به روش "شفيعي كدكني"
                           نگاهي به اشعار "محمد هاشم اكبرياني"

                             
                    محمد هاشم اكبرياني/ محمد رضا شفيعي كدكني

يكي از بهترين كتاب هاي كه در زمينه ادبيات معاصر - در زمينه شعر-  منتشر شده ؛ « ادوار شعر فارسي، از مشروطه تا سقوط سلطنت » اثر دكتر " محمد رضا شفيعي كدكني " است. اين كتاب 174 صفحه اي - به گفته كدكني - « عين گفتارهايي است كه دركلاس درس » مطرح شده اند .  اين استاد دانشگاه كه بدون هيچ ترديد هم اكنون يكي از چهره هاي برجسته ادبيات فارسي محسوب مي شود ،‌ به ساده ترين شكل ممكن به بررسي شعر فارسي در عصر معاصر پرداخته و راهي را پيش روي دانشجويان و علاقه مندان قرار داده است كه مي توان گفت يكي از ساده ترين شكل هاي نقد شعر به حساب مي آيد . شفيعي از جمله چهره هاي دانشگاهي است كه درميان اهالي غير دانشگاهي نيز از جايگاه خوب و قابل قبولي برخوردار است. او در سخنراني هايش، كه در اين كتاب منتشر شده اند ، با توجه به درك ادبيات بسياري از كشورهاي دنيا و آشنايي با آنها و شناخت ادبيات كهن ايران ، بدون آنكه بخواهد فخر فروشي كند ،‌ به زباني ساده شعر را معرفي و ملاك هاي اوليه تشخيص آن را نام مي برد.
او بدون آنكه بترسد در صورت به كارنبردن كلمات قلمبه و سلمبه غربي و شرقي  ، محكوم به بي سوادي و نا آشنايي با نقد جديد مي شود، بازباني ساده روش نقد شعر را مي آموزد. نكته زيبايي  كه در صفحه 100 كتاب حاضر آمده اگر چه تكراري اما بسيار زيبا و قابل توجه است . « يكي از بيماري هاي شعر فارسي در سال هاي اخير كه اغلب نظريه پردازانِ« نهان آموز» و « دست آموز» روزگار ،‌به عناوين مختلف ،‌آن را مورد ستايش قرار داده اند ،‌همين بيماري توجه به فرم است و غفلت از زندگي و زمينهء عاطفي و وجداني شعر. تكنيك و فرمي كه اينان از آن سخن مي گويند ،‌مثل قالي اي است كه آن شيّاد  بافته بود و فقط حلال زاده آن را مي ديد و تمام درباريان امير ازترس اين كه حرامزاده شوند ،‌در صفات آن داد سخن مي دادند ، بي آن كه چيزي در برابر خود ببينند و امير خود نيز از آن ستايش مي كرد . جمعي از بيماران اسنوبيسم - بيماري خطرناك روشنفكران ايراني – هم  ازترس اينكه حرام زاده معرفي شوند ،‌در صفات همين تكنيك و فرم سخن مي گويند.» آن بخشي كه دراين سخن بيشتر مورد توجه من است ، اين بيماري است كه بعضي روشنفكران ايراني دچار آن مي شوند. متاسفانه امروزه  مدعياني پيدا شده اند كه معتقدند نقد يعني بررسي يك اثر با اصطلاحات و فرمول هاي قلمبه و سلمبه غربي ، كه به نظر مي آيد بعضي از اين فرمول ها اصلا"‌هيچ ربطي به نقد يك اثر ادبي ندارد . براي مثال : آثار شاملو يا  فروغ را با يك نظريه مطرح شده جامعه شناسي ،در كشور فرانسه مورد بررسي قراردهيم و اگر جور درنيامد، ‌بگويم شاملو يا فروغ شاعر توانايي نيستند و نمي توانند با شاعران اروپايي و جهاني رقابت كنند . اگر كسي هم اعتراض كرد كه چنين نيست ؛ بگوييم : ‌تو با شيوه هاي  نقد مدرن آشنا نيستي. البته بنده با شگردهاي جديد نقد مخالف نيستم، ‌من با كساني مخالفم كه اگر اثري در ايران خلق شد و با نظريه هاي اروپايي هماهنگ نبود، آن را رد مي كنند. من  با كساني كه بدون آگاهي دقيق از ابزار نقد مدرن هرچيري را با يك فرمول نقد مي كنند و اسم آن را گذاشته اند نقد جديد ،مخالفم . بدون شك هر كاري يك ابزاري دارد و ما  اكنون منتقدان توانايي داريم كه به شيوه هاي نقد جديد آشنا هستند و هم اكنون نيز در حال بررسي آثار ايراني هستند. اما مشكل به همين جا ختم نمي شود . مشكل اين است كه عده اي نيز براي آنكه متهم به بي سوادي نشوند ،‌ سكوت مي كنند و خودشان نيز با اين قافله همراه شده اند و فكر مي كنند اگر اثري  را بدون اشاره به نظريه هاي اروپايي معرفي كنند بي سواد هستند. اگر هم ديگران  اثري را همراه با چند نظريه  غربي كه براي  مسئله اي خاص در يك كشور مطرح شده ، بررسي كنند ، به به و چه چه مي كنند ، بدون آنكه چيزي از آن بفهمند. آقاياني كه مدعي نقد مدرن هستند ،‌ معتقدند اگر كسي حرف آنها را نمي فهمد ،‌ بي سواد و سنتي است . اينها هم براي آنكه متهم نشوند ،‌بي دليل تعرف مي كنند. اما  شفيعي  باساده ترين شكل بدون آنكه بترسد متهم به بي سوادي مي شود، مي گويد شعر به نظر من اين است و براي تشخيص آن مي توانيد از اين ابزار استفاده كنيد. من فكر مي كنم اين كتاب كوچك در دل خود حرف هاي زيادي دارد كه با يكبارخواندن نمي توان به آنها پي برد. بايد بارها و بارها آن را خواند . 

