شاعران در عصر روشن

رسول یونان، علیرضا بهنام، عباس کریمی، آرش نصرت الهی ، علیرضا بهرامی و پوریا گل محمدی  در عصر روشن شعر می خوانند و از «زبان شعر معاصر» می گویند

ساعت 30/ 14 پنج‌شنبه 30 آذرماه91 در سی دومین نشست «عصر روشن» علیرضا بهنام و رسول یونان درباره‌ی «زبان شعر امروز» صحبت خواهند کرد.

 در ادامه "پوریا گل‌محمدی" اشعاری را از کتاب خود ‌» اینجا هیچ خیابانی بی‌طرف نیست» (چاپ1390/ ناشر: آوای کلار) خواهد خواند و "عباس کریمی" به نقد و بررسی این کتاب می پردازد.


شاعر دیگر در این نشست "آرش نصرت‌اللهی" است که اشعاری از کتابش «فصل کاشتن کلمات» (چاپ 1390/ناشر: چشمه) می خواند و "علیرضا بهنام" درباره‌ی  این کتاب صحبت خواهد کرد
.

این نشست با سخنرانی "هرمز همایون‌پور"  فعال پیشکسوت عرصه‌ی نشر  به پایان خواهد رسید.

سی‌ودومین نشست عصر روشن به‌دلیل هم‌زمانی با شب یلدا، استثنائا از ساعت 14:30 روز پنج‌شنبه آغاز می‌شود.

نشانی محل برگزاری نشست، خیابان سمیه تهران، نرسیده به تقاطع مفتح، محل سابق کتابسرای روشن است.

دوستانی که با مترو می آیند می توانند از ایستگاه طالقانی به محل برگزاری نشست برسند.

 

پایان پیام.

ما رفته بودیم همایش بین المللی

جای شما خالی رفته بودم یزد  همایش بین المللی دانش سنتی مدیریت منابع آب . رفته بودم از ایسیل دفاع کنم. می پرسید از چی ایسیل؟ از اینکه در روستای کهنوش مردم با کنترل آب چشمه اون رو تبدیل به ایسیل می کتن و بهترین گردو و آلوی دنیای رو از دل خاک کوهستان بیرون می کشن.
من با مقاله " ایسیل، فن بهره برداری از آب چشمه " در این همایش سخنرانی کردم که خیلی خوب هم برگزار شد. در آینده چکیده مقاله رو می زارم روی سایت.

عكس يادگاري

                     

این عكس و  داخل تادانه دیدم.نمی‌دونم كی انداخت و چی جوری انداخته شد. كتابهایی كه بروسان بهم هدیه كرد و توی دستهام دارم. كتاب تازه خودش بود كتاب شعر همسرش. چندتايي هم گزيده شعر.

اول شعرش رو شناختم بعد خودش رو دیدم و خیلی وقت نشد كه خودش رو بشناسم. خواسته و انتشارات مروارید بود. نمی دونم خودش دعوتم كرد یا كس دیگه یی! شاید علیرضا بهرامی دعوت كرده باشه. یادمه بعد از پایان مراسم تا خیابان انقلاب با بقیه دوستانمان پیاده رفتیم. البته تا اونجا كه یادم می آد بروسان با بچه‌ها از ما جدا شدن و من و علیرضا و یكی از دوستان من با هم رفتم به خیابان انقلاب و ....

هنوز فكر می‌كنم بروسان مشهد باشه.

بازم علیرضا دعوتم كرد كه تو هم در مراسم بزرگداشت بروسان و الهام اسلامی شعر بخون. قرار شده پنج شنبه ۲۴ آذر در عصر روشن شعر بخونم.

الان یادم اومد كه وقتی براي اولين بار به بروسان زنگ زدم بعد از جایزه شعر خبرنگاران بود.  پشت تلفن برای همدیگه شعر خوندیم. گفت: خیلی خوب می‌شه چند وقت یكبار  بهم زنگ بزنیم و برای هم شعر بخونیم. نمي دونم چندبار اين كار و كرديم .

اما انگار قرار اینبار فقط من شعر بخونم. 

 

نشاني محل فروش كتاب

 

‌مجموعه شعر "اينجا هيچ خياباني بي طرف نيست" در خيابان انقلاب، پاساژ فروزنده، زيرزمين ، فروشگاه دفتر شعر جوان عرضه مي شود.

دوستان مي توانند جهت تهيه كتاب به اين فروشگاه مراجعه كنند.

خوشحال مي شم اگه كسي افتخار داد  و اين كتاب رو خوند نظرش رو توي وبلاگم بنويسه.

 

  • نام مجموعه:‌اينجا هيچ خياباني بي طرف نيست
    شاعر: پوريا گل محمدي
    ناشر: آواي كلار
    قيمت:2400 تومان
    تلفن ناشر:22553718
  • خبرگزاري قران

    شنبه 31 ارديبهشت 1390 10:05:22             شماره‌ خبر :794844

    گل‌محمدی به «اينجا هيچ خيابانی بی‌طرف نيست» رسيد

                                      

    گروه ادب: مجموعه سروده‌های پوريا گل‌محمدی با عنوان «اينجا هيچ خيابانی بی‌طرف نيست» از سوی انتشارات آوای كلار به چاپ رسيد.
    به گزارش خبرگزاری قرآنی ايران

    (ايكنا)اين مجموعه حاوی سروده‌های اين شاعر در قالب آزاد است كه درموضوعات مختلف قرآنی، اجتماعی، حماسی و عاشقانه به نظم درآمده‌اند.

    گل‌محمدی در رابطه با ويژگی سروده‌های خود گفت: شعر خوب، شعری است
    كه تمام مضامين را در خود جای دهد. در اين صورت است كه هر كس براساس نگاه خود به شعر، برداشت‌های شخصی خود را از اين سروده‌ها دارد. شاعر بايد در سروده‌هايش اززبان همه انسان ها، موجوات و اشيا صحبت كند، در غير اين صورت سروده‌های او خيليشخصي خواهد بود. من سعی كرده‌ام اين ويژگي را در شعرم رعايت كنم.

    گل‌محمدی در رابطه با مفاهيم قرآنی موجود در سروده‌های «اينجا هيچخيابانی بی‌طرف نيست» گفت: سعی كرده‌ام به شيوه مستقيم و غير مستقيم مفاهيم توحيدیو قرآنی را در ميان ابيات خود بياورم. گاه اين مفاهيم به صورت مستقيم مثلاً به صورتعنوان شعر «آيا خدا برای بنده‌اش كافی نيست»، به خواننده منتقل می‌شود و گاه خواننده بايد با فكر و دقت به اين مفاهيم كه در پشت كلمات است، پی ببرد. علاوه براين، در برخی از اين سروده‌ها ميان موضوعات اجتماعی و مفاهيم قرآن پيوند زده‌ام.

    سراينده «اينجا هيچ خيابانی بی‌طرف نيست» مفاهيم قرآنی در شعرسرايندگان نسل سوم را كم‌رنگ دانست و افزود: برای اينكه شعری قرآنی باشد، بايدمفاهيم آيات وحی از قلب شاعر عبور كرده باشد. كاربرد مفاهيم قرآن در شعر شاعرانجوان ما يا با به كارگرفتن چند واژه قرآنی و يا به شيوه تصنعی ختم می‌شود.

    وی ضمن دليل ماندگاری آثار ارزشمند را تلفيق مفاهيم و مضامين درذهن شاعر با آيات قرآن كريم دانست و عنوان كرد: اگر شاعری بخواهد اثرش ماندگار شودبايد راز ماندگاری قرآن و راه نفوذ آيات را در قلب مردم دريابد. شاعر می‌تواند بااستفاده از مفاهيم كتب آسمانی، خواننده را در دريافت مضامين شعر مشاركت دهد.

    «اينجا هيچ خيابانی بی‌طرف نيست» سروده پوريا گل‌محمدی از سویانتشارات آوای كلار در 111 صفحه به قيمت 2400 تومان به چاپ رسيده است.

     

    دوتا اتفاق


    راهبه،یه اتفاق خوب افتاده که خیلی خوشحالم 
    و  یه اتفاق خوب دیگه افتاده که خیلی نگرانم

    برای مهربان و ...


    دو پاسخ به دو پیام

    روزی سایه ات بودم..
    نخواستی رفتم...
    مهربان بودم یادت هست

    فقط مهربان می دونه مهربان کیه. مهربان بودی و مهربان هستی و مهربان خواهی بود!
    فقط نمی دونم چرا شک کردی؟ منتظرم ...





    اين شعر هم برای تولد خودم، پنجم مهرماه

     

     

     

    اين شعر هم برای تولد خودم،

    پنجم مهرماه

    خودم را فریب می‌دهم
    تو هنوز مهربانی

    هنوز راهبه ها با ایمان‌ترند

     

    تا سه نشود
    بازی نشود

     خودم را فریب می‌دهم


     

    هشدار به خبرنگاران ادبی و اهل قلم و هنر

     

    افراد كلاهبردار رسانه‌ای احزاب در آستانه انتخابات ریاست جمهوری ؛
    هشدار به خبرنگاران ادبی و اهل قلم و هنر

    "محمد گلزاری" گفت: ما سایت انتخاباتی نیستیم، یك موسسه‌ تازه مجوز گرفته هستیم كه انتخابات را برای شروعی طوفانی انتخاب كرده‌ایم‌؛ ما پس از انتخابات هم كارمان را ادامه می‌دهیم و ماندن یا نماندن ما هیچ ربطی به برنده شدن آقای "رفسنجانی" ندارد. "شاكر" لبخند زد، و "قربانی" با گفتن «دقیقاً همینطور است» آن را تایید كرد. اینطوری شد كه من دروغ‌های آنها را باور كردم و پذیرفتم با پایگاه خبری "هاتف نیوز" به مدیریت مهندس" فیروزان" رئیس كنونی شهركتاب مركزی تهران همكاری كنم.
     
    اگر چه می‌گفتند ما بی طرف هستیم و از هیچ كاندیدایی طرفداری نمی‌كنیم، اما واقعیت این بود كه هاتف نیوز داشت از آقای "رفسنجانی" حمایت می‌كرد.البته حمایت كردن از یك كاندیدای انتخاباتی هیچ ایرادی ندارد و بد نیست؛ بلكه بدی آنجایی است كه از نام یك فرد سوء استفاده می‌شود و هرچه دروغ ریز و درشت است به خورد انسان می‌دهند.
     دبیر هاتف نیوز پسر بچه‌ی جوانی به نام "محمد گلزاری" بود كه گفته می‌شد پدرش دكتر گلزاری روانشناس است. مدیریت نیز به عهده آقای فیروزان بود كه،او را چهره‌ای فرهنگی معرفی می‌كردند. فكر نمی‌كردم با حضور فیروزان روزی برسد، پول و حقوق آدم را ندهند و به صداقت آدم هم توهین كنند!
    در آغاز كار خبرنگار بخش فرهنگی و ادب بودم، اما با رفتن دبیر به عنوان دبیر بخش فرهنگ و هنر و ادبیات كارم را ادامه دادم.
    ادامه نوشته

    قرآن خواندن يك چيز است؛ چرا و چگونه خواندن هزار چيز

     جايگاه بالای كتاب‌های آسمانی همچون قرآن در نزد شاعران و نويسندگان تمام دنيا بزرگ‌ترين درس برای هر انسانيست كه اهل خواندن و نوشتن باشد؛ اين درس بزرگ و ساده چيزی نيست، جز اينكه اگر می‌خواهيد نويسنده يا شاعری بزرگ شويد، محکوم به خواندن و درك رازهای كتاب‌های مقدس و آسمانی هستيد.

     يكی از مشكلات ما در عرصه كتاب و كتا‌بخوانی، نبود اطلاع از روش خواندن و توجه به نيازهای اساسی خواننده بودن است. انتخاب كتاب و روش خواندن كتاب يك هنر است كه بدون آگاهی از آن بخش عمده تلاش‌های ما از بين خواهد رفت.

    با توجه به گسترش تكنولوژی و پيشرفت در فن‌آوری چاپ و افزايش انتشار كتاب‌ها شناخت كتاب خوب و روش مطالعه آن بيش از هر زمان ديگری دشوار به نظر می‌رسد.

    در مورد انتخاب كتاب، خواننده ابتدا بايد بداند كه به چه چيزی نياز دارد، پس از آن كتاب مورد نياز خود را در آن زمينه انتخاب و بهترين ترجمه، تأليف يا ويرايش را خريده و بخواند. اين دقت در تهيه و خواندن كتاب برای كسی كه می‌خواهد نويسنده شود، صدها برابر مهم‌تر است.

    قصد ندارم در مورد اينكه ويژگی كتاب خوب چيست و بايد چگونه كتاب‌ را شناخت و خريد حرف بزنم؛ بلكه می‌خواهم به كتاب‌هايی كه حتماً بايد خواند و در كتابخانه خانه خود داشت اشاره كنم.

    «قرآن» پُرتاثيرترين كتاب مقدس بر ادبيات فارسی است. البته كتاب‌های ديگر نيز بی‌تاثير بر ادبيات فارسی نيستند، اما كتابی كه توانست برگی تازه در ادبيات ايرانيان باز كند، قرآن است. شاعران بزرگی چون حافظ، مولانا، سعدی، نظامی، بيدل و حتا شاعران معاصر يكی از رازهای بزرگی‌شان خواندن و درك انديشه‌های قرآنی است.

    كتاب‌هايی كه بسياری از افراد بزرگ در عرصه ادبيات، سياست، اقتصاد و هزار كار ديگر با خواندنشان جهشی عظيم داشته‌اند. به شكلی اين كتاب‌ها را بايد ستون هر كتاب‌خانه‌ای دانست. كتاب‌هايی كه توانسته‌اند تاريخ را تغيير دهند و سرنوشت انسان را به خود وابسته كنند.

    كتاب‌هايی كه به واقع تمامی ويژگی‌های يك كتاب خوب و موفق را دارا هستند و در طول تاريخ هميشه از پُرفروش‌ترين و پر‌خواننده‌ترين آثار به حساب آمده‌اند. هر شاعر يا نويسنده‌ای برای آن‌كه از رقيبان خود عقب نماند بايد اين كتاب‌ها را خوانده باشد. البته نه خوانده باشد، بلكه فهميده باشد.

    اين كتاب‌ها نه تنها راز موفقيت بزرگ‌ترين نويسندگان و شاعران جهان هستند، بلكه بزرگ‌ترين سياستمداران و هنرمندان و ديگر افراد هم از آن‌ها بی‌نياز نبوده‌اند.

    اين كتاب‌های شگفت‌انگيز آنقدر جذابيت داشته‌اند كه در طول تاريخ نه‌تنها انسان‌های با سواد را به سوی خود كشيده‌اند، بلكه انسان‌های بی‌سواد نيز به شنيدن سطرهای آن از زبان ديگران گرايش پيدا كرده‌اند.

    پس كتابی كه بتواند بر ميليون‌ها انسان از هر دسته و گروهی تأثير بگذارد، بدون شك رازی را با خود دارد و تنها آن‌ها كه با تأثير از او در بلندترين مرتبه‌ها قرار گرفته‌اند، می‌توانند دركش كنند.

    اين كتاب‌ها كه تعداد آن‌ها از تعداد انگشتان دست هم كم‌تر‌ند، همان كتاب‌های آسمانی هستند كه ما آنها را با نام‌های «قرآن»،«اوستا»، «تورات» و «انجيل» می‌شناسيم.

    از بين اين چند كتاب مقدس «قرآن كريم» ارزشمندترين و پُرتأثيرترين كتاب مقدس بر ادبيات فارسی است. البته كتاب‌های ديگر نيز بی‌تاثير بر ادبيات فارسی نيستند، اما كتابی كه توانست برگی تازه در ادبيات ايرانيان باز كند، قرآن است. شاعران بزرگی چون حافظ، مولانا، سعدی، نظامی، بيدل و حتی شاعران معاصر يكی از مهمترين رازهای بزرگی‌شان خواندن و درك انديشه‌های قرآنی است.

    قرآن را نبايد تنها يك كتاب دينی دانست كه در كلاس‌های دينی خوانده می‌شود، چرا كه قرآن كتابی است با رمز و راز‌های بسيار كه هنوز ناشناخته‌اند و تا زمان ظهور انسان كامل ناشناخته خواهند ماند. قرآن كتابی‌ست كه می‌تواند بهترين مدرس نويسندگی، چگونه انديشيدن و گفت‌وگو با مخاطب باشد.

    البته نبايد فراموش كرد كه تأثير از كتاب آسمانی تنها ويژه شاعران و نويسندگان بزرگ ايرانی يا مسلمان نيست، بلكه نويسندگان اديان ديگر هم متاثر از كتاب مقدس خود و ديگر اديان هستند و اين تأثير را يكی از رازهای موفقيت خود می‌دانند.

    جايگاه بالای كتاب‌های آسمانی در نزد شاعران و نويسندگان تمام دنيا بزرگ‌ترين درس برای هر انسانی‌ست كه اهل خواندن كتاب باشد و يا بخواهد به عرصه نويسندگی وارد شود؛ و اين درس بزرگ و ساده چيزی نيست جز اينكه اگر قرار است مخاطبی خوب باشی، يا قصد داری نويسنده و شاعری بزرگ باشی، بايد كتاب مقدس خود را بخوانی و بفهمی

    جايگاه بالای كتاب‌های آسمانی در نزد شاعران و نويسندگان تمام دنيا بزرگ‌ترين درس برای هر انسانی‌ است كه اهل خواندن كتاب باشد و يا بخواهد به عرصه نويسندگی وارد شود؛ و اين درس بزرگ و ساده چيزی نيست جز اينكه اگر قرار است مخاطبی خوب باشی، يا قصد داری نويسنده و شاعری بزرگ باشی، بايد كتاب مقدس خود را بخوانی و بفهمی.

    نبايد فراموش كنيم كه اين كتاب‌های آسمانی بخش بزرگی از زندگی مردم را تشكيل می‌دهند و نويسنده بدون خواندن و درك آنها از ارتباط كامل با مخاطب عاجز خواهد ماند.

    ساده‌ترين درسی كه يك شاعر يا نويسنده می‌تواند از قرآن كريم بگيرد اين است كه چه رازی باعث شده قرآن بتواند در طول قر‌ن‌ها دست به دست بگردد و كاتبان آن را از روی دست هم بنويسند و مردم با اشتياق به آن گوش فرا دهند؟

    چه رازی در قرآن پنهان است كه اين كتاب توانسته تا اين اندازه بر مردم، از دانشمند گرفته تا بی‌سواد، تأثير بگذارد؟ چرا كمتر اثری تا اين حد تاثيرگذار بوده است؟ چرا ديگر آثار نتوانسته‌اند در حد و اندازه قرآن ظاهر شوند؟ چرا قرآن مانند ديگر آثار مكتوب علی رغم گذشت قرنها دچار بحران مخاطب نشده است و همچنان پويا و با طراوت برای مخاطبانش باقی مانده است؟

    اگر نويسنده سعی كند همين درس را از قرآن بياموزد و تلاش كند اثری خلق كند كه همه مردم بتوانند از آن استفاده كنند، و بر زندگی آنها تاثيرگذار باشد، اثرش با ارزش خواهدبود. كشف برخی رازهای قرآنی كاری است كه مردانی چون حافظ و مولانا تا حدی موفق به درك و انجامش شدند كه نتيجه آن خلق آثاری جهانی است.

                                                                                                ‌پوريا گل‌محمدی

    این رستمی‌ی 24 ساله كه ناكام مُرد؛

     

    مُرد؛
    شاید، برای اینكه نسبتی با رئیس بهزیستی تهران نداشت!


    حال چند روزی هست كه "
    محمد رستمی" مُرده است و در بهشت زهرا(س) دفن شده. او تنها 24 سال سن داشت. دیگر هیچ نیازی نیست كه به هر كس و نا‌كس در بهزیستی التماس كندكه به من  كمك كنید تا چشم‌هایم را مداوا كنم. و من امروز كاری نمی‌توانم بكنم جز این كه آنچه را شاهد بودم بنویسم ؛نه برای اینكه در بهزیستی كسی آن را پیگری كند یا اینكه از آقای دكتر " محمد طباطبایی‌نیا " كه حالا شده‌ا‌ند رئیس كل بازرسی بهزیستی تهران‌ بپرسد پاسخ نامه شماره‌ی 826در تاریخ 28/6/86 چه شد.‌

     

    این پسر فقیر كه مُرد ، تنها نام خانوادگی‌اش "رستمی" بود و پسر یا فامیل آقای "رستمی" رئیس بهزیستی تهران نبود! او در حالی مرد كه پس از ترك اعتیاد بهزیسی شهرری و تهران حاضر نشدند برای جراحی چشمش 500 هزار تومان به او كمك كنند.

