پیش از این سه قسمت از گزارش – گفت و گو در مورد وضعیت تاسف بار ادبیات در دانشگاه های ایران را منتشر كردیم؛‌اكنون قسمت چهارم و پایانی آن را می خوانیم.

 

                         

گرایش كردن ادبیات از جمله راه كارهی پیش نهادی برای خارج كردن ادبیات از بحران است.
دکتر مسعود جعفری ضمن تاکید بر نیاز دانشگاه به  گرایشی شدن و تدریس ادبیات کهن و معاصر در کناریکدیگر معتقد است سال‌‏هاست که قواعد عربی را تدریس می كنیم،اما نتایج مطلوبی به دست نیامده است:«سال‌‏هاست برنامه زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تغییر نكرده‌‏است به همین دلیل در آن نوعی عقب‌‏ماندگی احساس می‌‏شود. ما نیاز به برنامه‌‏ای داریم كه ادبیات كلاسیك و معاصر را در كنار هم و به شكلی مناسب به علاقه‌‏مندان ارایه كند و من فكر می‌‏كنم اگر ادبیات را گرایشی كنیم،نتایج خوبی از آن بدست می‌‏آید. البته باید تمام استادان در برنامه‌‏ریزی جدید دانشگاه نظر بدهند، نه این كه یك گروه خاص برنامه‌‏ها را براساس دیدگاه خودشان تعیین و آن را به تمام دانشگاه‌‏ها بخشنامه كنند.از طرفی باید انتخاب درس‌‏های دانشگاه ملاك علمی داشته باشد، نه چیز دیگر. در تدریس عربی برای دانشجویان زبان فارسی باید بیشتر بر قرائت تاكید كرد،نه قواعد. سال‌‏هاست قواعد عربی را تدریس می كنیم، اما نتایج مطلوبی بدست نیامده است.»
همانطور كه گفته شده بی توجهی  دانشگاه به ادبیات معاصر تعجب آور است.
دكتر احمد خاتمی( استاد دانشگاه) معتقد است:«یكی از مشكلات دانشكده‌‏های ادبیات و ادبیات معاصر این است كه، دانشگاه كار خودش را انجام می‌‏دهد و ادبیات معاصر كار خودش را، و این دو توجه چندانی به هم ندارند.در دانشكده‌‏های ادبی بیشتر بحث‌‏های نظری و تئوریك را مطرح می‌‏كنیم و بیشتر به نقد ادبیات و شعر كهن می‌‏پردازیم. در مورد شعر نو هم چندان به روز نیستیم و می‌‏توان گفت دانشكده‌‏ها در آغاز راه مانده‌‏اند.»
فتح الله بی نیاز ( داستان نویس و منقد) پر كار این سال های ادبیات فارسی می گوید: « یكی از دلایل این‌‏ كه در جامعه ما منتقد ادبی توانا دیده نمی‌‏شود، جدی نگرفتن نقد در دانشگاه است.وقتی منتقد ادبی نداشته باشیم، تاثیر منفی بر روی نویسندگان می گذارد. نویسنده نیاز دارد، آثارش نقد شود تا نقاط ضعف و قوت اثرش را بشناسد. دانشجویانی كه ادبیات معاصر را می‌‏شناسند، خودشان آثار مرتبط را خوانده‌‏اند و دانشگاه سهم چندانی دراین دانایی ندارد؛ گو این كه، دانشجویان معمولی ادبیات فارسی همان‌‏قدر ادبیات داستانی را می شناسند كه یك دانشجوی رشته فیزیك. یكی از دلائل این‌‏كه ما نویسنده‌‏ای مطرح در سطح جهان نداریم، برخورد سطحی و ضعیف با ادبیات در دانشگاه است».
دكتر منیره احمد سلطانی (ستاد دانشگاه و محق ادبی) از موافقان تدریس زبان و ادبیات معاصر در کنار ادبیات کهن است.می گوید« بدون شک ، نباید ادبیات كهن را از یاد برد، اما باید مسایل ادبی جدید را به آن اضافه كرد و به دانشجویان آموزش داد. ما به تمام متون ادبی خود نیاز داریم. تدریس ادبیات كهن در كنار ادبیات معاصر لازم و ضروری است. دانشجوی زبان و ادبیات فارسی حق دارد نویسندگان و شاعران در قید حیات را بشناسد».
دكتر مجتبی بشر دوست ( استاد دانشگاه و محق ادبی) نیز با هماهنگ شدن ادبیات كهن فارسی با ادبیات معاصر موافق است:« شیوه كنونی تدریس در دانشکده های ادبیات فارسی كه مبتنی بر استناد به بزرگان است، باید تغییر كند و مبتنی براستدلال شود. نباید بزرگان  ادبی باعث شوند ما از دیدن دور دست غافل بمانیم. وقتی یك آدم بزرگ جلوی شما بایستد نمی‌‏توانید افق را ببینید، همچنان كه " نیوتن" می‌‏گوید: «من بر شانه غول‌‏ها ایستاده‌‏ام.» یعنی بر شانه‌‏های بزرگان و سنت خود ایستاده‌‏ام كه توانسته‌‏ام دور دست را ببینم. در كشورهای خارجی از سنت و ادبیات كهن خود به خوبی سود می‌‏برند. اما در كشور ما به نظر می‌‏آید سنت و گذشته تبدیل به موضوعی دست و پاگیر شده است.»
حالا، سئوال این كه برای خارج شدن دانشگاه از شكل سنتی و به روز كردن آن چه كارهایی می توان انجام داد؟
شمس لنگرودی( شاعر و منتقد ادبی ) یکی از راه کارهای خارج کردن دانشگاه از سنتی بودن را دعوت از شاعران و نویسندگان مطرح برای تدریس در رشته ادبیات دانشگاه می داند:«با توجه به بافت و تفكر سنتی كه بر دانشكده های ادبیات حاكم است، باید از شاعران و نویسندگان مطرح برای تدریس در دانشگاه‌‏ها دعوت به عمل‌‏آید. كسی به صرف این‌‏ كه رشته ادبیات را تا مقطع دكترا خوانده است، نمی‌‏تواند در دانشكده ادبیات تدریس‌‏كند. این یک اشتباه است! از كسی كه تنها ادبیات را در دانشگاه خوانده است و خود دیدگاه شخصی نسبت به ادبیات ندارد، نمی‌‏توان انتظار داشت كه در دانشگاه، هنرمند تربیت كند و یا چیز تازه ای به دانشجویان و جامعه ارائه کند.عموم هنرمندان، نویسندگان و شاعران مطرح، پرورش یافته دانشگاه نیستند. دانشگاه برای اینکه بتواند نیروی خلاق و هنرمند تربیت کند باید از نیروهای خلاق و كارآمد استفاده کند،در غیر این صورت نمی توان از دانشگاه انتظاری جز این که امروز است ،داشت.»
دكتر مریم حسینی ( استاد دانشگاه و محقق ادبی) نیز با این حرف موافق است ، می گوید:«در حال حاضر باید از مسولان

