درمراسم خاكسپاري « م. آزاد » اتفاق افتاد ؛

                                     بي حرمتي به جنازه يك شاعر

             
ساعت 9 صبح دوم بهمن ماه 1384 خورشيدي . سرماي هواي تهران آنقدر زياد بود كه بشود غيبت پيرهاي ادبيات و شعر فارسي را در تشييع جنازه " م.آزاد" كه قرار بود در امام زاده طاهر كرج ،‌كه خود منطقه اي سرد تر از تهران است، موجهه دانست .
اما نه شاعران و نه نويسندگان و علاقه مندان و خبرنگاران   و عكاسان هيچكدام كم نگذاشتند و با حضور گرم و صميمانه خود آمدند تا براي آخرين بار از شاعري كه با سرودهاي زيبايش بخشي از  دنياي آنها را زيباتر كرده بود ، بدرود بگويند . "كاظم سادات اشكوري" اگرچه پاهايش درد مي كرد، اما آمده بود تا چيزي از رفاقت كم نگذاشته باشد . "عظيم زرين كوب" درست مثل روزهاي تنهايي آزاد در بيمارستان  بازهم به ديدنش آمده بود . هوا سرد است، اما اين سرما چيزي از تحرك دوستانه " مهري شاه حسيني" كه سعي مي كند براي حاضران چاي بياورد كم نكرده است .  " كيومرث منشي زاده" هم حضور دارد. در اين ميان  حضور بانوي شعر ايران" سيمين بهبهاني" با تمام كسالتي كه دارد بسيار دلگرم كننده است.
حضور دوستانه بر سرماي نا جوانمردانه هوا غلبه مي كند و پيكر شاعر با تشييع از مقابل منزلش در خيابان شهيد كلاهدوز (دولت) به‌سمت امام‌زاده طاهر كرج راه مي افتد تا دنيايي تازه را تجربه كند. قدم ها سنگين تر از آن است كه زمين بتواند به خواب خود ادامه دهد .
حتي اگر امروز نه فردا بيدار خواهد شد.  

 
À

اينجا امام زاده طاهر است .
قبرها در زير برف پنهان شده اند . امروز زمين يك رنگ تر از هميشه است . باد سردي مي آيد . كسي نيست و اگر هم هست سَر در گريبان و دست در جيب . مي خواهم چيزي بگويم يا بپرسم . با خودم مي گويم:
«
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت ،
                                             سرها در گريبان ست.
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را .
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند؛
كه ره تاريك و لغزان ست
وگر دستِ محبت سوي كس يازي ،
به اِكراه آورد دست از بغل بيرون ؛
كه سرما سخت سوزان است.
».

 گرماي آفتاب بيشتر از هميشه به تنم  شيرين است . دسته اي  براي جنازه اي نماز مي خوانند. يادم مي آيد كه آمده ام تا در تشييع جنازه آزاد شركت كنم . از وقتي كه شنيده ام مرده ،‌با رها با خودم زمزمه مي كنم :
 بايد عاشق شدو خواند :
 «بايد انديشه كنان پنجره را بست و نشست»
پشت ديوار كسي مي گذرد
                                       مي خواند
« بايد عاشق شد و رفت
چه بيابان هايي در پيش است !»
رهگذر خسته به شب مي نگرد
                                  مي گويد

« چه بيابانهايي !‌بايد رفت
بايد ازكوچه گريخت
پشت اين پنجره ها مرداني مي ميرند
و زناني ديگر
به حكايت ها دل مي سپرند.».....

« بايد عاشق شد و رفت
بادها درگذرند.»

انتظار ، سرما را از يادم برده است .آدم هايي را مي بينم كه جدا جدا ايستاده اند . آنها هم منتظر هستند . درست مثل من . از چهره هاشان پيداست كه انتظارشان عاشقانه است . ما خود خواسته منتظران يك حادثه بوديم . شايد شاهدان واقعه اي تلخ . آمده بوديم مسافر بدرقه كنيم . دير مي آيد . ديرتر از زماني كه قرار بود بياييد و برود .  ساعت ها روي عقربه ها گيج تراز هميشه مي چرخند . بدرقه كنندگان مي آيند .اما از مسافر خبري نيست. بوي حادثه اي تلخ به مشامم مي رسد. از در آمدِگان خبر از دوباره شويي مرده مي دهند. 