                                                

* نقد اشعار «نيم غبار دلخوشي » سروده  "محمد هاشم اكبرياني" شاعر و خبرنگار ايراني  با نگاهي به كتاب "شفيعي كدكني"
"نيم غبار دلخوشي " دومين مجموعه شعر محمد هاشم اكبرياني شاعر و خبرنگار ايران است كه سال 1384 خورشيدي پس از مجموعه «نيست تا نيست» درايران منتشر شد.همه اشعار در قالب آزاد هستند.

 شفيعي براي بررسي يك اثر ابتدا تعريف خود را از شعر مشخص مي كند :«شعر گره خوردگي عاطفه و تخيل است كه در زباني آهنگين شكل گرفته » در تعريف ارائه شده پنج عنصر اصلي به چشم مي خورد كه به اعتقاد او « هرشعر ،‌ به گونه اي ، از هركدام آن پنج عنصر برخوردار است ».عناصر مورد نظر او به اين شرح است : عاطفه ، تخيل ، زبان ، آهنگ ، شكل. اجازه بدهيد پيش ازآنكه نقد خود با اين روش را آغاز كنيم ، نكته اي را كه شفيعي در مورد شعر قوي و ضعيف مي گويد ،‌ بخوانيم « ملاك شعر ضعيف و قوي و متوسط در همين است كه بعضي ازتمام عناصر يا بيشتر عناصر، ‌به قوت برخوردارند و بعضي از يك عنصر، و بعضي ازتمام عناصر بهرۀ كم دارند. و بدين گونه است كه وقتي بينش يك بعدي اهل ادب سبب مي شود يكي از اين عناصر جاي بقيه را بگيرد ، شعر مد روز يا قرن مي شود. بعد كه عنصر ديگري تجديد حيات كرد ،‌آن نوع شعر مورد استهزاء ‌قرار مي گيرد. قياس شود با عقيدۀ شعراي قاجاري در باب سبك هندي و باز عقيدۀ ‌ما در باب آنها».

همانطور كه اشاره يكي از عناصر شعر عاطفه است. ‌پس ،اگر ما هم اهميت عاطفه يا احساس را درشعر بپذيريم به گفته شفعيي بايد توجه داشته باشيم « دريك شعر كامل و زنده ،نخست بايد ديد كه عنصر عاطفه چه قدر برديگر عناصر تسلط  دارد و پس از آن تخيل كه در خدمت عاطفه است. چه قدر بر زبان و موسيقي مسلط است و در نتيجه بررسي كرد كه آيا اجزاي شعر از يك گره خوردگي كامل برخوردار هستند يانه؟»

« الف- عاطفه: يا احساس، زمينه دروني و معنوي شعر است ،‌به اعتبار كيفيت برخورد شاعر با جهان خارح و حوادث پيرامونش ... . نوع عواطف هركسي، سايه اي از « من » اوست.
1- « من» هاي فردي و شخصي .
2- «من» هاي اجتماعي كه حوادث پيرامون را در قياس با زندگي و خواست هاي شخصي خود نمي سنجد، ‌بلكه مجموعه اي از هم سرنوشتان خود را در برش زماني و مكاني معيني در نظر دارند و اگر «من» مي گويند، شخص خودشان منظور نيست .
 3- «من» هاي بشري و انساني كه از مرز زمان و مكان محدود ،‌فراتر مي روند . براي آنها سرنوشت انسان و مشكلات حيات انساني مطرح است.»      