دانشگاه ها پرسید چند داستان نویس یا شاعر نامدار معاصر در دانشگاه ها تدریس می کنند. چقدر به دانشجو آموزش داستان نویسی داده می شود. عدم حضور شاعران و نویسندگانمعاصر در دانشگاه ها صدمه جبران ناپذیری به ادبیات فارسی خواهد زد».
حسینی در ادامه با بیان این سخن كه ما با ادبیات برخورد سیاسی می كنیم، واقعیتی انكار ناپذیر را بیان می كند:«متاسفانه ما با ادبیات برخود سیاسی می کنیم و این چندان درست نیست. وقتی یک
جامعه نام نویسندگان و شاعران خود را برای مردم خود محدود کند، مطمئنن ادبیات آنکشور به زوال کشیده خواهد شد. اگربه هردلیلی به اثر یک نویسنده بزرگ در دوره زندهبودنش توجه نشود،یعنی جامعه دارای منتقد ادبی و ادبیات زنده ای نیست». 
حسینی از برخورد استادان دانشگاه باهم دیگر هم انتقاد می كند، و معتقد است« بسیاری از استادان در دانشگاه ها تنها حرف خودشان را قبول دارند و فکر میکنند هرچه که آنها می گویند درست است. کمتر دیده می شود دو استاد با دو دیدگاهمخالف بنشینند و با هم گفت و گو و بحث ادبی داشته باشند. اینکه دو استاد دانشگاه بایک دید گاه مشترک در کنار هم قرار بگیرند هیچ اتفاقی نمی افتد. باید دیدگاه هامتفاوت باشد تا یک اتفاق ادبی به وجود آید.مسئله مذکور یکی دیگر از مسایل افت زبانو ادبیات فارسی در ایران و دنیا است».
دكتر مریم صادقی ( استاد دانشگاه و محقق ادبی) نیز ضمن تایید سخن حسینی در مورد برخورد سیاسی با ادبیات،می گوید:« اندیشه‌‏های سیاسی و اجتماعی زیادی درمتون دانشگاهی وجود دارد كه تدریس نمی‌‏شود. این اندیشه‌‏ها در طول تاریخ توانسته است مورد استفاده بسیاری از پادشاهان و حكومت ها قرار بگیرد. صاحبان آثار ادبی كه در آثارشان اندیشه‌‏های سیاسی و اجتماعی وجود دارد از افراد تاثیرگذار در نظام حكومتی خود بوده‌‏اند و باید این اندیشه‌‏ها استخراج و تدریس شود».
صادقی با قبول وجود خط قرمز در دانشگاه می گوید:«درست است كه خط قرمزها در دانشگاه‌‏ها مشكل ایجاد كرده است،اما گاهی ما خودمان خط قرمز را ایجاد می‌‏كنیم. وقتی شخصی «حافظ گرا» می شود و اجازه نظر به دیگران نمی‌‏دهد، این خودش بدترین خط قرمز است. ما نباید جلوی اظهار نظر دیگران را بگیریم. اگر یك نفر درباره نكات منفی حافظ یا مولانا صحبت كند او را طرد می‌‏كنند.نه حافظ گرایی برای جامعه ما خوب است نه طرد شاعرانی مانند " نادر نادرپور". ما باید با شاعران و نویسندگان علمی و ادبی برخورد كنیم نه احساسی و تعصبی ».
 نکته دیگری که كارشناسان و منتقدان و استادان دانشگاه از آن گله دارند  وضعیت نامناسب معیشتی استادان و فقدان فرصت مطالعاتی در كشورهای خارجی است. آنها معتقدند استادی که مجبور است برای  خرج زندگی خود از صبح تاشب تدریس کند چگونه می تواند مطالعات خود را به روز نماید و نیازهای نسل جوان را بر طرف کند.
دکتر ابوالقاسم اسماعیل پور (استاد دانشگاه، مترجم) با قبول وضعیت نامناسب ادبیات در دانشگاه و ناتوانی بعضی از استادان برای تدریس ادبیات در دانشگاه می گوید: « البته ، نباید از مشكلاتی كه استادان دانشگاه با آن درگیر هستند، غافل شد؛ جامعه ما امكانات مناسبی برای استادان دانشگاه فراهم نمی‌‏كند؛در حالی كه استادان ما توانا هستند، اما،به دلیل مشكلات مالی مجبورند در چند دانشگاه تدریس كنند و این باعث پایین آمدن کیفیت کار آنها می شود.مطالعه آثار جدید و مرور آثار كهن برای استادان دانشگاه ضروری است. اما،وقتی استاد دانشگاه صبح تا شب در حال تدریس برای خرج زندگی است،چگونه می تواند مطالعه داشته باشد؛ نباید همه كوتاهی‌‏ها را به گردن استادان دانشگاه انداخت.اگرچه تعداد استادان دل سوز در دانشگاه كم شده است، اما دانشگاه خالی از استادان دل سوزی كه بیشتر وقت خود را عاشقانه و با علاقه در كنار دانشجویان می‌‏گذرانند، نیست».

