این رستمیی 24 ساله كه ناكام مُرد؛

وارد كه شدم "محمد" با صورت روی زمین افتاد بود. تكان نمیخورد. تكانش دادم . سعی كردم نبضش را بگیرم . نمیدانم چطوری . اما سعی خودم را كردم. نمیدانستم باید آرزو كنم زنده باشد، یا مُرده!؟ مچ دستش را كه گرفتم تا از زمین بلندش كنم ، خشك شده بود. پزشك هم كه آمد وقتی همسایهها دستش را گرفتند تا بلندش كنند ، مثل تیر آهنی خشك كه هنگام بلند شدن قوس كوچكی بر میدارد ، آمد بالا. دكتر گفت :«بلندش نكنید. معلومه كه مرده.» فكر كنم گفت «جُمود شده»؛ یعنی «خشك شده». ساعت مرگ را پنج یا شش ساعت قبل اعلام كرد. پدر بزرگ پیرش، با عصای آهنی خود راه میرفت و گریه میكرد. معنی گریهاش را نمیفهمیدم؟شاید یكی از دلایل بیمار شدنش خود پیرمرد بود كه سالها بود مواد مصرف میكرد. حالا مثل فیلمهای جنایی كه جنازههای ناشناس را داخل كیسه میگذارندو میبرند،محمد را داخل كیسهای میگذاریم تا ببرند. انگار همین دیروز بودكه از كمپ آمده بود. چاق شده بود. مثل همه كسانی كه وقتی اعتیاد را ترك میكنند، خوراكشان زیاد میشود و چاق میشوند. چهره ای معصوم داشت، اما روزگار به او روی خوش نشان نداده بود... .
روزهای خوبی نداشتم ، هنوز كلاهی كه مهندس "فیروزان"(رئیس فعلی شهر كتاب مركزی تهران) و "محمد گلزاری" پسر دكتر "گلزاری"رواشناس، در انتخابات ریاست جمهوری سرم گذاشتند، برتنم سنگینی میكند. ضربه مالی بدی بود. وقتی یك میلیون تومان پولم را نداند چنان حساب و كتابهایم به هم ریخت كه هنوز نتوانستهام آن را درست كنم. در حد توانم سعی میكنم به محمد كمك كنم. از پس اندازم كمكم و با احتیاط استفاده میكنم. معلوم نیست كه كار تازهای پیدا كنم یا نه! باید از بخشهای دولتی كه وظیفه كمك كردن به مردم را دارند كمك بگیرم. میگوید:«چشمهایم تار میبینند. خیاطی بَلدم، اما با این چشمها نمیتوانم كار كنم». چشمهایش آب مروارید آورده. قند دارد.انسولین هم مصرف میكند. راه میافتم كنارش میروم بهزیستی تا كمك بگیریم. سال 1386بود. نمیدانم زمستان رسیده بود یا نه! اما با توجه به اینكه محمد در حیاط خودش را با آب سرد میشست ، باید بگویم زمستان نشده بود. میرویم بهزیستی شهری ری. نمیدانم چرا هر كاری كه میكنم باید یادداشت بردارم. آن روز هم وقتی رفتار های طلبكارانه كارمندان بهزیستی را دیدم ، احساس كردم باید یادداشت بردارم . انگار كارمندان بهزیستی دارند بیل میزنند و حقوق خودشان را به مردم كمك میكنند. رفتارشان بسیار بد است. انگار دارند از جیب خودشان به مراجعه كنندگان صدقه میدهند. چند برگ از یادداشتهایم را كه آن روز در بهزیستی نوشتهام ، مرور میكنم .

