوب شدم!؟
                    مترسك

 

6

 

تمام مزرعه را هم كه گندم بكاری
باز هم مترسكی

        قلبت پرنده ندارد!

 

 

7

 

نمی‌توانم برایت بخندم

نمی‌توانم دنبالت بیایم
نمی‌توانم برایت دست تكان دهم

اما

هر وقت كه بیایی

برای در آغوش گرفتنت
دست‌هایم  باز است

                              مترسك

8

 

مترسك
پینوكیویی كه هیچ وقت آدم نشد!

 

 

9

 

دهانی برای ستایش‌ات ندارم

اما

 برای آنكه بدانی چقدر دوستت دارم

با دستانی باز
روی یك پا می‌ایستم
و تا قیامت سكوت می‌كنم

                                  مترسك

 

 

10

 

خدایا،باران را بباران

وكلاغ‌هایت را بفرست

با دشمن بودن

بهتر از تنهایی‌ست

                   مترسك

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/13ساعت 4:50  توسط پوريا گل‌محمدي  | 

مطالب قدیمی‌تر