درنيم غبار دلخوشي ، اين « من » هاي شخصي و اجتماعي هستند كه بيشتر خودنمايي مي كنند. اكبرياني در حد توان سعي مي كند از من شخصي دور شده و خودش را به  يك « من » اجتماعي برساند . او در شعرش با توجه به اينكه سعي دارد ابتدا خود را در بخش هاي ديگر به اثبات برساند ،‌ هنوز تا رسيدن به يك « من » اجتماعي - انساني كه از مرز زمان و مكان محدود فرا مي رود فاصله دارد. شايد رسيدن به من انساني و فرا زماني و مكاني نياز به گذر زمان و تجربه هاي بيشتري دارد. آنچه براي شاعر اين مجموعه مهم است دنياي خود و اجتماعي است كه در آن زندگي مي كند. البته حضور اين من ها در هر دو شكل گاهي موفق و گاهي غير شاعرانه و ساده به تصوير كشيده مي شود.اما بيشتر « من »ها اكبرياني بين من شخصي و اجتماعي سرگردان است و گاهي نيم نگاهي به من انساني دارد.


تا صبح هم اگر بنيشينم

تفي كه پرتاب كردم
سرگردان تر از آن است كه به جايي بند شود

شاهْ نيافريني روزگار را ببين :

من پادشاهِ صد سرزمين و

سرزمين من بي شاه

چگونه بگويم كه پادشاه سرزمين من ،‌من نيستم

                                                                 «لاف»
  
«من» دراين شعر بين « من» شخصي و« من » اجتماعي  در گردش است .

شفيعي در مورد تفاوت من ها مي گويد: « چنين به نظر مي رسد كه آنچه «من»ها  را ازمرز شخصي بودن به مرحله اجتماعي و انساني بودن مي رساند ،‌علاوه برذاتيات هنرمند- كه بازهم در حوزهء مكتسبات است – ميزانِ پشتوانه فرهنگي اوست كه سبب مي شود ازميان دوهزاران من و ماي شخصي ، حالت من و ماي انساني به خود بگيرد ...».

نمونه اي از من شخصي و عاشقانه:

فرض كنيم پول دوبستني نداريم

خوب! يكي مي خريم

يك لب ، تو

يك لب، من

آنقدر جلو مي رويم كه لبهايمان

بستني را فراموش كنند

                                                       « فراموشي»

 


يا:

وقتي رفتي

معني دهان باز قبر لعنتي را خوب فهميدم

ديدم چگونه قبر

-          بادست گور كن –

تو را به حلقوم تاريكش برد

 

....

بنشينم و با خود بگويم :
«يعني رفت ؟»


                                                      «تا ابد»

 

نمونه اي از « من » اجتماعي:


فكر نكن به همين راحتي
مي تواني خودت را با هر چيز و ناچيزي
جمع كني و بگذاري به حساب من
 
                                    
                                                « آن روزها»

پايه هاي اين ميز را بِبُريد
وقتي زندگي بي پايه ست
چرا نوشتنم
روي بي پايه ها نباشد؟
يك تبسمْ رضايت
روي لبم نمي نشيند
يك لب ازجهانْ پايه ها هم 
زير ذهن من نيست
ذهنم بي پايه پا به اين جهان گذاشت
وحالا اين دست و پا
هرچه دست و پا مي زنند
باز هم غرق مي شوند در حوضي كه قطره اي آب ندارد

                                 « اساس زندگي»


« ب- تخيل : عبارت است از كوششي كه ذهن هنرمند در كشف روابط پنهاني اشياء دارد . به عبارت ديگر، تخيل  نيرويي است كه به شاعر امكان آن را مي دهد كه ميان مفاهيم و اشياء‌ ارتباط برقرار كند، ‌پل بزند و چيزي را كه قبل از او ،‌ ديگري در نيافته، ‌دريابد.  ...بايد بگويم حاصل نيروي تخيل انواع تشبيهات ،‌استعارات، ‌و مجازهايي است كه شاعر مي آفريند.»
تخيل دراين مجموعه چندان قوي نيست و اگر در زمينه اي به خيال پردازي روي برده مي شود همان برخوردهاي گذشته است كه مي توان در آثار ديگران هم ديد . دراين مجموعه خبر چنداني از مجاز،‌استعاره يا تشبيه ديده نمي شود. پس براي پي بردن به معناي واقعي شعر نياز چنداني به تلاش نداريم ،چون ازلايه هاي ادبي خبري نيست. تخيل موجود در اين اشعار نيز برگرفته از تجربيات زندگي و اجتماعي خود شاعر است كه اين را بايد نكته مثبتي به شمار آورد. متاسفانه گاهي شاعران به جاي نگاه كردن و كشف ، اقدام به نوشتن از روي دست  شاعران ديگر مي كنند؛ كه، تنها كار آنها مي شود خلق اثري تكراري وتقليدي كه براي مخاطب قابل لمس نيست. اما اكبرياني آنچه را كه تجربه كرده و حاصل مشاهد ات خود اوست با تصاويري ساده و روشن به نمايش مي گذارد. به نظر مي آيد او به شكلي خود خواسته دست به ساده سرايي مي زند و از قرار دادن معناي حقيقي در لايحه هاي ديگر خود داري مي كند. نمونه هاي موجود از تشبيه ، مجاز و غيره نيز كه مي تواند باعث ايجاد تخيل شود ،‌ بسيار ساده و معمولي هستند.   