    او در حالی مُرد كه بیشتر افرادی كه آن روز در حمایت از او كوتاهی كردند،امروز در بهزیستی تهران پست و مقامی حساس‌تر و بالاتر گرفته‌اند.

    او در حالی مرد كه اگر آن روز آن خانم‌ها و آقایان حاضر می‌شدند برای جراحی چشمش به او كمك كنند تا بتواند كار كند، شاید جوان‌مرگ نمی‌شد!

    ادامه نوشته

    "اژدهاكُشان" نویسنده‌ی قزوینی

    "یوسف علیخانی" نویسنده قزوینیِ ساكن تهران ، تازه‌ترین اثر داستانی خود را با نام «اژدها‌كُشان » به وسیله «انتشارات نگاه» روانه بازار كتاب كرد.

    قشقابل، نسترنه، دیولنگه و كوكبه، گورچال، اژدهاكشان، ملخ‌های میلك، شُول و شیون، سیامرگ و میر،اوشانان، تعارفی، كَل‌گاو، آه‌دود،الله‌بداشت سفیانی، آب میلك سنگین است و ظلمات عناوین 15 داستان منتشر شده در این كتاب است .

    داستان‌های این مجموعه نیز، همانند اثر پیشین علیخانی (قدم بخیرمادر بزرك من بود) بیشتر در فضاهایی روستایی اتفاق می‌افتد كه متاثر از آداب و رسوم و اندیشه‌ و عقاید مردم آنجاست.مخاطب این داستان‌ها پس از خواندن هر اثر به خوبی درك خواهد كرد كه با نویسنده‌ای آشنا به فرهنگ مردم روبه‌رو ست؛ كسی كه با لهجه و گویش مردم ناحیه‌ای كه دارد آنها را در واژه به تصویر می‌كشد ، به خوبی حرف می‌زند و خواننده با كمی دقت و درك گویش و  لهجه‌ی شخصیت‌ها می‌تواند وارد دنیایی روستایی شود كه یكی به دیگر می‌گوید:« - ها. بشنیده بودین مشدی خیری ، قصد بكرده بود باغستانش ره بفروشه، بره قزوین؟ »(ص131).

     علیخانی داستان‌ها را با نگاهی به زادگاهش قزوین و روایات مردم آن نواحی به نگارش در آورده است كه تجربه مستقیم برخورد با مردم آن نواحی و دیدار از مكان‌ها و فضا‌های اشاره شده در داستان‌ها،باعث شده‌اند نویسنده در بیان روایات خود موفق‌تر عمل كند. به روایتی می‌توان گفت علیخانی از اندیشه‌ها و دنیای مردمی حكایت می‌كند كه توانسته ضمن ارتباط برقرار كردن ، با آنها زندگی كند.

    برای آشنای با قلم اين نویسنده بخشی از داستان «اژدها كُشان» كه عنوان كتاب را نیز به خود اختصاص داده است، می‌خوانیم:« حضرتقلی وقتی فهمیده اژدها ، قصد میلك كرده و می‌تازد تا آنجا را با خاك یكسان بكند، سوار قاطر شده و یك راست از قزوین كوبیده و از باراجین رفته و نرسیده به زرشك، ازجلوش در آمده. اژدها وقتی دیده حضرتقلی ،شمشیرش را برق انداخته و روی سرش تكان می‌دهد، كمی عقب نشسته و سعی كرده كوه را پایین بیاید تا دور بزند و از یك طرف دیگر برود بالا تا برسد به گدوك و بعد از گردنه فلار ببیند كه میلك ، آن طرف شاه رود، نشسته توی ایوان البرز كوه،‌ اما حضرتقلی آمده توی دره و اینجا جنگ شان شروع شده .... »


    «اژدهاكُشان» نوشته "یوسف علیخانی"را موسسه انتشارات نگاه منتشر و با قیمت 1500تومان روانه بازار كتاب كرده است.


    نشانی‌های ناشر :

    - دفتر مركزی:خیابان انقلاب،‌خیابان شهدای ژاندارمری،‌بین فخر رازی‌ و دانشگاه‌،‌پلاك 139‌،‌طبقه 5،‌تلفكس 66975707

    - فروشگاه:خیابان 12 فروردین،‌شماره 21،طبقه همكف،‌تلفن 66480379


    اخبار مرتبط:

    -داستان (فارسی - انگلیسی)آن كه دست تكان می داد، زن نبود

    -It was not a lady who was waving!!


    پایان پیام

     

    گزارشی از وضعیت مجردها در ایران؛

     

                                   هیچ مجردی در ایران رئیس جمهور نمی‌شود!؟

     

     

    اگر چه ماده 35 فصل سوم- قانون انتخابات ریاست جمهوری ایران ، در شرایط انتخاب و  انتخاب شوندگان هنگام ثبت نام برای رئیس جمهور شدن ، شرط تاهل نگذاشته است ، اما تاكنون هیچ فرد مجردی در ایران رئیس جمهور نشده است! با توجه به اینكه به نظر می‌آید تاكنون هیچ شخص تایید صلاحیت شده از طرف شورای نگهبان ، برای ریاست جمهوری ایران مجرد نبوده است ؛ این پرسش پیش می‌آید كه ، آیا در قانون نانوشته‌ی ذهن افراد شورای نگهبان رئیس جمهور باید متاهل باشد، یا اینكه تاكنون مجرد شایسته‌ای برای این پست ثبت نام نكرده است؟

    ادامه نوشته

    در خدمت و خيانت پسر شاملو

    «قطعاتی كه درین كتاب جمع آوری شده است ، نوشته‌هائیست كه در حقیقت میبایستی سوزانده شده باشد. نوشته‌هائیست كه باید دور ریخته شده باشد. نوشته‌هائیست كه بهتر بود اصلاً نوشته نشده باشد! – اینمطلب پیش از چاپ كتاب برای من روشن بود.

    نوشته‌های این كتاب آهنگهائیست كه خیلی زود از یاد میرود. جرقه‌هائیست كه تا میجهد در هوا خاموش میشود. از جمله‌ی نوشته‌هائیست كه گذشت زمان زود پیرشان می‌كند،- گمشان میكند،- نابودشان میكند... این قطعه‌ها بیك چهره‌ی زیبا و دلنشین شباهت ندارد كه در نخستین نظر با همه‌ی ریزه كاریهای خود روی مغز نقاشی بشود ؛ اینها شبیه قیافه‌های عادی و پیش پا افتاده‌ایست كه آدم حتی برای یكبار هم میل نمی‌كند برضا در آن بنگرد این نوشته‌ها مثل لرزش یك سیم تار از برخورد ببال یك حشره ، یامثل یك نفس كوتاه نسیم در یك شب گرم تابستان ، فقط در وجود خود زنده است؛ یعنی نقش نمی‌بنددد،باقی نمیماند، زود از بین میرود و فراموش میشود و تا باز تكرار نشود بیاد نمیآید و تا هنگامیكه مجدداً‌خودش را نشان نداده است ، مرده است!‌... »

     

    ادامه نوشته

    رونمایی‌ی شاهنامه تصحیح خالقی در تهران(یك روز تاریخی برای ایرانیان و فارسی زبانان)

    عصر روز سه شنبه 19 تیرماه 1386 خورشیدی،ساختمان دایرة المعارف اسلامی در شهر تهران، شاهد یكی از به یادماندنی‌ترین برنامه‌هایی بود كه تا امروز در خود،برگزار كرده است؛رونمایی‌ی شاهنامه فردوسی باتصحیح دكتر "جلال خالقی مطلق" پس از چهل سال تلاش. 

    در این مراسم كه با استقبال بزرگان اهل ادب، چون :بدرالزمان غریب، شفیعی كندكنی، هوشنگ ابتهاج، ایرج افشار، علی اشرف صادق، توفیق سبحانی، هوشنگ مرادی كرمانی، محقق داماد، بلوكباشی، بجنوردی، مهدی محقق و .... برگزارشد، آرزوی چندین ساله ایرانیان به وقوع پیوست و عاقبت شاهنامه فردوسی كه به شناسنامه ایرانیان نیز شهرت یافته، به دست یك ایرانی توانا تصحیح و پس از چاپ نخست آن در كشور آمریكا ، در كشور ایران منتشر شد.

    ادامه نوشته

    آقای قاليباف، شهردار تهران ؛

     

    اتوبان بهشت زهرای تهران را بوی فاضلاب برداشته

    بازهم گندآب رو! انگار ناف این «بزرگراه آزادگان» به طرف «اتوبان بهشت زهرا»ی تهران  را با گند آب رو بریده بودند. گند آب رو های اینجا بیشتر به رودخانه شبیه هستند تا گند آب رو. این یكی می رود زیر خانه مردم و از جلوی مدارس سر در می آورد و  آن یكی می رود داخل مزارع كشاورزی .

      

    ادامه نوشته

    رضا شاه و اشراف هم از جايزه مطبوعات مي ترسيدند

     

    در مراسم اهدای نخستین دوره جایزه شعر خبرنگاران که عصر روز سه شنبه 15  اسفند ماه 1385 خورشیدی در تهران برگزار شد؛"غلامرضا بروسان" توانست با كتاب «یك بسته سیگار درتبعید» نخستین جایزه را به خراسان ببرد. در این مراسم كه در محل نشر ثالث با اجرای علیرضا بهرامی - شاعر و خبرنگار- آغاز شد، نخستین سخنرانش محمد شمس لنگرودی – شاعر و محقق ادبی – بود.متن كامل سخنان شمس لنگرودی به این شرح است:

    « مهم‌ترین این جوایز ،جایزه‌ای است كه مطبوعات می‌دهند»

    در خاطرات همسر رضاشاه جمله ای  آمده است ، که نوشته:«روزی که رضا، شاه شد،شب كه برگشت خانه دیدیم می خندد. از او پرسیدم چرا می خندی ؟ گفت: اگر می دانستم شاه شدن این قدر راحت است،زودتر شاه می شدم. بعد از مدتی دیدم كم كم غمگین تر می شود و ناراحت است. گفتم: آن شادی اولیه را درتو نمی بینم. گفت: شاه شدن راحت بود، ولینگه داشتنش زیاد آسان نیست؛ به ویژه  اگر مطبوعاتی ها بگذارند»

     

    ادامه نوشته

    بيشتر از كمي شعر

      

     

    معرفي نامه اي براي دومجموعه «امضاي تازه مي خواهد اين نام » سرودهاي "فرياد شيري"و «يك بسته سيگار در تبعيد» سروده هاي "غلامرضا بروسان".

     اين روزها مجموعه شعرهايي كه بتوانند نگاه تو را به خودشان جلب كنند ،زياد نيستند. آنهايي هم كه تو را به خودشان جلب مي كنند،خيلي كم پيش مي آيد كه تاثيرشان ماندگار باشد. يكي از راه هايي كه شاعران سعي مي كنند براي خودشان مخاطب دست و پا كنند ، كارهاي عجيب و غريب و آشفته نويسي به بهانه هاي مختلف است كه خواننده پس از يكبار خواندن اثر،ديگر نه علاقه اي به خواندنش دارد؛ و نه به ديگران توصيه مي كند كه آن را بخوانند. بخش زيادي از صاحبان  مجموعه شعرها نيز همچنان در حال تقليد،تكرار و از روي دست ديگران نوشتن هستند. در اين ميان قصه تكراري «لباس پادشاهي كه همه مي بينند جز حرام زاده ها»نيز هم چنان به  قوت خود باقي است و عده اي كه به خيال خود دارند براي آينده شعر مي گويند،همچنان بر كار خود پافشاري مي كنند و معتقدند براي مردم شعر نمي گويند،اگر هم مي گويند،براي مردم آينده است و آنچه آنها مي سرايند فراتر از درك مردم امروز است. اما در بين مجموعه ها گاهي آثاري به چشم مي آيد كه جلب نظر مي كند و پس از خواندن دوباره،مي بينيم كه شاعر در حركتي هايي قابل قبول با فاصله گرفتن از مرحله تقليد و رسيدن به نگاه خاص خود و توجه به نو آوري در حال حركت است. اگر گفته آقاي "اشكوري"را بپذيريم ،كه:«شاعرخوب يعني ؛ كسي كه تعداد شعرهاي خوبش از شعرهاي ضعيفش بيشتر است.» بايد گفت اين مجموعه ها نسبت به بقيه بهتر هستند.

     

    ادامه نوشته

    در راسته مزاحمان خياباني

    ‌مزاحمت‌هاي خياباني يكي از مخرب‌ترين و در عين حال پنهان‌ترين ابعاد زندگي شهري است، مقوله‌اي كه تنها به «كيف‌قاپي» و متلك‌پراني ختم نمي‌شود و در اين چارچوب خلاصه نمي‌ماند.


    مزاحمت‌هاي خياباني مقوله وسيع و پنهاني است كه همه روزه چون اختاپوسي غيرقابل رويت با اعصاب و روان شهروندان بازي مي‌كند. بي‌آنكه كسي بداند دليل اصلي آن چيست. موضوعي است كه تمركز روزمره را از اهالي يك شهر مي‌گيرد و با اين همه چندان به آن پرداخته نمي‌شود.براي اينكه به موضوع مزاحمت‌هاي خياباني بپردازيم، ابتدا بايد مفهوم اين واژه را تعريف كنيم. در نگاه بيشتر مردم ، مزاحمان خياباني مرد يا مرداني هستند كه در خيابان‌ها براي زنان و دختران ايجاد مزاحمت مي‌كنند.اين در حالي است كه جامعه‌شناسان براي پديده مزاحمت‌هاي خياباني دو تعريف ارائه مي‌كنند: «اول تعريف نظري آن است كه در كتاب‌هاي آسيب‌شناسي مي‌توان درباره آن تحقيق كرد. دوم تعريف عملياتي اين واژه يعني برداشت مردم و جامعه از مزاحمت خياباني»

    ادامه نوشته

    دختر گل فروش

    داستان اجتماعی
    نویسنده : پوریا گل محمدی

    دخترک با تمام وجود شروع كرد به دويدن.خستگی پاهایش به هم پیچد. نزديك بود بخورد زمين. ياد حرفهاي برادرش افتاد.

    -« يادت باشه،پيش از اينكه ماشين ترمز كُنه، تو بايد خودت رو برسوني به اون. مي چسبي بهش. اونقدر باهاش مي ري تا وايسته. مراقب پاهات باش وقتي ماشين مي خواد بياد كنار نرِ زير چرخها!»

    سرعت ماشين كه كمتر شد، سعي كرد دستگيره ماشين را بگيرد؛ اما ماشين هاي مدل بالا دستگیره شان به شكلي نبود كه بشود آنها را در مشت گرفت. همانطور كه داشت با ماشين مي دويد، دسته گل را داد به دست چپش و آن را چسباند به شيشه ي ماشين.

    - «هركسي كه بهت نزديك شد،اگه زورت مي رسه هلش بده،اگرهم نتونستي سرش داد بزن و منو صدا كن. نزار مشتري رو از تو دستت در بيارن. از جلوي اين تير برق تا او تير برق محل كار تو حساب می شه. نبايد اجازه بدي كسي بياد توي منطقه تو. اینجا،برای زنده موندن باید گرگ باشی و بجنگی . می فهمی ؟»


    دخترک همانطور كه با دست گل هاي چسبانده به شيشه ماشين مي دويد،‌داد مي زد:«دويست تومن. دسته گل دويست تومن.»
    جثه اش آنقد بزرگ نبود كه راننده بتواند او را ببيند. ماشين سرعت مي گرفت،اما خيلي نتوانست دور شود. به خاطر جثه باريك و كوچش دويدن برايش راحت ترین كار بود. سرعت خوبي داشت. از ماشين جا نماند.حالا چند پسر گل فروش متوجه ماشين مدل بالايي شده بودند كه قصد خريد گل داشت.

    مي دويد و داد مي زند:«دسته گل دويست تومن.» ماشين هنوز دربخش آسفالتي بزرگراه حركت مي كرد. دخترک گاهي به جلوي پايش نگاه مي كرد،‌گاهي به شيشيه ماشينی كه هنوز بالا بود.
    سال گذشته که قدش را با ایستادن کنار ماشین پیکان همسایه اندازه گرفته بود؛پیشانی اش می خورد به دستگیره. قدش با سال گذشته تفاوت زیادی نداشت. عرق هاي پيشاني رفته بودند توي چشمش؛ داشت مي سوخت. مهم نبود،بايد گل هايش را مي فروخت. چيزي تا پايان روز نمانده. عصر آدينه يعني پايان كار پسران گل فروش اتوبان بهشت زهرا. هنوز چند دسته گل ديگر داشت. بچه هاي ديگر از او بزرگ تر و درگل فروشي با سابقه تر بودند.حتا اگر هوا سرد و پاییزی باشد،نمي شود گل ها را تا هفته ديگر نگه داشت. اصلاً آنها جايي براي نگه داشتن گل ها نداشتند. در آن خانه 45 متري مستأجري، خودش، برادرش و خواهر و مادرش به سختي جا مي شدند، چه رسد به اينكه بخواهند گل نگه دارند. فردا امتحان رياضي داشت. بايد روزدتر گل هايش را مي فروخت تا برود خانه. ديروز كاروبارشان خوب نبود.

    - داداش فردا امتحان ریاضی دارم؛ میشه امروز نیام
    - لوس نشو. از دیروز کلی گل مونده روی دستمون. اگر امروز تموم نکنیم باید بریزیم بیرون. همش ضرره. بیا بریم زود برمی گردبم.
    - ریاضی سخته. باید جمع و ضرب کار کنم.
    - تو بیا خودم باهات کار می کنم. جمع و ضرب که کاری نداره . ببین چهارتا دسته گل از دیروز داریم ، نه تا هم امروز . جمعش می شه چند تا؟

    چشمهایش بغض داشت. خیره شد به مادرش. مادر سرش را انداخت پایین. حرفی برای گفتن نداشت. می دانست چند دسته گل می شود، اما دوست نداشت بگوید. اعداد داشتند توی مغزش شلوغ می کردند. صدای معلم را می شنید که داشت به نمره بد ریاضی او اشاره می کرد:

    - دسته گل به آب دادی!

    با صدای برادرش به خودش می آید
    - می شه سیزده تا دسته گل. حال زودتر راه بیفت ، به امید خدا تا ظهر تمومشون می کنیم و برمی گردیم خونه!


    ماشين سرعتش را كم كرد و خودش را كشيد توي خاكي. دخترک هم خودش را كشيد توي خاكها؛ اما ماشين را ول نكرد. پسرهاي گل به دست هجوم آوردند. حالا دسته گل ها و دست هايی كه خودشان را رسانده بودند به شيشه ماشين، مي خورد به سَرو صورتش. نبايد كوتاه بيايد. زورش به آنها نمي رسيد. شروع كرد به داد زدن: بريد كنار. بريد كنار. مشتري منه.

    براي ماندن بايد جنگيد. این را از حرف های برادرش فهمیده بود. نمي توانست راحت بدود. تعداد پاهايي كه در كنارماشين مي دويدند زياد شده بود. چيزي روي پاي چپش سنگيني كرد و آن را نگه داشت. دست چپش را بالا گرفت تا دسته گل نيفتد روي خاك. 
    همه سعي مي كردند خوشان را بچسبانند به شيشه. ماشين ترمز كرد. صداها بلندتر شد.«دسته گل خوب پونصد تومن»،«دسته گل دويست تومان.»،«خانم گل مي خوايي؟»،«گلاب، شيشه اي صدو پنجاه تومن»... .خبری از صدای دخترک نبود. کف دستها، زانوها و سمت چپ صورتش می سوخت. چشمهایش را که باز کرد گل برگ های قرمزی را دید که افتاده اند روی خاک جلوی چشمش.

