پرده نخست:

 

اینکه یک مدیر و فعال سیاسی  پس از بازنشسته شدن به سمت مدیریت و سرپرستی یک بخش فرهنگی و ادبی انتخاب می شود و یا مدیریت بخش های ادبی و فرهنگی و پژوهشی در دانشگاه ها و نهادهای فرهنگی به افراد سیاسی سرپرده می شود ، يك نوع ترور سیاسی  فرهنگ و ادبيات است که نتیجه آن می شود؛سكوت استادن دانشگاه ، تولد ادبیات مرده و بی خاصیت در نهادهای دولتی و پرورش دانشجویان بی خاصیت تر در عرصه فرهنگ و ادب دانشگاه که تمام توانایی آنها حفظ کردن لغات کتاب ها و گرفتن نمره است. 

 

البته در این زمینه نباید حوادث مثبتی را که در این بخش ها به همت و کوشش فردی بعضی از دانشجویان در دانشگاه ها و یا فعالان ادبی در نهادها به دست می آید از یاد برد. اما بدون شک « با یک گل بهار نمی شود». متاسفانه در حالی که بسیاری مقامات سیاسی ایران مانند سال ها و هزاره های گذشته ،انسانهایی فرهنگی و اهل ادب هستند به جای آنکه سیاست کشور به شکلی فرهنگی هدایت شود ، این فرهنگ است که به شکلی سیاسی هدایت می شود. سیاست فرهنگی با فرهنگی سیاسی دو مسئله متفاوت هستند که نتیجه عدم شناخت آن یا بی اهمیت دانستنش  می شود ؛ سکوت نویسندگان و اهل فرهنگ و ادب که گاه به فرار مغزها می انجامد.

برای دریافت این نکته تنها کافی است به تعداد استادان دردانشگاه ها و خارج از دانشگاه نگاه کرد که یا برای تدریس به خارج از کشور رفته اند یا ضمن تحصیل کاملا " خنثا ، در دانشگاه های ایران حاضر به گفت و گو با رسانه ها نیستند و سکوت را اختیار کرده اند. وقتی با آنها صحبت می کنی می بینی که دلی پر خون از برخورد هایي غیر کارشناسانه با آثار و نظریه آنها شده است و یا برخورد هایي غیر کارشناسانه با آثار همکارانشان آنها را دچار ترس و اضطراب از برخوردهای سیاسی با آثار ادبی کرده است. بدون شک این افرادحتی دوست ندارند نامشان دریک گزارش و یا یادداشت بیاید و حتی اگر کسی از آنها در این زمینه بپرسد سوکت را بهترین راه در امان ماندن می دانند.


[]   
پرده دوم:

کتابهايش را خوانده بودم. استاد شناخته شده اي بود. ازجمله افرادي که با تسلط بر ادبيات کهن، ادبيات معاصر را هم به خوبي مي شناخت. يکي از کتاب هايي که از او خوانده بودم بررسي اشعار"فروغ فرخزاد" بود. پس از دريافت جايزه اش به خاطر فعاليت درعرصه شعر و پايان سخنراني اش به راه رو آمد تا سيگاري بکشد و نفسي تازه کند. فرصت را غنيمت شمردم و به طرفش رفتم. پس از حال و احوالي کوتاه، گفتم: شما ازجمله استادان دانشگاه هستيد که هم با ادبيات کلاسيک آشنائيد و هم با ادبيات معاصر. مي خواستم نظر شما را درباره مديريت فرهنگي و آموزش ادبيات در دانشگاه بدانم . معلوم بود که نمي خواهد گفت و گو کند. در اصل دوست نداشت حرفش در رسانه ها منعکس شود. کنارش راه افتادم و پيش از آنکه حرفي بزند سئوال اصلي ام را مطرح کردم.

گفتم: بسياري از استادان دانشکده هاي ادبيات معتقدند شيوه هاي  تدريس زبان وادبيات فارسي در دانشگاه ها سنتي شده  و بايد تغيير کند.

