گزارشی از بی در و پيكری ثبت احوال ايران ؛
ایها الناس؛من "گُل محمدی"هستم
|
|
پیرمرد باید با 64 سال سن كار و زندگیاش را تعطیل كند و راه بیفتد برود پایین و بالای ثبت احوال را زیر و رو كندبه رئيسي، آبدارچي ،دربان و هركس و ناكس كه ميرسد بگويد: من "گُلمحمدی" هستم، پدرم هم "گُلمحمدی" است ، پدر بزرگم هم "گُلمحمدی" بوده،پدر جَدم هم "گُلمحمدی" بوده. حالا اگر كارمندان شما چپ میبینند چرا باید بنده خسارت بدهم!و كمي كه عصباني تر مي شود فرياد بزند: ايها الناس من "گُلمحمدی" هستم.
قصه از آنجا شروع شده كه خواهر گرامي بنده به خاستگارش گفت :«بله».حاج آقا كه در حال نوشتن عقد نامه بود؛ بدون آنكه سرش را بالا بیاورد، آن را چرخاند و در ادامه نگاهی كه به خانمهای در حال پچ پچ داشت،برای اینكه مطمئن شود اشتباه نمیكند،با صدای بلند،گفت:آقای «كُل محمدی!». همه زدن زیر خنده! نفهميدم به بي سوادي حاج آقا خنديدند يا به نام خانوادگي كه شنيدند .
پدر همراه با خنده و برای اینكه در عین شوخی اعتراضش را به حاج نشان دهد،با همان صدایی رسایی كه از نژاد روستاییاش به ارث برده بود،بلندگفت:«گُلِمحمدی؛حاج آقا!».
حاج آقا خیلی جدی گفت:«در شناسنامه شما نوشته شده،كل محمدی. ما چیزی را مینویسیم كه میبینیم.اصلاً چرا نام خانوادگی شما با دخترتان فرق دارد؟از كجا معلوم كه این خانم دختر شماست؟»
تمام خانواده ما یكطرف و حاج آقا هم یك طرف؛ نشد كه نشد! البته حق هم با حاج آقا بود. خلاصه با پا درمیانی و ضامن قراردادن چند آشناي كوچك و بزرگ عقد انجام شد. اما قرار شد عقد نامه گِرو بماند تا پدر بنده،برود سندی بیاورد كه نشان دهد ایشان «گُل» هستند نه «كل ».همینكه خوشی عقد كنان از سر پدر پرید، رفت به طرف كُمُد و تمام شناسنامهها را آورد و ریخت زمین و نشست بالای سر آنها. چون سواد درست و حسابی نداشت، تمام فرزندان اهل مدرسه و دانشگاه به همراه مادر كه به نهضت سواد آموزی میرفت و همیشه یك پای حل مشكلات خانواده بود، رفتیم به كمكاش. در همین نشست خانوادگی بود كه فهمیدیم شناسنامههای ما چقدر شبیه دفتر مشق بچههایی است كه دارند تمرین خوشنویسی میكنند. در شناسنامه پدر نوشته بود "علی گلمحمدی".

نام مجموعه:با صدای بلند به تو فکر می کنم