    به خودش که آمد همه داشتند رویش گل می ریختند. او صدای معلم را می شنید که می گفت:
    - «اگر گل فروشی ،سیزده تا دسته گل داشته باشه، یکی از اونا بیفته زمین،چند تا می مونه؟» داد زد :« دوازده تا». اما معلم صدایش را نمی شنید.
    یکی از بچه ها پرسید:« اجازه، اگه یه گل فروش از روی زمین کم بشه، چند تا دسته گل می مونه؟»

     
    پایان پیام/

    معصوميت از دست رفته

     داستان اجتماعی
    نویسنده: پوریا گل محمدی

     

     

    معني آينه را نمي دانست

    تنها مي خواست خودش را ببيند

                                            رسوا شد    

     


    قاضي با كف دست كوبيد روي ميز. دستي را كه كوبيده بود روي ميز،كشيد روي صورتش تا به انتهاي ريشش رسيد. چيزي زير لب زمزمه كرده و در حالي كه به سختي خودش را كنترل مي كرد، گفت:

     

    - به جاي خط خطي كردن اون كاغذ  جوابِ من رو بده!

    وكيل مدافع كه تازه متوجه قلم و كاغذ شده بود ، خيلي سريع كاغذ را از جلوي دست دختر برداشت. حالا تنهاخودكار مانده بود بين وكيل و دختر. مي توانست با دست چپش خودكار را بردارد ، اما او هيچ وقت با دست چپ ننوشته بود.

    وكيل همانطور كه روي صندلي اش نشسته بود آن را چرخاند . لبهايش را برد نزديك گوش دختر و چيزي را زمزمه كرد.دختر هيچ عكس العملي نشان نداد. 

    قاضي همچنان كه سعي مي كرد خودش را آرام نشان دهد،در حالي كه چشمهايش به سمت وكيل مدافع چرخيده بود،گفت:

    - اگه حرف نزني يعني اتهام رو پذيرفتي!

    وكيل مدافع سرش را به معني تاييد تكان داد. اما دخترك باز هم هيچ عكس العملي نشان نداد. حالا چهره آرام و افسرده دختر با آن سكوت بلندش سوژه اي شده بود براي عكاس هاي روزنامه ها.

    قاضي از كوره در رفت و داد زند:

    - با تو بودم!


    دادگاه پر شد از سكوت.دادگاه كه تا آن زمان پر بود از زمزمه هاي حاضران و صداي چكاچك فلاش هاي دوربين ها،ناگهان پر شد از سكوتي سرد.

    دختر سرش را كه تا آن لحظه پايين و به نقطه اي از نامعلوم زمين خيره شده بود، بلند كرد. شايد خيال مي كرد سكوت، يعني همه چيز تمام شده. شايد مي خواست حرفي مي بزند.لبش شروع كرد به لرزيدن.چشم قاضي، وكيل مدافع و هيات منصفه به لبهاي دختر دوخته شده بود كه داشت از هم باز مي شد.انگار سكوت بلند داشت به او فرصت دفاع كردن از خودش را مي داد.همينكه چشم هايش را باز كرد، صداي فلش دوربين ها سكوت دادگاه را شكست.نورها هجوم آوردند به چشمهايش. پسري جلوي دختر زانو زد و لنزدوربينش را در چشم هاي او تنظيم كرد. دوربينهاي جديد در چند ثانيه مي توانند بيش از صدعكس بگيرند. پسر رفت و حالا دختري جوان جلوي او زانو زده و همان كارهاي پسر را تكرار مي كند.

    قاضي اين بار پر اضطراب و نا اميد حرفش را تكرار مي كند.

    - شما متهم هستيد به پخش سي دي رابطه...

     هنوز حرفش تمام نشده كه دختر عكس هايش را گرفته و مي رود به جايي كه پسر عكاس ايستاده. مي ايستد كنارش و با هم مشغول نگاه كردن عكس ها مي شوند. ياد "نرگس" مي افتد. پشت صحنه فيلم بود كه با او آشنا شد.

    - مي دونستي چهرَت خيلي مظلومه. اصلا"‌ بهت نمي آد كه نقش منفي بازي كني. اميدوارم كه دلت ام مثل چشمات روشن باشه.مي خوام به عنوان يه همكار به نهار دعوتت كنم. اميدوارم دعوت من و بپذيري.


    دادگاه در سكوتي سرد به پايان رسيد. خبرنگاران وكيل مدافع را محاصره كرده اند و هركسي چيزي مي پرسد.حرفي براي گفتن ندارد. خودش را مي رساند كنار ماشين. در جيبش دنبال سويچ مي گردد. دستش را كه بيرون مي آورد كاغذي چسبيده به آن. ياد كاغذي مي افتد كه دختر خط خطي كرده بود. پرتش مي كند كناري و مي رود. كاغذ زير دست و پاهاي خبرنگاران گم مي شود.


     دادگاه تعطيل است.
    همه رفته اند. خبرنگاري كه كيفش را جا گذاشته برمي گردد دادگاه. موقع رفتن كاغذ را مي بيند. مي ايستد و كاغذ را بر مي دارد. بي آنكه نگاهي به آن بياندازد، مي اندازدش در سطل زباله سياه رنگي كه در آن نزديكي قراردارد.



    پایان پیام/

    مرد بي سر در مترو

     داستان اجتماعی
    نویسنده : پوریا گل محمدی

    مرد آن شب پُر بود از شادي. مدام با زن شوخي مي كرد. حالا رسيده بودند به آخرين واگن متروي آخر شب. زن سوار شد ومرد پشت سرش. مرد رو كرد به زن و گفت:

    - اون بتري آب و بده كه تِشنمه.

    بتري آب را كه گرفت ،‌رو كرد به سمت زن و گفت :

    - به سلامتي خانم خودم كه امسال مي ره كلاس دوم سواد آموزي.

    بتري را برد بالا و زن محو صداي آبي شد كه در گلوي مرد مي ريخت. همانطور كه آب را مي خورد چشمهايش را به سمت زن چرخيد و چشمك زد. زن با نازي شيرين چشمهايش را بست و سرش را برگرداند بي آنكه بداند اين آخرين ناز او براي همسرش است؛ و قصه از همين جا شروع شد.آب در گلوي مرد شكست و به سرفه اش انداخت. با صدايي بلند،آب از دهنش پاشيده شد بيرون. سعي كرد  آب در واگن نريزد. برگشت به سمت در تا خارج شود. در بسته شد. زن كه تا آن موقع در ناز به سر مي برد،‌وقتي سرش را برگرداند، با بدني رو به رو شد كه سرش لاي در واگن گير كرده.اول فكر كرد دارد شوخي مي كند. اما همينكه مترو شروع به حركت كرد و زن دست و پا زدن مرد را ديد ، فهميد كه شوخي نيست. هيچ مسافري در واگن نيست. زن دست پاچه داد زد! تنها صداي خودش است كه زير رقص چرخ مترو محو مي شود. مرد كه حالا سرش بيرون واگن وتنش درون مترومانده ، دست و پامي زند تا خودش را نجات دهد.

    زن مي چسبد به كمر مرد، زور مي زند كه او را به داخل بكشد.هيچ فايده اي ندارد. هيچ نيرويي از جواني در او وجود ندارد. همين هفته پيش بود كه 68 سالگي زن را جشن گرفتند. نوه سه ساله شان هم براي او يك كارت متروخريده بود. مرد با دست به بالاي در واگن اشاره مي كند. زن چشم مي چرخاند. سمت راست بالاي در دو چراغ است كه يكي قرمز و ديگري تقريبن زرد رنگ. دو صفحه ي قرمز رنگ هم در سمت راست و چپ بالاي در مي بيند. يكي داراي شيري براي چرخاندن كه جهت چرخشش را يك فلش سياه نشان مي دهد.اما دستگيره اي براي چرخاندن ندارد. ديگري با دكمه اي سياه در كنارش. چيزي زير آنها نوشته. اما هرچه نگاه مي كند ،‌خطوط برايش آشنا نيست. هيچ كدام خطوط به حروف الفبايي كه او در نهضت خوانده شباهت ندارد. هشدار ها به لاتين است.چيزي از آنها نمي فهمد.با مشت مي كوبد روي آنها.هيچ اتفاقي نمي افتد. واگن دارد حركت مي كند. پنچه مي كشد و جيغ مي زند. اما تنها صداي خودش را مي شنود. مترو سرعت مي گيرد و مرد زور مي زند كه خودش را نجات دهد. زن زور مي زند كه نوشته را بخواند. حال صداي نعره ي مرد بلنده شده است. قطار سرعت مي گيرد. همه چيز با سرعت از جلوي چشم زن مي گذرد. هيچ راهي نيست. دست مي اندازد به در و با تمام قدرت زور مي زند كه آن را باز كند. مرد هم با تمام توان خودش را مي كشد. قطار سرعت گرفته. زن چشمش مي افتد به تصويرهاي سياه رنگي كه روي در مترو چسبيده. تصوير دست خرد شده ي لاي در مترو او را به ياد خوابي كه ديشب ديده مي اندازد. «مي خواهد گلي براي همسرش بخرد،هر گلي را كه بر مي دارد،تنها گلبرگ هايش به دستش مي آيند و ساقه از آن جدا مي شود.»

     واگن سرعت گرفته و زوزه كشان دارد مي رود داخل تونل. مي رسد به آيينه اي كه راننده بايد از آن پياده و سوار شدن مسافران را ببيند. زن جيغ مي زند و درحالي كه يك دستش را به يكي از لوله هاي داخل واگن ستون كرده،‌با دست ديگر در را هل مي دهد.مرد كف دست هايش  گذاشته روي در و با نعره اي سعي مي كند خودش را به داخل بكشد.همه چيز با سرعت ازجلوي چشم آنها مي گذرد. نور كم مي شود و واگن مي رود به سمت سياهي تونل. قطار وارد تونل مي شود. ضربه اي سخت زن را مي كوبد به شيشه اي كه دركنار در ورودي داخل واگن است. صدا فرياد مرد مي پيچد در واگن و ساكت مي شود. زن كه چشمهايش راباز مي كند، نوشت هاي هشدار دهنده را مي بيند كه چيزي از آنها نمي فهمد. به ياد مرد مي افتد. حالا همه واگن ها رفته اند داخل تونل . زن به ياد مرد مي افتد. سرش را مي چرخاند. مرد بدون سر، در كف واگن دارد دست و پا مي زند.


    مسوول آسايشگاه رواني كه تلويزيون را روشن مي كند ، اخبار مي دهد. پير زن تكاني مي خورد.

     - به گفته روابط عمومي مترو پير مردي به خاطر بي توجهي به علامت ها و نوشته هاي  هشدار دهنده مترو،جان خود را از دست داد.


    پایان /

    اتوبوس های صد تومانی


    هوا گرگ و ميش است و فاصله زمين تا سياهي تمام چیزی به اندازه هیچ شده.

    - بدومامان. بدو. مي گه رآهن مي ره.

     

    سرها برگشت. سرها به سمت صداي پسرك برگشت.از رنگ يقيه روپوشش كه از كاپيشن مشكي تارش زده بود بيرون معلوم بود كه كلاس اولی است.

    پسرك دوباره داد زد.
    - بدوديگه .الان مي ره ها.
    انگار روشنايي روز داشت جان مي داد و سياهي شب جان مي گرفت. نورهاي مصنوعي ماشين ها هم تنها چشم را مي زد. از سپيدي زمستان هم تنها سرماي آن بود که به تن شلاق می زند. در جدال هوا و نفس، اين صداست كه تبخير مي شود.

    - چهار راه وليعصر.

    - آقا کجا میره؟
    - را آهن!

     مسافران به سختی و بي ميل از اتوبوس پياده مي شوند.مردمي كه از سرما در خود فرو رفته اند با اشتياق از پله اتوبوس بالا مي روند. پسرك كه حالا دست راستنش را به در اتوبوس رسانده از بين مسافراني كه به سمت اتوبوس ها هجوم مي آورند دنبال مادرش مي گردد. دست هايي پسرك را پس مي زنند وپاها بدون آن كه ترديد كنند از زمين كنده مي شوند. اين بار صداي پسرك با بغضي پنهان همراه مي شود.
    - بدو مامان . داره مي ره ها

     

    زن كمر چادر تيره و تارش را سفت چسبيده و قدمهاي سست و سنگين اش را به سمت اتوبوس مي كشد. كمي خميده است. همه سوار شده اند . صداي مسافري بلند مي شود.
    - برو ديگه بابا.

    و مسافری دیگر با فریاد حرف او را تایید می کند

    - برو دیگه بابا، شب شد.
    حالا همه مسافران منتظر پسرك  و مادرش هستند. راننده به پسرك هشدار مي دهد.
    - زود باش بچه . يه اتوبوس رو معطل خودت كردي. برو پايين با اتوبوس بعدي بيا.

    - اينها. مامانم اومد.
    زن نزديك مي شود. مي رود داخل چادرش. انگار دارد دنبال چيزي مي گردد. هيچ چيز جز سياهي چادر از زن به چشم نمي آيد. حالا پسرك از پله اتوبوس رفته است بالا. از سرما مي گيرزد يا از سياهي شب؟ در هر صورت گرماي داخل اتوبوس دل چسب است. بر مي گردد روبه زن.
    - من ديگه بزرگ شدم . از در جلو سوار مي شم.خودت گفتی وقتی رفتی مدرسه می تونی تنهایی بری تو بخش مردونه!

    صورت زن از چادر خارج مي شود. شيارهاي روي آن سنش را بيش تر از چيزي كه هست نشان  مي دهد. پيش از آنكه دستش را از زير چادر خارج كند راننده داد مي زنند:
    - زود باش خانم سوار شو. همه رو معطل خودت كردي. راه آهن مي ره . نفري صد تومان. موقع پياده شدن پول بديد.

    شب تمام روز را پر كرده. اتوبوس با صدايي گوش خراش حركت مي كند. زن پسرك را در پناه چادرش پنهان كرده است. پسرك آرام و بي صدا سر و دست هايش را از زير چا در خارج كرده. گاهي به بليط در دستش نگاه مي كند وگاه به اتوبوس هايي كه مي آيند و مي روند.
    از ميش خبري نيست، هوا گرك گرگ است.

    ذكر مصائب شهرك صالح آباد

    اينجا منطقه 5/19 تهران است

    خبرگزاري فارس: من بچه جنوب شهرم / جنوب تهران / جنوب خاكي / كوچه هاي خاكي/ پارك هاي خاكي / اسباب بازي هاي خاكي/ هم بازي هايم كودك يتيم / فرزند شهيد/ گفت: اين كه شعر نيست. گفتم: واقعيت كه هست!


    وقتي فيلم تمام شد، با پوزخندي گفتم، ‌مگر ممكن است !؟ پدرم به دنبال لبخندي كه از

    روي تجربه بود، گفت:پسرجان از اين انسان دوپا هركاري كه بگويي بر مي آيد!‌ هنوزپاسخي براي پرسشم نداشتم ! ‌مگر مي شود محله اي بين چند منطقه قرار بگيرد و به چندجا ماليات بدهد، اما هيچ كس امنيت آن را تامين نكند؟
    بحث درمورد واقعيت داشتن ونداشتن فيلم در خانه بالا گرفته بود. مجبور شدم يكبار ديگر داستان را در ذهنم مروركنم.
    "
    مردم محل دزدي رامي گيرند كه هرشب يكي از خانه هاي محل را مورد سرقت قرارمي داد؛با خوشحالي از گرفتن دزد،خيلي مودبانه او را جهت تحويل دادن به مامورانقانون،به نزديك ترين كلانتري محل مي برند.افسر نگهبان نخست با ديدن دزد و مطلع شدناز شكايت با زدن چند ضربه جانانه به شكم و صورت دزد، خودي نشان مي دهد؛ در ادامه،پس از كلي بررسي نقشه اي كه به ديوار اتاقش نصب شده بود،مي گويد:"اينجا منطقه نوزدهاست، محله ي شما در محدوده استحفاظي ما نيست و به پاسگاه ما مربوط نمي شود؛ اين آقارا ببريدش منطقه 20".اهالي مودبانه،‌دزد را تا پاسگاه بعدي همراهي مي كنند. افسرنگهبان نخست با دين دزد و پي بردن به مسئله شكايت با چند ضربه جانانه به او خوشآمد مي گويد؛اما در ادامه،‌ با نگاهي به نقشه روي ديوار كلانتري،مي گويد:"شرمندههستم . محله ي شما در محدوده ما نيست و به پاسگاه ما مربوط نمي شود. نگه داشتن ايندزد هم براي ما مسووليت دارد. ببريدش كلانتري منطقه 21". اهالي محله همچنان مودبانهو خونسرد با رعايت تمام نكات قانوني درمورد يك اسير، دزد را با خود به پاسگاه بعديمي برند و مي گويند:دو پاسگاه منطقه 19 و 20 گفته اند،محله ما در حوزه استحفاظي شماقراردارد.اين دزد را آورده ايم تحويل بدهيم.
    افسر نگهبان كلانتري منطقه 21 پساز كلي زيرورو كردن نقشه روي ميزش و گفتن چند بدوبيراه جانانه به دزد،‌ميگويد:"متاسفانه،محله ي شما درمحدوده ما نيست و به پاسگاه ما مربوط نمي شود. ما نميتوانيم مسووليت تحويل گرفتن اين دزد را بپذيريم. ببريدش منطقه 19"
    اهالينااميد، ازهرجا شروع به تحقيق مي كنندكه ببينند متعلق به كدام منطقه هستند. پس ازكلي تحقيق و تفحص متوجه مي شوند كه وقتي بزرگترها در حال مرزبندي مناطق بوده اندآنها را فراموش كرده اند و محله شان در خط مرزي قراردارد و در محدوده هيچ پاسگاهينيستند. به همين دليل همه پاسگاه ها به راحتي از زير بارمسووليت خود شانه خالي ميكردند و هراتفاقي كه در اين منطقه مي افتاد،به گردن ديگري مي انداختند.اهالي محلههاج و واج مانده بودند كه بايد با دزد چه كرد!؟"

