اتوبان بهشت زهرای تهران را بوی فاضلاب برداشته


بازهم گندآب رو! انگار ناف این «بزرگراه آزادگان» به طرف «اتوبان بهشت زهرا»ی تهران  را با گند آب رو بریده بودند. گند آب رو های اینجا بیشتر به رودخانه شبیه هستند تا گند آب رو. این یكی می رود زیر خانه مردم و از جلوی مدارس سر در می آورد و  آن یكی می رود داخل مزارع كشاورزی .

 
 همینكه از خیابان شهید رجایی وارد «بزرگراه آزادگان» یا همان «اتوبان بهشت زهرا» می شویم،نخستین چیزی كه شرّش یقیه ی ما را می گیرد ورودی باریكی است كه باعث ایجاد ترافیك شده. البته این تنها دلیل ترافیك نیست،بلكه پارك دوبله و سوبله ماشین های مسافر كش و حضور مسافران در وسط اتوبان را هم باید اضافه كرد.علاوه بر اینها،ناقص الخلقه متولد شدن پلی هوایی اینجا كه دو سال بعد از راه اندازی اش هنوز دور برگردان ندارد را هم باید اضافه كرد. مهمان همراهم می پرسد:
- این آدم های سیاه پوش وسط اتوبان چكار می كنند؟
خودم  را می زنم به بی راهه و می گویم:
- یك دسته عزادارن  كه می خوان از اتوبان رد بشن.
به پاسخ بی ربط خودم خنده ام می گیرد. تعجب را در چشمهایش می بینم. از حرف خودم خنده ام می گیرد. از دروغی كه گفته ام خجالت می كشم،اما چه باید می گفتم ؟!
راننده پس از كلی شُل و سفت كردن گاز و ترمز،از ترافیك می زند بیرون. شیشه را می دهم پایین،تا بتوانیم از هوای تازه خارج شهر لذت ببریم. هنوز دو دقیقه از این لذت نگذشته است كه می رسیم به انتهای پل شهید صنیع خانی. چشمم می افتد به گند آب رویی (فاضلاب)كه از زیر اتوبان می گذرد. اینجا را خوب می شناسم. مي گويند، تاكنون دو نفر افتاده اند داخل آن،مرده اند.30 سالی از عمرش می گذرد. عجیب است. معلوم نیست شهردار منطقه 19 چكار می كنند!؟ 30 سال است این گند آب رو از كنار مدارس و خانه های مردم و زیر اتوبان بهشت زهرا  عبور می كند ،هنوز روی آن را نپوشانده اند.سعی می كنم حواس مهمانم را به سمت چپ اتوبان پرت كنم،می گویم:

- می بینید،آسمان اینجا نسبت به تهران خیلی پاك تر است. از آن دود و هوای آلوده خبری نیست. خوش به حال مردمی كه اینجا زندگی می كنند.
هنوز حرفم تمام نشده كه بوی گندی مثل تیر می رود توی مغزم.مهمان ام كه از این بوی بد در ماشین تعجب كرده است،برمی گردد به طرف من! پیش از اینكه بخواهد به من شك كند یا حرفی بزند،دروغ دوم را تحویلش می دهم.
- امان از دست تكنولوژي و صنعت. مي بينيد اين كارخانه ها چه بوهايي مي دهند. بوي كارخانه محله صنیع خانی است.  
خوشبختانه پیش از آنكه چشمش به این گند آب رو بیفتد،ماشین از پل دور شده است.اما حادثه اتوبان بهشت زهرا به همین جا ختم نمی شود.در راه برگشت هم وضع بدتر از این بود. زمان برگشتن به نزدیكی «صنیع خانی»(صالح آباد) كه رسیدیم ناگهان مردی لُخت و برهنه با يك « مایو » پرید وسط اتوبان.هنوز شوك این مرد از تنم خارج نشده بود كه دیدم در سمت راست اتوبان كانال آبی وجود دارد كه كوچك وبزرگ ،لخت، ریخته اند توی آن شنا می كنند.این آبروبری زمانی كامل شد كه دیدیم 50 متر بالاتر این كانال،چند نفر در حال شستن ماشین هستند و آب ماشین های شسته شده می ریزد توی همان كانالی كه دیگران شنا می كنند. مهمان ام داشت با تعجب نگاه می كرد و من نفسم بالا نمی آمد. هر طوری بود خودم را جمع جور كردم و خواستم این شگفتی مناطق جنوب شهر و دست گل های شهرداری منطقه 19 و 20 تهران را پوشش بدهم كه ناگهان همان بوی گند انتهای پل شهید صنیع خانی مثل تیر رفت توی مغزم. حالا مهمان نازینین بیش از 90 درجه كله اش را چرخانده بود به سمت راستش و داشت گندآب رویی را نگاه می كرد كه از بالای شهرك صنیع خانی(صالح آباد غربی) به طرف پایین (صالح آباد شرقی) می رفت. این گند آب رو كه بیشتر به یك رودخانه شبیه بود، حرفی برای گفتن نگذاشت. هنوز گردنش را صاف نكرده بود كه به كناره های «آهن مكان» یا همان محل جدید آهن فروش ها رسیدیم. آب های اضافه جمع شده بودن كنار اتوبان.شده بود مرداب . همینكه به انتهای آهن مكان در كنار اتوبان رسیدیم، پل هوایی قرار گرفته بین «آهن مكان» و«خانی آباد نو» از چنان شكلی عجیب برخوردار بود كه تنها چیزی كه مهمان بنده را راضی می كرد، نگه داشتن ماشین و گرفتن چند عكس از آن بود. پس از این دسته گل مهندسی شهرداری،رسیدیم به انتهای آهن مكان و ابتدای محله ای معروف به «آپارتمان ها».بازهم گندآب رو! انگار ناف این اتوبان بهشت زهرای تهران  را با گند آب رو بریده بودند. گند آب روهای اینجا بیشتر به رودخانه شبیه هستند تا گند آب رو. اگر از ارتفاع چهار پنج متری آن بگذریم، گویا این یكی انتهایش می رود به زمین های كشاورزی. ماشین ایستاده و مهمان من شروع می كند به عكس انداختن. به خودم كه می آیم می بینم مردی مسن با چهره ای سیاه و آفتابسوز شده و باریك ، چوب بلندی را كه در سر آن تور بسته،می انداز توی آب و به جای ماهی پلاستیك می گیرد.او تا كمر داخل گند آب رویی رفته كه داشت با جریانی شدید به مزارع كشاورزی می رفت. پلاستیك های سرگردان روی آب را می گرفت و می ریخت توی گونی كثیفی كه بیرون آب گذاشته بود.
حرفی برای گفتن نداشتم.پیش از آنكه حرفی بزند،برای اینكه خودم را گول زده باشم باخنده ای تلخ گفتم :
- بالاخره یكی باید این پلاستیك ها را از توی آب جمع كنه.خوب پولی داره. كیلویی هزارتومن می فروشن.
او كه تا آن موقع دروغ های مرا تحمل كرده بود، گفت :
- ببخشید شهردار شما عینكی نیستند!؟   


پایان پیام

******