- مسئولان امام زاده طاهر مي گويند: بايد مرده را بشوييم .
- اين جنازه را از بهشت زهراي تهران تحويل گرفته ايم ، آن را شسته اند.
- مي گويند، ما شستن آنها قبول نداريم.

شستن بهانه اي بيش نيست. اگر نه شاعر سال هاست كه دل از دنيا و زندگي شسته است و با روحي پاكيزه زندگي مي كند. زمان هنوز گيج حادثه دوباره شويي مرده است و درطنز تلخ اينكه مرده شورها هم كار همديگر را قبول ندارند، خنده اي تلخ تر را سر مي دهد. من به اين فكر مي كنم كه تار يخ به ما مي خندد. تاريخ باصدايي بلند به ما مي خندد. من بخشي از خنده تاريخم .

از ساعت 11 كه بدرقه كنندگان به گورستان رسيده اند و  تا كنون كه ساعت به 15 رسيده هنوز جنازه ميان زمين هوا سرگردان است . صداها كم كم بلندتر مي شود .
- پس چرا جنازه را نمي آورند خاك كنيم.
- مي گويند مسئولان اجازه دفن جنازه را نمي دهند .
- چرا ؟
- مسئول امام زاده طاهر مي گويد،‌از امروز صبح گفته اند كه هيچ نويسنده اي را نمي توان در اينجا دفن كرد.

مجرم مرده است و گناه او شاعر بودن. و شايد دليلش اين است كه  نام خانواده گي اش " آزاد " بود و تن به بندگي هيچكس جز عشق و شعر نداد . پس جنازه را چه بايد كرد.
ناصر تقوايي از مزار شاملو بر مي گردد و با تاسف ازاين حادثه كار ي جز انتظار ندارد. 

                                        

صفدر تقي زاده در كنار دكتر ضيا ء موحد  خشم را در خودش پنهان كرده است . يكي با خودش حرف مي زند. اردوان اميري نژاد  اگر چه جثه اي بزرگ دارد ،‌ اما دلش كوچك و نازك است . مثل ابرهاي آرام اشك مي ريزد. نگاهش كه مي كنم  تمام گونه گوشت آلود و دوست داشتني اش پر از اشك شده . كم تر كسي از دوستي  او با آزاد  آگاه است . اردوان آخرين گفت وگو ها را با آزاد  انجام داد و كتاب تاريخ شفاهي زندگي آزاد را او تهيه كرد. از آنهايي نبود كه پس از تمام شدن كار ،‌آزاد را از ياد ببرد . او نه تنها بيمارستان كه به خانه آزاد هم مي رفت تا حق شاگردي را به جا آورد .
محمد حقوقي ،‌مفتون اميني ،‌كاميار عابدي ،‌ علي جعفريه  ، علي باباچاهي ،‌حافظ موسوي ، محمد بهارلو ، هادي خوانساري و  بسياري ديگر بر روي برف ها ايستاده اند ،‌بي آنكه از سرما ناراحت باشند ،‌ نگران سرنوشت جنازه شاعر و شايد شاعران ديگر هستند. بازهم بي حرمتي به شاعري ديگر . شايد اين سرنوشت شاعري ست.
سيمين با تمام كسالت، در حال جنگ با سرما و بي حرمتي با شاعري ديگر است .‌ صدايش بلندتر مي شود.
-  چرا اجازه نمي دهند جنازه را خاك كنيم. پس ، بايد پيكر نويسندگان و شاعران را بر سر كوه‌‏هاي قاف بگذارند تا خوراك كلاغ ها شوند .

خبرنگاران با شنيدن صدايش جمع مي شوند . با تمام توان فريادمي زند تا مرده ها همه بشنوند. 
- جنازه يك مسلمان حتي نبايد براي ساعتي بر روي زمين بماند.

