هوا گرگ و ميش است و فاصله زمين تا سياهي تمام چیزی به اندازه هیچ شده.

- بدومامان. بدو. مي گه رآهن مي ره.

 

سرها برگشت. سرها به سمت صداي پسرك برگشت.از رنگ يقيه روپوشش كه از كاپيشن مشكي تارش زده بود بيرون معلوم بود كه كلاس اولی است.

پسرك دوباره داد زد.
- بدوديگه .الان مي ره ها.
انگار روشنايي روز داشت جان مي داد و سياهي شب جان مي گرفت. نورهاي مصنوعي ماشين ها هم تنها چشم را مي زد. از سپيدي زمستان هم تنها سرماي آن بود که به تن شلاق می زند. در جدال هوا و نفس، اين صداست كه تبخير مي شود.

- چهار راه وليعصر.

- آقا کجا میره؟
- را آهن!

 مسافران به سختی و بي ميل از اتوبوس پياده مي شوند.مردمي كه از سرما در خود فرو رفته اند با اشتياق از پله اتوبوس بالا مي روند. پسرك كه حالا دست راستنش را به در اتوبوس رسانده از بين مسافراني كه به سمت اتوبوس ها هجوم مي آورند دنبال مادرش مي گردد. دست هايي پسرك را پس مي زنند وپاها بدون آن كه ترديد كنند از زمين كنده مي شوند. اين بار صداي پسرك با بغضي پنهان همراه مي شود.
- بدو مامان . داره مي ره ها

 

زن كمر چادر تيره و تارش را سفت چسبيده و قدمهاي سست و سنگين اش را به سمت اتوبوس مي كشد. كمي خميده است. همه سوار شده اند . صداي مسافري بلند مي شود.
- برو ديگه بابا.

و مسافری دیگر با فریاد حرف او را تایید می کند

- برو دیگه بابا، شب شد.
حالا همه مسافران منتظر پسرك  و مادرش هستند. راننده به پسرك هشدار مي دهد.
- زود باش بچه . يه اتوبوس رو معطل خودت كردي. برو پايين با اتوبوس بعدي بيا.

- اينها. مامانم اومد.
زن نزديك مي شود. مي رود داخل چادرش. انگار دارد دنبال چيزي مي گردد. هيچ چيز جز سياهي چادر از زن به چشم نمي آيد. حالا پسرك از پله اتوبوس رفته است بالا. از سرما مي گيرزد يا از سياهي شب؟ در هر صورت گرماي داخل اتوبوس دل چسب است. بر مي گردد روبه زن.
- من ديگه بزرگ شدم . از در جلو سوار مي شم.خودت گفتی وقتی رفتی مدرسه می تونی تنهایی بری تو بخش مردونه!

صورت زن از چادر خارج مي شود. شيارهاي روي آن سنش را بيش تر از چيزي كه هست نشان  مي دهد. پيش از آنكه دستش را از زير چادر خارج كند راننده داد مي زنند:
- زود باش خانم سوار شو. همه رو معطل خودت كردي. راه آهن مي ره . نفري صد تومان. موقع پياده شدن پول بديد.

شب تمام روز را پر كرده. اتوبوس با صدايي گوش خراش حركت مي كند. زن پسرك را در پناه چادرش پنهان كرده است. پسرك آرام و بي صدا سر و دست هايش را از زير چا در خارج كرده. گاهي به بليط در دستش نگاه مي كند وگاه به اتوبوس هايي كه مي آيند و مي روند.
از ميش خبري نيست، هوا گرك گرگ است.