مصطفی مستور( نویسنده ) نیز به نكته خوبی در مورد تاثیر دانشگاه بر حوزه نشر و مطالعه اشاره می كند: « بی‏توجهی به ادبیات معاصر در دانشگاه‌‏ها تاثیر سویی بر صنعت نشر گذاشته است و شاید با تدریس ادبیات معاصر در دانشكده‌‏های ادبیات تغییری در تیراژ كتاب در ایران به وجودبیاید.اگر بتوانیم با برنامه‌‏ریزی درست، ادبیات معاصر را به دانشگاه‌‏ها تزریق كنیم، شاید بتوانیم تیراژ كتاب را در ایران افزایش دهیم. اگر در برنامه ریزی درسی دانشگاه‌‏ها تجدید نظر شود، و واحدهای درسی ادبیات معاصر، ادبیات داستانی، شعرنو و نقد ادبی را در دانشگاه ها اجباری‌‏شود، حتما استادانی را که آشنا به این مباحث باشند می‌‏توان پیدا کرد. متاسفانه ما هم در حوزه نقد ادبی و هم در حوزه تئوری‌‏های ادبی ضعیف هستیم. در ایران تاكنون كتاب مستقلی نداشته‌‏ایم كه منتقدی به تنهایی بتواند مانند كشورهای دیگر جریان ساز باشد یا بتواند در برهه‌‏ای از زمان، ژانر خاصی را شناسایی، معرفی و افتخار ثبت‌‏اش را به نام خود كند. این ضعف متوجه دانشگاه‌‏های ما هم هست. كلاس‌‏هایی كه با تك گویی استادان اداره می‌‏شود، قدرت بیان دانشجویان را می‌‏كُشد. در دانشگاه‌‏ها جای واحدهای داستان نویسی، شعر و فیلم‌‏نامه‌‏نویسی بسیار خالی است و این موضوع به بخش‌‏هایی كه مرتبط با این رشته هستند نیز سرایت كرده‌‏است. نقطه ضعف‌‏هایی كه ما در عرصه سینما تئاتر و... داریم و به آن واقف هستیم از همین جا نشات می‌‏گیرد.»  