مريم آموسي  خبرنگار ايلنا حرف هايش را مي نويسد و پس ازدقايقي با خبرگزاري تماس مي گيرد تا اطلاع دهد كه اجازه دفن جنازه را نمي دهند . ( اين بخش از گزارش كه درمورد خبرگزاري "ايسنا" بود ، به دليل برداشت هاي اشتباه ، به خواست نويسنده حذف مي شود.)حالا كه درحال نوشتن اين گزارش هستم  خبرِ برخورد و جلوگير ي ازدفن م. آزاد روي سايت هاي ايسنا، فارس و سايت كتاب منتشر شده است . در مهر هيچ خبري نمي بينم . احساس مي كنم در اخبارادبي فارس تغييراتي ايجاد شده و ادبيات براي آنها جدي تر شده است . خبرنگاران سعي مي كنند در به نتيجه رسيدن اين مسئله و حل مشكل كمك كنند. پس تمامي خبرنگاران روزنامه ها و سايت هاي حاضر تا حد توان به ارسال اخبار و اتفاق پيش آمده مي پردازند. با تحرك خبرنگاران ، حاضران از حضور آنها دراين سرماي گزنده ، روحيه مي گيرند. نمي دانم اين حركت تا چه اندازه موثر خواهد بود؟
"علي صالحي" و "رئيس دانا" براي حل مشكل تلاششان را بيشتر مي كنند. ياد سرگذشت دفن منوچهر آتشي در جنوب كشور مي افتم . مي گفتند، عده اي شبانه رفته اند قبري را كه براي آتشي كنده شده بود پر كردند و فردا رفته اند آنجا و گفته اند حق نداريد آتشي را اينجا دفن كنيد. شايد اگر آن روز جلوي اين جسارت و بي حرمتي به يك شاعر گرفته مي شد،امروز چنين اتفاقي نمي افتاد.
حالا محمد رضا عبدالملكيان هم به جمع تلاش كنندگان مي پيوندد تا شايد بتواند به كمك دوستانش اين مشكل را حل كند.عكاس هاي رسانه ها كم نمي گذارند و تا مي توانند اين حادثه تلخ را با عكس هاي خود ثبت مي كنند.
ساعت دو  بعد از ظهر است. سرما توان عده اي را مي گيرد. چاره اي نيست ،‌بادلي پر خون  راهي مي شوند. دكتر ضياء موحد را مي بينم كه با ناراحتي در حال رفتن است.  راننده اتوبوس  هم آهنگ رفتن مي زند. شايد حق دارد . ا زساعت 9 تا 2 بعد از ظهر .
مي رود تا ما بيشتر احساس تنهايي كنيم . اما هنوز عده اي اميدوار ايستاده اند . هوا سرد است و تنها تابش سست آفتاب پناهمان مي دهد. برف به داخل كفشم نفوذ كرده تا سرمايش را به رخ ام  بكشد. به داخل ماشين هادي خوانساري پناه مي بريم تا تجديد نيرو كنيم .  همسر  زنده ياد آزاد راه مي رود .با خودش فكر مي كند. شايد مي گويد :« نگران نباش آزاد. اين سال ها كه در كنارت بودم و تنهايت نگذاشته ام ،‌حالا اگر  بعضي ها خيال كرده اند اين سرما مي تواند جلوي مرا بگيرد تا از بدرقه تو صرف نظر كنم ،‌كور خوانده اند. من كه اين سال هاي آخر  شب ها تا صبح كنار بسترت بيدار مي ماندم ، حال هم تنهايت نمي گذارم ». تنها پسر و دختر آزاد هم سعي مي كنند با رفتار خود از حضور مهمانان قدرداني كنند.  

زمين و زمان شرمنده صبر و ادب و شعور شاعران و نويسندگان مي شود. تلاش ها جواب مي دهد و ساعت از 30/15 دقيه گذشته كه ا جازه دفن مي دهند . پيكر آزاد با نام خداوند كه از زبان سيمين بهبهاني خارج مي شود ، از زمين كنده مي شود تا دركنار شاملو و محمود و مختاري و ديگران آرام بگيرد. ‌ شاعر خاموش برشانه هاي دوستان به آرامگاه مي رسد. مي گويند : قرار بوده در  اين قبر منوچهر آتشي دفن شود. كلنگ برزمين مي كوبد تا جايي براي مسافر زمستاني اش باز كند. هرچه برف هاي سفيد كنار مي روند خاك در برابر انسان روسياهتر مي شود. مراسم شروع مي شود . 


 حافظ موسوي كه قصد دارد با كلاهي كه بر  سر گذاشته بر سرما غلبه كند ، بالاي نيمکت آهني  مي رود كه چند قدم آن طرف تر از قبر قرار دارد . كلنگ ها بر زمين مي رقصند و واژه ها در بخار نفس موسوي. كتابي كه به نظر از نخستين مجموعه شعرهاي م . آزاد  است در دست دارد . شعر با صداي كلنگ و سكوت حاضران بلندتر مي شود. 