    *******
    به خودم كه ميآيم مي بينم حالا 33 سال سن دارم و يك خبرنگار شده ام و در محلي هستم كه بين منطقه 19 و20 گير كرده است. محله اي كه نه در آن چاه نفت است و نه محلي باستاني كهشهرداري براي داشتنش بخواهد علاقه اي نشان دهد. محله اي كه قديمي ترين يادگاري اش،گندآب روي 30 ساله اي است كه روز به روز پر آب تر و عريض تر مي شود،‌و حالا رسيدهاست به زير خانه ها و مدارس.
    شايد بهتر باشد بگويم اينجا منطقه 5/19 تهران استو من قرار است از مصائب مردم شهرك صالح آباد(آباد؟) تهران گزارش تهيه كنم. محله ايكه به دليل بي توجهي به آن اكنون از ناامن ترين مناطق در كنار حرم امن حضرت امامخميني (ره) شده است. شايد بهتر باشد گزارش را با حرفي از خودم شروع كنم:"زماني كهمدرك سوم راهنمايي خود را با هزار زحمت گرفتم ،خواستم براي دبيرستان ثبت نام كنم،كهتازه فهميدم من ساكن يك منطقه مرزي هستم كه درمحدوده مشخصي قرار ندارد. محله اي كهشهردارش پدرها بودند، رُفتگرش مادرها و حفاظت آن هم به عهده جوان ترها بود كه شب هابا نام نيروهاي بسيجي گشت مي زدند. باتوجه به اينكه روي پلاك خانه ها نوشته شده بودمنطقه 19تهران و مدرسه ما هم به منطقه 19 تعلق داشت، به دبيرستان هاي خاني آبادنومراجعه كردم،گفتند شما بايد برويد دبيرستان هاي منطقه20. رفتم منطقه بيست، گفتندشما بايد در منطقه خودتان ثبت نام كنيد، يعني منطقه19. خلاصه باهزار زحمت و باكارهاي قانوني وغيرقانوني،در دبيرستاني در منطقه 19ثبت نام كردم. بعضي ها هم رفتندمنطقه 20".
    همين كه مي خواهم نام محله را براي دومين بار در گزارشم بنويسم،انگار كه چيزي يادم آمده باشد، خنده ام مي گيرد و گيج مي مانم كه بالاخره اسم محلهرا چه بنويسم كه اگر مسوولي دلش سوخت و خواست پيگري كند، براي رسيدن به اينحاسردرگُم نشود؟ من با اتوبوس هايي به اين محل مي آيم و مي روم كه روي آنها نوشتهشده"‌شهرك شهيد صنيع خاني غربي" اما روي تابلوي بزرگ ورودي محله نوشته"شهرك صالحآباد". به وسط محله كه مي رسم "كريم آباد" است و به انتهاي محله كه مي رسم درتابلوي تنها ميدان محل نوشته شده "ميدان شهرك رسالت"،بر تابلويي قديمي هم نوشتهاند"شهرك ملت".
    مردي كه در كنارم ايستاده، انگار فكر مرا مي خواند، مي گويد:" بچه كه بوديم،اينجا اسمش"شهرك ملت" و جزء منطقه 19 تهران بود. فردامسوولان منطقهديگر نامش را گذاشتند "شهرك رسالت". چند روزبعد گفتند:"شهرك صالح آباد". چند وقت كهگذشت گفتند چون اتوبان بهشت زهرا از وسط شهرك مي گذرد آن طرف مي شود"صالح آبادشرقي" و محله شما مي شود"صالح آباد غربي". هنوز به نام صالح آباد غربي كه ما در بخششهرك آن قرار داشتيم عادت نكرده بوديم كه بالاخره پس از چهار تا پنج سال تاخير پُل "شهيد صنيع خاني" به پايان رسيد و فهميدند كه بايد نام محله رابگذارند"شهرك شهيدصنيع خاني غربي" البته اين نام آخر را نمي دانم كدام منطقه گذاشته است،اما خدا راسپاس گفتيم كه بالاخره فهميديم كه نام محله ما چيست و بايد به روي پاكت نامه هايمانچه آدرسي را بنويسيم! اما با اين نام هم مشكل محله ماحل نشد!"
    پسر بچه اي كهكيف مدرسه در دستش بود و تا آن موقع داشت با تعجب به حرف هاي ما گوش ميداد،گفت:"اينجا روزي يه بار پلاك عوض مي كنن. تا حالا فكر كنم سه چهار بار پلاك هايمحله عوض شده. يكبار شكايت در خواست طلاق همسايه ما رفته بود در خونه خانم ناظم كهچند تا كوچه اون طرف تر زندگي مي كنن"
    بچه هايي كه حالا دور ما را گرفته اند وفهميده اند من خبرنگار هستم،بلند بلند شروع مي كنند به خنديدن.
    مردميانسالي،‌مي گويد:"گواهي نامه من به خاطر تغيير پلاك ها برگشت خورده بود و چندين ماهبراي گرفتنش دوندگي كردم"
    يكي مي پرسد:"ببخشيد آقا حالا بااين نوشتن ها مشكلمحله حل مي شه؟"
    نمي دانم بايد چه جوابي بدهم ! حرف را عوض مي كنم.به شكلي حرفمي زنم كه انگار ساكن اين محله نيستم.مي پرسم، درست است كه در ماه هاي اخير،در كمتر از دوماه دو نفر بر اثر درگيري با چاقو و پيچ گوشتي كشته شده اند؟
    زني كه دركنار جمع ايستاده با اشاره به اتاقك متحرك (كانكس) نيروي انتظامي كه سركوچه و درفاصله حدود 200 متري ما قرار گرفته ،مي گويد:"وقتي جلوي خونه آقاي رحمانزاده دعواشد ،‌من خودم زنگ زدم 110. يك ساعت بعد اومدن. ماموري هم كه اومد هيچ كاري نكرد".
    راست مي گفت. بعدها كه از پسر مرحوم رحمانزاده درمورد تماس با نيروي انتظاميسوال كردم ، گفت:"همه مي دونن پدر من اصلا" اهل دعوا نبود. همينكه دعوا شد،‌ خودشبه 110 زنگ زد. خيلي دير اومدن. به فرماندشون گفتم، اگر زودتر مي اومديد پدر منالآن زنده بود. نه تنها ما،بيشترهمسايه ها زنگ زدن"
    پسريچه اي مي گويد:"وقتي روبه روي مسجد دعوا شد من بودم. كشتن اون پسره مثل فيلم هاي سينمايي بود. خيلي همترسناك بود!"
    يك نفر از داخل جمعيت داد مي زند:"سي سالِ اينجا زندگي مي كنيم،‌تا حالا هيچ كسي رو نكشته بودن. درطول دوماه دونفر كشته شده، هيچ كس از وزارتكشور يا اطلاعات يا هر كجاي ديگه نيومد توي محل بپرسه چرا اين طوري شده؟ يا اينكهنيروي انتظامي نيروهاش رو زياد كنه؟ بهتر كه نشدهيچ ،‌بدترهم شد. اون روز دعوا شدهبود. پسر مي گفت مي زنم مي كشم،‌هيچ كس هم نمي تونه كاري بكنه. مگه اونهايي كه آدمكشتن چيكارشون كردن."
    حالا اطراف ما شلوغ شده، هركسي چيزي مي گويد:
    - "
    بنويسيد بنياد مستضعفان از خانه هاي مستضعفان نزديك بهشت زهرا بين 5 تا 20 ميليونتومن پول مي خواد كه سند بده. نامه فرستاده اگه نديد خونه هاتون رو مي گيريم.من يهكارگر هستم با هزار زحمت پول خريدن اين خونهَ‌رو جور كردم. با چند تا بچه محصل ازكجا بيارم. مگه ما مستضعف نيستيم.هر چي مي ريم اونجا مي گيم نداريم ، قبول نمي كنن. به كي بايد بگيم نداريم."
    چشمهاي مرد بغض كرده اند.از ترس اينكه بغض چشمهايشجلوي بچه هاي محل نتركند،سرم را به طرف صداهاي ديگر برمي گردانم.
    - "
    ما تويمنطقه 19 زندگي مي كنيم ، اما مدرسه هامون توي منطقه بيستِه"
    - "
    بنويسيد اينجاهركسي دلش مي خواهد عربده كشي مي كنه ، نيروي انتظامي هم كاري نداره. نيروهاي توياين كانكس هم تنها نشستن تلوزيون نگاه مي كنن!"
    جواني كيف در دست با محاسني كم، خيلي آرام به من نزديك مي شود و با لحني ملايم ،مي گويد:" شهرداري در بالاي محليك جاي كوچك را با عنوان "كتابخانه و خانه مشق " درست كرده ؛ خانمي كه مسوول آن استبه جاي كارهاي فرهنگي در آن براي زن ها روضه و جلسات دعا برگزار مي كند. اين كار هاخوب است، اما وقتي محله اي بيش تر از ده تا مسجد و حسينه دارد ، چه لزومي داردكتابخانه را براي برگزاري اين جلسات تعطيل كنيم؟ بهتر نيست اين كارها را در مسجد وحسينيه ها برگزار كنيم. ما قرار است براي ورود به دانشگاه با چند ميليون نفر رقابتكنيم ، آن وقت كتابخانه را به خاطر اين كار تعطيل مي كنند. ما كجا بايد درس بخوانيم؟ تازه معلوم نيست اينجا كتابخانه است يا خانه سلامت وكار هاي پزشكي . شما برويدببينيد دو تا تابلو دارد. ابتدا گفتن اينجا كتابخانه و خانه مشق است ، ‌فردا آوردنيك تابلو زدن روي دَرَش نوشتن "خانه سلامت محله رسالت". جالب اين است كه ،‌ بهدانشجويان محل اجازه برگزاري جلسه نمي دهند. يكبار مي گويند جا نداريم ، با ديگر ميگويند ، خانم ها و آقايان نمي توانند جلسه مشترك داشته باشند. كجاي دنيا جلسات شعرخواني و فرهنگي دانشجويان به صورت جداگانه برگزارمي شود."
    پيرمردي كه از قديميترين ساكنان محله است نگاهم مي كند،نيازي نيست چيزي بگويد. بارها و بارها برايم درددل كرده است. چه آن زمان كه براي دفاع از حريم خانه اش با بيل به كوچه آمده بود،وچهآن زمان كه به خاطر پرتاب نارنجك هاي بزرگ مقابل خانه اش در شب چهار شنبه سوري،داشتشيشه هاي شكسته رانشانم مي داد. حرف هايش را مي دانم:"چهارشنبه سوري تمام شيشه هايما رو مي شكنن، وقتي هم مي پرسم چرا نارجك مي ندازيد؟ به طرفم نارجك پرت مي كنن. ديگه حرمت موي سفيد ما رو هم نگه نمي دارن. من كه توانايي ندارم جوابشون رو بدم ،خدا جوابشون رو بده! مجبورم تمام شيشه ها رو با كارتن بپوشونم،بعد توي خونه پناهبگيرم.اما باز هم شيشه ها مي شكنه. مگه گرفتن چند تا بچه بي ادب كه به اسم چهارشنبه سوري با نارنجك شيشه هاي مردم رو مي شكنن براي نيروي انتظامي كاري داره. خوبشناسايي كنن،بعدا" بگيرنشون كه ديگه سال بعد اين كار رو نكنن".
    وقتي مي پرسمچرا شكايت نمي كنيد؟
    مرد ميان سال مو سفيدي مي گويد:"ما اينجا زندگي مي كنيم. سن ما بالاست. اگر خواستند به ما صدمه بزنند چه كسي از ما حمايت مي كند.ما كه بااين سن توانايي دعوا نداريم.اگر اين كار را كردند چكار كنيم؟ حالا كه نيروي انتظاميبه فريادمان نمي رسد ،‌فكر مي كنيد فردا به دادمان مي رسد.ما كاسب هستيم،نمي شود. تا به حال چند بار دزد منزل ما را برده! من پسر جوان دارم اگر حرفي بزنم يك موقعديديد دعوا شد، آن وقت ما متهم مي شويم. ميان مي شينن جلوي خونه. مي گم بلندشيد،گوش نمي كنن. مي شينن جلوي خونه قليون مي كشن، شلوغ مي كنن. اينجا درست نمي شه ! مگه خدا درستش كنه!"
    يك نفر با دست اشاره مي كند به مردي كوتاه قد كه تكيهكرده است به پيكاني مدل پايين و دارد به ما نگاه مي كند؛ مي گويد:
    "
    برو با آقا " شيرعلي"حرف بزن تا ببيني وضعيت محله ما چقدر خراب است. تا بفهمي ما مردمي فراموششده ايم. همين آقا "شيرعلي" وقتي تريلي به نامش در اومد، همينكه از شركت تحويل گرفت، آورد در خونش. صبح دزديدنش. پيدا نشد. وقتي هم دزدش و مال خرش رو گرفتن انگار نهانگار. چون كسي رو نداش حقش رو بگيره. حالا داره با يه پيكان كارمي كنه. به قول يكياز بچه‌ها شبا خواب مي بينه از نيروي انتظامي اومدن درخونش مي گن بيا مي خواهيمماشينت رو بهت بديم. قديمي ها راست گفتن كه مرگ فقير صدا نداره!"
    مردم اينجاانگار از چيزي ترس دارند. همه بدون آنكه بخواهند اسمي از آنها برده شود حرف ميزنند. مي گويم:چرا اسمتان برده نشود؟
    -"
    ما از شما نمي ترسيم. وقتي امنيت نيست،بايد از ترس بعضي ها توي پرده حرف زد."
    -"
    نمي دونيم بايد به كي بگيم ؟ ما توياين محله 20 تا 30 هزار نفري به يه پاسگاه احتياج داريم. مگه ما با مردم مناطق ديگهچه فرقي داريم.چرا بايد هرشب از صداي دعوا تنمون بلرزه. تا چند سال قبل براي شكايتمي رفتيم ،‌كلانتري "سيزده آبان" درمنطقه20. اما حالا محله ما رو سپردن به كلانترينزديك حرم امام(ره). از اونجا تا اينجا هم نيم ساعت راههِ. تازه براي رفتن به اونجااتوبوس نيست ، بايد با شخصي بري. كي مي تونه بره اونجا شكايت كنه! البته اونا همبهونه خوبي دارن براي اينكه وقتي دعوا مي شه يا نيان يا اينكه دير بيان!"

    *******
    خوب مي دانم كه بعضي از اين مردم اگر امروز به سركار نروند،فردا نان نخواهند داشت. پس به خاطر شلوغي هاي اوباش فرصت شكايت كردن نخواند داشت.
    درست حالا كه دارم گزارشم را تايپ مي كنم از كوچه سرو صدايي مي آيد. جوان سياهچهره اي در لحظات افطار( 29/ مهر / 1385 خورشيدي )1 درحالي كه چند نفر او را ميكشند،‌ داردعربده مي كشد و به حريفش كه حدود بيست متري با او فاصله دارد،فحش ميدهد. يك نفر با كنايه مي گويد:
    "
    بفرما آقاي خبرنگار،اين هم شاهد. ديگه چي ميخواهيد! گفتم كه اين محله درست بِشو نيست!"
    قرمز مي شوم.خجالت مي كشم! نيمساعتي مي گذرد،‌از نيروي انتظامي خبري نيست. مردم جمع شده اند و دوستان پسر جوانسعي مي كنند او را كه حرف هيچ كس را گوش نمي دهد،از منطقه دور كنند. يكي از همسايهها از او مي خواهد روبه روي خانه آنها عربده نكشد. با صداي بلند جوابش را مي دهد:" دوست ندارم برم. شما مشكلي داري؟"
    پس از يك ساعت آرام مي گيرد و با روشن كردنسيگاري به همراه چند نفر ديگر از آن منطقه مي روند.
    (
    هنگام ويرايش نهايي اينگزارش ، به اين سطر كه مي رسم، باز هم در كوچه شهيد بهشتي دعوا شده است)2
    بااين اتفاق نه من حرفي براي گفتن داشتم و نه كساني كه درآنجا جمع شده بودند. يادم ميافتد كه قراربود از"گندآب رو"يي كه براي مدارس و منازل مردم مشكل ايجاد كرده،خبربگيرم. يا بايد پياده بروم يا منتظر اتوبوس بمانم.مي روم ايستگاه اتوبوس.يكي ميگويد:" بي خود منتظر اتوبوس نمان،‌پياده بري زودترمي رسي.اينجا بعضي وقتها اتوبس يكساعت يك بار مي آيد. شايد هم دوساعت."
    مي دانستم كه راست مي گويد.اما با خندهمي گويم:"انشاءالله كه به خاطر من زود مي آد".
    30
    دقيقه كه مي گذرد، بي آنكهخبري از اتوبوس باشد،‌مجبور مي شوم پياده راه بيفتم. مي روم.اما اي كاش نمي رسيدم!

    *****
    رسيده ام به كنار "گند آب رو"يي كه به"آب سيلي "معروف است. خدايااينجا كجاست. اين جا كه كودكان معصوم در كنار موش ها مدرسه دارند. اينجا مدرسه بچههاست يا مدرسه موش ها.بيش از 25 سال است كه اين گندآب رو از كنار مدارس و خانه هاياين محله مي گذرد؛ پس شهرداري چه كار مي كند. در كنار آن راه مي روم.شايد براي اينكه درد را بيشتر احساس كنم. مردي با دو كودك دارد كنار آن قدم مي زند.
    -"
    چرااينجا قدم مي زني"
    -"
    اينجا قدم نزنم،كجا قدم بزنم؟"
    حرفي براي گفتنندارم.مي روم.بچه هاي مدرس دارند، دنبال موشي مي دوند كه من از فرط بزرگي شان درموش بودنشان شك مي كنم.
    خدايا اينجا كجاست؟ چه طور اين رودخانه ي كثيف با اينجريان تند 30 سال از چشم شهرداران تهران پنهان مانده؟ اين،پسربچه ها با روپوش آبيدر كنار آب چكارمي كنند؟ از بچه اي مي پرسم اينجا چكار مي كني ؟ حرفي نمي زند. ميگويم خبرنگارهستم مي خواهم از اينجا گزارش تهيه كنيم؟هنوز حرفم تمام نشده كه داد ميزند:" سعيد، سعيد،بيا خبرنگار اومده".
    تا به خودم بيام چند تا بچه دورم راگرفته اند.همه روپوش هاي آبي دارند. يعني ابتدايي هستند.
    من خيلي چيزها رادرمورد اين گند آب رو مي دانم،اما مي خواهم از زبان آنها بشنوم. آنها كه هر روز ازكنار آن عبور مي كنند تا برسند به مدرسه و در كلاس بخوانند كه "نظافت نيمي از ايماناست". مي پرسم:"اينجا از كي اينجوري شده؟". همه باهم شروع مي كنند به جواب دادن. انگار مي خواهند سهمي در حل كردن اين مشكل داشته باشند!دل كوچكي دارند،اما پر است.
    - "
    ما از اون موقع كه به دنيا اومديم اينجا بوده. خيلي وقته"
    - "
    آقا،اينجاپر از موشه"
    يكي از بچه ها با شيطنت مي گويد:
    -"
    براي تو كه بد نيست. ميكشي ،مي بري شهرداري دونه اي دويست تومن مي فروشي!"
    بچه ها شلوغ مي كنند. نميشود.شروع مي كنم كنار گند آب رو به راه رفتن. از كنار مدارس عبور مي كنم. مي روم تامي رسم به اتوبان بهشت زهرا. حالا بهتر مي فهمم چرا وقتي به انتها پل شهيد صنيعخاني دراتوبان بهشت زهرا مي رسيم،بوي گندي در هوا مي پيچيد.اين گندآب رو درست اززير اتوبان عبور مي كند و درمسير خود از بين خانه هاي "صالح آباد غربي" و "آهنمكان" كه به تازه گي ساخته اند،عبور مي كند.
    بوي بدي به دماغم مي رسد. بوي لاشهي سگي كه كنار اتوبان و بالاي گند آب رو مرده، مرا وادار مي كند از منطقه دور شوم. بر مي گردم به سمت پايين، درست جايي كه گند آب رو از كنارخانه ها مي گذرد.مردي كهمتوجه كنجكاوي ها من شده،‌به طرفم مي آيد.به عمد مي پرسم :"چرا اينطوري است ؟"
    -" 20
    ساله اين طوريه.تا حالا چند تا بچه توي اون مردم"
    با تعجب ميپرسم،مردن؟
    -"
    بله. چند تا بچه اوفتادن توش مردن.مي بيني كه فشار آبش چقدره.فكرمي كني اگه يه بچه مدرسه اي بيفته توي اون مي تونه در بياد؟يك بار خواهر من كه 8سالش بود افتاد توي آب. آب داشت مي بردش. با بدبختي نجاتش داديم.برديم بيمارستان. خدا رحم كرد كه زنده موند."
    مي پرسم مگه شورا ياري نداريد. مي گه:" من خودمشوراياري هستم. سال هاست اينجا زندگي مي كنم. بارها درمورد اين آب سيلي، به شهرداريو جاهاي ديگه شكايت كرديم،اما كسي حرف ما روي گوش نمي كنه.هر موقع به شهردارياعتراض مي كنيم،مي گه بودجه نداريم.انشاءالله سال ديگه. بيش تر از20 سال هي امروز وفردا مي كنن."
    براي حرف هايشنياز به سند و مدرك نبود. گندآب رو با آن فشار وعمق زياد به اندازه كافي گويا بود. ازمحل دور مي شوم. با خودم فكر مي كنم،عجيباست،اين گند آب رو درست از زير اتوباني عبورمي كند كه به بهشت زهرا مي رود. شب هايجمعه بيشترمردم از اين مسير به سر مزار شهدا و رفتگان خود مي روند. حتا مسير زائرانحضرت امام خميني(ره) هم از اين اتوبان مي گذرد. چرا شهرداري به اين فكر نكرده كهوقتي مهمانان خارجي از اينجا عبور مي كنند،چه فكري خواهند كرد؟‌ كجاي دنيا اجازه ميدهند در مسير زيارت گاهاشان يك گند آب رو به مدت 30 سال بدون سرپوش باقي بماند!؟
    احساس مي كنم،اين طوري درست نيست! بايد حرف هاي مسوول ناحيه را كه در شهرك صالحآباد مستقر است،را بدانم.
    راه مي افتم رو به بالاي گند آب رو.از كنار آن با ترسمي گذرم. درمسير رفتم مي رسم به مدرسه دخترانه كيهاني و شهيداناري. نيازي نيست ازكسي چيزي بپرسم.من دوران راهنماي در مدرسه شهيد اناري درس خوانده ام. دوسال پيشحياط يكي از اين مدرسه ها به خاطر خاك نرم و وجود اين گندآب رو دركنارش فرو رفتهبود. خدا رحم كرد و به هيچ بچه اي صدمه اي نرسيد. اما اينكه دوباره فرو برود،چندانعجيب نيست؛ چون گند آب رو درست از پشت مدرسه عبور مي كند.
    مي رسم به ناحيهشهرداري مستقر در شهرك. مسوول آن حضور ندارد. پس از دقايقي مي آيد. درمورد "آبسيلي" از او مي پرسم . خوب متوجه نمي شود،سوار بر ماشين به محل مي رويم.مي گويم :"اين آشغال هاي اطراف منازل مردم را مي توان با يك لودر پاك سازي كرد!".
    -"
    اينجا آشغال ها را خود مردم مي ريزند.ما بارها و بارها آنجا را صاف كرده ايم.مردمهمكاري نمي كنند. ما بارها آمده ايم و اينجا را صاف كرده ايم ،‌اما خودشان ميريزند."
    حرف هايش را مي پذيرم و با خودم مي گويم:"عجب مردم بي ملاحظه اي !" امازماني كه دوست عكاس خبرگزاري فارس آقاي " فاطمي" براي عكس گرفتن در محل حاضرشد،‌زني بدون آنكه حواسش به ما باشد، با سطل آشغال ازمنزل خارج شد و آشغال خود رادر سطل زباله سياهي ريخت كه شهرداري در محل قرار داده بود." فاطمي" گفت:" اين بندهخدا ها كه دارند رعايت مي كنند"

    از مسوول ناحيه مي پرسم :" شما تا به حالنامه اي براي شهرداري نوشته ايد كه اين گند آب رو چقدر خطرناك است؟
    -"
    ما نوشتهايم و شوراياري هم با خبر است."
    زمان برگشتن به ناحيه با گِله مي گويد:"از چندجا مي آيند اين جا گشت مي زنند.هر كسي يك چيز مي گويد. من خودم مانده ام كهاينجاچكاره ام. واقعا" ‌اين بايد درست مي شد! چرا بودجه نمي كنند، نمي دانم؟ معلومنيست اينجا زير نظر چه كسي است. به زودي قرار است برود زير نظر شهرآفتاب."
    "
    نباتي" مي رود، من مي مانم و گند آب روي صالح آباد يا همان آب سيلي. خودم رابه كناره اتوبان مي رسانم. باز بوي لاشه سگ را حس مي كنم. يادم مي آيد هفته پيش كهآقاي "محمدي" بازرس شهرداري تهران براي تاييد صحت حرفهاي مطرح شده در نامهدانشجويان به محل آمده بود،اين لاشه همين جا بود.حداقل چند هفته اي از مرگ سگ ميگذرد. برمي گردم ، از بوي لاشه سگ گيج شده ام. نمي دانم به كجا مي روم . با خودمزمزمه مي كنم.

