اين روزهاي شهر؛هرجا كه باشي طبل ها صدايت مي كنند

نویسنده : پوریا گل محمدی
منتشر شده در روزنامه تهران امروز
اين روزهاي شهر پر از عاشقي ست. اين روزهاي شهر پر از دلبري.اين روزهاي شهر دست ها قلم است و سينه ها كاغذ؛ و چه ديدني ست صداي رقص قلم بر كاغذي كه مخزن اسرار است،«من ترك عشق و شاهد و دلبر نمي كنم...»1. و اين روزهاي شهر عشق سرخ است. سرخ مثل گونه اي كه از بي كسي سيلي خورده و در نبود مرحم به كبودي رسيده است.
هر جا كه باشي طبل ها صدايت مي كنند و عشق حادثه ايست كه گريزي از آن نيست. عشق در سياهي يك روز؛ روز جدال خير و شر تو صدا مي زند. و انسان در آزمايشي دوباره،بايد ميان بهشت و زمين يكي را انتخاب كند.رفتن يا ماندن؟
دري باز مي شود و پرچمدار مي زند بيرون!
هرجا كه باشي طبل ها صدايت مي كنند. اين جا "صفين" است ، اينجا "فُرات". اينجا خير، اينجا شَر. اينجا "علي" ، اينجا "معاويه"؛ و آب تنها شاهدي ست كه مي رود و ناله مي كند.
پرچمدار بلند مي شود و پُرْعشق زمزمه مي كند:«ياعلي». و صداي "علي" مي پيچد در تشنگي فُرات :«از شما خواستند تا دست به جنگ بگشاييد. پس يا به خواري بپاييد و از رتبه اي كه داريد فروتر آييد، يا شمشيرها را ازخون تركنيد ، و آب را از كف آنان به در كنيد. خوار گشتن و زنده ماندنتان مُردن است ؛ و كشته گشتن و پيروز شدن ، زنده بودن. ...»2.
جنگ،جنگ آب نيست، جنگ آبروست؛ و آب نشانه ي «زندگي ، حيات، زايش ، مادر، راز خلقت ، تولد و مرگ، رستاخيز، رستگاري، تطهير، باروري، روشني، پاكي ».
پيرمرد، سبز پوش و كوزه به دست مي آيد:«آب». پياله اي طلايي رنگ، و دستي كه در آب آن ديده مي شود،تو را به مهماني تشنگي مي برد.دستي كه در آب مي لرزد ، ادامه لرزش لبي ست كه بر آب لرزيده. مرد در اشك و بغض، عزاي سياه تنش را پُر مي كند از پاكي و روشني ؛ و آسمان پر مي شود از "سلام". سلام بر پاكي، سلام بر رستگاري، سلام بر تطهير، سلام بر نور ، سلام بر روشنايي، سلام بر لبهاي تشنه.
صحرا گرم است. صحرا سوزان. انسان در صحرا زودتراز هر جاي ديگري تشنه مي شود. بچه ها زودتر از بزرگ ترها تشنه مي شوند. تشنگي در صحرا كُشنده است و اينجا صحراست.
هرجا كه باشي طبل ها صدايت مي كنند. اينجا "كربلاست" ، اينجا "فُرات". اينجا،خير، اينجا،شَر. اينجا "حسين" ، اينجا "شمر"؛ و آب تنها شاهدي ست كه هنوز مي رود و ناله مي كند.« كربلا يك جنايت است. يك تراژدي . يك مصيبت،يك رثاء.»3
اينجا كربلاست و زمين هنوز تب دارد. تير زوزه مي كشد و شمشير چنگ مي زند به بدن. صداي پاي اسب بر شن ها چه زود گم مي شود و زخمها چه دير.استاد تاريخ را ورق مي زند:«كربلا دو صفحه دارد: يك صفحه ي سفيد و نوراني ، و يك صفحه ي تاريك ، سياه و ظلماني؛ كه هر دو صفحه اش يا بي نظير است و يا كم نظير.... اين صفحه را كه نگاه مي كنيم، در آن كشتن بيگناه مي بينيم ،كشتن جوان مي بينيم ، كشتن شيرخوار مي بينيم ،اسب بر بدن تاختن مي بينيم ،آب ندادن به يك انسان مي بينيم، زن و بچه را شلاق زدن مي بينيم،اسير را بر شتر بي جهاز سوار كردن مي بينيم... . در آن صفحه ، ديگر جنايت نيست ، تراژدي نيست، بلكه حماسه است ، افتخار است و نورانيت است، تجلي حقيقت و انسانيت است ، تجلي حق پرستي است.»3
زنها پشت پرده كربلا را ضجه مي زنند و مردها وسط ميدان نعره. استاد صداي "حسين"مي شود در كربلا:«هَيْهاتَ مِنَّاالذَّلةُ. حسين تن به خواري بدهد؟... ما كجا و تن به خواري دادن كجا؟!»4. استاد گريه مي كند و كوچه پر مي شود از مرثيه . اينجا كربلاست ، اينجا حسين ، اينجا عباس، اينجا اكبر، اينجا اصغر ، اينجا زينب... اينجا مردان و زناني كه حماسه اي مقدس را رقم مي زنند. استاد از حماسه ي مقدس مي گويد:«حماسه ي مقدس مشخصات ديگري دارد كه عرض مي كنم، مشخصاتي كه به موجب آنها ديگر ناپلئون و اسكندر نمي توانند حماسه ي مقدس باشند. حماسه ي مقدس آن كسي است كه روحش براي خود موج نمي زند،براي نژاد خود موج نمي زند،براي ملت خود موج نمي زند، براي قاره يا مملكت خود موج نمي زند؛ او اساساً چيزي را كه نمي بيند خود است،او فقط حق و حقيقت را مي بيند و اگر خيلي كوچكش بكنيم بايد بگوييم بشريت را مي بيند.»5
مردي پابرهنه ، با تن پوش سفيد عربي و مَشكي بردوش مي افتد وسط دسته. كسي با بغض صدا مي زند: «من تشنه ام عمو!». آب مي ريزد روي دست طلايي پياله.