«مثل پرنده اي که در او شور مردن است
مثل شکوفه اي که در او شور ريختن
مثل همين پرنده ي کاغذي خاموش كاغذي
آنجا نشسته بود.
نگاهش پرنده وار
و پشت او به باران
            باران پشت پنجره باريد و ايستاد ... 

من بيم داشتم که بگويم
                              شکوفه ها همه از کاغذند
 »

به صداي كلنگ گوش مي دهم . آزاد را به ياد مي آورم . وقتي در بيمارستان شريعتي تهران ،‌در حياط روي صندلي نشسته بوديم ،‌باران گرفت. گفتم .
-  بهتر نيست شما به اتاق خودتان برويد . هوا سرد شده است.
- نه .
نگاهي به دوستاني كه به ملاقاتش آمده بودند كرد و گفت .
- اين لحظه برايتان خاطره مي شود. اين روز باراني را از ياد نبريد.
سيگارش را پكي زد و به باران خيره شد.
موقع رفتن كنارش راه افتادم تا او را به اتاقش برسانم .اما گفت زحمت مي شود همينكه تا جلوي پله هاي آسانسور آمده ايد كافي است .اسرار فايده اي نداشت .در راه مي گفت :
-  تو كه خبرنگاري ، سعي كن زنگ بزني با رئيس بيمارستان صحبت كني ، تا كمي بيشتر به ما توجه كنند . وضعيت مناسب نيست . اما زياد تند صحبت نكنيد .
نمي دانم نگران چه بود كه مي گفت ،تند صحبت نكنيد.
موسوي هنوز مي خواند :
«
من بيم داشتم
مثل همين شكوفه ي خاموش .
مثل همين پرده ي خاموش،
آنجا نشسته بود
وپشت او به پنجره ي سبز.
من بيم داشتم كه شبي
                             موريانه ها
بيداد كرده باشند!
»

پيش تر هم ، وقتي براي اولين بار در بيمارستان بستري شد ، وضعيت رسيدگي به او چندان مناسب نبود. سعي كردم تا آنجا كه مي شود با كمك دوستان خبرنگار وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي را به سمت او جلب كنم . عاقبت نتيجه داد و وزير وقت ، آقاي مسجد جامعي پس از 20 روز به ملاقتش رفت.

شعر تمام مي شود ، اما موسوي هنوز آرام نگرفته و دوباره مي خواند .
«چه روز سرد مه آلودي

چه انتظاري
آيا تو بازخواهي گشت؟
ترا که خواب و رها بودي
و گيسوان تو با رودهاي جاري بود
تو را به نام صدا کردند
از عمق آب

و تمام بودن رازي شد...
»

حالا نوبت فريبرز رئيس دانا  است . شعر علي صالحي را مي خواند كه پس از آن دوندگي ها براي فراهم كردن شرايط دفن ،پيدايش نيست. شعرش را براي جمعيت مي خواند.

«پارياب بي پايان گندم و
واژه بود
قانع به يکي پاره نان بي محتسب
که شرافت شب نشيني خويش را
به سپيده دم دروغين هيچ دجالي نفروخت
م.آزاد
فرو خفته خسته اي
چشم به راه بيداري بزرگ
م.آزاد
شاعر حوالي قلهک قديم
با قدم هاي قطره وار هر غروب اش در پيش
تنها نظر به غيبت غم انگيز دريا داشت
م.آزاد
نيمي سکوت و نيمي اشاره هوش
ميم خميده رندان مي فروش
»

دوستان و شاگردان يكي يكي مي آيند تا با خواندن شعر يا حرفي شاعر خاموش را بدرقه كنند. بازهم صداي  رئيس دانا  بلندمي شود: دل پُري دارد .

                                    
- « قبل از هر چيز مجبورم از طرف دوستان و خانواده م.آزاد از شما عذرخواهي کنم بخاطر رنج بسياري که امروز متحمل شديد. باز هم شاعري از ميان ما رفت تا درگوشه‌‏اي از امامزاده طاهر آرام بگيرد. م.آزاد شاعري اثرگذار بود كه ذهن و روح را بر سر شعر گذاشت و جواني ما را به گونه‌‏اي پيوند زد كه تا فرداها ادامه دارد»
 
و  از روي كاغذ مي خواند :
 «شاعران ايران زمين، باز درهاي بهشت شاعران را از اين گوشه  امام زاده طاهر باز کنيد. ميهمان تازه مي آيد. م.آزاد است که از بندها تنيده ، از ميان کوچه تنها ، از ميان دست هاي خالي نوميد آزاد مي شود و به سراغ شما مي آيد. فروغ بايد دست افشاني کند که شاعرترين روايت گوي او به آنجا مي رود. شاملو در آستانه مي ايستد و آتشي باز نگران به راه مي نگرد...»