     

       عكس هاي خبر

    مترو زنده به نافم


    مترو، پري روز

    موقع خارج شدن چنان با شكم خوردم به درهاي شيشه اي نصف و نيمه مترو كه صداي پرنده هايي رو كه داشتند دور سرم مي چرخيدند و مي خنديد شنيدم. البته علاوه بر شكمم به بخش هايي ديگری هم صدمه خورده بود، اما در مقابل چشم آن همه آدم كاري نمي توانستم بكنم، جز اينكه شكمم را بگيرم و بنشينم زمين. به خودم كه آمدم چشمهاي پرخنده اي را مي ديدم كه بانگاه هاي آغشته به دلسوزي از كنار من عبور مي كنند و مي روند. اما چيزي نگذشت كه اطرافم پر شد از آدم . اول خيال كردم براي خاطر كمك به من است،‌اما بعد متوجه شدم به خاطر در خروجي مترو است. صداي مسوول كنترل بليط را شنیدم كه به مسافران مي گفت:

    - بايد كارت خروج بزنيد. اين قانون جديده.

    انگار همه به هم ريختن. زن ها رفته بودن توي چادرشان و مردها جيب هاي خودشان را مي گشتند. يك نفر كارت مي زند چند نفر با هل دادن و لگد كردن پاي هم ديگر از در تنگ ( به قول يكي از دوستان در اوپن) مترو عبور مي كردند. زني كه بليطش را گم كرده بود،وقتي مي خواست پشت سر آقايي كه كارت خروج زده بود رد شود،حادثه اي را رقم زد كه مترو به هم ريخت. زن سريع رد شد و دست بچه اش را مي كشيد تا پيش از بسته شدن در او را هم خارج کند. اما در بسته شد و پيش از آن كه زن به خودش بيايد بچه باصورت رفت تور شيشه. گريه بچه همان و حرف هاي زن كه نثار زمين و زمان مي كرد همان!


    مترو،ديروز

    داشتم دنبال كارتم مي گشتم تا از تكرار حادثه روز گذشته كه حتا ياد آوري اش نافم را به درد مي آورد جلوگيري كنم. تقريبن نفر اولي بودم كه به در خروجي رسيده بود. يكي داشت مي دويد تا از در اوپن مترو خارج شود. باخودم گفتم الان شكمش با كمرش يكي مي شود! همين كه به در شيشه اي رسيد چشمهايم را بستم و سرم را مثل لاک پشت بردم داخل بدنم. اما هيچ صدايي نيامد. چشمهايم را كه بازكردم همه داشتن از در اوپن شيشه اي مترور عبور مي كردند. باترس به در نزديك شدم . تا چشم در به من افتاد راه را باز كرد كه رد شوم . مسوول كنترل بيط كه كارت را دستم ديد و محو كارهاي من شده بود،‌گفت: اينجا لازم نيست قبل از خروج كارت بزني . برو كنار اون دستگاه كه روي ديوار نصب شده كارت خروج بزن.

    با دست به دستگاهي كه روي ديوار سمت راست نصب شده بود اشاره كرد و تاكيد كرد،هركجا كه ازمترو خارج شدي حتمن لحظه خروج را روي اين دستگاه ثبت كن،اگرنه دوبرابر از پول كارتت كم مي شود.


    مترو،‌امروز

    باسرعت از مترو خا رج شوم . اگر دير به ايستگاه اتوبوس برسم بايد 30 دقيقه منتظر اتوبس بعدي باشم يا اينكه تا خانه سرپا بايسم. از خروجي اوپن وشيشي مترو كه زدم بيرون ،‌رفتم به طرف ديوار سمت راست، تا به توصيه آقاي ديروزي زمان خروجم را ثبت كنم. 10 دقيقه اي مي شد كه داشتم دنبالي چيزي روي ديوار مي كشم كه ساعت خروج بزنم. نااميد از رسيدن به اتوبوس به سمت مسوول كنترل بليط رفتم .


    - ببخشيد آقا ، دستگاهی که روی دیوار نصب شده بود کجاست.می خوام ساعت خروج از مترو بزنم.

    مرد با تعجب پرسيد:

    - مگه كارمند مترو هستي؟

    - نه . مسافرم . مي گن اگه موقع خروج كارت نزني فردا دوبرابر از پولت كم مي شه . حالا پولش مهم نيست،بعضي جاها در باز نمي شه.


    با کلمه باز نشدن نافم درد می گیرد.

     نگاهي به من انداخت و با تمسخر گفت.

    - حالا كه باز شده،ماهم كه كارت خروج ازت نخواستيم، با آقاي رئيس هم صحبت مي كنم از پولت كم نكنه. خوبه؟

    مرد همین طور دارد متلک بارم می کند . طمعمه خوبی پیدا کرده. مسافری که می خواهد قانونمند باشد. حوصله حرف هایش را ندارم.راه مي افتم مي روم. به متروي فردا فكرمي كنم.    

    فروش موبايل، مخابرات و پست بانك ايران

       اشتباه يا؛«دودرِبازي پنهانِ»سود پول مردم


    مي گويند هفت ميليون نفر براي دريافت موبايل يا به گفته فرهنگستان زبان فارسي « تلفن همراه » ثبت نام كرده اند. قيمت هر خط هم 360 هزار تومان است. اگر اين دو رقم صحيح باشد،شك نكنيد كه تعداد صفرهاي پول هايي كه به حساب مخابرات يا همان مسوولان بخش تلفن همراه ريخته شده،پولي بزرگ را نشان مي دهد كه در كم ترين زمان به دست آمده است. اما كار به اين جا ختم نمي شود و اين تمام پولي نيست كه در كم ترين زمان بدست آمده يا خرج شده است.

     

                                                  

     افراد پس از ثبت نام و ريختن پول به حساب مخابرات بايد منتظر بمانند تا پس از قرعه كشي  تلفن همراه خود را دريافت كنند. زمان اعلام شده براي تحويل اين تلفن ها بين چندين ماه تا يك سال است. پس شما بايد سود بالاي اين پول بزرگ كه  در اين مدت به دست مي آيد را نيز حساب كنيد!

    شايد كساني كه در ايران سكونت ندارند بگويند: پول خوب كه بدهي امكانات خوب هم مي گيري! اگر چه اين حرف درست است، اما كدام امكانات؟

    مخابرات با افتخار اعلام مي كند : كساني كه براي تلفن همراه ثبت نام كرده اند مي توانند در صورت منصرف شدن ، پس از قرعه كشي بيايند و پول خود را در كم تر از سه روز پس بگيرند.

    شايد شما بگوييد ،اين يكي از همان امكانات پول خوب دادن است!

    خوب اين خيلي خوب است. اما،مي تواند يكي از راه هاي دور كردن ذهن مردم از آن پول بزرگ باشد و تسكيني براي كساني كه پولشان را براي مدتي در اختيار مخابرات قرار داده و بودن آنكه سودي در ازاي آن بگيرند،همان مبلغ را پس مي گيرند. تازه خوشحال از اينكه چيزي از پولشان كم نشده!‌ مردم ساده اي كه حساب سود پول سپرده شده و زمان زيادي را كه براي ثبت نام صرف كرده اند را از ياد برده اند!

     حساب كنيد قيمت زمان از دست رفته كه بين سه ساعت تا يك روز كاري كامل است ، چقدر مي شود! ‌در محاسبه خود زماني را كه براي يك نفر به دست مي آوريد،در عددي بيش از هفت ميليون ضرب كنيد!

    چرا بيش از هفت ميليون ؟

     فراموش نكنيد كه براي ثبت نام، نه تنها افراد درخواست كننده ،‌ بلكه بيشترمواقع يك همراه انسان نيز با شخص مي آيد. براي مثال اگر پدري سواد نداشته باشد فرزندش براي پر كردن برگه ثبت نام همراه اوست  و موارد ديگر. حالا اين زمان هايي كه هنگام  ثبت نام از بين مي رود را با زمان هايي كه براي پس دادن فيش ثبت نام از بين مي رود جمع كنيد. پس از به دست آمدن مبلغ موجود،حساب كنيد خرج افرادي كه براي ثبت نام و پس دادن فيش آمده اند چقدر مي شود. براي مثل اگر خرج رفت و آمد هر فرد براي ثبت نام موبايل را 200 تومان محاسبه كنيم ، بايد آن را در بيش از هفت ميليون ضرب كنيد تا بفهميد چقدر مي شود. فراموش نكنيد كه اين تنها خرج رفت و آمد است و بايد پول خوراك افرادي كه كار آنها طول كشيده  را هم حساب كنيد. براي مثال اگر شما تشنه شويد نياز به آب  داريد و درتهران قيمت يك بطري آب 300 تومان است.

     به اين نكته هم توجه داشته باشيد كه قيمت زمان يك استاد دانشگاه و يك فرد معمولي متفاوت است! ‌پس پول بزرگ  و پول خرج شده بيشتر از آني خواهد بود كه شما محاسبه مي كنيد!

    شايد بگوييد كسي كه مردم را مجبور نكرده بروند ثبت نام كنند و اين همه زمان و پولشان را از دست بدهند!

     

    خيلي متشخص و مودب و با روحيه مي رويد و فيش خود را براي دريافت سيم كارت تحويل مي دهيد. اما ناگهان شوكي به شما وارد مي شود كه چندين ماه طول مي كشد. فرد مسوول مي گويد:« ببخشيد ، سيم كارت شما هنوز نيامد». درادامه برگه اي به شما مي دهدومي گويد:« اين برگه را پر كنيد؛سعي مي كنيم در سريع ترين زمان كار شما را راه بياندازيم.شايد در يك هفته ». اما اين زمان سريع بين يك تا چندين ما طول خواهد كشيد.

    اين حرفي كاملا" غلط و اشتباه است كه بيشترافراد ساده لوح مي گويند. اتفاقن ثبت نام موبايل و دادن پول بدون دريافت سود آن يك حركت اجباري و قانوني است!

    از نظر قانوني شما تمام شرايط را قبول و برگه ثبت نام  را امضا مي كنيد. اين درست است كه شما خودتان با دانستن شرايط ثبت نام كرده ايد،اما قبول اين شرايط به خاطر اجبار و نبودن راه هاي ديگر است. انسان روز به روز پيشرفت مي كند و وسايل جديد جاي وسايل قديمي را مي گيرد. تلفن همراه وسيله اي است كه در سرعت بخشيدن به كارها بسيار مهم و موثر است و يك وسيله ضروري به حساب مي آيد. در دنياي امروز نداشتن تلفن همراه همانند نداشتن تلفن در منزل محسوب مي شود. امروز بيشتر كارها با تلفن انجام مي شود. حال شما حساب كنيد اگر در منزل يا محل كار خود تلفن نداشته باشيد،چه اتفاقي مي افتد.

     شما مجبوريد تلفن همراه داشته باشيد چون رقباي تجاري شما در داخل و خارج كشوردارند!

     شما مجبوريد تلفن همراه داشته باشيد چون يك خبرنگار هستيد و سرعت در انتقال خبر براي شما مهم است!

    شما به دلايل مختلف دردنياز مدرن امروز محكوم به داشتن تلفن همراه هستيد!

    اما اجبار ايستادن در صف و پرداختن پول پيش از دريافت جنس ، به اين دليل است كه راه ديگري جز اين وجود ندارد!

     براي داشتن تلفن همراه در ايران تنها يك راه وجود دارد و آن قبول ايستادن در صف هاي طولاني و پرداخت پول است. پس مي بينيد كه شما را مجبور كرده اند، با تمامي آگاهي كه نسبت به ظلمي كه در حقتان اتفاق مي افتد ، سكوت كنيد و با قبول تمام شرايط و امضاء برگه ثبت نام تلفن همراه براي زنده بودن در دنياي مدرن اقدام كنيد.

    يادمان باشد كه ادارات دولتي از سرمايه ملي سود مي برندو سرمايه ملي متعلق به همه است. نبودن امكانات براي رقباي خصوصي باعث مي شود اين ادارات از قدرت و امكانات بيشتري برخوردار باشند و در بيشتر مواقع جلوي حضور رقباي خصوصي خود را بگيرند. پس بي رقيب بودن در جامعه و بسته بودن درهاي ديگر براي مراجعه افراد نيازمند، اجازه هر كاري را به آن ها مي دهد. از جمله تحميل نحوه فروش به مشتري و تحويل جنس به دلخواه خود.

    اما مسله اين پول بزرگ و اجبار قانويي آن كارش به اينجا هم پايان نمي گيرد. خيلي ها وقتي براي پس داد ن پول خود اقدام مي كنند،طبق وعده مسوولان در طي سه روز آن را پس مي گيرند ، اما گاهي مي بينيد مسوولان ثبت نام به دلايل مختلف از پرداختن پول در زمان اعلام شده خودداري مي كنند. مثلا"‌ ممكن است در فيش شما بنويسند :« عمليات استرداد انجام شد. شماره صفحه و رديف ندارد».اين جمله به معناي اين خواهد بود كه پول شما تا دوسه ماه ديگر و شايد هم بيشتر پس داده نخواهد شد! به شما خواهند گفت برويد پس از حل شدن مشكل به شما تلفن مي زنيم. شايد فكر كنيد اين مشكل تنها براي شما اتفاق افتاده و به ساده گي از آن بگذريد و تنها با دلخوري مثل هميشه به خاطر بسته بودن درهاي حمايت كننده از شما ،‌ بهترين راه كه همان انتظار باشد را انتخاب كنيد.البته فراموش نكنيد ممكن است شما به خاطر نياز شديد مالي اقدام به پس دادن فيش كرده باشيد! روي اين مسئله كه پولتان را سه روزِ پس مي گيرد به كسي قول داده باشيد! براي مثال،ممكن است به خاطر خريد يك ماشين قسطي چك كشيده باشيد.حالا فكر كنيد چه اتفاقات و مشكلاتي براي شما به وجود خواهد آورد. درهمين جا مي توانيد خسارت اعتباري ، روحي  و مالي كه اين تاخير در باز پس دادن پول به شما مي زند را حساب كنيد؛ كه البته بخشي از آن غير قابل جبران خواهد بود.    

    اينكه راهي جز انتظار نداريد درست است،اما اينكه فكر كنيد اين اتفاق تنها براي شما پيش آمده نادرست است. اين اتفاق يادتان بماند تا پايان اين يادداشت!

    اگر عدد 300هزار اشتباه در ثبت نام هفت ميليون نفر براي دريافت موبايل(تلفن همراه) درست باشد ، بايد گفت 300 هزار اشتباه عددي نيست كه بتوان آن را اشتباه عنوان كرد. باتوجه به اينكه شايعه شده است ، اين كارها از طرف برخي از كارمندان به صورت عمد و بادستور برخي از رئيس ها صورت مي گيرد تا پول ها بيشتر در اختيار مخابرات بماند و سود آن به حساب اين اداره ريخته و در كنار آن پاداش و تشويق شامل حال كارمند و رئيس شود.

    گاهي اتفاق مي افتد كه شما پس از ماه ها انتظار در زمان اعلام شده براي دريافت تلفن همراه خود اقدام مي كنيد. خيلي متشخص و مودب و با روحيه مي رويد و فيش خود را براي دريافت سيم كارت تحويل مي دهيد. اما ناگهان شوكي به شما وارد مي شود كه چندين ماه طول مي كشد. فرد مسوول مي گويد:« ببخشيد ، سيم كارت شما هنوز نيامد». درادامه برگه اي به شما مي دهد ومي گويد:« اين برگه را پر كنيد سعي مي كنيم در سريع ترين زمان كار شما را راه بياندازيم. شايد در يك هفته ». اما اين زمان سريع بين يك تا چندين ما طول خواهد كشيد. باز هم  فراموش نكنيد كه ممكن است شما به هزار شكل روي زمان تحويل گرفتن موبايل( تلفن همراه) خود حساب باز كرده باشيد و اين تاخير چند ماهِ دوباره صدمات اعتباري ، مالي و روحي به شما وارد كند. دراين گونه موارد روابط عمومي دليل تاخير دادن موبال و باز پرداخت پول را كلاهبرداري هاي صورت گرفته با فيش هاي جعلي عنوان مي كند و مي گويد ما مجبور هستيم بيشتر دقت كنيم ! اما پرسش اين است كه چرا بايد ديگران خسارت ضعف كار شما را بدهند؟

     

    اما نكته بسيار مهم در اين دو مورد گفته شده، هنگام پس دادن فيش و يا دريافت تلفن همراه تنها بخشي از به اصطلاح اشتباهات محسوب مي شود. گفته مي شود، از بين هفت ميليون ثبت نام حدود 300هزار نفر دچار مشكل شده اند. حالا 300 هزار را در 360 هزار ضرب كنيد و سود آن را در زمان هاي گرفته شده از افراد ثبت نام كننده  و مخارج آنها بكنيد، ببينيد چقدر مي شود.

    اگر عدد 300هزار اشتباه در ثبت نام هفت ميليون نفر براي دريافت موبايل( تلفن همراه )درست باشد ، بايد گفت 300 هزار اشتباه عددي نيست كه بتوان آن را اشتباه عنوان كرد. باتوجه به اينكه شايعه شده است ، اين كارها از طرف برخي از كارمندان به صورت عمد و بادستور برخي از رئيس ها صورت مي گيرد تا پول ها بيشتردر اختيار مخابرات بماند و سود آن به حساب اين اداره ريخته و در كنار آن پاداش و تشويق شامل حال كارمند و رئيس ها خواهد شد. از طرفي  نبايد گول خسارتي كه مخابرات به برخي از تلفن هاي همراه داده است ، خورد. در اين خسارت، افراد مي تواند به اندازه خسارت تعيين شده به صورت رايگان با تلفن همراه خود صحبت كنند . اين خسارت تنها به برخي داده مي شود و شامل حال كساني كه مي خواهند پول خود را پس بگيرند و بسياري ديگر نمي شود.

    فراموشي نكنيد كه صدمات روحي كه مخابرات براثر اشتباهات خود در ثبت نام زده است بسيار بيشتر از چيزي است كه نمي پردازد يا به شكلي سطحي مي پردازد.