اما من باديدن اين داس
به ياد دهان پيرزني مي افتم
كه دندان ندارد
                                  « كنار يكديگر»

* تشبيه داس به دهان بي دندان پيرزن.


نيم غبارْ چفتْ باوري
در ذهن دنيا باقي نمانده است
                                 « انفكاك»     

* دنيا در معني مجازي به كار رفته . منظور مردم دنيا  است.

 


شفيعي در مورد كمال ارزش تخيل در شعر معتقد است :« بي گمان كمال ارزش تخيل در « بار عاطفي» آن است . تخيلي كه مجرد باشد، هر چه زيبا باشد تا از بار عاطفي برخوردار نشود ،‌ابديت نمي يابد ».

 

« ج- زبان . زبان يكي از عناصر بسيار مهم در شعر است . همه مي دانند كه زبان امر ثابتي و منجمدي نيست و هر لحظه در حال پويايي و تغييرات تدريجي است. در بررسي زبان يك شاعر، ‌يا يك دوره شعري،‌مي تون اين نكات را مورد بررسي قرار داد .
1- واژگان ( دايره لغات) :گستردگي و محدوديت ،‌ درصد واژهاي داخلي و خارجي».

اين مجموعه ازنظر دايره واژگاني در وضعيت نسبتا"‌مناسبي قرار دارد ،‌اگرچه از دايره واژگاني گسترده اي سود نمي برد ،‌اما دچار تكرار واژه هاي موجود در مجموعه شعرهاي تكراري نيز نشده است. پايين بودن دايره واژگان در مجموعه اشعاري كه امروز منتشر مي شود ،‌يكي از دلايل ضعف شاعران به شمار مي رود. براي مثال اگر به مجموعه اشعار منتشر شده توسط شاعران جوان در «خانه شاعران ايران» يا غزلسرايان «منطقه كرج» و شاعراني كه در نشست ها ادبي مانند: « حوزه هنري » شركت مي كنند نگاه كنيد ، خواهيد ديد كه از دايره واژگاني پاييني سود مي برند به طوري كه اگر چهل واژه مرسوم بين آنها حذف كنيم ديگر نمي توانند شعر بگويند. اجازه بدهيد مثال ملموس تري بزنم . بانگاهي به مجموعه شعرهاي منتشر شده درمنطقه كرج خواهيم ديد واژهايي چون « زن، قطار، گل ، مرد، طناب دار، اتاق، صندلي،‌ ميز‌» دركاركردهاي تكراري بسيار ديده مي شود. در بسياري از اين شعرها ابتدا دو نفر با هم  آشنا مي شوند، ‌درادامه، ‌يكي ناپديد مي شود و در آخر كسي خودش را دار زده . البته اين مسئله كليت ندارد، اما در اكثرشاعران جوان ملموس است ؛ به طوري كه نشان دهنده اين امر است كه آنها از روي دست شاعران ديگر نوشته اند و بيشتر نگاهشان به جلب توجه نسشت هاي ادبي بوده نه خود شعر.
اما دراين مجموعه ( نيم غبار دلخوشي) اكبرياني از واژه هاي كتاب هاي ديگران سود نمي برد، ‌بلكه بيشتر واژه ها را خود پيدامي كند. او از هر واژه اي براي بيان حرف خود استفاده مي كند و سعي دارد آنها را به فضايي شاعرانه وارد كند. به شكلي بايد گفت : هيچ واژه اي براي اكبرياني غير شاعرانه محسوب نمي شود.
با توجه به نزديكي زبان شاعر به زبان مردم ، حضور واژه هاي خارجي مرسوم در جامعه نيز در شعر او عادي به نظر مي رسد. واژه هاي وارد شده به شعر اگرچه شگفتي نمي آفرينند ،‌ اما، ‌توي ذوق هم نمي زنند. درحقيقت ،او در وارد كردن واژه ها به فضاي شعر و هماهنگ كردن آنها با ديگر واژها گاه موفق و گاه سست عمل مي كند. اما هيچگاه براي خودنمايي و نشان دادن اين مطلب كه از سطح سواد بالا يا دايره واژگاني خوبي برخوردار است ،‌هر واژه اي را كه دم دستش مي رسد وارد شعر نمي كند.اگر مي گويد « بايد / شيره جان تپاله را گرفت» قصدش وارد كردن تپاله براي جلب نظر مخاطب نيست، ‌بلكه او در دنيايي زندگي كرده كه اين اصطلاح برايش آشناست و بر اساس نياز اين واژه را مي آورد. اما اين واژه هاي وارده شده به شعر گاهي نيز چندان مناسب و خوب بكار نرفته اند و نتوانسته اند چيزي بيشتراز كاركرد ساده خود در شعر داشته باشند و گاهي نامناسب شده اند.

