مرد بي سر در مترو
داستان اجتماعی
نویسنده : پوریا گل محمدی
مرد آن شب پُر بود از شادي. مدام با زن شوخي مي كرد. حالا رسيده بودند به آخرين واگن متروي آخر شب. زن سوار شد ومرد پشت سرش. مرد رو كرد به زن و گفت:
- اون بتري آب و بده كه تِشنمه.
بتري آب را كه گرفت ،رو كرد به سمت زن و گفت :
- به سلامتي خانم خودم كه امسال مي ره كلاس دوم سواد آموزي.
بتري را برد بالا و زن محو صداي آبي شد كه در گلوي مرد مي ريخت. همانطور كه آب را مي خورد چشمهايش را به سمت زن چرخيد و چشمك زد. زن با نازي شيرين چشمهايش را بست و سرش را برگرداند بي آنكه بداند اين آخرين ناز او براي همسرش است؛ و قصه از همين جا شروع شد.آب در گلوي مرد شكست و به سرفه اش انداخت. با صدايي بلند،آب از دهنش پاشيده شد بيرون. سعي كرد آب در واگن نريزد. برگشت به سمت در تا خارج شود. در بسته شد. زن كه تا آن موقع در ناز به سر مي برد،وقتي سرش را برگرداند، با بدني رو به رو شد كه سرش لاي در واگن گير كرده.اول فكر كرد دارد شوخي مي كند. اما همينكه مترو شروع به حركت كرد و زن دست و پا زدن مرد را ديد ، فهميد كه شوخي نيست. هيچ مسافري در واگن نيست. زن دست پاچه داد زد! تنها صداي خودش است كه زير رقص چرخ مترو محو مي شود. مرد كه حالا سرش بيرون واگن وتنش درون مترومانده ، دست و پامي زند تا خودش را نجات دهد.
زن مي چسبد به كمر مرد، زور مي زند كه او را به داخل بكشد.هيچ فايده اي ندارد. هيچ نيرويي از جواني در او وجود ندارد. همين هفته پيش بود كه 68 سالگي زن را جشن گرفتند. نوه سه ساله شان هم براي او يك كارت متروخريده بود. مرد با دست به بالاي در واگن اشاره مي كند. زن چشم مي چرخاند. سمت راست بالاي در دو چراغ است كه يكي قرمز و ديگري تقريبن زرد رنگ. دو صفحه ي قرمز رنگ هم در سمت راست و چپ بالاي در مي بيند. يكي داراي شيري براي چرخاندن كه جهت چرخشش را يك فلش سياه نشان مي دهد.اما دستگيره اي براي چرخاندن ندارد. ديگري با دكمه اي سياه در كنارش. چيزي زير آنها نوشته. اما هرچه نگاه مي كند ،خطوط برايش آشنا نيست. هيچ كدام خطوط به حروف الفبايي كه او در نهضت خوانده شباهت ندارد. هشدار ها به لاتين است.چيزي از آنها نمي فهمد.با مشت مي كوبد روي آنها.هيچ اتفاقي نمي افتد. واگن دارد حركت مي كند. پنچه مي كشد و جيغ مي زند. اما تنها صداي خودش را مي شنود. مترو سرعت مي گيرد و مرد زور مي زند كه خودش را نجات دهد. زن زور مي زند كه نوشته را بخواند. حال صداي نعره ي مرد بلنده شده است. قطار سرعت مي گيرد. همه چيز با سرعت از جلوي چشم زن مي گذرد. هيچ راهي نيست. دست مي اندازد به در و با تمام قدرت زور مي زند كه آن را باز كند. مرد هم با تمام توان خودش را مي كشد. قطار سرعت گرفته. زن چشمش مي افتد به تصويرهاي سياه رنگي كه روي در مترو چسبيده. تصوير دست خرد شده ي لاي در مترو او را به ياد خوابي كه ديشب ديده مي اندازد. «مي خواهد گلي براي همسرش بخرد،هر گلي را كه بر مي دارد،تنها گلبرگ هايش به دستش مي آيند و ساقه از آن جدا مي شود.»
واگن سرعت گرفته و زوزه كشان دارد مي رود داخل تونل. مي رسد به آيينه اي كه راننده بايد از آن پياده و سوار شدن مسافران را ببيند. زن جيغ مي زند و درحالي كه يك دستش را به يكي از لوله هاي داخل واگن ستون كرده،با دست ديگر در را هل مي دهد.مرد كف دست هايش گذاشته روي در و با نعره اي سعي مي كند خودش را به داخل بكشد.همه چيز با سرعت ازجلوي چشم آنها مي گذرد. نور كم مي شود و واگن مي رود به سمت سياهي تونل. قطار وارد تونل مي شود. ضربه اي سخت زن را مي كوبد به شيشه اي كه دركنار در ورودي داخل واگن است. صدا فرياد مرد مي پيچد در واگن و ساكت مي شود. زن كه چشمهايش راباز مي كند، نوشت هاي هشدار دهنده را مي بيند كه چيزي از آنها نمي فهمد. به ياد مرد مي افتد. حالا همه واگن ها رفته اند داخل تونل . زن به ياد مرد مي افتد. سرش را مي چرخاند. مرد بدون سر، در كف واگن دارد دست و پا مي زند.
مسوول آسايشگاه رواني كه تلويزيون را روشن مي كند ، اخبار مي دهد. پير زن تكاني مي خورد.
- به گفته روابط عمومي مترو پير مردي به خاطر بي توجهي به علامت ها و نوشته هاي هشدار دهنده مترو،جان خود را از دست داد.
پایان /
نام مجموعه:با صدای بلند به تو فکر می کنم