دکتركاووس حسن‌‏لی ( استاد دانشگاه) از طرف داران گرایشی كردن ادبیات در دانشگاه ، استادان كهنه اندیش دانشگاه را ظلم كنندكان به ادبیات می داند؛ می گوید:«متأسفانه از آغاز تأسیس دانشگاه تهران،پایه‌‏گذاران این رشته به ادبیات‌‏معاصر و بسیاری از جنبه‌‏های آن، روی خوش نشان‌‏نداده‌‏اند و ادبیات‌‏معاصر از آغاز مورد ظلم استادان كهنه‌‏اندیش زبان‌‏فارسی بوده‌‏است. تدریس زبان فارسی در دانشگاه ادبیات، تنها تا قرن هشت پیش می‌‏رود و پس از آن دیگر در ایران ادبیات نداریم چرا كه در هیچ یك از متون دانشگاهی به‌‏صورت جدی از آن حرفی به‌‏میان نمی‌‏آید».
دكتر حسین پاینده ( استاد دانشگاه و منقدادبی) كه تحصیلات خود را در «انگستان»به پایان رسانده است، پس از حضور در ایران از جمله چهرهای پرتلاش در عرصه ادبیات،به ویژه نقدی ادبی است. او با روش های جدید تدریس در انگستان به خوبی آشناست و پس از سال ها حضور و تدریس در ایران و نقد آثار ادبی معاصر می تواند از جمله كسانی باشد كه به نقاط ضعف ما در تدریس آگاه است. پاینده با اشاره به  بی نظمی های موجود در دانشگاه های ایران ؛ در یادداشتی با عنوان « ادبیات فارسی  راكد و بی حاصل»،می نویسد:« تدریس ادبیات فارسی در دانشگاه در حال حاضر به گونه‌‏ای است كه اكثر دانشجویان این رشته احساس می‌‏كنند در زمینه ادبیات معاصر و نقد ادبی خلا جدی در این رشته وجود دارد. بخش بزرگی از واحدهای درسی دانشجویان ادبیات فارسی درحوزه ادبیات كلاسیك است. در لزوم یادگیری ادبیات كلاسیك و آشنایی تخصصی با متون ارزشمند سده‏های گذشته هیچ تردیدی نیست ،اما ادبیات جریانی پویاست و به مقتضیات فرهنگ مسلط اجتماعی دچار دگرگونی می‌‏شود؛ از این حیث، لازم است علاوه بر متون كلاسیك ،آثار ادبی چند دهه اخیر نیز كه مبین مراحلی جدید در آفرینش ادبی دركشور ما هستند تدریس شوند. درس‌‏های ادبیات فارسی عمدتا" تحت سیطره ژانر شعر قرار دارند و لازم است در یك بازنگری اساسی ژانرهایی مانند، ادبیات داستانی و نمایشنامه هم به دانشجویان این رشته تدریس شوند.
علاقه دانشجویان ادبیات فارسی به داستان كوتاه و رمان باعث شده است تا دانشجویان بیش از كلاس‌‏های دانشگاه در جلسات سخنرانی‌‏ای شركت كنند كه توسط انجمن‌‏های ادبی و برخی نهادهای پژوهشی درخارج از دانشگاه برگزار می‌‏شود... .
به نظر می‌‏رسد در خصوص گرایشی شدن رشته ادبیات فارسی و گنجاندن ادبیات داستانی در فهرست درس‌‏های مصوب وزارت علوم، رایزنی‌‏های صورت گرفته است و به زودی تحولاتی ساختاری در این رشته انجام خواهد شد. باید گفت این تحولات نتیجه تحمیل واقعیت برتصمیم‌‏های "بوروكراتیك" است؛ با این حال، صرف توجه به ضرورت این تحول را باید به فال نیك گرفت.
عین همین نوآوری و تطبیق با مقتضیات زمانه به میزانی بسیار بیشتر در مورد نقد ادبی ضرورت دارد. فقدان درس‌‏های جدید درباره نظریه ادبی و رهیافت‌‏های مدرن در نقد ادبی،رشته ادبیات فارسی را راكد و بی حاصل كرده است. مشاهده تیزبینانه وضعیت فعلی این رشته در دانشگاه‌‏های ما و نیز وقوف به تمایل وافر دانشجویان به یادگیری نقد ادبی،موید این حقیقا است كه به زودی نقد ادبی نیز جایگاه خود را به تصمیم گیرندگان نا آشنا با نقد ادبی و (اصولا مخالف با تفكر نقادانه ) تحمیل خواهد كرد.»
نوش‌‏آفرین انصاری ( محقق ادبی) نیز نكته دیگر را مطرح می كند كه بسیار قابل توجه است.« گاهی استادان دانشگاه از منابعی استفاده می كنند كه متعلق به سال های گذشته است،در حالی كه ممكن است منابع تازه و بهتری منتشر شده باشد. توجه به كیفیت منابع مورد استفاده درآموزش مهم است و استادان باید منابع جدید و بهتر را بررسی كنند و به روز باشند. »

