يك روز دوباره بلند بلند مي خندم

يك روز كه خورشيد خودش را برهنه به من نشان مي دهد

 

دوباره  مي خندم

و آن روز زودتر از چشمهاي توست
 

من از خش خش برگ ها فهميدم 

رفتن،همان آمدن است

كه در جايي ديگر اتفاق مي افتد

آنروز كه چاقوها
 ماندن هيچ كس را بر بدن ديگري حك نمي كنند
آنروز

كه هيچ شيشه اي به نام سنگ نمي شكند

و ما همديگر را به نام كوچك مان صدا مي زنيم

 

سنگ ها و رودخانه ها

كشتي ها و صخره ها

آتش و باران

وقتي به هم مي رسند
به احترام
دست شان را به سمت هم دراز مي كنند

  

يك روز دوباره مي خندم

يك روز، كه ديروزهاش
زخمي  به شانه فردا نمي گذارد

آنروز
درخت خانه
پر مي شود از گنجشك
و تعداد پرستو ها

بيشتر از دستهايي ست
كه براي استقبالشان تكان مي دهيم

يك روز دوباره مي خندم
زمين پر از شاعر مي شود

و از تمام تنم شعر مي ريزد
خيابان ها آميزه اي مي شود از شعر و جنون

و ديگر صداي پاي نفس هاي رهگذر

بر انتظار خيابان شهيد نمي شود

 

هيچ چراغي قرمز نيست

هيچ خياباني بن بست

و هيچ كوچه اي به نام شهيد

نام تمام خيابان ها گل است 

 

آنروز

زيبايي زن گناه نيست

وبوسهاي مرد شرم آور  


تومرا در خيابان مي بوسي
ومن

بي آنكه ازلبهاي تو خجالت بكشم
 به اين همه دوستي فخر مي فروشم