نگاهي به مجموعه شعر «اینجا هیچ خیابانی بی‌طرف نیست» به قلم "صادق وفایی"

 

قدم زدن در خیابان‌هایی که محافظه‌کار نیستند

 

«اینجا هیچ خیابانی بی‌طرف نیست» مجموعه شعری از پوریا گل‌محمدی است که چندی پیش توسط نشر آوای کلا منتشر شده است و مخاطب با خواندن این مجموعه با اشعاری صریح و روشن روبرو می‌شود که بی‌طرف نیستند و لحن صریحی دارند.

 

بی‌طرف نیست» شخصی هستند و حول محور افکار و احساسات شاعر قرار گرفته‌اند. به این معنی که شاعر سعی نکرده صدای جمع یا عده‌ای باشد و صدای شعرش از حلقوم خودش بیرون می‌آید. لحن شعرها نشان می‌دهد فقط یک نفر پشت آن‌ها ایستاده که تنها هم هست که به این تنهایی در برخی از شعرها اشاره شده است.

اشعار این مجموعه از ابتدا تا انتها خط سیر مشخصی ندارند، اما می‌توان نشانه‌های اعتراض و شوریدگی را میانشان دید. این قطعات نسبت به هم، قوی و ضعیف دارند که اقبالشان توسط مخاطب یک امر نسبی است. آن‌چه مسلم است این که نمی‌توان منحنی بالا و پایین‌داری برای زبان و لحنشان کشید و از این منظر، بیشتر روی یک خط افقی حرکت می‌کنند. اما می‌توان برای حجم شعرها یک منحنی درجه دوم با علامت منفی متصور شد. اشعار ابتدایی و پایانی مجموعه، نسبت به میانه‌های مجموعه، حجم بیشتری دارند و اشعار وسط این مجموعه، نسبت به دیگر شعرها کوتاه محسوب می‌شوند.

شاعر این شعرها گاهی شاکی است و با صدای بلند اعتراض می‌کند. گاهی هم شکایت دارد، ولی شکوه‌اش با آه و ناله همراه است. اما در کل، روح شکوه و اعتراض در شعرها دیده می‌شود. مثلاً در شعر «آی دردها/ کجایید؟ / دلم برای خدا تنگ شده» شاعر فریاد می‌زند، اما دقیقا در شعر سی و هفتم یعنی شعر بعدی، می‌گوید: «آنکه بر نعش تو می‌گرید/ دل تنگ تو نیست/ عزادار تنهایی خویش است» گویی پیر باتجربه‌ای در این شعر، دستش را روی شانه جوانی گذاشته و آهسته نصیحتش می‌کند.

آن فریاد بلند شعر قبلی در این شعر به نجوا تبدیل می‌شود، ولی نارضایتی همچنان در روح و جان شعر جاری است. صدای شاعر به صورت این فریاد و نجواها در طول مجموعه مانند موج‌های سینوسی بالا و پایین می‌رود. شعرهای 38 و 39 هم حاوی مفاهیم کشته شدن، احترام قائل شدن با سکوت برای فرد، درخت یا مرام کشته شده و باز هم تنهایی هستند. در شعر 38 تبرها هستند که به حرمت درخت قطع‌شده یک دقیقه سکوت می‌کنند.

حداقل در دنیای درخت و تبر، قاتل‌ها برای مقتولان حرمت قائل‌اند، اما در شعر بعدی که به دنیای انسان‌ها مربوط است، تنها و بی‌کس بودن انسان کشته شده پیش کشیده می‌شود که نه جایی برای ایستادن و نه جایی برای نشستن داشت، ولی وقتی مرد، همه گفتند از ما بود. به غیر از اعتراض، مشخصه برخی دیگر از شعرهای این مجموعه، متفاوت بودنشان است. شاعر در این قطعات یا خوداگاه یا ناخوداگاه به منظره‌ای نگاه کرده که دیگران یا نمی‌بینند و یا کمتر توجهشان به سمت آن جلب می‌شود. البته در برخی شعرها این تفاوت دید به تفاوت در پیام هم منتهی می‌شود و صرفا یک حرف متفاوت زده نمی‌شود. مثلا: «مردم به گرد کعبه گشتند/ و انسان/ با کعبه»

برخی از شعرها هم ساده و عاشقانه هستند و درباره وصل معشوق است. این معشوق هم به فراخور شعرها یا وطن است یا معشوق زمینی. شعرهای کوتاه مجموعه در چند سطر حرفشان را می‌زنند. یا بهتر بگوییم حرف شاعر را می‌زنند. شاعر هم همین را خواسته و سعی کرده نوع سخنش در این شعرها «قَلّ و دلّ» باشد. یعنی مقدمه حرفش را در سطور ابتدا تا انتها زده و پیام را اصولا با ضربه یا بدون آن، در سطر‌ آخر شعرش منتقل می‌کند. مثلا: «برف می‌آید/ دودکش ایستاده است/ حتی اگر هیچ دودی از کنده‌ها بلند نشود»

در شعرهای کوتاه مجموعه، به دلیل کوتاه بودنشان نمی‌توان تصویر زیادی در ذهن منعکس کرد. همان‌طور که اشاره شد، شیوه انتقال پیام اشعار این مجموعه، بیشتر به صورت ناگهانی و وارد آوردن ضربه در سطر یا چند سطر آخری است که خواننده را تا نقطه اوج منحنی مسیر بالا برده و همان‌جا حرف آخر را به او می‌گوید.

