رفته بودیم دانشگاه

می خواستیم دنیا را عوض کنیم

شاید هم خودمان را

دنیای بدی بود

هنوز هم دنیای بدی ست

تمام تنم مرداب است

و چشمهایم هر روز ترک می خورد

حالا

روزنامه ها هم کفاف عصرهای سرگردان را نمی دهند

کافه ای نیست که باتو تنها باشم

اگر نه هیچ عصری بدون تو زیبا نیست

 

شب ها

پراز بیراه های  خواب می شوم

آنقدر بیراه رفته ام

که یادم می رود

متکا را به جای تو بغل کنم

 

دنیای بدی ست
مي گويند:
سياست پدرومادرندارد
مملكت بي صاحب است
سگ صاحبش را مي خورد
مردي كه پس از تجاوز زن ها را مي كشت، اعدام شد
پسري كه باتجاوز كودكان را مي كشت،اعدام شد
فردا قرار است شهيد بياورند
نمي گذارند جنگ از يادم برود

درجنگ با خودم
به  صلح مي انديشم

 

این روزها

نه شعر می خوانم

نه داستان

 

دیگر به فکرم نمی رسی
« زیبایی ات را از یاد برده ام »

 

عجیب است

هنوزنام اولین دختری را

که به من خندید

از یاد نبرده ام

و اینکه نمی دانم چرا از هم جدا شدیم

 

هنوز از مرگ می ترسم

فکر می کنم

وقتی رفتم بودم دنبال خبر

دراعتماد به سوت يك پاسبان

کشته شده ام

شايد
من خبرنگاری هستم که از مرگ خودش بی خبر است

هیچ وقت به اندازه سنم نفهمیدم

من زودتر از خودم پیر شده ام

حتا زودتر از پدرم

که تمام موهایش سفید شده اند

و دندان هایش

که به پای من ریخت

و مدام مي گويد:
« هرچه درس مي خواني ،خرتر مي شوي»

 

دنیای بدی بود

هنوزهم دنیای بدی ست

ودرهمین دنیاهای بد بود که تو را دیدم

 

شبیه فانوس

میان صخره و دریا

مرا صدا کردی