همان طور که راه مي رفت و سيگار مي کشيد ، گفت:« مشکل تدريس زبان وادبيات فارسي بنيادي است. قبل ازاينکه بخواهيم درمورد شيوه تدريس در دانشگاه صحبت کنيم، ابتدا بايد بپرسيم که ملاک انتخاب استادان زبان و ادبيات فارسي براي تدريس در دانشگاه چيست؟ استادي که يک کلمه زبان خارجي نمي داند چگونه براي تدريس دردانشگاه انتخاب مي شود. استادی که برای معنا کردن چهار تا واژه ساده بايد برود دنبال لغتنامه بگردد، چگونه براي تدريس شاهنامه انتخاب مي شود».

پکي به سيگارش زد و ادامه داد:« ما الان بخواهيم حرف بزنيم به هزار نفر برمي خورد. نمي شود حرف زد . تا آب گل آلود مي شود عده اي شروع مي کنند به ماهي گرفتن.چرا بايد کسی را در مديريت  بخشهای ادبی بگذارند که اصلا سابقه ادبي ندارد؟.»

راست مي گفت. زماني که  در دانشکده ادبيات فارسي درس مي خواندم، قرار شد براي زنده یاد دکتر "عبدالحسين زرين کوب" مراسم بزرگداشتي برگزار کنيم. وقتی برای اخذ مجوز برگزاری مراسم به دفتر پژوهش رفتیم، مسئول مربوطه، حتي نام زرين کوب را هم نشنيده بود.


همان طور که سيگار مي کشيد، مانند آدمی که با خودش حرف مي زند ادامه داد: «متوجه مي شوی؟ وقتی رئيس دانشگاه يک آدم سياسي مي شود، استاد چگونه مي خواهد تدريس کند؟ رئيس دانشکده بايد فردي علمي باشد. وقتي شخصي سياسي رئيس مي شود همه چيز را سياسي نگاه مي کند و تو اگر حرف علمي بزني او با نگاه سياسي آن را بررسي مي کند. اين باعث مي شود کسي ديگر صداقت علمي کسي را باور نکند. حالا من چگونه مي توانم با آرامش خيال تدريس کنم؟ پس، از گفت و گو با من  صرف نظر کن . من سال هاست با هيچ رسانه اي گفت و گو نمي کنم ».

اولين استاد دانشکده ادبياتي نبود که با هيچ رسانه اي گفت و گو نمي کرد. کم نبودند استاداني مانند او  که از هراس برخوردهاي سياسي  و غير علمي، با سخنان علمي سکوت کرده بودند و از گفت و گو و اظهار نظر (حتي در زمينه ادبي) خود داري مي کردند. برای پی بردن به این نکته لازم نیست مثال بیاورم اگر اهل ادبیات باشیم وچهره های برجسته ادبیات دانشگاهی را بشناسیم خواهیم دید که در بین همان دو سه چهره نخستین هیچکدام در سالهای اخیر در مراسم های ادبی حضور پیدا نکرده و اگر با اسرار بعضی  و به خاطر بعضی دیگر حضور داشته اند هیچ سخنی نگفته اند.

 ياد حرف هاي دکتر« کورش صفوي» مي افتم. يک روز که داشتم با او  در زمينه ترجمه گفت و گو مي کردم، حرف به وضعيت انتشار کتاب و آموزش زبان فارسي در دانشگاه  و افرادي که در رأس  بخش هاي فرهنگي قرار گرفته اند کشيده شد. باهیجانی که سرشار از دلسوزی و نگرانی بود، گفت: « در کشورهای خارجی برای بخش های فرهنگی از چهره های صد درصد فرهنگی و ادبی استفاده می کنند. اما در کشور ما برای مثال در بخش انتشار کتاب اشخاصی بايد مجوز صادر کنند که گاهی درباره کتابی که در مورد آن نظر می دهند هيچ تخصصی ندارند. در سال های پیش کتابی را تاليف کردم با عنوان «معنی شناسی کاربردی»؛ قرار شد يکی از ناشران دولتی يا نيمه دولتی طی قراردادی که با هم بستيم آن را منتشر کند . يک ماه پس از انتشار کتاب، مسئولان آن انتشارات عوض شدند. اين انتشارات وابسته به يک نهاد بود. چون  سيستم آن نهاد به هم ريخت، سيستم انتشارات هم به هم ريخت. مسئول جديد کتاب ها را انبار كرد و گفت من کتاب را پخش نمي کنم چون در دوره مسئول قبلي منتشرشده است. من نمي دانم اين تغيير و تحولات چه ربطي به کتاب دارد؟»