می‌توان ردّ پای دو شخصیت را هم در اشعار «اینجا هیچ خیابانی بی‌طرف نیست» دید؛ مهربان و مترسک. اشعار انتهایی مجموعه که چند قطعه با عنوان «از نامه‌هایی برای مهربان» را شامل می‌شوند و مترسک هم موضوع 10 قطعه از اشعار این مجموعه است. قطعات مترسک بعضا مانند جملات و عبارات حکیمانه هستند. مانند: «وقتی مَردم/ همه کلاغ می‌شوند/ باید مترسک شد!» و بعضاً زبان حال یک مترسک هستند که عاشق است و یا یک ناظر بیرونی که با مخاطبش درباره مترسک صحبت می‌کند.

به نظر می‌رسد، شاعر در پایان و اواخر مجموعه، تازه حوصله حرف زدن پیدا می‌کند و دیگر از مختصر و مفید بودنی که در میانه‌های کتاب به آن پایبند است، خسته می‌شود. چون تعدادی از اشعار آخر کتاب، دیگر فقط چند سطر نیستند، بلکه 2 و 3 یا چند صفحه هستند که در مقایسه با دیگر اشعار مجموعه، شعر بلند محسوب می‌شوند. یک نکته هم که نباید از آن غافل شد، وجود نوعی خداجویی و به دنبال حق و حقیقت گشتن در لایه‌های زیرین برخی از شعرهای این مجموعه است. البته جنبه جستجوی معنویت در یکی از شعرهای پایانی با آوردن آیاتی از قرآن و انجیل، حالتی آشکار و بی‌واسطه پیدا می‌کند. در این شعر، دغدغه شناخت و معرفت در میان همان کلمات و تصاویر شهری مانند بوق ماشین‌ها، صندوق صدقات، چرخ و فلک یا تیر چراغ بیان می‌شود.

اما در شعر دهم در اوایل مجموعه گفته می‌شود «گرد آتش تمام معابد می‌گردم/ با آب تمام کلیساها تطهیر می‌شوم/ قرآن را آیه آیه حفظ شدم/ و زنگ تمام معابد ژاپن را به صدا درآورده‌ام/ که "تو" مال من باشی/ راستی/ اگر تو نخواهی/ این کتاب‌ها و معابد/ این آب و آتش/ به چه درد می‌خورند؟» شاعر در برخی از شعرها هم مانند این شعر دوست دارد، شیخ صنعان‌وار عاشقی‌اش را بکند و گناه مذهب معشوق را به گردن بگیرد. به شرطی که معشوق راضی باشد.

تیر برق و درخت هم از عناصری هستند که معلوم است توجه شاعر به ایستادگی‌شان جلب کرده‌اند. به همین دلیل است که حضور تاثیرگذارشان را در چند شعر مجموعه شاهد هستیم. با خواندن اشعار این مجموعه مشغول قدم زدن در خیابان‌هایی می‌شویم که شاعر برایمان تصویر می‌کند، اما خیابان‌هایی که گل‌محمدی ترسیم می‌کند اصلا محافظه‌کار نیستند چون فضا و جامعه‌ای که او شعرش را در آن گفته به این صراحت نیاز دارند. همان‌طور که در شعر هشتم می‌گوید:

این که از این طرف می‌روم/ هیچ‌ ربطی به سیاست ندارد/ آنکه از آن طرف می‌روم/ هیچ ربطی به ترافیک/ خیابان‌ها/ یا یک‌طرفه‌اند/ یا دوطرفه/ این جا/ هیچ خیابانی بی‌طرف نیست!

----------------

صادق وفایی

خبرنگار ادبي چگونه مي ميرد؟!

 

مرگ يك انسان به دوشكل اتفاق مي افتد؛ يا روحي است يا جسمي ؛ و هيچ مرگي بدتر از آن نيست كه،پيش از آنكه جسم بميرد روحش را بكشند.كشته شدن روح پيش از كشته شدن جسم بيشتر در بين اهالي هنر و ادب و فرهنگ رواج دارد.  اين نكته در مورد خبرنگاران ادبي نيز صدق مي كند و مرگ روحي آنها نيز حداقل به سه شكل اتفاق مي افتد. به وسيله خود خبرنگار،ديگر خبرنگاران، نويسندگان. 

 

                               

 

 


1- به وسيله خود خبرنگار :

-  قبول مسووليت پيش از آمادگي :خبرنگار پيش از آنكه مراحل پيش رفت را طي كند قبول مسووليت كند. يعني خبرنگاري كه هنوز مدت زيادي از فعاليت آن نگذشته و تجربه كافي از دنياي خبري به دست نياورده، با نخستين پيشنهاد بپذيرد كه دبير بخش هاي ادبي شود. اين خبرنگار نه تجربه كافي هدايت افراد ديگر را خواهد داشت و نه آنقدر در دنياي ادبي ارتباط و اعتبار پيدا كرده  كه به بتواند از اعتبار خود براي انجام كارهايش خرج كند.

