درهمين کافه بود

مي خواستيم با شعر تمام دنيا را فتح کنيم
همه نگاهمان کردند

واژه که کم آورديم
تو گفتي  سي گار
من هم نوشتم  سي گار

به همين سادگي
عشقمان را دود کرديم
وزندگي مان را خاکستري به روي ميز
کافه چي با دستمال پاکش کرد

جنازه تو را پاي ويترين مغازه اي پيدا کردند
که لباسهاي عروس مي فروخت

من
در خياباني مُردم

که تو هيچوقت از آن عبور نکردي