رفتي تا براي خودت شاعري پيدا کني   

 

گفتی:چرا دوستم داری ؟
تمام پرنده‌ها سکوت کردند

من

به قایقی نگاه کردم

که به دریا می‌رفت


گفتی:چقدر دوستم داری؟
آفتابگردان‌ها به سمت آفتاب چرخیدند

من

به عقابی نگاه کردم 

که با آسمان اوج می‌گرفت

گفتی:

مرا بیشتر دوست داری یا شعر را ؟

دیگر شعر نگفتم
رفتی

تا برای خودت شاعری پیدا کنی

 

  

نامه (38)

از مجموعه در حال تهيه براي چاپ"نامه هاي بي جواب "  


بهشت نیستی

جهنمی سوزانی

كه مسافران قطب به تو پناه می آورند


نه شاهزاده ای
نه گدا

تنها یك اتفاق ساده بودي 

كه مرا عاشق كرد

 

□

نه دختر ايلياتي ، اكرم

تو هيچ وقت مهربان نبودي

و من هيچ وقت خيال نكردم

كه قلبت مي تواند گوري براي من باشد

 

تو معني آب را نفهميدي

و هيچ وقت مسير باران را تشخيص ندادي

و هيچ وقت نپذيرفتي كه
ما هم به اندازه ي آسمان در مرگ يك گل مقصريم

 

گفتم:«باران، شهادت ابرهاست »

گفتي:«من از صداي رعدها بي زارم »

 

من گلي را ديدم ايستاده بر نعش دانه اي

سرش را پايين انداخته بود


نه اكرم

نه دستهايت بوي گردو مي دهد

نه موهايت بوي آلو

هيچ جلبكي هم به پاي تو دخيل نبسته

چگونه فكركردي قلبت مي تواند گوري براي عشق من باشد

من مبارزي هستم
كه براي عقيده ام زندگي مي كنم
تو انساني كه براي وظيفه اش زنده است

 

نه اكرم

بهشت نيستي