از جمع هندوانه و تو
هر چه بيايد
من نيستم

كه بخوري و دانه هايش را
تف كني به پيش دستي روبرويت


                                            « آن روز»

«تف» كردن دانه هندوانه ، دراين جا « بي اهميتي و بي ارزشي» را نشان مي دهد كه كار كردي تكراري است. اين «تفت» كردن دانه؛ به شكلي، مي توان گفت هميشه با هندوانه خوردن همراه است و مخاطب منتظر آن است؛ ‌مانند اينكه با شنيدن نام «گل» منتظر « بلبل» مي مانيم.   
 
چند نمونه از واژه هاي موجود در اين مجموعه كه در نگاه نخست ، چندان شاعرانه به نظر نمي آيند ؛ اما شاعر بدون نگراني آنها وارد شعر كرده وگاهي نيز جواب داده اند: تپاله، تلفن، الكترون،‌پيانو، كاميون، تكنولوژي،قايم باشك،فرديت، بستني، مصنوعي ، دكتر، اينترنت، ماهواره، لنز، بيل مكانيكي.

دكتر كدكني درمورد دايره واژگاني نكته اي را مطرح مي كند كه بسيار مهم و قابل توجه است . «البته فراموش نبايد كرد كه مسألۀ گستردگي واژگان ،‌در سال هاي اخير ،‌بهانه اي به دست عده اي شيّاد داده كه بي آنكه به لحاظ عاطفي وتخيل نيازي داشته باشند ،‌انواع كلمات مرده و زنده و داخلي و خارجي را در معجون «شعر» خود عرضه مي كنند ، به نشانۀ اين كه ما از واژگان گسترده اي برخورداريم و اين هم خود فريبي است بر سر فريب هاي ديگرشان ».  ‌

« 2- تركيبات: هر شاعربزرگ، در طول روزگار شاعري ،‌مقداري تركيب تازه در زبان شعري خود مي آفريند كه مي تواند مورد استفاده گويندگان پس از او قرار گيرد .»
در بخش تركيب سازي اكبرياني اصرار زيادي دارد تا علاوه بر ساختن تركيب هاي جديد ،‌ نشان دهد كه تركيب در شعر از جايگاهي بالا و تاثير گذار در اثر و مخاطب برخوردار است. به همين دليل تركيب هاي مختلفي را مي توان در شعر او مشاهده كرد: حصارْ كوب‌،‌احساسخانه، بادْ كده،ثباتْ زاري، مرگْ خنده، جهانْ تسخير،چرخْ انتظاران، صفرْ ساحتْ دلخوشي ، نيم غبارْ چفتْ باوري ... .  
اما حقيقت اين است كه تعمد شاعر براي تركيب سازي  - ‌به شكلي كه مي توان گفت تقريبا"‌هيچ شعري خالي از تركيب نيست - باعث شده است ،‌ هنر او دراين بخش تا حدودي مصنوعي جلوه كند و تركيب هاي مناسب در فراواني تركيب ها گم شوند. براي مثال آوردن چند تركيب در يك شعر- ‌با توجه به اينكه شاعر سعي مي كند با زباني ساده در مخاطب خود نفوذ كند –  چندان هماهنگ به نظر نمي رسد. تركيب هاي زياد در كنار زبان ساده و نزديك به زبان نثرمردم شكلي غيرواقعي مي گيرد و به قول معروف گاه توي ذوق مي زند .

نيم غبارْ چفتْ‌ باوري

درذهن دنيا باقي نماده است
اگر بگويم زوجيتي بايست در سايه بان آن دو فرد بنشيند شايد باور نكنيد
به يقين مي گويم كه در وصلْ كده مگس هم پر نمي زند

اما درودِ من به همين شرايط است
از چشم هاي بي آبْ نگاه
سنگ روان مي شود كه با آن
دو شقِِ به هم چسبيده گردو

از هم سوا مي شود

                                                                « انفكاك »


