شاید اين شعر را در مجموعه شعري كه دارم براي انتشار آماده مي كنم بياورم  

 

چراغ‌ها همه قرمزَند
تابلوها همه ورود ممنوع
آنها که تو را ندیده‌اند
هیچ‌وقت نمی‌فهمند
«عشق انسان را کور می کند»

در قمار عشق

مرد خدا را به دوپستان فروخت
 زن بهشت را به یك بوسه

بامداد
جنازه تیر باران شده‌ام را به تو می‌دهند

چشمانم،هنوز برای دیدنت باز است  
آنها را نبند

می‌خواهم با چشمانی باز بمیرم

هیچ چیز زیباتر از جنازه‌شاعری با چشمان باز نیست


برای کشته‎ام

باید پول تیرها را بدهی

تمام گردوهایت را هم که *پاكیل كنی
می‌بینی، ما هیچ‌وقت به هم نمی‌رسیم

چراغ‌ها همه قرمزند
اما
هیچ‌كس گردو نمی‌خرد



* پاكیل: پوست سبز گردو را كندن