براي منوچهر آتشي ؛‌كه قبرش را پركردند ؛ همه دانستند خاك ظرفيت شاعر را ندارد.
براي شاملو ؛ كه سنگ قبرش را شكستند ؛ و همه دانستند حتا سنگ ها توان كشيدن نام شاعر را بردوش ندارند.
و براي آزاد ؛‌ كه دوباره پيكرش را شستند و همه دانستند آب ها هم تشنه بدن شاعرند.


تشييع پيكرت بهانه بود
ما آمده بوديم تا از رفاقت چيزي كم نگذاشته باشيم

كاش نه تو قصد سفر كرده بودي
ونه ما در دوباره شويي جنازه ات مي فهميديم كه جهالت به استخوانمان رسيده

ما شاهدان خود خواسته يك حادثه بوديم
شاهدان واقعه اي تلخ
جايي كه مرده شورها هم كار هم ديگر را قبول ندارند


چرا فكر مي كنيم كه عقربه ها  مي چرخند كه زمان بگذرد
عقربه ها كاري جز چرخيدن بلد نيستند
اين ماييم كه مي چرخيم
از چرخ چرخ عباسي هاي دوران كودكي
تا سگْ چرخ زدن هاي ميان سالي

عقربه بهانه است
تا بگوييم زمان را مي فهميم
اگرنه
زمان در دست مردگاني هم كه ساعت ندارند، مي گذرد

افسوس
ما از مرد بودن

سبيلش را به ارث برده ايم

واز شاعر بودن

سيگارش
در ترياك دنبال "اخوان" مي گرديم
و در شب هرز پرسه هامان دنبال " فروغ "

فردا كه سهم شاعري من  از سرزمينم
يك قبر نيست!
چرا بترسم
بي بدسگال مي نويسم
ما در به در نيستيم
ما زنده مردگان در خاك خويش گور به گور شده ايم

گفتم: قهوه تان تلخ است 
گفتند: تلخي از«من» است!
بايد «ما» شوي تا شيرين شود

«من»شان را ما كرديم

«ما» در قهوه ها هنوز هم تلخيم
قرن هاست به تلخي لبهامان عادت كرده ايم


خبرت تلخ بود
و دوباره شستن ات واقعه اي تلخ تر

گفتند: شاعر است

شاعر

نامي بي پس و پيش
انساني كه از خودش آغاز مي شود

از ما نيست

پس، بر ماست

 با دوباره شستن بسوزانيدش

مباد شعري از زندگي در كفنش پنهان باشد
مباد، پيغامي براي دوستان درمغزش
مباد، تصوير حقارت ما در چشمش
دوباره بشوييدش

شستن بهانه بود
مي خواستند زنده نشكسته را
مرده بكشنند
اگر نه شاعر
هر روز با شعر غسل مي كند
وقتي كه آب و آتش با شعر پاك مي شوند
چه چيز بهتراز شعر روح انسان را پاك مي كند؟


زني گفت:
- «اين شاعر، نه
اين مرده ،‌ نه

اين شعر ، ‌نه
تمام اين مغزها رابايد شست
ما را دوباره بشوييد
ما را كه سال هاست با آتش و خون شسته ايد »

 

كاش به آسمان اميدي بود رفيق

كاش باران مي باريد

ببار باران
ببار واين شرم ممتد را از پيشاني تار يخ پاك كن

- «سهم تمام شعر من از سرزمينم يك قبر نبود!؟»

 
آه شاعر ساكت سال هاي نزديك

آن روز صبح

نَفَس شهر يخ زد
و تمام برف هاي عالم روي سرمان نشست
تازه فهميديم !

 

زمستان
زمين يك رنگ تر ازهميشه است
وجاي خالي آفتاب بيشتر احساس مي شود


درد آهنينِ كلنگ هامان را كه بر زمين كوبيديم
حتا

سفيدي برف ها
روسياهي زمين را پنهان نكردند

مشت زمين هميشه پوچ است
اين ماييم كه گل را به دستش مي دهيم

لقمه اي بزرگ تر از دهن
گلوي ورم كرده ي خاك
شاعري تا ابد بر پيشاني زمين

 

و ما

آمده بوديم تا از رفاقت چيزي كم نگذاشته باشيم