این عكس و  داخل تادانه دیدم.نمی‌دونم كی انداخت و چی جوری انداخته شد. كتابهایی كه بروسان بهم هدیه كرد و توی دستهام دارم. كتاب تازه خودش بود كتاب شعر همسرش. چندتايي هم گزيده شعر.

اول شعرش رو شناختم بعد خودش رو دیدم و خیلی وقت نشد كه خودش رو بشناسم. خواسته و انتشارات مروارید بود. نمی دونم خودش دعوتم كرد یا كس دیگه یی! شاید علیرضا بهرامی دعوت كرده باشه. یادمه بعد از پایان مراسم تا خیابان انقلاب با بقیه دوستانمان پیاده رفتیم. البته تا اونجا كه یادم می آد بروسان با بچه‌ها از ما جدا شدن و من و علیرضا و یكی از دوستان من با هم رفتم به خیابان انقلاب و ....

هنوز فكر می‌كنم بروسان مشهد باشه.

بازم علیرضا دعوتم كرد كه تو هم در مراسم بزرگداشت بروسان و الهام اسلامی شعر بخون. قرار شده پنج شنبه ۲۴ آذر در عصر روشن شعر بخونم.

الان یادم اومد كه وقتی براي اولين بار به بروسان زنگ زدم بعد از جایزه شعر خبرنگاران بود.  پشت تلفن برای همدیگه شعر خوندیم. گفت: خیلی خوب می‌شه چند وقت یكبار  بهم زنگ بزنیم و برای هم شعر بخونیم. نمي دونم چندبار اين كار و كرديم .

اما انگار قرار اینبار فقط من شعر بخونم.