     با توجه به اينكه، به نظر مي آيد مخابرات هيچ گونه خسارتي به افرادي  كه پول آنها با تاخير داده مي شود و يا در اين مرحله تلفن آنها با تاخير پرداخته مي شود نمي دهد، مسئله اشتباه يا « دودرِ بازي پنهان » مطرح  مي شود! البته اظهارنظر دراين مورد بدون وجود اسناد كافي و محكوم كردن مسوولان بالا دست مخابرات يا تلفن همراه كار چندان درستي به نظر نمي رسد. براي مثال شايد عده اي مي خواهند با ايجاد اين خطا ها،نام رئيس را بد جلوه دهند تا در دروه بعدي يكي از خودشان جاي او را بگيرد! ‌اما پيش آمدن چنين مسايلي و زمزمه ها موجود خواسته يا ناخواسته انسان را به ترديد مي اندازد كه اين همه اشتباه و اين همه بي توجهي از كجا آب مي خورد؟ آيا مسوولان بالادست پست بانك و مخابرات نسبت به اين مسايل آگاهي دارند يا خير؟

    چه مسوولان رده بالا در اين كار دست داشته باشند چه نداشته باشند؛ باز اين پرسش پيش مي آيد كه : موبايل، اشتباه يا ؛ دودرِ بازي پنهان در مخابرات و پست بانك ايران!؟

    اين مصحح بزرگ شاهنامه



                                              دكتر"جلال خالقي مطلق" كيست ؟

    پوريا گل محمدي

    هنوز ايرانيان و غير ايرانيان مخصوصا" مردم عادي،خبر چنداني از كاري كه دكتر"جلال خالقي مطلق" 36 سال است درحال انجام دادن آن به سر مي برد،ندارند؛و اين پاك نژاد ايراني به اندازه نامش در ميان همه مردم علاقه مند به زبان فارسي شناخته شده نيست! مردي كه رنگِ سخنش بوي فردوسي مي دهد و ارايه كننده پاك ترين شناسنامه براي ايرانيان است.

     

                                


    20 شهريور 1316 در شهر تهران،در خانواده خالقي مطلق كودكي متولد مي شود كه نامش را جلال مي گذارند. جلال پس از طي كردن دوران دبستان و گرفتن ديپلم خود در سال 1337 از دبيرستان مروي،براي ادامه تحصيل به كشور آلمان مي رود و در سال 1349 در رشته شرق شناسي  موفق به دريافت درجه دكتري مي شود.در پايان همين دوران است كه

    احساس نياز به تصحيح دوباره شاهنامه را بيشتر از هميشه احساس مي كند و تصميم مي گيرد شاهنامه بزرگ فردوسي را از ابيات و تفكراتي كه متعلق به فردوسي و ايرانيان نيست پاك سازي كند.از زمان آغاز به كار تصحيح شاهنامه به وسيله او تا كنون 37 گذشته است. طبق آخرين اخبار ، اين شاهنامه شامل هشت دفتر است كه تاكنون شش دفتر آن منتشر و دو دفتر ديگر در دست انتشار است كه تا يك سال آينده روانه بازار كتاب مي شود. براي اين هشت دفتر پنج دفتر «يادداشت شرح شاهنامه» نيز منتشر خواهد شد كه تاكنون دو جلد از آن منتشر،دو جلد در دست انتشار و 1 جلد آن نيز در حال تأليف است.باتوجه به قيمت بالاي اين شاهنامه به دليل چاپ در كشور آمريكا،كه چيزي بيش از 400000 هزار تومان مي شود،خالقي قول داده است،پس از پايان تصحيح شاهنامه و چاپ 2 دفتر باقي مانده در آمريكا، 8 دفتر را همراه با 5 دفتر يادداشت‌هاي شرح شاهنامه در ايران منتشر كند.

    خالقي در پاسخ به،دليل انتشار اين اثر در كشور آمريكا و قيمت بالاي آن براي ايرانيان،مي گويد:« دلیل انتشار این تصحیح در خارج از ایران؛یکی این  بود که تصحیح هنوز تمام نشده بودو نمی خواستیم به صورت ناقص در ایران منتشر شود.ازطرفي،ناشران ایرانی هم ،چنین کاریرا قبول نمی کردند. اگرچه من بیش از 30 سال از زندگی ام را صرف تصحیح این اثر کردهام،اما با قیمت بالای این اثر در ایران موافق نیستم و از هم اکنون به این فکرهستم که بعد از پایان تصحیح آن را در ایران منتشر کنم.»

    بسياري از شاهنامه شناسان تصحيح شاهنامه به وسيله دكتر جلال خالقي مطلق را معتبرتر از شاهنامه مسكو و ديگر تصحيح‌ها مي‌دادند كه در ادامه همين گزارش – گفت و گو نيز درمورد آن صحبت خواهد شد.


    ما و جلال خالقي مطلق!

     هنوز ايرانيان و غير ايرانيان مخصوصا" مردم عادي،خبر چنداني از كاري كه دكتر"جلال خالقي مطلق" 36 سال است درحال انجام دادن آن به سر مي برد،ندارند؛و اين مرد به اندازه نامش در ميان همه مردم علاقه مند به زبان فارسي شناخته شده نيست.مردي كه رنگِ سخنش بوي كلام فردوسي مي دهد و حق او به گردن زبان فارسي و فارسي زبانان و عاشقان شاهنامه و ايران كم تر از نام داران ادبيات ايراني و فارسي نيست.

    مردي كه تمام عمر خود را براي تصحيح شاهنامه اي پاك  گذاشته است،كه به گفته دكتر محمد علي اسلامي نُدوشن :« درميان همۀ كتاب هاي زبان فارسي،‌اين تنها شاهنامه است كه دستور نامۀ يك زندگي سالم ،‌مثبت،همه جانبه و سربلند را ارائه مي دهد.آثار ديگر از آنجا كه زائيده دورانهاي آشفتۀ تاريخ ايران هستند، با همۀ ارزش والايي كه دارند ،‌نتوانسه اند از بعضي آموزش هاي منفي بركنار بمانند.»( داستان داستانه ها ، محمد علي اسلامي نُدوشن،اشاره اي برچاپ پنجم وششم، نشر آثار ).

    اميدوارم در ادامه اين مطلب بتوانم با استفاده از سخنان آقاي خالقي و بيان دلايل منطقي تا حدودي تصويري مناسب و قابل قبول از اين مرد بزرگ در نزد ايرانيان و تمامي فارسي زبانان ارايه كنم. شايد عده اي بگويند بايد زمان بگذرد تا خالقي و تصحيح او بيشتر شناخته شوند. اما امروز عصر فردوسي نيست كه نياز به گذشت سال ها باشد تا كتابي را كاتبان بازنويسي كنند ، كه آيا به دست مردم برسد يا نرسد؟!.يا اينكه براي ديدن يك شخص و آشنايي با او نياز به سفرهاي شش ماه يا سالانه باشد. امروز عصر سرعت است. سرعتي كه اگر با دقت همراه باشد، انسان به اندازه سال ها از ديگران پيشي مي گيرد. به راستي اگر سرگذشت خالقي امروز همانند فردوسي شود،چه تفاوتي ميان ما و محمود غزنوي و مردم بي امكانات آن زمان خواهد بود؟

     

    به راستي اگر سرگذشت خالقي امروز همانند فردوسي شود،چه تفاوتي ميان ما و محمود غزنوي و مردم بي امكانات آن زمان خواهد بود؟

    خالقي و همانندان خالقي را بايد همين امروز شناخت چرا كه فردا دير خواهد بود و تنها افسوس اينكه چرا او را دير شناخته و دير به جامعه ادبي و مردم معرفي كرده ايم براي ما مي ماند! امروز خالقي يك مصحح بزرگ و جهاني است كه علاو بر تحصيلات دانشگاهي به طور عملي نيز امتحان خود را پس داده است.پس استفاده از او و آموزش افراد به دست او و استفاده از تجربيات او بايدهمين امروز صورت بگيرد. اگرچه به نظر مي آيد دوتن از چهره هاي شاهنامه پژوه نيز هم اكنون در كنار خالقي به تصحيح بخش هاي از شاهنامه پرداخته اند؛كه اين شاگرد پروري يا همكاري،كه سال هاست از ياد جامعه ايراني رفته، بسيار شايسته و قابل ستايش است. اگر خالقي امروزِ، فردا به دو يا چند خالقي تبديل نشود، شك نكنيد كه پس آن فردا بايد دوباره روش تصحيح را از نقطه صفر آغاز كنيم! و باز اين غربيان و غير غربيان خواهند بود كه آثار ما را تصحيح مي كنند.و واي به روزي كه يك مصحح ، انساني نا خلف از آب در بيايد! پس بهتر است كه به جاي بزرگ كردن نويسندگان و چهره هاي نه چندان مطرح غربي كه امروز در ايران به هزار و يك شكل صورت مي گيرد، خالقي را به جامعه ادبي بيشتر معرفي كنيم. به جاي آنكه فلان شاعر و نويسنده و يا محقق غربي،كه به حقيقت در برابر نويسندگان و برخي از محققان ايراني چيزي براي گفتن ندارند،‌الگوي دانشجو و اهل ادبيات و جوانان ايراني شود،خالقي را الگو قرار دهند(منظور نويسندگان سست و بازاري غرب است نه  چهره هاي برجسته). شايسته است امروز دانشكدهاي ادبيات با فراهم كردن شرايط ، از ايشان دعوت كنند تا به عنوان استاد مهمان مدتي را در آنجا به تدريس شاهنامه بپردازد. مردي كه تمام عمر خود را براي حفظ يكي از برجسته ترين آثار بزرگ ايراني گذاشته است، بدون شك حرف هاي زيادي براي گفتن دارد. اگر فردوسي30 سال از عمر خود را براي سرودن شاهنامه مي گذارد،‌خالقي نيز كاري شايسته او و مردم ايران انجام مي دهد؛بيش از 36 سال از عمر خود را براي پاك سازي اين كتاب يا شناسنامه ايرانيان و فارسي زبانان خرج مي كند. مردي كه تنها و تنها به عشق زبان فارسي و تمامي فارسي زبانان و علاقه مندان به ادبيات كار مي كند،بدون آنكه از كسي توقعي داشته باشد و يا حقوقي بگيرد يا اينكه به دستور كسي اين كار را انجام داده باشد. در جامعه امروز ايران كه بسياري از آقايان و خانم ها با دريافت پول هاي كلان از دولت و يا جاهاي ديگر اقدام به كارهاي تكراري در تحقيق و پژوهش و بزرگداشت و مراسم و غيره مي كنند،‌كه هيچ دردي از ادبيات را دوا نمي كند،حضور چنين مردي مايه افتخار هر ايراني و فارسي زبان است.چه كسي بهتر از خالقي مي تواند الگوي محققان و مصححان متون با ارزش ايران و فارسي زبانان باشد؟ مردي با اين پشتكار بدون شك يكي از بهترين الگوهاي تلاش و كوشش براي كودكان و نوجوانان و تمامي اهالي ادبيات و انسان هاست. مردي كه به حقيقت از جنس فردوسي است.



    كار بزرگ خالقي با شاهنامه  

    سخن گفتن درمورد شاهنامه و اهميت آن براي فارسي زبانان، كاري بيهوده است؛ چرا كه هيچ فارسي زباني نيست نام فردوسي و شاهنامه و مردان بزرگ آن را نشنيده و يا نخوانده باشد. رستم ، سهراب ،‌اسفنديار و بسياري ديگر نام هاي آشنايي هستند كه فردوسي به آنها زندگي دوباره بخشيد و ما هر روز در كوچه خيابان آنها را صدا مي زنيم.

    بدبختانه شاهنامه فردوسي نيز مانند بسياري از متون كهن در طول تاريخ دچار تغييراتي شده است كه بايد گفت بخشي از آنها عمدي و بخشي ناخواسته اند. دكتر خالقي در اين باره مي گويد :« تغييرات ايجاده شده در شاهنامه فردوسي ، هم از سر سهو قلم بوده است هم عمدي. اما،بيشتر تغييرات در شاهنامه عمدي بوده است. وقتي كاتبان فكر مي‌كردند در جايي شاهنامه كم و كسر دارد يك چيزهايي مي‌سرودند و به آن اضافه مي‌كردند. اگر بيتي را نمي‌فهميدند يا خوششان نمي‌آمد حذف مي‌كردند. اگر واژه‌اي كهنه بود حذف مي‌كردند و واژه زمان خودشان را مي‌گذاشتند. براي مثال بيت‌هاي ضد زن وارد شاهنامه كردند، اگر مذهبي غير از مذهب فردوسي،كه شيعه بود ـ داشتند، بيت‌هاي مربوط به تشيع را حذف كرده و بيت هاي ديگري را به نام مذهب خود وارد شاهنامه مي كرده اند».

    اگر بپذيريم كه شاهنامه شناسنامه ايرانيان و فارسي زبانان است،پس عده اي در شناسنامه ما دست برده اند! يايد شناسنامه حقيقي از دل آنچه باقي مانده است خارج شود. خالقي نيز مانند ديگران به اين نياز پي برد و در سال 1348 كار خود را آغاز كرد. اما او براي تفريح يا نام دست به اين كار نزد،‌بلكه احساس كرده بود كه آن چه بيشتر ارايه شده است ، چه ازطرف ايرانيان و چه از طرفي غربي ها ضعف هاي بزرگي   دارد كه بايد به شكلي علمي،و نه احساسي،برطرف شود.

    - « من از سال 1348 تصحیح شاهنامه را آغاز کرده ام و بدون آن که کاردیگری انجام داده باشم ، هم اکنون بعد از34 سال تازه 5 دفتر از8 دفتری را کهقراراست تصحیح و منتشر شود منتشر کرده ام . اما در این مدت بسیاری از دوستان چندینبار شاهنامه را بایک تصحیح کامل منتشر کرده اند. این نشان از سرسری گرفتن تصحیح وغیر علمی بودن آن است. چگونه می شود اثری مانند شاهنامه را در یک یا دوسال تصحیح ومنتشر کرد»). گفت و گوي خالقي با نگارنده مطلب در سال 1382).

     

    جلال خالقي مطلق:
    تغييرات ايجاده شده در شاهنامه فردوسي ، هم از سر سهو قلم بوده است هم عمدي. اما،بيشتر تغييرات در شاهنامه عمدي بوده است. وقتي كاتبان فكر مي‌كردند در جايي شاهنامه كم و كسر دارد يك چيزهايي مي‌سرودند و به آن اضافه مي‌كردند. اگر بيتي را نمي‌فهميدند يا خوششان نمي‌آمد حذف مي‌كردند. اگر واژه‌اي كهنه بود حذف مي‌كردند و واژه زمان خودشان را مي‌گذاشتند. براي مثال
    بيت‌هاي ضد زن وارد شاهنامه كردند،اگر مذهبي غير از مذهب فردوسي،كه شيعه بود ـ داشتند، بيت‌هاي مربوط به تشيع را حذف كرده و بيت هاي ديگري را به نام مذهب خود وارد شاهنامه مي كرده اند


    ابوالفضل خطيبي

    ،شاهنامه پژوه، نيز دراين زمينه با خالقي موافق است و مي گويد:« بازارنشر ايران پر است از شاهنامه هاي كم اعتبار كه مرتب تجديد چاپ مي شوند.متاسفانه تصحيح مطمئني از اين سند پر افتخار ملي ما در دست نيست.برخي ناشران سودجو شاهنامه هاي يك جلدي يا دوجلدي به چاپ مي رسانند و روي آن هم مي نويسند براساس چاپ مسكو،‌ولي صفحه اي نيست كه اغلاط فاحش چاپي و غير چاپي نداشته باشد».


    اما نكته اي كه اينجا قابل توجه است،‌كم اعتبار بودن تصحيح هايي است كه ايرانيان تا كنون از شاهنامه و بعضي آثار كهن تهيه كرده اند! چرا در حالي كه فارسي زبان ما محسوب مي شود و بايد اين آثار را بهتر درك كنيم ،ديگران بهتر از ما آثار فارسي را تصحيح كرده اند؟

    يكي از دلايلي كه تصحيح اين متون به وسيله غربي ها معتبرتر از تصحيح هاي فارسي زبانان است،دوري از برخورد احساسي و استفاده از روش علمي است. اين روش از انتخاب نسخه هاي بدل شروع مي شود و تا پايان تصحيح ادامه دارد. خالقي به اين نكته پي برده و همين كار يكي از ويژ گي هاي مهم شاهنامه تصحيح شده به وسيله اوست.

    -«در آغاز چون ما با شیوه تصحیح علمي-انتقادی  که در غرب به کار می رفت آشنایی نداشتیم و آثار خود را به صورت ذوقی تصحیح می کردیم ،به همین دلیل آثاری که مستشرقین تصحیح می کردند موفق تر از آثارتصحیح شده توسط استادان فارسی زبان بود.اما اکنون با توجه به اینکه ایرانیان باشیوه های تصحیح به صورت علمی - انتقادی آشنا شده اند و توانایی که در زبان فارسیدارند بهترین تصحیح ها را انجام می دهند و باید گفت،آثار تصحیح شده توسط ایرانیانبهتر است.نباید فراموش کرد که زبان فارسی زبان مادری ماستو ماحتا اگر هزار سال هم از آن گذشته باشد،نسبت به خارجی هایی که به این زبان گفتو گو نمی کنند آن را بهتر می فهمیم. در زمینه تصحیح،مرحوم "علامه قزوینی" از افرادی بودند که شیوه ایدرست را رواج داد. اما بعد از ایشان باز یک گروه از ایرانی ها به نقد ذوقی رویآوردند و شیوه علمی- انتقادی را که توسط قزوینی آغاز شده بود به سوی نقد غیر علمیپیش بردند.

    اما باز هم  تعدادی از تصحیح کنندگان آثارایرانی کار خود را خوبانجام دادند و از آن جمله می توان "غلامحسین یوسفی"را درتصحیح بوستان و گلستان نامبرد.متاسفانه ایرانیان بااین که سواد و توانایی انجام کارهای بزرگ رادارند گاهی سهل انگاری می کنند.اما شرق شناسان  اگر چه بعضی نکته ها را درک نمیکنند،ولی شیوه های علمی را رعایت می کنند و این باعث می شود تصحیح آنها بهتر وکم خطا ترباشد.»

    اما اين تنها ضعف مصحح ايراني نبود! نكته ديگر بي توجهي به نسخه ها مورد استفاده بود كه يا خيلي به آنها اعتماد مي شد ،ياكم توجهي.

    - « متاسفانه عده ای از مخاطبان در برخورد اول  با دیدن نسخه بدل ها درکتابهای تصحیح شده هوس تصحیح آن اثر به سرشان می زند و بدون تحقیق در مورد نسخه بدلبه آن استناد می کنند و اثر را تصحیح می نمایند که این کارعلمی نیست».


    توجه به  اين نكته نيز يكي ديگر از ويژگي هاي شاهنامه خالقي و دلايل اعتبار كار اوست.
    - «

     من پیش از آغاز تصحیح شاهنامه حدود 10 سال نسخه های  موجود ازشاهنامه را در سراسر جهان مورد بررسی قرار داد ه ام. در ابتدا 50 نسخه را بررسی کردمو از این میان16نسخه را انتخاب و در کار خود از آنها سود بردم. البته تمام ایننسخه ها را به طور کامل و دقیق مطالعه کرده ام و در قدم اول اقدام به معرفی  آنها درنشریات ادبی نمودم .من از یک سیستم با عنوان « سیستم مثبت» برای تصحیحخود سود برده ام و سعی کرده ام هیچ چیز هدر نرود.یکی از کارهای اشتباه بعضیاز تصحیح کنندگان شاهنامه این است که نسخه ها را بدون تحقیق و بررسی انتخاب واقدام به تصحیح می کنند. اما من در کار خود هیچ نسخه ای را بدون منطق علمی به کارنبرده ام.»

     

    خالقي با بررسي تمامي نسخه هاي دستنويس شاهنامه كه در سراسر دنيا موجود است،50 نسخه را انتخاب و پس از بررسي و تحقيق16نسخه را بر مي گزيند و از اين 16 نسخه ، 7 نسخه را به عنوان دستنويس هاي اصلي و 9 نسخه ديگر را به عنوان دستنويس هاي فرعي براي تصحيح مورد استفاده قرار مي دهد،كه عبارتند از: 1- فلورانس (مورخ 614هجري قمري كه هم اكنون دركتابخانۀ ملي شهر فلورانس نگهداري مي شود و تنها نيمه نخست شاهنامه را دارد).2- لندن (مورخ 675هجري قمري كه در موزه بريتانيا نگهداري مي شود).3- كتابخانه طوپقا پوسراي ( مورخ 731،در كتابخانه طوپقاي پوسراي شهر استانبول نگهداري مي شود).4- دارالكتب قاهره ( مورخ 741).5- موزه ي ملي كراچي ( 752).