با خواندن اين شعر مي بينيد  كه تعداد تركيب ها و به خصوص تركيب«وصلْ كده» كه چيزي شبيه «ميْ كده» است ، چندان مناسب نيست.
‌استفاده از تركيب ، چيزي شبيه گزينش شعرهاي خوب از بين تمامي شعرها براي انتشار است. وارد كردن هرتركيبي به شعر ، درست مثل اين است ، كه كسي تمام شعرهاي خوب و بد خود را به صورت يك مجموعه منتشركند ؛ بدون شك شعرهاي ممتاز او در يك مجموعه وسيع به خوبي ديده نخواهد شد. توجه اكبرياني به اهميت تركيب تازه در شعر و جايگاه آن بسيارمهم  و خوب است ،‌اما تركيب نيز مانند ديگر بخش ها زماني به خوبي نمايان و موفق خواهد بود كه بر اساس نياز و هماهنگ با ديگر بخش ها استفاده شود. اگر شاعر تنها به تركيب سازي به عنوان مهم ترين بخش توجه كند ،‌غافل شدن او ازعاطفه و احساس و تخيل و بخش هاي ديگر شعر او را اثري يك وجهي خواهد كرد. همچنين استفاده زياد و تاكيد بر تركيب سازي مي تواند ذهن مخاطب را از ديگر زيبايي هاي اثر دور كند. اما نبايد ازياد برد كه در اين مجموعه هر كجا براساس نياز شعر تركيبي به كار رفته ( كه تعداد آنها هم كم نيست) زيبايي شعر به خوبي نمايان است.براي مثال:

وآلونكي اگرماند
عقربْ نشين و يأسْ‌ آشيان مي شود
  
     ‌  
                                                  « بالاتر از بيهودگي »

در پايان اين بخش بايد گفت :اگرچه شاعر سعي دارد با آوردن تركيب هاي زياد ، اهميت اين بخش را ياد آور شود ، اما خودش نيز هنوز به ضعف اين بخش به خوبي آگاه است ، به طوري كه در پشت جلد كتاب سطرهايي انتخاب مي شود كه فاقد تركيب سازي است و بيشتر به زباني ساده و صميمي  و نوستالوژي ( غم گذشته) وابسته است.                                          

« 3- نحو: يعني ميزان توانايي شاعر در طرز قرار دادن اجزاي جمله به تناسبي كه نيازدارد. يكي از مهم ترين نكته ها در شعر و به طور كلي درهنرهايي  كه با كلمه سروكار دارند ،« بلاغت » است ؛ يعني آگاهي ازطرز كاربرد اجزاي جمله».
باتوجه به اينكه بيشتر شعر معاصر ما به زبان ساده و مردم  و تخاطب نزديك شده است ،‌ اكبرياني نيز از اين مسئله جدا نيست  . به همين خاطر بيشتر به جمله هاي ساده و غير پيچيده گرايش دارد. فعل و فاعل درجاي خود قراردارند و تنها گاهي تغيير پيش مي آيد. زبان اين مجموعه اگر چه يك دست است و شاعر سعي مي كند با نزديك شدن به زبان مردم و نثر هنر نمايي كند‌، اما گاهي فاقد شكل شاعرانه و تنها يك نثر ساده است.       

« د)آهنگ.
هرگونه تناسبي ، خواه صوتي خواه معنوي ،‌ مي تواند در حوزهء تعريفي آهنگ قراربگيرد.  بنابراين ،‌منظور ازآهنگ فقط وزن شعرنيست، ‌بلكه مجموعه تناسب هايي است كه دريك شعر مي تواند مورد بررسي قراربگيرد.
1- موسيقي بيروني :
همان چيزي كه وزن عروضي خوانده مي شود.»

شعر هاي اين مجموعه در قاب آزاد و به هيچ عنوان از وزن عروضي پيروي نمي كند.
2« - موسيقي كناري: تناسبي كه از رهگذر هماهنگي دو كلمه يا دو حرف در آخر مصراع ها ديده مي شود. قافيه و رديف و چيزهايي كه بتواند در پايان مصراع ها موسيقي به وجود آورد.»

اين نوع موسيقي در اين مجموعه بيشتر به چشم مي خورد ؛ كه آن هم بيشتر به وسيله تكرار فعل ها ، ضمير و واج به وجود آمده است. البته اين وزن بايد در خدمت هدف شاعر قرار بگيرد ، پس اگر نتواند در زيبايي شعر تاثير بگذارد، نتيجه عكس خواهد داد.وزن در شعر اكبرياني يكي از ابزاري است كه سعي مي كند ارتباط سطرهاي شعر را با هم برقرار كند و به شكلي ارتباط عمودي و افقي را با اين وزن كه از تكرار به دست مي آيد، حفظ كند. اگر چه گاهي آوردن فعل ها به طور كامل در بيشتر سطرهاي شعر، جاي فكر و انديشه را از مخاطب گرفته است، اما گاهي نيز توانسته در زيبايي شعر تاثير گذار باشد.
مثال هايي در ايجاد وزن با فعل ، ضمير و واج:

من بايد ازهمان روز كه قدم برداشتم
با كلاغ هم آواز مي شدم
مي رفتم توي جوي
قار قار را در لجن مي خواندم
خوب و بد لجن هم بماند براي خودم
به كفگير هزار بار گفته ام
                                          « نور وصدا»

فعل ها و واج هاي «د» و «م» همانند قافيه و رديف عمل كرده اند.