با هیجان وعلاقه ای که حالا صدایش را محکم تر و بلند تر کرده بود ، نفسی کشید و ادامه داد: « ما نگرشمان  به علم بايد در قالب علم باقي بماند. مشکلي که ما داريم اين است که به بسياري از کارهاي از منظر سياسي نگاه مي شود. در زمينه کارهاي تخصصي بايد متخصص استفاده شود نه سياستمدار. براي مثال وقتي مي رويد سراغ انتشارات «کمبريج » اين انتشارات در دست افرادي است که خودشان دست به قلم حقيقي هستند و نويسنده را درک مي کنند. در کشور ما متاسفانه  وقتي مي رويد سراغ يک ناشر دولتي، امروز رئيس يک نفر است، فردا يک نفر ديگر. آن وقت اين آدم  مي خواهد براي کتاب تخصصي زبان شناسي تصميم بگيرد که منتشر شود يا نه ؟»

رنگ چهره دکتر از گفتن حقايقي که انگار هیچ  گوش شنوايي براي شنيدن آن پيدا نکرده بود برافروخته شد. « ببينيد من هميشه مي گويم، براي مثال در فلان وزارتخانه وزير سياسي مي گذاريم، قبول . معاونان هم سياسي، اين هم قبول . ولي مدير کل را حداقل متخصص بگذاريم . وقتي از نفر اول تا آخر يک نهاد، سياسي باشند، پس جاي متخصص کجاست ؟ نمي توان معاون پژوهشي دانشگاه را يک فرد سياسي گذاشت. معاون پژوهشي بايد پژوهشگر باشد. يعني آدمي باشد که خودش به اندازه نصف متخصصهاي آن دانشگاه کار پژوهشي انجام داده باشد. وقتي من کاري را پيش او مي برم بتواند در مورد آن نظر بدهد و نظرش آن قدر علمي باشد که من قبول کنم . اين درست نيست که آدم هرچه مي رود سراغ  بالاترها ببيند تخصص آنها از پاييني ها کم تراست. چگونه مي شود رئيس دانشگاه تخصصش از همه استادان کم تر باشد؟»

او بدون آنکه مکث کند ، همان طور که چاي مي خورد تمام حرف هايش را گفت. آنقدر با تعصب نسبت به ادبيات و زبان فارسي صحبت مي کرد که به هيچ عنوان دلت نمي خواست حرف هايش تمام شود.

حرف ها ي دکتر کوروش صفوي هم از قبل در ذهنم مانده بود. وقتي آن استاد دانشگاه (که هرگز حاضر نشد نامی از او برده شود یا گفت و گو کند) در اين مورد حرف مي زد بيشتر متوجه مي شدم چرا علاقه اي ندارد با من گفت و گو کند.

 می گویم حرف شما را بدون نام منتشر می کنم و شما هم می توانید به طور کلی اظهار نظر کنید. نگاهی به من می اندازد در حالی که همچنان راه می رود و گویا با من  در حال درد دل است ، می گوید:« کلي هم که حرف بزني آنوقت مي گويند بيا حرفت را ثابت کن. وقتي از نظر علمي حرف بزني آنها برداشت ديگر مي کنند و حرف علمي ادبي را نه با ادبيات که با چيزهاي ديگري مي سنجند و اين دردسر ساز مي شود».