    6- كتابخانه ي بريتانيا در لندن( مورخ 891 ).7- كتابخانه ي طوپقاپوسراي استانبول (مورخ  903). 8- كتا بخانه عمومي دولتي لنينگراد ( مورخ733)،9-دارالكتب قاهره ( مورخ 796)،10-كتابخانه ي دانشگاه لَيدن ( مورخ 840)، 11-كتابخانه ي بريتانيا در لندن (841)،12-كتابخانه ي ملي پاريس ( 844)،13-كتابخانه ي پاپ در واتيكان ( 848)،14- انستيتوي خاور شناسي فرهنگستان علوم شوروي در لنينگراد( مورخ 849)،15-كتابخانه ي دانشگاه آكسفورد( 852)،16- كتا بخانه ي دولتي برلين ( 894). 


    خالقي پس شناسايي نسخه هاي مورد اعتمادتر تصحيح خود را به شيوه علمي – انتقادي آغاز كرد.


    تصحيح انتقادي چيست ؟

    «تصحيح انتقادي متن،معادلي است براي  Critical Text ياedition  Critical ‍ كه مانند بسياري از علوم ديگر ره آورد مغرب زمين است و ما آن را از غربيان فرا گرفته ايم . تهيه يك متن انتقادي سه مرحله دارد. يكي مرحله ي مقدماتي كه گردآوري دستنويس هاي اثر و بررسي آنهاست به لحاظ اصالت و قدمت و گزينش معتبرترين و كهن ترين آنها براي تصحيح؛مرحله دوم مقابله ي دستنويس ها و بررسي متن است و سرانجام مرحله سوم تصحيح متن و گزينش صورت هاي درست و ثبت آن در متن.در اين مرحله صورت هاي ديگر كه آنها را نسخه بدل مي گويند در حاشيه ثبت مي شود.»(گفت و گوي اردوان اميري نژادبا ابوالفضل خطيبي،فصلنامه گوهران،شماره3). اما تصحيح انتقادي نيز چندان ساده نيست و اين نوع تصحيح نيز پيش تر براي پاكسازي و تهيه يك شاهنامه خوب به كار رفته است.نخستين تصحيح انتقادي شاهنامه را دانشمندان شوروي ( روسيه) به سرپرستي يوگني ادواردويچ برتلس و سپس عبدالحسين نوشين در فاصله ي بين 1960 تا 1971درمسكو منتشر كردند.چاپ مسكو در زمان خود تحولي مهم در عرصه ي تصحيح شاهنامه به شمار مي رفت. اين تصحيح هنوز هم معتبرترين تصحيح شاهنامه به حساب مي آيد. اما كارشناسان و شاهنامه پژوه هان معتقدند،‌ اين تصحيح با تمام نكات مثبت آن ايراداتي نيز دارد.ازجمله « اعتماد بيش از حد مصححان به دستنويس اساس خود( شاهنامه لندن)»،« ناكافي بودن دستنويس هاي مبناي تصحيح»،« كم توجهي به منابع ديگر در كار تصحيح »،«عدم استفاده صحيح از ترجمه ي عربي بنداري »، « كم توجهي به ثبت بي نقطگي ضبط دستنويس ها»،«كم دقتي مصححان شوروي در ثبت نسخه بدلها».


    خالقي درمورد شاهنامه چاپ مسكو و ايرادات آن چنين اظهار نظر مي كند:«

    نخستین ایراد تصحیح شاهنامه چاپ مسکو  قلت نسخه هایبه کار رفته در تصحیح است.با دو سه نسخه نمی توان اثری مانند شاهنامه فردوسی راتصحیح کرد. دومین ایراد،زیادی تعداد تصحیح کنندگان و نداشتن معلومات کافیآنها نسبت به زبان فارسی بود. تعدادی از تصحیح کنندگان که برای این کار انتخاب شدهبودند آگاهی زیادی نسبت به شاهنامه و فرهنگ ایرانی نداشتند. مصحح باید ابتدامعلومات خود را بالا ببرد بعد اقدام به تصحیح یک اثر کند، نه اینکه در زمان انجام  تصحیح دنبال معلومات باشد

    او خوب مي دانست كه تصحیح کارراحت و آسانی نیست و نیاز به تحقیق،مطالعه و دقت دارد.نخست با برطرف كردن هر دو ايراد بزرگ مصححان شاهنامه چاپ مسكو،كار خود را آغاز مي كند و همانگونه كه اشاره شد،در نخستين قدم 50 دستنويس شاهنامه در كتابخانه هاي مختلف جهان را شناسايي و به طور كامل بررسي و پس از طي كردن مراحل مقدماتي تصحيح خود را آغاز مي كند.

     اكنون ، پس از شاهنامه چاپ مسكو،امروز شاهنامه اي تهيه شده كه مصحح آن يك ايراني و به اعتقاد بسياري از شاهنامه شناسان ، معتبر تر از چاپ مسكو است.

    اما چه ويژگي هايي باعث اين اعتبار شده است . ابوالفضل خطيبي دلايل برتري شاهنامه خالقي را اينگونه مي شمارد:

    «1- انتخاب كهن ترين و معتبرترين دستنويس نو يافته ، يعني دستنويس "فلورانس" به عنوان دستنويس اساس براي نيمه ي نخست شاهنامه، 2- به كار گيري اصول علمي تصحيح متن به ويژه اصل « ضبط دشوارتر برتر است»، 3- استفاده ي درست از ترجمه عربي "بنداري" از شاهنامه ، كه مبناي آن دستنويس كهن از قرن ششم هجري بوده است، 4- اتخاذ روش تحقيقي به جاي روش مكانيكي در تصحيح متن، 5- استفاده از منابع جنبي در تصحيح متن به ويژه منابعي كه تعلق به قرون پنجم و ششم و هفتم كه بيت ها يا بخش هايي از شاهنامه را نقل كرده اند،6- پيروي از شيوه اي علمي و ساده در ثبت همه ي نسخه بدل ها.چنان كه خواننده با نگاهي به زير صفحات به آساني مي تواند نه تنها به ناهمخواني ضبط ها كه به همخواني آنها نيز پي ببرد، 7- حركت گذاري برخي واژه ها كه امكان خوانش هاي مختلف آنها وجود دارد و استفاده از نشانه هاي سجاوندي براي درست خواني شعر.»(گفت و گوي اردوان اميري نژادبا ابوالفضل خطيبي،فصلنامه گوهران،شماره3).

    خالقي با روش علمي خود نشان داده است كه ابيات زيادي به اشتباه از شاهنامه حذف و جاي آنها را ابياتي كه سروده فردوسي نيست،گرفته اند. براي مثال: او معتقد است در داستان رستم و سهراب 8 بيت اصلي كه سروده فردوسي هستند از كتاب خارج و 9 بيت كه متعلق به فردوسي نيست جاي آن را گرفته است.


    اما كار خالقي بيش از اين است. همانطور كه گفته شد براي 8 دفتر 5 دفتر نيز شرح به نگارش در خواهد آمد كه تاكنون 2 دفتر از آن با عنوان «يادداشتهاي شاهنامه» منتشر شده است.


    يادداشت هاي شاهنامه چيست؟‌

    ياداشت هاي شاهنامه كتاب هايي مستقل هستند كه گفته مي شود،‌پيش تر قرار بود براي هر دفتر از تصحييح شاهنامه يك دفتر ( كتاب) نيز به عنوان يادداشت تهيه شود. اما در ادامه تصميم بر اين شده است كه براي هشت دفتر 5 دفتر يادداشت به نگارش در آيد. نخستين بخش یادداشت‌های شاهنامه در سال 1380 منتشر شد،که گزارش بیت‌های دفترهای یکم ودوم شاهنامه را دربرداشت.

    دفتر دوم نيز كه در سال 1384 منتشر شده است،‌ به اشعار دفترهای سوم، چهارم و پنجم شاهنامه تصحيح خالقي  می‌پردازد.

    این یادداشت‌ها نه تنها به توضیحبرخی واژگان و بیت‌های دشوار شاهنامه می‌پردازد، بلکه حاوی بررسی‌های ارزنده‌ ازداستان‌های شاهنامه است.

    خالقي در يادداشت هاي شاهنامه،به معني كردن بيت هاي دشوار مي پردازد و درباره ي ريشه و معناي بسياري از واژه ها با ارايه دليل علمي بحث مي كند.او درباره ي شخصيت ها،داستان ها و مضامين توضيح مي دهد و به ارايه دلايل علمي خود مي پردازد. هر كجا نيز كه ا حساس نيازكرده است،به بررسي داستان ها پرداخته. همچنين دلايل خود را براي ترجيح انتخاب بيتي بر بيت ديگر، شرح مي دهد.

     

                                     

     

    خالقي با روش علمي خود نشان داده است كه ابيات زيادي به اشتباه از شاهنامه حذف و جاي آنها را ابياتي كه سروده فردوسي نيست،گرفته اند. براي مثال: او معتقد است در داستان رستم و سهراب 8 بيت اصلي كه سروده فردوسي هستند از كتاب خارج و 9 بيت كه متعلق به فردوسي نيست جاي آن را گرفته است.

     

    «این یادداشت‌ها سرشار از آگاهی‌های گونه‌گون هستند. اهمیت موضوع درگیری در سراسر شاهنامه، مفاهیم اسطوره‌ای چون فرّه و مشروعیت (پادشاهی و یا نیز پهلوانی)، رابطه‌ی پسر با پدر و نیا، آیین خسروان، اساطیر و تاریخ، آیین‌های ایران کهن، تعبیر اسطوره‌ها و آیین‌های پیش و پس از دین زرتشتی، ادبیات و توضیح ریشه‌ی واژگان، صنایع قصیده‌سرایی و نیز نگاه فردوسی در زمینه‌های گوناگون،از جمله به زن،مورد کنکاش قرار گرفته و با رمزگشایی زبان در زمان شاعر،خواننده با نگاهی نو به پیشباز این اثر ارزنده‌ می‌رود.در این یادداشت‌ها نه‌تنها روایت فردوسی با روایت مورخان پیش از فردوسی مقایسه گشته،بلکه در پایان برخی از داستان‌ها نقدی فشرده و کوتاه نیز ارائه شده است. از یک‌سو درگیری‌هایی که هسته‌ی اصلی داستان‌‌های شاهنامه را تشکیل می‌دهند (نه‌تنها تضادهای اسطوره‌ای چون نیک و بد، بلکه درگیری‌های عقیدتی که در این دو قطب نیک و بد نمی‌گنجند، همچون "داستان رستم و اسفندیار" و یا "فرود")، با نگاهی تیزبین و شفاف و نو مورد بررسی قرار گرفته‌اند و از سوی دیگر زبان شاعر در بیان این درگیری‌ها و ارتباط آنان با طبیعت با دیگر شاعران سنجیده شده است... . در جای‌جای این یادداشت‌ها دکتر خالقی نشان می‌دهد که فردوسی چگونه طبیعت را با زندگی انسانی و وصف طبیعت را در سیر روایت پیوند می‌دهد. فضای طبیعتی که در آغاز خطبه‌ی داستان‌ها به تصویر کشیده می‌شود،خواننده را برای پایانی خوش و یا دردناک آماده می‌سازد.روح طبیعت در روح داستان تنیده است و خواننده‌ی آشنا با سخن فردوسی از طبیعت خندان یا گریان درمی‌یابد که چه سرنوشتی قهرمانان داستان را در انتظار است.... .

     

    اما یکی از برجستگی‌های این اثر نگاه پژوهش گرانه و بری از مطلق‌گرایی است که حقیقت را یکی و تنها نزد یک قهرمان داستان نمی‌انگارد بلکه از زاویه‌ی دیدی بی‌طرفانه به کنکاش و بررسی دلایل درگیری در داستان می‌پردازد... . دکتر خالقی در مقدمه‌ی این یادداشت‌ها اشاره کرده‌اند که شاهنامه متنی "دشوار آسان‌نما"ست. مطالعه‌ی این یادداشت‌ها در کنار متن پیرایش‌شده‌ی شاهنامه، این اثر یگانه‌ی جهانی را قابل درک و تا حدودی آسان ‌می‌نماید.» (بخش دوم ياداشت هاي شاهنامه،نوشين شاهرخي،پايگاه خبر"آتي بان"،بخش كتاب).


    خالقي كار بسيار بزرگي انجام داده است و اكنون شاهنامه اي در دست است كه مي توان گفت نزديك ترين شاهنامه به شاهنامه سروده شده به وسيله فردوسي است. امروز شناسنامه ما با تصحيح كامل تر و دقيق تر آماده شده است.پس هنگام گرفتن شناسنامه خود از خالقي،جاي دارد از او سپاس گذار باشيم.

    در پايان شايسته است كه به اين نكته اشاره كنم كه ،‌آيا بهتر نيست كساني كه بودجه هاي فرهنگي جامعه در دست آنهاست،به جاي انجام كارهاي موازي در بخش هاي فرهنگي و ادبي و هنري ،مانند:«دانشنامه ها»يي كه هم اكنون در دست تهيه هستند،به حمايت از كساني بپردا زيم كه حقيقتا"‌  فعاليت آنها محصولي تازه دارد؟


    - «

    حمایت از این نوع کارها خرج زیادی دارد و در ایرانکمتر نهادی در این کارها سرمایه گذاری می کند. در این کار تنها دونفر از من حمایتکردند،اول خودم از خودم حمایت کردم  و تمام پولی را که توسط تدریس در دانشگاه وکلاس های درسی بدست آوردم خرج این کار کردم .حمایت کننده دوم "میراث ایران " درکشور آمریکا بود که این اثر را منتشرکرد».



    سخني از خالقي

    مردم ایران باید سعی کنند، برای حفظ گذشته خود و انتقال آن به کودکان و نسل بعد به جای داستان های خارجی،داستان ها و افسانه های ایرانی را برای کودکان خود تعریف کنند.نباید همه اش افسانه ها و داستان های بیگانه را به فرزندان خود بیاموزند.اینها همه نشانه های شناختن و شناساندن هویت است.

    هر کشوری باید کوشش کند که هویت خودش را، در درجه اول،خودش بشناسد و به کودکانش بشناساند؛ در ادامه، مردم جهان خود به خود آن را خواهند شناخت. یعنی، اگر مردم یک سرزمین با هویت خودش به خوبی آشنا باشد و آن را به خوب منعکس کند آن وقت،دیگر مردم دنیا هم به آن پی خواهند برد.برای کشوری مانند ایران که دارای فرهنگ و تاریخ سه هزار ساله است و آثار بسیار مهمی در زمینه فرهنگ پدید آورده است،مهم است که نخست خودش،هویت خودش را به خوبی بشناسد. البته این کار باید از راه پژوهش و تحقیق صورت بگیرد،نه از راه تبلیغ و حرف های بی معنا. هر ایرانی باید به شکلی دقیق و خود آگاهانه هویت خودش را بشناسد.شناسایی هویت پی بردن به تاریخ،فرهنگ،دین، ادبیات و بزرگ تر از همه،زبان فارسی است.مردم ما باید بدانند؛تا زمانی که فارسی صحبت می کنند و هم دیگر را می فهمند یک ملت واحد و دارای هویت هستند.

    بارزترین بخشی که توانسته هویت ایرانی را نسل به نسل انتقال دهد ،زبان فارسی است . به طوری که  حتی توانسته بر کسانی هم که در کشور ایران زندگی می کنند و زبان آنها فارسی نیست ، تاثیر بگذارد. درعرصه ادبی و علمی ایران آثار زیادی است که هویت ایرانی را به نسل بعد انتقال داده اند.اما دراین میان شاهنامه فردوسی بارزترین آنهاست. شاهنامه پلی است بین فرهنگ ایران پیش از اسلام و پس از اسلام است. یعنی تاریخ این دو دوره را به هم متصل کرده است.از آنجایی که شاهنامه در راس زبان و ادب قرار داشته است، تمام کسانی را که پس از فردوسی آمده اند،از این اثر متاثر بوده اند.اگر بخواهیم تنها یک اثر را انتخاب کنیم، که بیشترین نقش را در انتقال و معرفی هویت  ایرانی داشته،شاهنامه فردوسی است. مهم ترین پدیده فرهنگی ما شعر ما است.ایرانیان بدون شعر نمی توانند زندگی کنند. شعر ایرانی یک پایه جهانی دارد.دنیا هم ما را با  شاعرانی چون فردوسی،حافظ،نظامی،خیام و مولوی می شناسد.این باید همیشه درمیان نسل های ایرانی زنده بماند.یکی از شاخص های هویت ایرانی شعر است.هم چنین توجه و آگاهی نسبت به تاریخ و فرهنگ کشورمان بسیار لازم است. ما باید تاریخ خود را از قدیمی ترین ایام،چه خوب و چه بد بشناسیم و به نسل بعد انتقال بدهیم. البته برای معرفی گذشته خود به کودکان باید از راه های جدید که امروزی  است و کودکان و جامعه به آن علاقه دارند استفاده کرد.

     بهتر از همه تهیه فیلم و نمایش است.کودکان چون به داستان و فیلم علاقه دارند می توان از این طریق به هویت و فرهنگ خود پی ببرند و آگاه شوند. این کار در زمان ما بهتر از هر چیزی جواب می دهد. بهتر است،به جای دیدن فیلم های خارجی بی محتوا،فیلم های خوب ایرانی را که براساس قصه ها و داستان های قدیمی است،ببینند .



    *  متن كامل تازه ترين  گفت و گوي "پوريا گل محمدي" با دكتر"جلال خالقي مطلق"
    به زودي در "آتي بان"منتشر مي شود.

    ادبیات ایرانی یا ادبیات فارسی!؟


    ادبیات ایرانی یا ادبیات فارسی!؟

                                 

    ادبيات فارسي تنها بخشي از ادبيات ايراني را تشكيل مي‌‏دهد! این یک واقعیت است، که به نظر می آید سال هاست بسیاری به خاطر مسایل سیاسی یا هر چیز دیگر آن را از یاد برده اند و یا خود را به فراموشی زده اند. درست مثل اهمیت تدریس زبان پهلوی در دانشکده های ادبیات فارسی که پس از انقلاب 57 ايران به خاطر نام " پهلوی" به وسیله عده ای  فرصت طلب که اسیر نام ها بودند ، حذف شد و دانشجویان را از آموختن بخش مهمي از ادبیات ايراني و زبان فارسي محروم کردند.