اين هوا چه دارد
هر چه شليك مي كند به هدف مي خورد

هواي اتاق را مي گويم

هواي بيرون كه در آن قدم مي زنم
بارها گفتم :
« از اين هوا كه بگذري
به هواي دل مي رسي»
                                         « هوا»
« دارد و مي خورد» ، « مي گويم و مي زنم»، « بگذري و مي رسي» نقش قافيه را بازي مي كنند. 

اما درمورد حضور فعل دراشعار اين مجموعه،همانطور كه گفته شد: آوردن فعل گاهي مناسب است و به شكلي بخشي از خود شعر و حضور او ضرب آهنگ شعر و براي تاكيد و دعودت به انديشيدن لازم است.

باز دلم قهر كرده نشسته گوشه اي

باز دلم قهر كرده با زبان

باز مي گريزد دلم از انگشت

دوباره دلم

              چشم مي بندد از دفتر

......

 

دوباره

سرگذاشته به زانوي خود مي گريد

بازدلم ...

 

                                                             « باز دلم»

 

 

گاهي بيشتر سطر ها با فعل ها كامل مي شود و فرصت انديشه را از مخاطب مي گيرد و سطر را تبديل به نثر مي كند:

اگر صداي ني بيايد

هرچه بخواهم از جهان مي گيرم

عده اي ني مي بُرند از نيزار
                                           
اين«اگر» ها

بنشينم و با خود بگويم :
«يعني رفت ؟»


                                                      «تا ابد»

 

به همه جايش سرزد و همه جايش را ديد

بلكه افتاده خوابيد و به ريش همه چيز خنديد

 

                                                      «ناراضي»


« 3- موسيقي داخلي : مجموعه تناسب هايي  كه ممكن است ميان صامت ها و مصوت هاي كلمات يك شعر وجود داشته باشد.»

اين نوع موسيقي در اين مجموع اگرچه به چشم مي خورد،اما چندان محسوس نيست .البته ايجاد موسيقي با واج به شكلي كه در اختيار شعر قرار بگيرد كار دشواري است. واج ها بايد با ايجاد موسيقي  فضا، تصوير يا نكته اي كه مورد نظر است را در ذهن خواننده ايجاد و پايدار نمايند. براي مثال دراين شعر كه شاعر بر «هوا» تاكيد مي كند، اگر توانسته باشد با تكرار واج يا حرف «ه» نفس كشيدن يا هوا را در ذهن مخاطب و خواننده امتداد دهد موفق بوده ، در غير اين صورت نه.    

اين هوا چه دارد
هر چه شليك مي كند به هدف مي خورد

هواي اتاق را مي گويم

هواي بيرون كه در آن قدم مي زنم
بارها گفتم :
« از اين هوا كه بگذري
به هواي دل مي رسي»

                                         « هوا»




« 4- موسيقي معنوي : آنچه قدما طبق و تضاد و مراعات النظير و ... خوانده اند ، همه ،‌تناسب هاي معنوي مفاهيم و كلمات است واين تناسب ها ،‌خود،‌ نوعي آهنگ دردرون شعر به وجود مي آورد و رعايت اين تناسب ها ،‌اگر به طرزي باشد كه خواننده متوجه تصنع هنرمند نشود، ‌بسيار پراهميت است.اين تناسب ها اجزاي شعر را از درون به هم پيوند مي بخشد و در استحكام فرم تاثير بسيار دارند.»
دراين بخش نيز اگر گاهي موسيقي معنوي ديده مي شود ،‌اما چندان مورد توجه شاعر به نظر نمي رسد.

ه) - شكل :

«1- شكل ظاهري : طرز تركيب مصراع ها و ابيات با يكديگر ،‌به اعتبار قافيه و رديف و گاه وزن. اين شكل باعث ايجاد قصيده و غزل و ...  مي شود.»

شكل ظاهري شعر اكبرياني ،‌ آزاد است. يعني فاقد وزن و قافيه و مصرع به شكل رايج در ادبيات كلاسيك ايراني.