 می خواهد دوباره سکوت کند ، اما ، من که همچنان دوست داشتم نظراتش را بدانم، موضوع پايان نامه هاي دانشجويي را مطرح  می کنم . مي گويم « رئيس يکي ازدانشکده هاي ادبي معتقداست پايان نامه هاي ادبي بسيارخوبي داريم  و اگر منتشر شوند تاثير خوبي بر ادبيات برجا خواهند گذاشت، اما من فکر مي کنم اين حرف غلو است و بيشتر پايان نامه هاي ادبي که دانشجويان مي نويسند ضعيف است. تازه بعضي ازاين پايان نامه ها توسط خود دانشجو نوشته نمي شود و نمره قبولي هم مي گيرد.»

همين طور که طول و عرض راهرو را در مسيري تکراري مي رفت و باز مي گشت، گفت:« مگر آنکه همان رئيس بگويد پايان نامه ها خوب است!؟ چنين چيزي نيست! وقتي يک استاد دانشگاه چندين پايان نامه دريافت کرده و وقت نمي کند آنها را بخواند، چگونه مي توان گفت  دانشجويان پايان نامه خوب مي نويسند؟ دانشجويان در يک روز پشت در کلاس صف مي ايستند تا وارد کلاس شوند و بيايند از پايان نامه هايشان دفاع کنند و بروند».

چندين بار راهرو را پايين و بالا رفتيم. داشت مي رفت داخل سالن تا به سخنراني هاي ديگران گوش بدهد. آن قدر از رفتارهايي که با او شده بود دلگير بود که اصرارهاي من هم براي گفت و گو با او فايده اي نداشت. او تنها  يکي از صدها استاد زبان و ادبيات فارسي است که با هيچ رسانه اي گفت و گو نمي کند.

بهانه آنها اين است که «خبرنگاران حرف هاي ما را درست انتقال نمي دهند و اين مشکل ساز مي شود» و اينکه «ما حرفي براي گفتن نداريم» و «آنچه بود در کتاب هاي خود نوشته ايم» .اما اينها همه بهانه است و خودشان هم خوب مي دانند.


[]
 
پرده سوم :


دکتر " مريم حسيني " استاد دانشگاه،ازجمله چهره های ادبی است که در دوره دانشگاه شاگرد او بوده ام . همیشه در بخورد با ادبیات به شکلی ادبی و غیر جناحی برخورد می کرد و این باعث شده بود که دانشجویان علاقه مند به ادبیات حقیقی در کلاس او حضور پیدا کنند. روزی که از او درمورد وضعیت زبان وادبیات فارسی در دانشگاه سئوال کردم در بخشی از حرف هایش به برخورد سیاسی و غیر علمی با ادبیات انتقاد کرد و گفت:« متاسفانه ما با ادبيات برخورد سياسي مي کنيم و اين چندان درست نيست وقتي يک جامعه نام نويسندگان و شاعران خود را براي مردم خود محدود کند بدون شک  ادبيات آن کشور به زوال کشيده خواهد شد. اگربه هر دليلي به اثر يک نويسنده بزرگ در دوره  زنده بودنش توجه نشود يعني جامعه داراي منتقد ادبي و ادبيات زنده اي نيست».

