زمین در عصر بی مهربانی(2)

 

مهربان
فانوسی نبود

اگر نه

     هیچ كشتی عاشق دربه‌دری دریا نیست!

 

آنقدر لب داشتیم

كه بشود تا ابد همدیگر را دوست داشت

اما،هیچ كس چگونه بوسیدن را به ما یاد نداد

 

 

مرا باید در آغوش تو دفن كرد

 

تو را باید با چشم‌های من دید

تو را باید با دست‌های من لمس كرد
تو را باید با لب‌های من بوسید
تو به اندازه‌ی آغوش من خلق شده‌ای
                            مرا باید در آغوش تو دفن كرد

روزهاي بی راهبه (2)


با من به صومعه بیا
با من به دیر
با من به مسجد
بیا كمی خدا را از یاد ببریم

بی مهربانی بی راهبه

 

رفتن بهانه نمی خواست

کی گفته ام بمان؟

گفتم؟

گفتم

اگر باشی با تو عشق می کنم

اگر نباشی

     باز هم با تو

 

باید تو را می كُشتیم!


ما را ببخش پروانه زیبا
باید تو را می كُشتیم!

هیچ كس برای آپارتمانش
 پروانه‌ی زنده نمی‌خرد