جمال میر صادقی(نویسنده و مدرس ادبیات داستانی) دانشكده های ادبیات را گورستان ادبیات می نامد و می گوید:«دانشكده های ادبیات، گورستان زبان و ادبیات فارسی است و آن چه در آن ها تدریس می شود، ربطی به ادبیات حقیقی ندارد. در بیشتر دانشكده های ادبیات فارسی، بیشتر حواشی ادبیات مورد توجه است تا ادبیاتی كه در دنیا مرسوم است. ادبیات باید در ذات خود خلاقیت داشته باشد؛ اما در دانشكده‌‏ های ادبیات ایران بیشتر شرح حال و زندگی نویسندگان گذشته مطرح و بررسی می شود. در دانشكده های ادبیات بیشتر توجه به ظواهر است و توجه اساسی به تفكر و ماهیت اثر نمی شود؛ استادان دانشگاه بیشتر به وزن و قافیه كار دارند، درحالی كه درون مایه اثر مهم‌‏تر است. مشكل ادبیات در دانشكده ها در سال‌‏های قبل هم بوده است؛ آن چه در این دانشكده ها اهمیت بیشتری دارد، محفوظات است و هركسی كه خوب حفظ كند، دانشجوی بهتری است. تدریس داستان و شعر در دانشكده های ادبیات به صورت خاص،یك ضرورت است. ما از نظر داستانی غنی هستیم و آثار زیادی از گذشته داریم؛ اما آثار كهن ادبی ما هنوز به شیوه ای سنتی تدریس می شود. دیدگاه انسان به مفاهیم و موضوعات عوض می شود. انسان به چیزهای تازه نیاز دارد و می خواهد تصویر خود را در آینه ببیند؛ آثار جدید تصویر انسان امروز را نشان می دهد؛ به معنای دیگر آثار تازه نشانه حركت، تحول و تغییر در زندگی است.»