«2- شكل دروني( فرم ذهني ):
مسأله پيوستگي عناصر مختلف يك شعر درتركيب عمومي آن.»
شعر بايد از نظر معنا و مفهوم دروني  در ارتباط عمودي و افقي داراي همبستگي باشد و نمي توان هر بيتي ساز معنايي خود را بزند. اهميت اين بخش در شعر معاصر كه فاقد وزن و قافيه است بيشتر از شعر كلاسيك است ، كه مي شد با وزن  و قافيه  تا حدودي اين ، ضعف نبود پيوستگي بين سطرها را پوشيد. شفيعي درمورد اين بخش به نكته اي اشاره مي كند كه دانستن آن مفيد است :« حجم زيادي از آنچه به عنوان شعر نو عرضه مي شود، نه تنها ازوحدت عاطفي و تجربي برخوردار نيست ، بلكه اصلا"‌ ازمعني تجربه خالي است ،‌تا چه رسد به وحدت تجربي. در سال هاي اخير، اصطلاح « شكل ذهني» را كه  درباره اش سخن گفتيم، درروزنامه ها مطرح كرده اند و هر نوع حرف بي معني را كه مجموعه اي از هذيان هاي بي نمك و نامربوط است ، به عنوان نمونه هاي شكل ذهني – كه فقط حلال زاده آن را مي بيند -  عرضه مي كنند. اين آثار هم بايد خواند و بايد ديد ،‌البته نه به عنوان لدت هنري،‌بلكه به عنوان مطالعه اي جدّي در« مواد خام جامعه شناسي حماقت» ؛‌حماقت گويندگان و چاپ كنندگان ،‌وگرنه مردم و مخاطبان زبان فارسي خوشبختانه به هيچ وجه فريب اين دم و دستگاه ها را نمي خورند.»    
 
در پايان بايد گفت : در « نيم غبار دلخوشي» ما با شاعري روبه رو هستيم كه سعي مي كند به جاي بازي با كلمات، حرف بزند ؛‌ حرف هايي كه بيشتر آنها نتايج نگاه مستقيم و برخوردهاي او با اجتماع است. او گاه ياد گذشته مي كند و گاه زندگي امروزي خود را به تصوير مي كشد. گاهي آنچه را كه مي خواهد شعر كند، ‌شعر شده و گاه بيشتر از يك نثر ساده نيست. نگاهي اجتماعي دارد ،‌حتا آنجا كه صحبت از عشق مي شود،‌بازهم نگاه او به شكلي خالي از مسايل اجتماعي و جامعه نيست.
 
فرض كنيم كه پول دوبستني 

خوب!‌ يكي مي خريم
يك لب، ‌تو
يك لب، من
آنقدر جلو مي رويم كه لبهايمان
بستني را فراموش كنند


                                       « فراموشي»

 دراين شعر اگرچه بجاي « يك ليس تو / يك ليس من » « يك لب، ‌تو
/ يك لب، من
» كه مبادا از وجه شاعري شعر كم يا شكل مودبانه آن به هم بخورد ،‌اما جسارت اكبرياني در بيان آنچه كه بايد بگويد، گاه تحسين برانگيزاست .

من هميشه سر به عقب دارم
كه شايد بازي هاي پنج شش ساله ام را
بگيرم و بياورم اينجا

دلم لك زده براي دعواي مادر
كه چرا با دختر همسايه
دكتر بازي كرده ام


                                        « ندارم»


اين شعر در حالي كه غم گذشته را با خود دارد، دكتر بازي كه حرفي دو معنايي را با خود يدك مي كشد ،‌ و درمعناي دوم آن براي بسياري گفتن آن هم سخت به نظر مي رسد، به زيبايي و به شكلي هنري در شعر جاي مي گيرد ؛ بدون آنكه مخاطب را آزار دهد. مي توان گفت او به شكلي دشنام مي دهد كه مخاطب به جاي ناراحت شدن ، خوشش مي آيد.

مادر هي زور مي زد
ماما به زور كشيد مرا بيرون
و همه گفتند مبارك باشد!

                                 
«آغاز صفر»  

دنيا دنيا كاميونْ‌ فرضيه وروش و نتيجه به خياطْ خانه بردم
شورتي حتي ندوخت
كه عورت سرگشتگي و تشويش و در به دري
اين قدر پيش رويِ من جلوه گري نكند

                                               «دوست كهنهْ گذر كوچۀ يادها»
 
 
در حالي كه غم گذشته نيز به چشم مي خورد، در جسارت بيان شاعر نوعي طنز نيز ديده مي شود كه از تلخي حرف كاسته و به شيريني آن اضافه كرده است. 

                                                                                                                 
اِليسُ ماهان
*
منايع:
1- ادوار شعر فارسي ازمشروطيت تا سقوط سلطنت، محمد رضا شفيعي كدكني، چاپ نخست( ويرايش دوم ) خورشيدي1380، انتشارات سخن.
2- نيم غبار دلخوشي، محمد هاشم اكبرياني ،چاپ نخست1384 خورشيدي، انتشارات آميتيس.

**
خبر مرتبط:
1- چند شعر از؛ محمد هاشم اكبرياني
2- معرفي مجموعه شعر «نيم غبار دلخوشي»
3-«شاعر دهه هشتاد می تواند»