دلش آرام  نمي گيرد و بايد بگويد كه چه شد . پس با صداي بلند با تمام حاضران حرف مي زند.
-
م.آزاد يكي از اعضاي قديمي و فعال كانون نويسندگان ايران بود و ما امروز با تمام توان خود به بدرقه او آمده‌‏ايم. اين ، بي نظمي  كه اتفاق افتاده به هيچ وجه از سوي خانواده يا دوستان م.آزاد نبوده است. ما تمام هماهنگي ها را انجام داده بوديم و مجوزهاي لازم را تهيه کرديم . ولي ، از امروز صبح
فرمانداري کرج با دفن م.آزاد در کنار باقي دوستانش مخالفت کرد. گويي نمي‌‏خواهند كه نويسندگان و شاعران در كنار يكديگر آرام بگيرند. حوادث  امروز نشان داد كه سخناني كه درباره تظلم و انضباط در رسيدگي به امور مردم وجود دارد، گزافه‌‏اي بيش نيست. به هرحال با رايزني و پادرمياني افرادي كه اينجا حضور دارند و دوست ندارند نامشان برده شود ، اين مشکل حل شد. حالا آزاد بعد از مدت ها رنج امشب سر راحت به بالين مي گذارد.»


اينبار باباچاهي  بر بالاي نيمكت ايستاده.
- « آزاد ، يكي از چهره‌هاي برجسته‌ي شعر دهه‌هاي ‌٤٠ و ‌٥٠ است. ازجمله شاعراني كه از بينش و جهان‌بيني شعر نيما درك عميقي داشت. اگر آتشي به شاگرد خلف نيما بودنش افتخار مي‌كند، آزاد را هم بايد يكي از شاگردان نيما دانست. جايگاه آزاد به لحاظ شعري در كنار شاعراني همچون منوچهر آتشي، اسماعيل خويي و فروغ فرخزاد است. از خصوصيات شعري آزاد، سادگي و بي‌پيرايگي شعر اوست كه زبان شعر سعدي را در ذهن‌مان تداعي مي‌كند. هر چند آزاد مي گفت در زندگي فرصت پرداختن به عشق رانداشته و  خود را شاعري اجتماعي معرفي مي‌كرد؛ اما يكي از محورهاي شعر او ،وجه تغزلي و عاشقانه  آن است.»

هادي خوانساري به  نماينده انجمن فرهنگي دوستي ايران و كوبا، پيام تسليت سفير كوبا را به حاضران مي رساند و  شعري را براي حاضران مي خواند.
و در ادامه برنامه كه در زمان و سرماي هوا محو مي شود ،‌ رضا قنبري،‌ عليرضا بهنام و تعدادي ديگر از مشتاقان آزاد شعر مي خوانند. حالا شاعر گورستان را در خودش دفن كرده است . ما خيره به اين رفتن سرما را از ياد برده ايم . كسي گريه مي كند .
به خودم كه مي آيم ، سيمين بهبهاني مي آيد و از تمام حاضران تشكر مي كند و از آنها كه ماشين دارند درخواست مي كند ديگران را هم به خانه هشان برسانند. ما مي رويم  تا آزاد بماند و  سكوت ياران قديم . تا همسرش بماند و دوفرزندش.

                                             
حالا ساعت 2 شب است كه اين گزارش را به پايان مي برم . بچه هاي رسانه ها درحد توان اطلاع رساني كرده اند . از بچه هاي روزنامه اسرار ، كه امروز يك صفحه را به آ‍زاد اختصاص داده بود ند و تعدادي از  روزنامه هايشان را به حاضران هديه كردند تا خبرگزاري ها كه خبر را زده اند و  آنها كه قرار است فردا خبرهاي خود را منتشر كنند.

                                              

شايد تمام خواب امشب من به اين پرسش بپردازد كه راستي چه كسي بي حرمتي به جنازه شاعران را در ايران رسم كرده است ؟
 
************
عكس ها : سولماز پور عبدالله
گزاش تصوير : مراسم خاكسپاري م.آزاد