                        

 

اما در پایان، بشنوید از عبدالعلی دست غیب( منتقد ادبی ) كه معتقد است:«دیوان سالاری حاكم بر فضای دانشگاه ادبیات را به نابودی می‌‏كشد».

این منتقد پیش كسوت می گوید: « دیوان سالاری مشكل دانشكده‌‏های ادبیات است؛ در شیوه دیوان سالاری، عده‌‏ای وابسته به فرقه‌‏ای، برنامه آموزشی تهیه می‌‏كنند و با نفوذی كه دارند آن را اعمال می‌‏كنند، این روش تدریس و شیوه‌‏های غلط آموزش از دوره قاجار و زمان رضا شاه به دلیل همین دیوان سالاری موجود به امروز رسیده است.آن زمان یك روحیه دیوان سالاری بر فضای فرهنگی حاكم بود كه هنوز هم دیده می‌‏شود. زبان و ادبیات فارسی مجموعه‌‏ای از ادبیات كهن و معاصر یك كشور است. تدریس درست ادبیات در مدارس و دانشگاه‌‏ها بسیار ضروری و لازم است. هدف عمده از تدریس ادبیات آشنایی نسل جوان با ارثیه ادبی و فرهنگی خودش است، تا بتواند از آنها استفاده كند و آثار تازه‌‏ای متناسب با وضع جدید خلق كند؛ این آثار ادامه و مكمل آثارگذشته محسوب می‌‏شوند. برای مثال در دوره‌‏های گذشته افرادی مانند دكتر" سیاسی"و " تقی زاده" را می‌‏توان نام برد كه در ایران دیدگاه‌‏های خود و همدستانشان را به نظام آموزشی تحمیل كردند. در سال 1333 خورشیدی گروهی از طرفداران شیوه آموزشی به روش آمریكایی آموزش را به دست گرفتند كه روش آمریكایی اعمال شد،ولی نتیجه نداد؛‌‏اما همین ساختار اداری بعد از انقلاب همچنان ادامه پیداكرد. هنوز هم برقرار است. عده‌‏ای استادان امروز دانشگاه و برنامه ‌‏ریزان كنونی دانشگاه از شاگرادان همان كسانی هستندكه شیوهای غلط را در آموزش رایج كردند وعده‌‏ای نیز به خاطر مصلحت زمان به این شیوهای اشتباه تن داده‌‏اند. این افراد چندین خصوصیت دارند كه عبارتند از :

‏1- مخالف تجدد هستند. 2- طرفدار عربی نویسی هستند،‌ ‏و این رامی‌‏توان در نثر آنها هم مشاهده كرد. بهانه این افراد در مورد گرایش به زبان عربی این است كه اگر كلمات فارسی بكار ببریم پیوند ما با دین قطع می‌‏شود‌ ‏در حالی كه این طور نیست و این تنها یك بهانه است.
3- اینها مخالف تحولات ادبی هستند ومی‌‏گویند هر چه نیاز بوده شاعران و نویسندگان گذشته مانند حافظ و سعدی گفته‌‏اند.