- فعاليت زياد و دوري از مطالعه و به روز بودن: فعاليت در حوزه ادبيات با بخش هاي ديگر فرق دارد. بيشترين توليدات فرهنگي يك جامعه در بخش ادبي اتفاق مي افتد. نويسندگان و شاعران و منتقدان مدام در حال توليد آثار تازه هستند؛‌پس آگاهي و شناخت آثار جديد براي يك خبرنگار ادبي كه پي گيرِ اخبار اين حوزه محسوب مي شود،‌ضروري است. با توجه به اينكه يك اثر ادبي در برگيرنده بسياري از علوم مانند:فلسفه،تاريخ،جامعه شناسي و غيره است ، خبرنگار ادبي بايد علاوه بر آشنايي با حوزه ادبيات در حوزه هاي نام برده شده نيز آگاهي داشته باشد. خبرنگاري كه تنها به مطالعات گذشته خود اكتفا مي كند، خيلي زود از گردونه  جريان هاي ادبي خارج خواهد شد. ‌

 

وقتي هر كسي  با نام خبرنگار ادبي  به نويسنده يا شاعر زنگ مي زند و او به گفت و گو درمورد تخصصي ترين مسايل مي پردازد، باعث مي شود رسانه به خود اجازه بدهد كه هركسي را به عنوان خبرنگار ادبي بپذيرد. يعني وقتي رسانه مي بينيد چهره هاي مطرح ادبي با هركسي كه آنها معرفي كنند حاضر به گفت و گو هستند، باعث مي شود آنها ادبيات و چهره هاي ادبي را جدي نگيرند و به جاي آنكه خبرنگاري حرفه اي در حوزه ادبي را براي بخش  ادبي استخدام كنند،ازهرآدم ناتواني دعوت به همكاري نمايند. اين كار نه تنها باعث كشته شدن نسل خبرنگار حرفه اي ادبي مي شود،بلكه باعث مرگ بي صداي خود نويسنده در حوزه ادبيات مي گردد.


- همكاريِ حرفه اي با رسانه هاي غير حرفه اي: وقتي خبرنگار وارد رسانه اي مي شود كه ادبيات برايش تنها پركننده صفحات محسوب مي شود،هرگز نبايد اقدام به حركت هاي حرفه اي نمايد. براي مثال وقتي يك خبرنگار حرفه اي اقدام  به انتشار گفت و گوهاي تخصصي خود با نويسنده ها بزرگ در يك رسانه غير حرفه اي مي نمايد، تنها اقدام به از بين بردن اعتبار خود در نزد نويسنده و اهالي ادبيات كرده است.بدون شك صفحه بندي و پوشش اين مطلب در چنين رسانه هايي سرسري گرفته مي شود و خالي از اشتباه نخواهد بود؛ كه همگي به ضرر خبرنگار و به مرور زمان باعث كشته شدن نام او در جامعه ادبي و خبري مي شود.   

 

 

 2- به وسيله خبرنگاران ديگر :

- قبول فعاليت در بخش ادبي به وسيله خبرنگاراني كه حوزه فعاليتي آنها نيست و فاقد اطلاعات ادبي هستند. اين افراد با حضور در بخش ادبي و انجام كارهاي سست هم باعث جلوگيري از فعاليت خبرگاران حرفه اي ادبيات مي شوند و هم باعث صدمه زدن به ادبيات در رسانه. سرسري گرفتن ادبيات از طرف ديگر خبرنگاران باعث مرگ تدريجي خبرنگاري مي شود كه ادبيات را به شكلي تخصصي پي گيري مي كند.


- قبول كار زياد با حقوق كم . خبرنگاري كه قبول مي كند يك صفحه روزنامه را به تنهايي پر كند،بزرگ ترين خيانت را به ادبيات و جامعه ادبي – خبري انجام داده است! وقتي اين كار صورت مي گيرد همه فكر مي كنند ادبيات به همين سادگي است و هركسي مي تواند روزي يك صفحه روزنامه را از ادبيات پر كند. پس هنگام راه اندازي روزنامه يك نفر را استخدام مي كنند و يك صفحه روزنامه را به وسيله او پر مي كنند. البته خبرنگار مذكور مي تواند صفحه را با استفاده از مطالب اينترنتي پر كند. آنها مطالب را از سايت ها به طور رايگان بر مي دارند، نه پولي به نويسندگان آن  مي دهند نه خودشان پول درست و حسابي مي گيرند. صاحبان روزنامه ها هم وقتي مي بينند مي توانند با اين روش بسياري از مطالب مفيد را بدون دادن پول يا حق كپي رايت به دست آورند، از استخدام نيروهاي حرفه اي در عرصه ادبيات خود داري مي كنند. اين افراد اگر غير حرفه اي باشند، كه هستند، به اين خيال كه با اين كار تجربه كسب مي كنند فعاليت خود را ادامه مي دهند. اما وقتي حرفه اي شدند و خواستند از توانايي خود استفاده كنند ، صاحبان روزنامه يك نفر تازه كار را استخدام و فرد تازه كار همان بلايي را كه شخص مذكور در دوره خود باب كرده ، به سرش مي آورد. البته گاهي استفاده از اين مطالب با ذكر منبع و گاهي نيز بدون ذكر منبع صورت مي گيرد.


- سردبيران و مسوولان رسانه ها : سردبيران و مديران رسانه ها گاهي  به دلايل مختلف از خبرنگاراني استفاده مي كنند كه سواد يا سابقه ادبي ندارند. اين حركت خبرنگاران خوب ادبي را از دور خارج مي كند و باعث بي اعتباري سرويس ادبي آن رسانه مي شود. واقعيت اين است كه،در عرصه ادبيات بايد ابتدا ادبيات را دانست بعد خبرنگار آن حوزه شد. در حال حاضر بيشتر خبرنگاران و دبيران اين حوزه معلومات ادبي لازم را ندارند. بيشتر آنها تنها به دليل چند سال فعاليت در اين عرصه و داشتن كم ترين معلومات نسبت به افراد و آثار آنها، دبير شده اند. شناختن اين افراد چندان دشوار نيست. تنها كافي است به گفت و گوهايي كه آنها با افراد اهل ادبي انجام مي دهند دقت كنيد،مي بيند كه اين گفت و گوها فاقد هدف وعمق ادبي هستند. پرسش ها به صورت كلي و به هيچ عنوان خبرنگار حرف تازه يا پرسشي كه باعث روشن شدن نكته اي شود را مطرح  نمي كند. اين گفت و گوها  يا گزارش هاي ادبي به هيچ عنوان در جامعه ادبي و مخاطب تاثيرگذار نيستند.

