اين شعرنخست در سايت والس منتشر شد

 


حتا کرم های شب تاب خوابیده بودند
اما تو
داشتی دست و پای گل هایی را که در باد شکسته بودند می بستی

 شب عجیبی بود
بادها سگ پرسه می زدند
و من هیچ وقت نفهمیدم
که چگونه از درهای بسته گذشتی

گفتم :
« می بینی مهربان
حالا که عشق‌مان بالا گرفته
خواب‌ها هم بیدار شده اند »
 
 نگاه من تا پشت دیوار دلت رسیده بود
تو مثل شاخه های انگور
چشم هایت را از من دور کردی
 گفتم:
«من هیچ وقت نگفته‌ام که مسیح می‌شوم»
 گفتی :
«اما، تو در سرزمینی مقدس متولد شده‌ای»
 
به تو نزدیک شده بودم
سایه‌ام از بدنت بالا رفت
تنها سایه‌ام
گفتی:« دستی که به شب می‌‌رسد
          اگر چراغ نداشته باشد
          سایه هم دنبالش نمی‌رود»
به پشت سرم نگاه کردم
من سایه نداشتم
تو رفته بودی
ومن
هیچ وقت نفهمیدم که چگونه از درهای بسته گذشتی