جوانمرگی‌های اين روزها به اضافه راهبه‌ای كه نمی‌خندد چيزي جز اين شعر نمی‌شود.


پس از تو
هیچ چیز به اندازه‌ی ترانه‌ای غمگین خوشحالم نمی‌كند

پس كی زمین به احترام كشته شدگانش
یك دقیه از حركت می‌ایستد؟
آیا از خون بیگناهی كه روی آسفالت سیاه خیابان ریخته
لاله‌ای می‌روید؟

خون هیچ بیگناهی

همه زمین را سرخ نمی‌كند

اما شرم شهادت تو
كمر این قبیله را خواهد شكست!

شب شهادت لبخندت
آغاز پایانِ بی بیرقی جهان است

افسوس كه دست عباس در همان كربلای عراق دفن شد

این گناه تو نیست
این گناه من نیست
این گناه هیچ كس نیست

این گناه كیست؟
دستی كه از بدن خودش دفاع نمی‌كند

پایی كه برای سرزمینش قدم بر نمی‌دارد

ذهنی كه از اندیشه‌اش دفاع نمی كند

انسان در ایران اكنون چگونه انسان است!؟

ما كرم هایی هستیم
با جثه‌ای بزرگ
كه هیچ پرند‌ه‌ای از دیدنش خوشحال نمی‌شود

كی می‌رسد
آن روزهای خوب؟
آن روزهای خوب‌تر؟
روزی كه بی غم فردا بخوابیم
روزی كه بی غم دیروز بیدار شویم
كی می‌رسد
روزهای بدون غم ؟

غم دین
غم دنیا
غم آخرت
غم گناه نكرده
غم زیر پا لگد شدن یك مورچه
غم كودكان گرسنه‌ی آفریفا
غم كلاهك‌های اتمی آمریكا و روسیه
غم شرم آور شهادت تو در خیابان آزادی
بدون آنكه دلیل قتل خودت را بدانی
                  از همه‌ی غم‌ها غم انگیزتر است

 

با كشیدن پرده
نمی شود جلوی طلوع خورشید را گرفت

 با شلیك گلوله
نمی‌توان عشق را از سینه بیرون كرد
نمی‌توان به دل دستور داد
دوست نداشته باش

در شهر
اگر چه انسان‌ها از هم دورترند
اما خانه‌ها به هم نزدیك‌ترند
باید به احترام دیوار مشترك بینمان
با صدای بلند سر فرزندانمان فریاد نزنیم
باید به دیدن هم در روز عادت كنیم
باید به قانون دوست داشتن احترام گذاشت

خدا پروردگار مردم عاشق است

خدا آنكه را برای مردم كشته می‌شود
بیشتر از آنكه به یاد خدا می‌میرد
                                     دوست دارد


كاش آنها كه ما می كشند، می‌دانستند

«می‌توان به سرنیزه تكیه كرد

اما نمی‌توان روی آن نشست»