 

- استفاده از خبرنگاراني كه انگيزه اي براي پرداختن جدي به ادبيات ندارند. اين خبرنگاران بيشتر به شكلي اجباري و يا با آشنا بازي وارد اين حوزه شده اند.اين افراد رسانه را دچار مرگي تدريجي در عرصه ادبيات مي نمايند. خبرنگار هر بخش مانند يك بازيكن فوتبال است كه در صورت بد بازي كردن باعث باخت آن تيم خواهد شد. شايد اين تيم هنگام رودررو شدن با يك تيم ضعيف بتواند با فعاليت خوب ديگر بخش ها خلا موجود را پر كند،‌اما اين ضعف هنگامي به تيم صدمه مي زند كه با رقيبي هم سطح و يا قوي تر روبه رو شود. اين افراد جاي خبرنگاراني  را مي گيرند كه حضور آنها در يك رسانه بسيار سودمند و موثر است.

 

3- به وسيله نويسندگان و اهالي ادبيات :

- چهره هاي ادبي نبايد باهر خبرنگاري كه با آنها تماس مي گيرد گفت و گو كنند. وقتي هر كسي با نام خبرنگار ادبي  به نويسنده يا شاعر زنگ مي زند و او به گفت و گو در مورد تخصصي ترين مسايل مي پردازد، باعث مي شود رسانه به خود اجازه بدهد كه هركسي را به عنوان خبرنگار ادبي بپذيرد. يعني وقتي رسانه مي بينيد چهره هاي مطرح ادبي با هركسي كه آنها معرفي كنند حاضر به گفت و گو هستند، باعث مي شود آنها ادبيات و چهره هاي ادبي را جدي نگيرند و به جاي آنكه خبرنگاري حرفه اي در حوزه ادبي را براي بخش  ادبي استخدام كنند،ازهرآدم ناتواني دعوت به همكاري نمايند. اين كار نه تنها باعث كشته شدن نسل خبرنگار حرفه اي ادبي مي شود،بلكه باعث مرگ بي صداي خود نويسنده در حوزه ادبيات مي گردد. وقتي خبرنگار نويسنده را نشناسد و نتواند در يك گفت وگوي خوب مطالب خوبي را به مخاطبان ارايه كند،نويسنده نيز در نزد مخاطبان خود محكوم به بي سوادي و تكراري حرف زدن مي شود.


- نويسنده بايد بداند كهخبرگار نسبت به نام رسانه اولويت دارد. نويسنده نبايد فكر كند كه هر كسي كه ازفلان رسانه معروف زنگ مي زند،از توانايي خوبي براي گفت و گو با او برخوردار است.اين رسانه نيست كه به خبرنگار اعتبار مي دهد ، اين خبرنگار است كه به رسانه اعتبار مي دهد. گفت و گوي نويسندگان معروف با افراد ناشناس ، به خاطر نام رسانه  باعث مي شود كه رسانه هاي شناخته شده به خود اجازه دهند براي بخش ادبيات از هر كسي استفاده كنند. اين نام رسانه نيست كه با نويسنده گفت و گو يا خبري را در مورد وي منتشر مي كند،بلكه اين خبرنگار حرفه اي است كه اين كارها را انجام مي دهند.

 

ودر پايان بايد گفت اينها تنها بخش هايي از دلايل كشته شدن يك خبرنگار ادبي حرفه اي است.



پايان پيام

وشعري از"محمود دولت آبادی"

 

شاعری پنهان در خودش

 

به نظر می آید این یک واقعیت است که شعر درخون ایرانیان جریان دارد ؛ اگر چه گاهی این جریان کُند شده و یا به تکرار رسیده و یا از رقیبان خود عقب مانده ، اما همیشه نزد اهل ادب از جایگاه بالایی برخوردار است.

 

                                