    دكترابوالقاسم اسماعيل پور:

     ما در دانشگاه تنها بخشي  از ادبيات خود را تدريس ميكنيم كه مربوط به زبان   فارسی است و از ياد برده  ايم كه ايران دارای ادبياتی به قدمت3 هزار سال است. بايد نام دانشكده های ادبيات فارسی به دانشكده های ادبيات ايرانی تغييريابد؛ چرا كه ادبيات ايرانی شامل چندين بخش است و ادبيات فارسي تنها بخشي ازآن را   تشكيل مي دهد

     آنها، به جای دفاع از زبان فارسی و ذکر اهمیت این واحد درسی  از ترس آنکه مبادا تهمت شاهنشانی به آنها زده  شود این واحد را حذف کردند. كساني كه ادبيات براي آنها منبع در آمد بود، نه منبع  عشق.شايد بهتر باشد براي معرفي اين گروه و رفتار آنها با ادبيات و اهل ادب به سخني از دكتر "حسين بهزادي اندهجردي"استاد دانشگاه اشاره كنم ، كه مي گويد:« بسياري از كروات بندها و ميني ژوپ پوش ها كه سوگند شان به « خاك پاي اقدس ملوكانه »بود، ريش گذاشتند و باشركت در كميته هاي پاك سازي به قطع حقوق همكاران و همكلاسان و استادان و ولي نعمت هاي خود پردا ختند و به زن و فرزند و عائله آن ها هم رحم نكردند.»( زندگي و خدمات علمي و فرهنگي اسماع يل حاكمي والا،‌انجمن آثار و مفاخر ، صفحه 151). با حضور چنين كساني بود كه  سال ها شاهنامه بزرگ فردوسی را بدون هیچ مقدمه ای تدریس کردند بی آنکه ریشه واژه های قدرتمند شاعرانه فردوسی را که از زبان اصیل ایرانی زاییده شده بود معرفی کنند. سال ها نام ایران را در ادبیات فارسی خواندیم و گفتیم«چو ایران مباشد تن مباد/ بدین بوم بر زنده یک تن مباد» بی آنکه کسی بگوید ریشه واژه ایران از کجا بدست آمده است و چرا قرن هاست که نام کشور ما ایران است. و ما سال ها ندانستیم زبانی که فردوسی شاهنامه را از آن به فارسی  منظوم در آورد چیست؟ پس از گذشت سال ها  آقایان تازه متوجه شده اند که چه اشتباهی کرده اند ؛ و قرار شده است در دانشکده های ادبیات فارسی دو واحد « زبان پهلوی» با نام « فارسی میانه » تدریس شود. قصد ندارم به این مسئله بپردازم تنها قصد این بود که نمونه ای از جفاهایی را که به زبان و ادبیات این مرز و بوم شده است را بگویم! اما از این دو واحد درسی که بگذریم ، ظلم بزرگ دیگری در حق فرهنگ و ادبیات کهن ایرانی شده است که متاسفانه به نظر می آید عده ای خواسته و عده ای ناخواسته در آن دست دارند و می خواهند بخشی از فرهنگ و ادبیات این سرزمین را به فراموشی بسپارند و از خاطر صاحبان این سرزمین پاک کنند. بی هیچ تردیدی ایران از جمله کشورهای بزرگ جهان است که آثار ادبی و فرهنگی آن بیش از چند هزار سال سابقه دارد. دکتر" محسن ابوالقاسمی" در کتاب « تاریخ مختصر زبان  فارسی» می نویسد:« دراوایل هزاره اول پیش از میلاد مسیح ، ایرانی باستان ، در بخش های مختلف ایران به صورت های مختلفی درآمده بود که هر صورت آن، زبان مستقلی شده بود. درمیان زبان های منشعب شده از ایرانی باستان تنها از زبان های زیر اثر به جای مانده است : سکایی، مادی ، فارسی باستان ، اوستایی.» . ایران در زمان حكومت «مادها» و «هخامنشیان» از وسعت زیادی برخورداربوده است و تمام کشورهای همسایه کنونی خود از جمله کشورهای فارسی زبان کنونی را نیز در خود جای داده بود. پس زبان وادبیات ایرانی نسبت به زبان و ادبیات فارسی از سابقه بیشتری برخودار است. البته اشاره به زبان و ادبیات ایرانی هیچ ربطی به ایران کنونی ندارد، بلکه ایران کنونی نیز بخشی از آن بشمار می رود. دکتر ابوالقاسم اسماعیل پور،می گوید:« ما در دانشگاه تنها بخشي از ادبيات خود را تدريس مي كنيم كه مربوط به زبان فارسی است و از ياد برده ايم كه ايران دارای ادبياتی به قدمت3 هزار سال است. بايد نام دانشكده های ادبيات فارسی به دانشكده های ادبيات ايرانی تغييريابد؛ چرا كه ادبيات ايرانی شامل چندين بخش است و ادبيات فارسي تنها بخشي ازآن را تشكيل مي دهد».

    اگر از سرزمين ایران که قدمتی بیش از 7 هزار سال دارد بگذریم ،می بینیم ادبیات ایرانی نیز از قدمتی چند هزار ساله برخوردادر است. اما دانشکده های ادبیات در ایران تا چه اندازه از آن را تدریس می کنند .اسماعیل پور با بيان اين مطلب كه، ادبيات فارسي تنها 60 درصد ادبيات ايراني را شامل مي شود، به انتقاد از حذف بخش هايي از ادبيات ايراني مي پردازد و مي گويد:« مگر ادبيات اوستايي جزو ادبيات ايراني نيست؛ ما در ادبيات اوستايي هم شعر داريم هم نثر، اما هيچ كدام اين‌‏ها در دانشگاه ادبيات تدريس نمي شود. ادبيات ايراني دارای 3 دوره است كه عبارتند از: باستان، ميانه و جديد و در اين سه دوره، هم شعر ديده مي شود و هم نثر ادبي. آثار باقي مانده به زبان‌‏هاي اوستايي، پهلوي و مانوي همگي جزء ادبيات ايراني هستند. «درخت آسوريك»، «يادگار زريران» و بسياري متون ديگر، جزو ادبيات ايراني محسوب مي شوند و بايد دانشجوي ايراني آن ها را بخواند و بشناسد؛ ضمن آن كه آشنايي با شعر ايران باستان و ميانه كه در متون اوستايي و مانوي وجود دارد، بسياری از مشكلات ادبي معاصر را حل خواهد كرد».

     اما دانشکده های ادبیات برای آشنایی دانشجویان زبان وادبیات فارسی کنونی تا مقطع دکتری تنها دو واحد ادبیات ایران باستان را تدریس می کنند.

    استاد  فریدون جنیدی مدرس زبان های ایرانی باستان ، می گوید:« اگر از مقطع كارشناسي تا مقطع دكتري، تنها دو واحد ادبيات و زبان‌‏هاي ايران باستان تدريس مي‌‏شود؛ بدون شك فرهنگ ايران را به ريشخند گرفته‌‏اند. در ايران باستان، آثار ادبي بسياري داشته‌‏ايم؛ بسياري از اين آثار توسط دشمنان ايران از بين برده شد، اما آن‌‏چه كه باقي مانده است مي‌‏تواند، بخش‌‏هاي زيادي از فرهنگ و انديشه‌‏هاي گذشتگان را به ما بياموزد». جنیدی با اشاره به اهمیت یاد گیری زبان وادبیات ایران باستان می گوید:« مردمي كه مي‌‏خواهند ريشه‌‏هاي فرهنگ خود را بشناسند، بايد با زبان نياكان خود آشنا باشند، تا بتوانند با آن ها ارتباط برقرار كنند. اگر ما زبان نياكان خود را ندانيم و نتوانيم انديشه هاي آنان را به آيندگان معرفي كنيم، نتيجه‌‏اش اين مي‌‏شود كه، اروپائيان براي ما تاريخ مي‌‏نويسند و هرنظري كه بخواهند، در مورد ما مي‌‏دهند. براي اين‌‏كه بتوانيم در مورد فرهنگ و گذشته خود صاحب نشر باشيم، بايد زبان نياكان خود را بدانيم».

    دكتر احمد ابومحبوب:

    كساني كه مي‌‏گويند زبان و ادبيات فارسي بدون عربي هيچ است، چرا نمي گويند زبان و ادبيات فارسي بدون زبان و ادبيات ايران باستان هيچ است.

    بدون تردید یاد گیری زبان و آشنایی با ادبیات ایرانی باستان درمدت کوتاه دانشگاه امکان پذیر نیست ، چه باید کرد؟ . جنیدی معتقد است:« بهتر است با يك برنامه‌‏ ريزي منظم، زبان‌‏هاي ايران باستان را به‌‏جاي دانشگاه، از مقطع راهنمايي و دبيرستان به فرزندان خودآموزش بدهيم؛ همان‌‏طور كه زبان عربي را در مدارس آموزش مي‌‏دهيم، بايد زبان نياكان خود را هم آموزش دهيم.تدريس شاهنامه، كه بخش زيادي از تاريخ و ادبيات ايران را به نمايش مي‌‏گذارد، به صورت چند واحد درسي در دانشگاه كافي نيست؛ يك ايراني حداقل بايد يك بار شاهنامه را خوانده باشد. گسستن از ريشه باعث خشك شدن شاخه مي‌‏شود. ما در ایران باستان  شعر و نثر  داشته ا یم. بسياري از مردم ايران، هنوز نمي‌‏دانند در ايران باستان شعر هم بوده است. خيلي‌‏ها فكر مي‌‏كنند، ايرانيان شعر را از اعراب گرفته‌‏اند؛ اما چنين نيست . شعر و وزن و قافيه را، اعراب از ايرانيان باستان ياد گرفته‌‏اند. اين خوب نيست كه ما گذشته خود را نشناسيم و چيزهايي را كه ما به ديگران آموخته‌‏ايم، فكر كنيم آن‌‏ها به ما آموخته‌‏اند».

    دکتر  احمد ابو محبوب استاد زبان وادبیات در دانشگاه نیز با جنیدی و اسماعیل پور موافق است ، می گوید :« ما در دانشکده های ادبیات، زبان و ادبيات ايران باستان را تدريس نمي كنيم. كساني كه مي‌‏گويند زبان و ادبيات فارسي بدون عربي هيچ است، چرا نمي گويند زبان و ادبيات فارسي بدون زبان و ادبيات ايران باستان هيچ است. بدون شناختن زبان ايران باستان چگونه مي شود شاهنامه را تدريس كرد. چرا نبايد در دانشگاه متني مانند «ارداويرافنامه» را كه يك متن ايران باستان است، ياد گرفت».

    قصه بی مهری با ادبیات ایران باستان از چه زمانی آغاز شد؟ به نظر  برخورد ها با ادبیات ایران باستان در دوره های مختلف تفاوت دارد. گاهی، یا بیش از حد به آن پرداخته می شود، یا بیش از حد به آن بی مهری و در این میان حکومت ها نیز بی تقصیرنیستند. دکتر اسماعیل پور  با اشاره به وضعيت بهتر دانشكده هاي ادبيات در سال هاي دانشجويي اش ، می گوید:« در زماني كه ما دانشجو بوديم، درس هاي ادبي گستردگي بيشتري داشت ومتون ادبي كهن هم تدريس مي شد. بايد ادبيات گذشته ايران همراه با ادبيات جديد در دانشگاه تدريس شود. با يك برنامه ريزي صحيح مي‌‏توان درس هاي مورد نياز را به واحدهاي درسي دانشگاه اضافه و درس هايي كه چندان اساسي نيست را با درس هاي ديگر تركيب کرد.نمي شود ادبيات ايران باستان را  ناديده گرفت. ادبيات ايران باستان پشتوانه ادبيات جديد است. باز هم تاكيد مي كنم ما 3 هزار سال ادبيات ايراني داريم و اين درست نيست كه در دانشگاه 1400 سال ادبيات فارسي تدريس كنيم».

    اما به نظر بسیاری نگران این مسئله هستند با تغییر ادبیات فارسی به ادبیات ایرانی همسایگان فارسی زبان  دچار سوء تفاهم شوند و از این کار چندان خوششان نیاید.سال های گذشته، در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران وقتی صحبت از ادبیات افغانستان بود ، یک از استادان افغانستانی گفت:« ایرانیان نباید فکر کنند افغانستان در حال استفاده از ادبیات آنهاست. خیر، ما از ادبیات خودمان استفاده  می کنیم . حافظ ، سعدی و بیدل و دیگر شاعرا ن فارسی زبان که در سرزمین ایران حضوردارند به ما نیز تعلق دارند. همان اندازه که شما از آن سهم دارید دیگر فارسی زبانان نیز از آن سهم دا رند». سخن او درست و بسیار منطقی بوده و هست. چون تاچند سال پیش کشورهای ایران ، تاجیکستان و افغانستان و هند و بسیاری دیگر با نام کشوری به نام ایران شناخته می شدند. پس هر آنچه از گذشته کشوری به نام ایران باقی مانده است متعلق به تمام ایرانیان و فارسی زبانان است. بدون شک وقتی ادبیات فارسی به ادبیات ایرانی تبدیل و دایره آن گسترش پیدا کند آثار ادبی باقی مانده از زبان اوستایی، پهلوی ، مانوی و غیر نیز برای دانشجویان ادبیات تدریس خواهد شد و در این کشورهای فارسی زبان با تدریس این متون به دانشجویان ، آنها با گذشته ادبی سرزمین خود بهتر و بیشتر آشنا خواهند شد. درحقیقت سهم آنها از ادبیات ایران باستان به اندازه دیگر فارسی زبانان است ونه کم تر. باید پذیرفت آشنایی با زبان و ادبیات ایران باستان  آشنایی با گذشت خود است ، نه ایران کنونی که با مقداری سیم و مرزهای قراردادی تعیین شده است. این حرکت می تواند در خارج کردن زبان فارسی از مهجوری بسیار موثر و در پیش رفت آن و به دست آوردن جایگاه دوباره خود در میان زبان های زنده دنیا تاثیر گذار باشد.    

     

    آشنایی با زبان و ادبیات ایران باستان  آشنایی با گذشت خود است ، نه ایران کنونی که با مقداری سیم و مرزهای قراردادی تعیین شده است. این حرکت می تواند در خارج کردن زبان فارسی از مهجوری بسیار موثر و در پیش رفت آن و به دست آوردن جایگاه دوباره خود در میان زبان های زنده دنیا تاثیر گذار باشد.

    " اسماعیل پور "، مولف آثاري چون اساطير مصر،  اساطيريونان، اسطوره آفرينش در آيين ماني و بهشت و دوزخ در اساطير بين النهرين ، در توضيح اين نكته كه شايد نام ادبيات ايران باعث دلخوري كشورهايي چون افغانستان و تاجيكستان شود كه زبان آن‌‏ها نيز فارسي است، می گوید:« اين يك اشتباه است و نبايد اين‌‏گونه فكر كرد؛ چراكه بخشي از ادبيات ايرانی در همين كشورها شكل گرفته و نام ايران به خاطراين است كه از گذشته، اين زبان‌‏ها در كشوري به نام ايران آغاز و ادامه يافته است؛ ضمن آنکه افغانستان و تاجيكستان جداي از ايران و فرهنگ و ادب ايران نيستند. نويسندگان و استادان ادبيات در اين كشورها هم بايد در گسترش و شناساندن ادبيات ايران باستان به دانشجويان فارسي زبان و دنيا فعاليت كنند؛ ادبيات ايران باستان ميراث مشترك ماست».

    اما با این میراث مشترک چه کرده ایم؟ آن را در رشته ای باعنوان «فرهنگ ها و زبان های باستانی» در دانشگاه محدود کردیم به شکلی که امروز مردم ایران با زبان و فرهنگ و ادبیات عربی بیشتر اززبان، فرهنگ و ادبیات گذشته خود آشنا هستند. اگر ریشه یک واژه عربی را ازدانشجوی مقطع دکتری زبان فارسی بخواهید، بسیار راحت از ریشه واژه های فارسی در شاهنامه پیدا خواهد کرد. و این مسئله در مقاطع پایین تر تحصیلی و میان مردم عادی بیشتر و مصیبت بار تراست. برای تبادل اندیشه و به روز بودن در دنیا ، یاد گیری زبان های دیگر بسیار لازم و ضروری است ، اما کسی که زبان مادری خودش را بلد نیست با یاد گرفتن زبان خارجی می خواهد چه چیزی را به دیگران عرضه کند. «عربي زده گی» همانقدر برای فرهنگ و ادبیات ایران خطرناک است که «غرب زده گی». هرچیز را باید به اندازه  و متناسب با نیاز آموخت و به جامعه آموزش داد. چرا باید ادبیات پربار ایران باستان در طی دوران دانش آموزی به کودکان آموخته نشود؟ آیا دلیل به بیراهه رفتن ادبیات در بعضی مواقع ، از جمله در بخشی ازدوره کنونی که یک سری حرف ها و آثار ادبی بی سر و تَه را با نام هاي مختلف  به خورد مردم می دهند و آنها را از ادبیات حقیقی دور می کنند و شاعران و نویسندگان را به گمراهی و سرودن اشعار بی معنا می کنند، نا آشنا بودن با ریشه ادبیات خود نیست؟ توجه به ادبیات کهن ایران و تجربه های نیاکان می تواند تمامی فارسی زبانان را تا حد زیادی از بحران های ادبی و مهجوری خارج کند و این خروج از بحران ادبی می تواند مثل همیشه در موفقیت بخش های دیگر جامعه نیز تاثیر گذار باشد. حذف بخشي از ادبیات یک کشور به هر دلیلی مساوی با حذف بخشی از تجربه و زندگی یک ملت است. زیان ها و خطرهایی که این حذف و ایجاد بی اطلاعی در نسل آینده ایجاد خواهد کرد بیشتر از آن خواهد بود که بتوان تنها در بخش ادبیات محاسبه کرد. "شمس لنگرودی" در کتاب « تاریخ تحلیلی شعرنو» می گوید: « بی اطلاعی باعث تکرار تجربه ها می شود. بسیاری از نو آری ها، باز آفرینی بی خبرانهء نو آوری های شکست خورده است . امروز، برآیند خوب و بد دیروزهای ماست. بر خاک ناشناخته نمی شود پاسفت کرد». عدم آشنايي با گذشته باعث مي شود ما بسياري از راه هايي را كه رفته ايم باز هم تكرار كنيم.  پس ادبیات ایرانی مقدم بر ادبیات فارسی و گسترده تر از آن است و نباید با دلخوش کردن به قدرت ادبیات فارسی و نامداران این عرصه  خود و جامعه را از بخش زیادی از ادبیات ایرانی محروم کنیم.وقتی نخستین اشعار سپید در دوره مانوی سروده شده است و ما تا دیروز این را نمی دانستیم . چه بسا تجربه های موفق دیگری که نیاکان ما انجام داده اند و ما بی خبر از آن دوباره دست به تکرار آن می زنیم و افتخار خلق بسیاری از آنها را به غربی ها یا اعراب و ديگران می دهیم. درست است كه ادبيات فارسي بخش برجسته ادبيات ايراني محسوب مي شود ،‌اما دليل نمي شود كه ما ادبيات ايران باستان و ميانه را به فراموشي بسپاريم  و يا به بهانه تخصصي بودن از تدريس آن در دانشكده هاي ادبيات خود داري كنيم.از طرفي قرار نيست زبان هاي ايران باستان تدريس شود كه بگويم ياد گيري آن زمان مي خواهد و اين كار تخصصي است ؛ ما بايد ادبيات ايران باستان و ميانه را كه از زبان هاي ديگر به زبان فارسي ترجمه شده اند تدريس كنيم .بدون ترديد ياد آوري گذشته مشترك باعث همراهي  و همدلي بيشتر فارسي زبانان و كشورهاي همسايه خواهد شد. داشتن ادبياتي 3 هزار ساله حرف هاي بيشتري براي گفتن دارد تا ادبيات 1400 ساله . حال بايد پرسيد چه كساني «ادبيات ايراني» را در« ادبيات فارسي» خلاصه كرده اند ؟  چرا هيچ كسي از خودش نمي پرسد ادبيات پر بار فارسي از كجا ريشه گرفته است ؟ چه كساني ما را از شناخت گذشته خود در دانشگاه ها محروم كرده اند؟ چه كساني مي توانند اين گذشته را به ما بازگردانند؟ 

     

    آن روي سكه كتاب سال سانسور و داوران بي اختيار


                      

    اين اشتباه را در ذهن مردم نيندازيم كه اعتبار جوايز ادبي به داوران آن است. درست است كه داوران مهم هستند،اما نبايد فراموش كرد كه مهم تر از خود داوران وجود شرايط مساوي براي شركت كنندگان و فضاي سالم و آزاد براي داوري است؛ كه ،به نظر نمي آيد چنين شرايطي در جايزه كتاب سال ايران وجود داشته باشد!

    دولتي بودن جايزه كتاب سال ، اين را به ذهن مي رساند كه حتا با وجود بهترين منتقدان ادبي خوب و با وارد كردن نام آنها درليست داوران ،‌ چطور مي توان به بي طرف بودن آن اميدي داشت.

    ادامه نوشته

    نگاهي به اشعار "محمد هاشم اكبرياني"

                                 به روش "شفيعي كدكني"
           


                                               محمد هاشم اكبرياني/ محمد رضا شفيعي كدكني

    يكي از بهترين كتاب هاي كه در زمينه ادبيات معاصر - در زمينه شعر-  منتشر شده ؛ « ادوار شعر فارسي، از مشروطه تا سقوط سلطنت » اثر دكتر " محمد رضا شفيعي كدكني " است. اين كتاب 174 صفحه اي - به گفته كدكني - « عين گفتارهايي است كه دركلاس درس » مطرح شده اند .  اين استاد دانشگاه كه بدون هيچ ترديد هم اكنون يكي از چهره هاي برجسته ادبيات فارسي محسوب مي شود ،‌ به ساده ترين شكل ممكن به بررسي شعر فارسي در عصر معاصر پرداخته و راهي را پيش روي دانشجويان و علاقه مندان قرار داده است كه مي توان گفت يكي از ساده ترين شكل هاي نقد شعر به حساب مي آيد . شفيعي از جمله چهره هاي دانشگاهي است كه درميان اهالي غير دانشگاهي نيز از جايگاه خوب و قابل قبولي برخوردار است. او در سخنراني هايش، كه در اين كتاب منتشر شده اند ، با توجه به درك ادبيات بسياري از كشورهاي دنيا و آشنايي با آنها و شناخت ادبيات كهن ايران ، بدون آنكه بخواهد فخر فروشي كند ،‌ به زباني ساده شعر را معرفي و ملاك هاي اوليه تشخيص آن را نام مي برد.

    ادامه نوشته