رئیس جمهور من كسی ست كه بر قلبم حكومت میكند
نه سرزمینم
برا ی حسين آذربايجان و مهدی لرستان
وقتی كه بیرون خانه در امانتری
وطن، دملی چركین است
كه بر پای مسافرت بسته
از وطن
دست در دست پدرم به آوارگی آمده بودم
به وطن
دست در دست پسرم به آوارگی باز میگردم
آواز میخواند و میرود مرد
« نه در غربت دلم شاد است
نه جایی در وطن دارم »
میرود و زمزمه میكند زن
- « نه پایی برای رفتن
نه جایی برای ماندن »
وقتی كه بیگانه با تو مهربانتر است
وطن سگ هاریست در پیات
كه دُم تكان میدهد
كدام وطن
كدام سرزمین
كدام خاك
وقتی غربت بهشت فرزندانت باشد
دیگر چه كسی به نام پدرش فخر میفروشد
بی وطن میمیرم
در وطن كشته میشوم
مردن یا كشته شدن!؟
چه فرق میكند!؟
از خانه كه میروی بیرون
لباسی سفید به تن كن
مبادا بیكفن دفنَت كنند