کم نیستند نویسندگان توانا در عرصه رمان و داستان و نقاشی و غیره که در کنار هنر خود به شعر پرداخته اند.از جمله این افراد می توان  به " عمر خیام" و "سهراب سپهری" اشاره کرد. که خیام ریاضی دان و سپهری نقاش بود. شعر این افراد به شکلی جدا و حرفه ای  یا نیمه حرفه ای از هنری که دارند خلق و در اختیار مخاطب قرار می گیرد. آثار شعری اینها واضح و به خوبی نشان دهند تاثیر و علاقه آنها نسبت به شعر است.  اما گروه دیگری نیز وجود دارند که در هنری که به صورت حرفه ای کار نکرده به شکلی درونی آثاری  را خلق می کنند که مورد توجه قرار می گیرد.براي مثال، گفتن شعر به وسيله يك داستان نويس. این افراد به هیچ عنوان هدفشان گفتن شعر نیست،بلکه این شعر به شکلی ناخواسته و درونی در اثری که خلق می کنند دیده می شود و خبر از تاثیر شعر و ارزش آشنایی باشعر برای هنرمندان دیگر رشته ها دارد. آثارگروه دوم همان طور که گفته شد ناخواسته و با تاثیر از آنچه خوانده اند و  تاثیر از هنرمندان دیگر و نفوذ آن در قلب و اندیشه شان در اثری که پدید می آورند به چشم می آید.اینها اثری را در اثری دیگر خلق می کنند که بعد  نمایان و ارزش آن معلوم می شود. در این زمینه شاید اثر خلق شده در شمار آثار برتر و درجه یک قرارنگیرد،اما از بسیاری آثار که نویسندگان و سرایندگان آن مدعی هستند،برتر است.ارزش این آثار به این جهت است که یکی از دلایل موفقیت این افراد در عرصه هنری خود در سطح جامعه و جهانی را نمایان می کند. باید گفت اینگونه نکات همان رازهای  هستند که موفقیت نویسنده را شامل می شود و اثر او را ماندگار می کند. نباید فراموش کرد که ؛ توجه به شعر و همراه شدن آن با دیگر هنرها که گاهی برای تکمیل کردن آن به کار می رود در متون کهن ايراني به خوبی محسوس و قابل مشاهده است.براي مثال مي توان آثار ايران باستان « اوستا» كتاب مقدس زرتشتيان و «يادگار زريران» كهن ترين نمايشنامه ايراني اشاره كرد كه تركيبي از نثر و شعر است. در ادبيات كلاسيك نيز آثار مختلفي داريم كه مي توان به «كليله و دمنه» يا «گلستان» اشاره كرد. این نگاه در ادبیات و هنر معاصر نیز همچنان ادامه دارد و می توان در این زمینه به داستان معاصر اشاره کرد که سطرهای شاعرانه در آنها افزایش یافته و به زیبایی اثر افزوده است. براي مثال مي توان به داستان بلند « صداهاي سوخته » اثر "سعيد عباسپور"( نشر قصه ،1383) اشاره كرد كه سطرهاي شاعرانه در آن موج مي زند. براي مثال : « ذهنت را به آن آويزان كني»،« صدايتان را گم كرده ايد؟»،« از صدام مي ترسم »،«مي خواستند صدام را بسوزانند»،« هركس در انديشه ي صدايي به سكوت نشسته بود».

ارزش این آثار به این جهت است که یکی از دلایل موفقیت این افراد در عرصه هنری خود در سطح جامعه و جهانی را نمایان می کند. باید گفت اینگونه نکات همان رازهای  هستند که موفقیت نویسنده را شامل می شود و اثر او را ماندگار می کند.

 اما در مورد جایگاه شعر در میان نویسندگان و حضور آن در درون آنها و تاثیر بر اندیشه هایشان باید به "محمود دولت آبادی " نویسنده شناخته شده ای اشاره کرد که در عرصه رمان، نمایشنامه نویسی و فیلم نامه نویسی از توانایی خوبی برخوردار است. به نظر می آید دولت آبادی بدون آنکه قصدی داشته باشد و ادعایی نماید، به طور ذاتی در عرصه شعر نیز از بسیاری شاعران مدعی،شاعرتر است. علاقه مندان و دوست داران داستان،بدون شک با «اسرار گنج دره جنی» اثر "ابراهیم گلستان" آشنا هستند. این اثر در آغاز به گونه ای  شعر نزدیک است و از وزنی شعری بهره می برد. اما آنچه درمورد بخش شعر گونه اثر ابراهیم گلستان به چشم می آید، این است که این بخش بیشتر به خاطر وزن به شعر نزدیک است و باید گفت به نظم نزدیک تر است تا شعر. اما در مورد دولت آبادی باید گفت او ناخواسته یا خواسته تحت تاثیر شعر و  شاید، تاکید می کنم ،شاید شعر بلند فروغ فرخزاد ( ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد) در سخنرانی با عنوان « در آستانه فصلی سرد»(سطری از شعرنام برده شده فروغ )  نثری شاعرانه و یا شعری منثور می سراید و این شعر با سطرهای شاعرانه دیگر در سخنرانی کامل تر می شود. دولت آبادیمعتقداست:«هر نویسنده ایرانی در خود یک شاعر دارد و اگر چنین نباشد یک جای کار او دچار مشکل است». وی در مورد این شعر وتاثیر پذيري اش از  فروغ معتقد است : «نمی توان گفت من تحت تاثیر فروغ بوده ام ، بلکه تحت تاثیر زمان خود بوده ام ،درست مثل فروغ . یعنی مسئله ای مشترک که از دو زبان بیان می شود». تاثیر دولت آبادی از ادبیات شعری آنجا بیشتر نمایان می شود که بدانیم بسیاری از شخصیت های رمان های او همانند شخصیت های شاهنامه از تفکر و رفتاری مشترک سود می برند . براي مثال مقايسه كنيد : جنگ "عباس" با "شتر " ، چاهي كه عباس در آن مي افتد،سپيدي شدن تمام موهاي عباس،سخت جان بودن شخصيت ها كه شكست ناپذير مي نمايند در رمان « جاي خالي سلوچ»( نشر فرهنگ معاصر،1382،چاپ نهم) با: ، جنگ رستم با ديو ، چاه شغاد كه رستم در آن مي افتد، "زال "با موهايي تمام سفيد و شخصيت هاي سخت جان كه شكست ناپذير مي نمايد.

 البته اینها به معنی این نیست که دولت آبادی می خواهد به عمد شخصیت های شاهنامه ای خلق کند؛بلکه،به این دلیل است که او نیز توانسته با مردم و فرهنگ و زندگی آنها به خوبی ارتباط برقرار کند و آنها را همان طور که هستند به تصویر بکشد. او نه تنها مردم دوره خود را می شناسد،بلکه با خواندن آثاری مانند «شاهنامه» به ریشه های این مردم نیز دست پیدا می کند و این باعث می شود که جوهر شعری و تفكر شاهنامه اي نيز گاهی در نثرهایش خود نمایی کند.مقایسه نمونه  شعری که در نثر دولت آبادی دیده شده است با شعر فروغ از چند جهت قابل توجه است که یکی از آنها، همانطور که گفته شد ، می تواند نشان از ارزش آشنایی با شعر و تفكر شاعرانه برای نگارش آثار بهتر در هنرهای دیگر باشد؛به خصوص،در سرزمینی که شعر در خون مردمش جریان دارد.