4- اینها چون پرورش یافته آموزش قدیم هستند، ‌‏روش آنها در تدرس یك‌‏طرفه است و دانشجو را به چشم انسان نمی‌‏بینند. در دانشگاه‌‏های پیشرفه استاد حداقل نظر دانشجو را گوش می‌‏دهد،اما اینها به دانشجو اجازه اظهار نظر نمی‌‏دهند. یعنی هیچ گونه گفت و گویی بین استاد و دانشجو وجود ندارد.
5 - مبنای آموزش آنها بر حفظ كردن است؛ درحالی كه امروز با وجود وسایلی مانندكامپیوتر نیاز به حفظ كردن بسیاری از چیزها نیست و در چند دقیقه می‌‏توان همه آنها را بدست آورد. ما در زمان ما مجبورمان می‌‏كردند نام تمام«پایتخت‌‏ها» یا «رودخانه‌‏های» دنیا را حفظ كنیم ،‌‏اما امروز این كار با وجود وسایلی مانند كامپیوتر بیهوده است. به قول دكتر شفیعی «برنامه‌‏های آموزشی ما ذوق‌‏كش است».
6- استادان سنتی دانشگاه ادبیات معاصر را قبول ندارند و اگر می‌‏بینیم بعضی از استادان به آن توجه نشان می‌‏دهند از ناچاری و به خاطر فشارهای دانشجویان و نسل جوان جامعه است. اگر هم به تجدد و شعر معاصرتوجه كنند، ‌‏بیشتر آثاری كه شیوه آنها به قدما نزدیك‌‏تر است را مورد توجه قرار می‌‏دهند،روش‌‏های جدید آموزشی و پژوهشی را نمی‌‏شناسند.
دست غیب نقص مدیریت،روش غلط تدریس، ضعف استادان در تدریس و كوتاهی دانشجویان در جدی گرفتن ادبیات را از جمله مسایل صدمه زننده به ادبیات و فرهنگ جامعه عنوان كرد و ادامه داد: اینها حتی در تدریس متون كهن فارسی هم درست عمل نمی‌‏كنند. سعدی اگر درست تدریس شود، از خیلی از شاعران اروپایی كه این روزها اشعار آنها مورد توجه قرار گرفته امروزی‌‏تر است. فردوسی یك درام‌‏نویس بزرگ است. حافظ شاعر بزرگی است كه دانشگاه تنها تصویری كه از نشان می‌‏دهد انسان گوشه‌‏گیر و صوفی است كه از دنیا بریده.
استادان سنتی به گونه‌‏ای عمل می‌‏كنندكه در دانشگاه نمی‌‏توان از شاعرانی چون سعدی و حافظ انتقادكرد ‌‏و اگركسی این كار را انجام دهد بعضی از استادان فحش می‌‏دهند. باید در ارثیه فرهنگی خود تجدید نظر كنیم. روی هم رفته آنچه در دانشگاه تدریس می‌‏شود، ‌‏حتی به اندازه گذشته سود نمی‌‏دهد. دانشجویان قدیمی رشته ادبیات فارسی حداقل حق انتخاب استاد داشتند، اما امروز این حق را نیز از آنها گرفته‌‏اند. در تدریس ادبیات برای دانشجویان نه به روش گذشته خود پایبند هستیم و نه به شیوه‌‏های جدید اروپایی. ‌‏دچار آشفتگی شدیدی در تدریس ادبیات شده‌‏ایم.ما درایران، زبان و ادبیات فارسی را مدتی به شیوه فرانسوی، ‌‏مدتی به شیوه آلمانی، ‌‏یك دوره به شیوه انگلیسی و در آخر به شیوه آمریكایی تدریس كرده‌‏ایم. در حال حاضر هم مجموعه‌‏ای از این شیوه با هم تركیب شده و به گونه‌‏ای آشفته در حال تدریس ادبیات فارسی هستیم.عده‌‏ای فكر می‌‏كنند، چون تغییر و تحول زیادی در زبان و ادبیات فارسی ایجاد نشده‌‏است، دلیل آن قدرت ادبیات گذشته و فرهنگ است. عده‌‏ای معتقدند اگر ما امروز به زبان حافظ و فردوسی صحبت كنیم پیشرفت فرهنگی كرده‌‏ایم. این اشتباه است و پیشرفت فرهنگی و ادبی یعنی تحول زبان و ادبیات با استفاده از فرهنگ و ادبیات گذشته. البته نباید كوتاهی دانشجویان را هم از یاد برد. دانشجویان زبان فارسی نیز كوتاهی می‌‏كنند و به نظر می‌‏آید علاقه گذشته را به زبان و ادبیات خود ندارند. اگر بگوییم فلان شاعر خارجی این حرف را زد، بدون هیچ تفكری آن را قبول می‌‏كنند، اگر بگوییم فلان نویسنده ایرانی این حرف را زده است قبول نمی‌‏كنند.»

پایان
****
اخبار مرتبط:

- قمست نخست: مصائب ادبيات در دانشگاه هاي ايران

- قسمت دوم :مصائب ادبيات در دانشگاه هاي ايران

- قسمت سوم:مصائب ادبيات در دانشگاه هاى ايران