این تنها استادی نبود که من با او کلاس داشتم و از این نوع برخورد انتقاد می کرد . دکتر "ابوطالب مير عابديني" استاد باسابقه دانشگاه هم از شيوه  گزينش استادان براي تدريس گله مي کند:«متاسفانه در بخش گزينش براي انتخاب استادان ادبيات، بيشتر از ديد عقيدتي به مساله توجه مي کنند و به ذوق ادبي و فرهنگي مدرسين چندان توجه نمي شود. متون درسي، در سال هاي اخير به گونه اي تدوين شده است که بيشتر جنبه مذهبي داشته باشد و در اين ميان، با محدوديت فکري، بسياري از اصول ادبيات را به هم ريخته اند. اين افراد در دوره اي  خاص صدماتي به ادبيات زدند که هنوز هم مي توانيم عوارض آن را ببينيم . بسياري از استادان دانشگاه مي گويند که ما مي ترسيم بعضي از سئوالات دانشجويان را جواب بدهيم ، چون باعث ايجاد مشکلات جانبي مي شود. زماني که بحث و تبادل نظر درمورد ادبيات به طور آزادانه وجود نداشته باشد ، ادبيات بازاري تمام فضاي جامعه را پر مي کند و شما مي بينيد که فلان رمان به چاپ بيستم رسيده ، اما يک اثر قدرتمند ادبي که در مورد سياست يا اجتماع نوشته شده، فرصت انتشار پيدا نکرده است. اين مسئله باعث به بيراهه رفتن دانشجويان و اهالي مطالعه مي شود». 

اینکه بسیاری از استادان می ترسند در کلاس های دانشگاهی صحبت کنند یک حقیقت است که بخش جالب آن است که، آنها بیشتر می ترسند ، حتی این نکته ترس را هم انکار می کنند. سوء استفاده بعضی ازدانشجویان از این ترس در کلاس های درس از بخش های طنز دوران تدریس است که بعضی ازاستادان نام آن را احترام گذشته اند.

و شایداين  یکی از دلایلی باشد  دکتر " جعفر یاحقی"  معتقد است « گروه های ادبیات فارسی در دانشگاه ها عقیم شده اند» از همین ترس باشد.

      
مگر مي شود در جامعه پر برخورد زندگي کرد و از سياست و اجتماع و دردهاي مردم سخن نگفت؟ مگر نه اينکه بايد با داشتن اطلاعات از گذشته مردم و جامعه خود، آينده را بسازيم؟ آيا بهترين انتقال دهنده انديشه و حوادث گذشته ادبيات نيست؟ پس چرا توجهي به انديشه هاي سياسي و اجتماعي شاعران و نويسندگان معاصر و گذشته نمي شود؟
مگر می شود ادبیات خالی از سیاست و مسایل اجتماعی باشد؟

دکتر "مريم صادقي "، محقق ادبي و استاد دانشگاه از دیگر چهره هایی است كه درس « کلیله ودمنه» را در کلاس او خوانده ام ؛  با اشاره به کم توجهي دانشگاه به انديشه هاي سياسي و اجتماعي نويسندگان مي گويد: « انديشه هاي سياسي و اجتماعي زيادي درمتون دانشگاهي وجود دارد که تدريس نمي شود. اين انديشه ها در طول تاريخ توانسته است مورد استفاده بسياري از پادشاهان و حکومت ها قرار بگيرد. صاحبان آثار ادبي که در آثارشان انديشه هاي سياسي و اجتماعي وجود دارد از افراد تاثير گذار در نظام حکومتي خود بوده اند».

اين يک واقعيت است که دانشکده هاي ادبيات و علوم انساني از فضاي باز و کافي براي تدريس مناسب برخوردار نيستند و اين به دليل ضعف مديريت، برنامه ريزي و برخورد غير علمي با علوم انساني که همگی از برخورد های سیاسی با ادبیات آغاز می شود.

استفاده از مديران سياسي در بخش هاي کليدي علوم انساني و رشته هاي درسي مهمي مانند ادبيات چيزي جز نابودي فرهنگ وادبيات اصيل  را در بر نخواهد داشت. بهتر است « به جای اینکه  فرهنگ  و ادبیات مان را سیاسی کنیم ، سیاست مان را فرهنگی  و ادبی کنیم» . و هر سیاست مداری را که بازنشسته شد در راس کارهای فرهنگی ادبی قرار ندهیم . یادمان باشد که ادبیات یک سرزمین حافظ زبان آن است و یادمان باشد که نابودی یک سرزمین از زبان مادری آن آغاز می شود و زبان زمانی نابود می شود که حرفی برای گفتن نداشته باشد. 

پايان پيام
*****