 

***

مقایسه نمونه  شعری که در نثر دولت آبادی دیده شده است با شعر فروغ از چند جهت قابل توجه است که یکی از آنها، همانطور که گفته شد ، می تواند نشان از ارزش آشنایی با شعر و تفكر شاعرانه برای نگارش آثار بهتر در هنرهای دیگر باشد؛به خصوص،در سرزمینی که شعر در خون مردمش جریان دارد. 

دولت آبادی  درسخنرانی خود (سمپوزیوم« ادبیات در گذار به هزاره سوم» مارس 1992، مونیخ ) سطرهای آغازین کلام خود را همانند سطرهای نخستین شعر« ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد» چنین آغاز می کند. «اکنون من از کرانه های کویر نمک می آیم / درست از لبه پرتگاه زمین». هنر شاعر درونی دولت آبادی از همان سطرهای نخستین با تشبیه «کویر» به «پرتگاه» به خوبی نمایان می شود. کویر نشان مرگ و زندگی است؛کویر سرزمینی خشک و بی آب است که در صورت کوچک ترین خطا مرگ انسان را رقم می زند، درست مانند پرتگاهی که با نخستین اشتباه به سقوطی بی بازگشت می رسد.  درسطرهای نخست سخن از مردی  است که خود را منسوب به کویر می کند تا اعلام کند که مخاطب با انسانی دنیا دیده روبه رو است که از سرزمینی می آید که فاصله بین مرگ و زندگی یک اشتباه است؛ انسانی که توانسته در چنین دنیایی زنده بماند و موفق شود،بدون شک پر است از تجربیات مفید. اما ، کویر در این اثر تنها کویر نیست،که یک دنیا و یک سرزمین است که در ذهن شاعر یا نویسنده از میهن و زادگاه او آغاز می شود. کویر، نسبت به دیگر نقاط سرسبز زمین که سرزمینی خشک است، همان پرتگاهی محسوب می شود که در صورت غفلت، انسان را از بلندی به پستی و از دنیایی به دنیایی دیگر می کشد. لبه پرتگاه زمین،اگر چه به زندگی دنیایی انسان اشاره می کند، اما  نباید فراموش کرد که سقوط در مرحله نخست سقوطی ظاهری و جسم انسان را تهددید می کند،اما این سقوط چند وجهی است.پس اکنون ما با مردی توانا و سر سخت در زندگی روبرو هستیم.

 اما فروغ کیست و چگونه آغاز می شود؟« واین منم / زنی تنها / در آستانه فصلی سرد / در ابتدای درک هستی آلوده زمین » و این بار سخن از «زنی» است ، تنها  که بر خلاف آن مرد با سرمایی  که یک روز هر کسی با آن رو به رو خواهد شد رو به رو شده است و زمین برای او نیز تصویری منفی دارد و شاید او نیز پرتگاهی را در زمین می بیند که مردی بعد ها به آن اشاره می کند. فروغ برای درک « فصل سرد» سال ها زیسته است و این زیستن در شعر« آن روز ها » به تصویر کشیده می شود، درست مثل آن مرد درکویر. فروغ در « آستانه» فصلی سرد است و آن مرد بر «لبه» پرتگاه زمین. فروغ از سرما و برف و باران می گوید و مرد از کویر که بیشتر با گرما و خشکی می شناسیم . اما این هردو در زندگی انسان دیده می شود و در سرزمین ایران نیز قابل مشاهده است.نگاه به زندگی و دنیا از دو سوی متفاوت، اما شبیه هم. گرما و سرما هر دو،هم بخشنده هستند و هم گيرنده.از طرفی می توان گفت،دولت آبادی آغاز سخن خود را با پاسخ به سطری از همین شعر بلند«ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» یا یک سئوال که در ذهن جامعه و انسان دیده می شود، که می گوید« من از کجا آمده ام؟» آغاز کرده است. اگرچه دولت آبادي در پاسخ خود مي گويد كه از كوير آمده ام ،‌اما كوير از وسعتي نامحدود و ناشناخته و مرموز در ذهن برخوردار است و پاسخي كلي محسوب مي شود و شايد همان پاسخ مردم ديگر است كه در جواب مي گويند،«از آن دنيا» آمده ام. آن دنيا نيز وسعتي نامحدود و ناشناخته و مرموز در ذهن دارد كه شناخت چنداني از آن وجود ندارد.

در ادامه فروغ سخن از ناتوانی و دستهایش می گوید که نماد قدرت و توانایی انسان به شمار می رود:« و یاس ساده و غمناک آسمان / و ناتوانی این دستهای سیمانی». دولت آبادی نیز  ناتوانی و سر در گمی خود در برابر جهان،در عصایی که در دست قرار می گیرد و چشمها و مغزش که  دنیا در آن نمی گنجد به تصویر می کشد:«عصای تردید به دست دارم / چشمهایم چیزها را خوب تشخیص نمی دهند/ و دنیا در مغزم نمی گنجد».