پرچم در دست هاي پرچمدار مي چرخد.همه به خط مي شوند. پيرمردها جلو و جوان ترها و نوجوانان و كودكان پشت سر. مرد مي خواند " شير سرخ عربستان ، وزير شه خوبان"؛ و طبل ها با سه ضرب مغرورانه بر خود مي كوبند تا از غافله ي سرزمين مقدس عقب نماني.استاد سه دليل مي آورد كه حاثه كربلا مقدس است: « يك جهت كه اين حماسه مقدس مي شود است كه هدفش مقدس و پاك و منزّه است؛مثل خورشيدعالمتاب است كه بر همه ي مردم و برهمه ي جهانيان مي تابد. دومين جهت تقدس اين گونه قيامها و نهضتها اين است كه در شرايط خاصي كه هيچ كس گمان نمي برد قرار گرفته اند؛يعني يكمرتبه در يك فضاي بسيار بسيار تاريك و ظلماني يك شعله روشن مي شود،شعله اي در يك ظلمت مطلق،فرياد عدالتي است در يك استبداد و ستم مطلق،جنبشي است در يك سكون و در حالي كه همه ساكن و مرعوبند،كلام و سخني است در يك خاموشي مرگبار.... . سومين جهت تقدس نهضت حسيني اين است كه در آن يك رشد و بينش نيرومند وجود دارد؛يعني اين قيام و حماسه از آن جهت مقدس است كه قيام كننده چيزي را مي بيند كه ديگران نمي بينند، همان مثل معروف :«آنچه را كه ديگران در آينه نمي بينند او در خشت خام مي بيند»،اثر كار خودش را مي بيند ، منطقي دارد مافوق منطق افراد عادي، مافوق عقلايي كه در اجتماع هستند.ابن عباس،ابن حنفيّه ،ابن عمر و عده ي زيادي در كمال خلوص نيّت،حسين بن علي را از رفتن به كربلا نهي مي كردند.آنها روي منطق خودشان حق داشتند،ولي حسين چيزي را مي ديدكه آنها نمي ديدند.»6
پرچمدار راه مي افتد. باد مي پيچد به پرچم.علامت بر شانه هاي جوانان درشت هيكل محله از زمين كَنده مي شود. زنجيرها با دست از بدن جدا مي شوند و صداي سنج ها قدمهاي تو را به جلو مي كشند.كوچه پر است از صدا.صداهاي حماسه و غم .«عمو عمو العطش» ،«اين علم از كيست كه بي صاحب است؟»،«لالالالا گل پونه»،«خداحافظ برادر جان»، «او مي دويدو من مي دويدم »،«رقص شمشير چه زيباست بيا تا برويم»،«كربلا منتظر ماست بيا تا برويم»طبل و سنج مي كوبند بر سر خود و دسته راه مي افتد به دنبال پرچمدار.
*****
1- حافظ
2- نهج البلاغه،ترجمه:دكتر جعفر شهيدي، خطبه 51، ص52. انتشارات علمي فرهنگي، چاپ چهاردهم 1378.
3- حماسه حسيني ، مرتضي مطهري، جلد نخست، ص19و20، انتشارات صدرا،چاپ چهل و هشتم1384.
4- حماسه حسيني ، مرتضي مطهري،جلد دوم، ص217، انتشارات صدرا،چاپ بيست و يكم 1375.
5- حماسه حسيني ، مرتضي مطهري، جلد نخست، ص30، انتشارات صدرا،چاپ چهل و هشتم1384.
6- همان.ص 32
نام مجموعه:با صدای بلند به تو فکر می کنم