دو انسان که با گذر از سختی های زندگی اکنون  پس از سال ها تجربه به ناتوانی خود در برابر دنیا لب به سخن گشوده اند. البته سخن ها تنها بر اثر مطالعه و شنیدن نیست،بلکه سخن آنها از ورای تجربه و نگاهی عمیق شنیده می شود.مردی که پس از سال ها با تردید حرکت می کند و به این نتیجه رسیده است که دنیا بزرگ تر از چشم های اوست که تنها می توان با آنها ظاهر را دید. هنوز دنیا برای او سراسر راز و شگفتی است . دولت آبادی حتی اگر شکست در مقابل دنیا را پذیرفته باشد بنا به خصوصیت خراسانی و مردان خراسان هرگز با ناله و زاری به این شکست اعتراف نمی کند و خود را یک شکست خورده  نمی داند و با تمام وجود تا آخرین سطر امید خود را از دست نمی دهد.این نکته ای است که می توان در شخصیت های داستانی او نیز مشاهد کرد. چیزی که در شخصیت های شاهنامه نیز به چشم می خورد.اما فروغ نیز مانند دولت آبادی وجود فصل سرد و ناتوانی انسان را پذیرفته است ، اما برخلاف دولت آبادی قصد مقاومت چندانی ندارد. پس تنها انسان را به پذیرش و ایمان داشتن به این فصل دعوت می کند تا توانایی او تنها در پذیرش شکست بیشتر شود. نکته ای که باید به آن توجه شود،این است که وقتی فروغ می گوید در آستانه فصلی سرد قرار دارد به این معنا نیست که در ابتدای راه است،بلکه خبر از طی شدن یک دوره و آغار دوره ای جدید می دهد. نکته دیگر حضور « دست » در این سطرهاست که دست برای انسان نماد قدرت و توانایی است . آنچه اینجا دیده می شود ضعف این نماد و بسته بودن آن دستها به وسیله گذر روزگار و زمان است.     

 زن گذر زمان را شاهد بوده است و آن را در فصل ها و نواختن ساعت می سراید :« زمان گذشت / زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت/ چهار بار نواخت». مرد بااشاره به عقب ماندن نیمکره خود در درک معنا، گذر زمان به مخاطب را یاد آور می شود و برای  تاکید به این گذر به جای تکرار نواختن ساعت،معنا را تکرار می کند.« در نیمکره ما تاریخ نو معنا نشده است / و معنا نمی شود». شاید تاکید بر معنا نشدن،خبر از ناامیدی و دور بینی مرد می دهد که زن آن را در یاس آسمان به تصویر کشید ،که نماد بزرگی و وسعت بود. و یا در سطرهای دیگر از همین شعر ناامیدی خود را این گونه به تصویر می کشد« من سردم است/ من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد».  

 فروغ در سطری  دیگر دوباره  خبر از گذر زمان می دهد و بر آن تاکید می کند. او از لحظه های از دست رفته خود دلگیر است و در تکرار نواختن ساعت آن را صدا می کند.« زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت» . مرد نیز گذرزمان را در گذر تاریخ می بیند. تاریخی که همیشه با صدای ساعت همنشین است و صدای ساعت خبر از گذر زمان و عمر و تاریخ می دهد. « پس تاریخ از کنار شانه هایمان می گذرد / تا بگذرد ». تکرار «گذر» همان عبور مکرر عقربه های ساعت و نواختن آن است؛یعنی، این بار فعل گذشتن است که با تکرار نقش نواختن ساعت را بازی می کند.فروغ در ادامه و در سطرهای مختلف به سرگردانی و اینکه روزی دوباره به هم خواهیم رسید اشاره می کند. دولت آبادی به گونه ای دیگر این  سرگردانی انسان را به تصویرمی کشد.« و دور بزند / و بازگردد / و ما همچنان در سکون و نخوت باستانی خود / - زیر سقفی از دود و سرب آسیب - / مبهوت و گنگ ایستاده باشیم».موسیقی واج «س» نیز بر واژهای دارای این واج تاکید می کند.و«بازگردد» همان گذر و نواختن ساعت را تکرار می کند. مبهوت و گنگ ادامه سردرگمی شاعری است که دنیا در مغز او نمی گنجد و چشم هایش چیزها را خوب نمی بیند. در این اتفاق فروغ سردش است و گرم نمی شود و  دولت آبادی مبهوت گنگ می ماند.اما چه کار می توان کرد ؟   

 دولت آبادی در بخشی دیگر از سخن (شعر)خود با درخواست بخشش، سخن از معنای زیستن می گوید و می نویسد:

« مرا ببخشید / من در پی یافتن معنای رنج زیستن ام» .اما فروغ این اندیشه مشترک و درخواست بخشش از مخاطب را در شعری با عنوان « بر او ببخشید» اینگونه بیان می کند:«بر او بخشایید/ بر او که گاهگاه/ پیوند دردناک وجودش را / با آب راکد/ و حفره های خالی از یاد می برد / و ابلهانه می پندارد / که حق زیستن دارد». سخن از بخشش و زیستن دو نکته است که هردو به آن رسیده اند و این رسیدن نیاز به ایمان دارد.

دولت آبادی حتی اگر شکست در مقابل دنیا را پذیرفته باشد بنا به خصوصیت خراسانی و مردان خراسان هرگز با ناله و زاری به این شکست اعتراف نمی کند و خود را یک شکست خورده  نمی داند و با تمام وجود تا آخرین سطر امید خود را از دست نمی دهد.این نکته ای است که می توان در شخصیت های داستانی او نیز مشاهد کرد. چیزی که در شخصیت های شاهنامه نیز به چشم می خورد.

فروغ در پایان شعر با مردم زمان و آیندگان،از حقیقت و ایمان صحبت می کند و انسان را همانند ابتدای شعر به باور ایمان دعوت می کند:«ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد....» . دولت آبادی نیز در پایان سخنرانی و یا شعر خود با آیندگان سخن می گوید و در کلام خود از " شاملو" یاد مي كند.شامول در مورد خود مي گويد:« سنگ مي كشم بر دوش،/ سنگِ الفاظ/ سنگ قوافي را ... » ( قطع نامه ،تاشكوفه ي سرخ يك پراهن،انتشارات نگاه،چاپ پنجم 1383). و دولت آبادي هم صدا با او ضمن اشاره به سخن از عشق و انسان و درک و باور می گوید:« با این همه  تلخی و سرما / بگذار از زبان مردی که قناعت وار تکیده بود / و نفرینش آن بود/ که به روزان و شبان کلمات را از گرده ابتذال بالا بکشاند/ با آیندگان بگویم / ما عشق را باور داشته ایم / انسان را / و قناعت را هم».حضور واژهایی مانند  سرما، زیستن ، بخشیدن، زمین، دست ، مردم و من  که کار کردی مشابه کارکرد هایشان در شعر فروغ دارند،نشان تاثیر دولت آبادی از این شعر فروغ یا داشتن نگاهی مشترک را خبر می دهد. البته هنر شاعرانه دولت آبادی در شعر و بیان درد های مشترک در سطرهای دیگر از این شعر هم دیده می شود. نباید فراموش کرد که دولت آبادی قصد نداشته شعر بسراید و یا در این زمینه مدعی شود،بلکه تاثیر این نویسنده بزرگ از شعر و رسیدن به نتیجه ای مشترک با دیگر شاعران و نویسندگان در اندیشه و بیان این مطلب از زبان او که«هر نویسنده ایرانی در خود یک شاعر دارد و اگر چنین نباشد یک جای کار او دچار مشکل است» بسیار مهم و قابل توجه است. 

 

این سطرهای شاعرانه را بدون کم یا زیاد شدن و تنها با جابه جایی چند سطر در میانه اثر می خوانیم. باز هم تاکید می کنم ، نباید فراموش کرد که نویسنده به هیچ عنوان با هدف شعر این سطر ها را ننوشته یا نسروده است؛پس واژه های اضافه موجود در بعضی سطرها را نباید ضعف شاعرانه به حساب و به مقایسه علمي آن با شعر شاعران دیگر پرداخت. يررسي شعر دولت آبادي و فروغ از طرف من نيز تنها بررسي يك نگاه از دو زاويه بود و نه مقايسه توانايي شعري فروغ و دولت آبادي. پس نباید دولت آبادي را  در این سطرها با فروغ  و یا با هرکس دیگر مقایسه کرد. بلکه بیشتر از آنکه به سطرهای ضعیف یا اضافه دقت کنیم و يا قصد مقايسه آن با شاعران ديگر داشته باشيم ،بهتر است به سطرهای قابل توجه و شاعرانه نگاه کنیم. نویسنده ای  که می توان گفت اثر حاضرش از بسیاری شعرهای منتشر شده در رسانه ها برتر و پر معناتر است. باید به این نکته توجه کرد که نویسندگان بزرگ ایرانی هم هنوز در کلامشان رگه های شعر فوران می کند و هنوز می توان گفت شعر در نزد ایرانیان از ارزش و احترام بالایی برخوردار است و آنجا که کلام از گفتن باز می ماند شعر به سخن می آید و با اعجاز خود سخن می گوید.


 

 

 

من از کرانه های کویر نمک می آیم

 درست از لبه پرتگاه زمین

 

عصای تردید به دست دارم  

و دنیا در مغزم نمی گنجد

 

درنیمکره ما تاریخ نو معنا نشده است

و معنا نمی شود

پس تاریخ از کنار شانه هایمان می گذرد

تا بگذرد

و دور بزند

وبازگردد

و ما همچنان در سکون ونخوت باستانی خود

- زیر سقفی از دود و سرب آسیب –

مبهوت و گنگ ایستاده باشیم

 

 

مردمی که نه احزاب خود را دارند

نه تریبون های خود را

نه سخنگویان منافع خود را

ونویسنده چه کند اگر میراثی از مدارا نبرده باشد

 

به جرم نوشتن و اندیشیدن

در جای متهم به نیمکت نشانده شدند

در ازدحام گیج خیابان ها

 و در منظر داورانی خاموش سر به نیست شدند

 

 

 مردگان نمی تواند شعر بسرایند

 

 

مرا ببخشید

من در پی یافتن معنای رنج زیستن ام

 

نمی دانم

کره زمین روی شاخ گاو دارد گرده به گرده می شود

صدای خرد شدن استخوانهای تعادل

 

ودراین میان

 نویسنده شاهدی است تنها

 که سالیان اندوه خود را به تردید دوره می کند

اوکه ادبیات را صمیمی ترین طریق تفاهم

 و نقطه عزیمت نزدیکی ملت ها می انگاشته است

 

 

می دانم

سیاست سویی می رود و حقیقت سویی دیگر

 

به راستی که جهان را این گونه سرد و خوفناک داشتن

مایه هیچ فخر نتواند بود

 

 با این همه  تلخی و سرما

 بگذار از زبان مردی که قناعت وار تکیده بود

 ونفرینش آن بود

 که به روزان و شبان کلمات را از گرده ابتذال بالا بکشاند

 با آیندگان بگویم

 ما عشق را باور داشته ایم

 انسان را

 و قناعت را هم

 

 

منابع :

1- قطره محال اندیش (1) ، محمود دولت آبادی

2- مجموعه اشعار فروغ، انتشارات نوید (آلمان)