«ساعت 18/11 دقیقه چهارشنبه (28/6/86) وارد بهزیستی میشوم. دفترمعاونت بهزیستی. هیچ كس پشت میز نیست. تنها خانمی ایستاد و دارد با تلفن صحبت میكند. مردی عصا به دست كنار من ایستاده و منتظر است. زن فرد دیگری را به نام "ترابی" صدا میزند میآید. در گوشه ای از اتاق زنی كودك خوابیدهاش را در آغوش گرفته و با چهرهای خسته منتظر است ...
صدایی میگوید:«خانم "شریف" رفتهاند بازدید.»
میروم دفتر مدیریت بهز یستی . ساعت 38/11 . مدیر هم رفتهاند بازدید.»
روزهای قبل هم كه زنگ میزدم و یا میرفتم بهزیستی ، معاون و رئیس یا در جلسه بودند یا در بازدید به سر میبرند.
بالاخره آقای "طباطبایی" مدیر بهزیستی شهرری را در اتاقش پیدار میكنم. محمد بیرون مینشیند و من میروم داخل. همه چیز را به او میگویم و میگویم كه اگر محبت كنید برای مداوای چشمش به ما كمك كنید ممنون میشوم. میگوید:«ما فقط به معلولان كمك میكنیم ».
میگویم :«پس ما باید منتظر باشیم تا ایشان كور شوند آن وقت شما كمكاش كنید. این چه كاری است!؟ وقتی میشود یك جوان را با یك بار كمك نجات داد چه نیازی است كه منتظر بمانیم كه كور شود تا یك نان خور به خانواده بهزیستی اضافه شود؟»
عاقبت قبول میكندكه با آوردن مدرك كمك كند. مرا میفرستد پیش معاون توانبخشی خانم شریف (گویا نام كوچكش "نسترن" بود) . همه حرفها را دوباره با او در میان میگذارم. اول قبول نمیكند،اما با دیدن نامه مدیر، متوجه میشود كه پیشنهاد من بسیار بهتر از آن است كه منتظر كور شدن یك جوان بماند. پس از آنكه قول همكاری میدهد در خواست میكند با پرسیدن از بیمارستان حساب كنم كه چقدر خرج دارد. پیش از آنكه بروم ، میخواهم كه نامه درخواست ما و نظر رئیس را ثبت كند. میگوید نیازی نیست . اما تجربه به من میگوید حتمن نامه را ثبت كن و شمارهاش را بگیر. مجبورشان میكنم آن را ثبت كنند . نامه به شمارهی 826در تاریخ 28/6/86 در بهزیستی شهر ری ثبت میشود.
محمد را كه حالا هم بی پناهی اذیتش میكند هم فشارهای ترك اعتیاد، دنبال خود میكشم میبریم بیمارستان. میگویند چون قند دارد باید در بیمارستان رسول اكرم (ص) بستری شود. چند روز بعد میبرمش بیمارستان رسول اكرم (ص). میگویند نوبت برای چند روز دیگر است. مدكار را میبینم ، با او صحبت میكنم ، قول كمك میدهد. برای آنكه محمد را زودتر معاینه كنند میروم پیش مدیر بیمارستان خواهش میكنم و او دستور معاینه میهد. پزشك پس از معاینه دستور انجام آزمایش و عمل جراحی را صادر میكند.
میروم حساب داری كلی خواهش میكنم تا پیش فاكتوری برای جراحی صادر كنند. حدود پانصد هزار تومان خرج دارد. پیگیری این مسئله در بیمارستان رسول اكرم(ص) یك روز یك روز طول میكشد.

فردا با كلی ذوق و شوق پیشفاكتور را میبریم بهزیستی. با خودم میگویم:«وقتی محمد چشمهایش را عمل كند، به دكترش میگویم او را بترساند كه اگر مواد مخدر مصرف كند ، چشمش كور میشود».
وقتی پیشفاكتور را دادم بهزیستی ،خانم شریف پس از كلی سووال و جواب و سنگ انداختن گفت؛«شما از یك جایی این پول را تهیه كنید و چشمش را عمل كنید،بعداً با فاكتور بیایید پیش ما ، ما به شما پرداخت میكنیم ».
گفتم:« شما كه دیروز پیش فاكتور میخواستید ، چطور امروز حرف تازهای میزنید.»
فایدهای ندارد. زنگ میزنم روابط عموی بهزیستی كل تهران ، تا از آنها كمك بگیرم . آقای "قلیپور" نامی خودش را مسوول روابط عمومی و بازرس ویژهی مدیر كل معرفی میكند. به او می گویم كه رفتار كارمندان بهزیستی شهرری با مراجعه كنندگان درست نیست. و مسئله خودمان را به او می گویم. میگوید:«حتمن صحبت میكنم. شما یك ساعت دیگر به من زنگ بزنید» . یك ساعت بعد كه زنگ میزنم،میگوید:«شما فردا بروید بهزیستی شعرری . مشكل حل است.» فردا كه می روم بهزیستی نه تنها مشكل حل نمیشود ، بلكه برخورهای زشتی را از طرف كارمندان آنجا شاهد هستم. دوباره از آقای قلی پور كمك میخواهم و میگویم:«من كه چیزی برای خودم نخواستم ، اگر امكان دارد محمد را بفرستم بهزیستی تهران ، فقط شما كمكش كنید چشم هایش را عمل كند.» میگوید منتظر باشید من خودم با شما تماس میگیرم ؛ و دیگر تماس نگرفت!
تلاشهای من بیفایده است و سعی من هم برای تماس بامدیر بهزیستی تهران فایدهای ندارد. محمد ناامید دوباره به مواد پناه میبرد تا به شكلی با مصرف آن خودش را خلاص كند.
پس از چند ماه دوباره به بهزیستی زنگ میزنم و متوجه میشوم آنها كه به محمد كمكی نكردهاند مقام گرفتهاند و حالا آدمهای تازهای جای آنها را گرفتهاند. از آنها هم درخواست كمك میكنم. اما دریغ از گوش شنوا.

حال چند روزی هست كه "محمد رستمی" مُرده است و در بهشت زهرا(س) دفن شده. او تنها 24 سال سن داشت. دیگر هیچ نیازی نیست كه به هر كس و ناكس در بهزیستی التماس كندكه به من كمك كنید تا چشمهایم را مداوا كنم. و من امروز كاری نمیتوانم بكنم جز این كه آنچه را شاهد بودم بنویسم ؛نه برای اینكه در بهزیستی كسی آن را پیگری كند یا اینكه از آقای دكتر " محمد طباطبایینیا " كه حالا شدهاند رئیس كل بازرسی بهزیستی تهران بپرسد پاسخ نامه شمارهی 826در تاریخ 28/6/86 چه شد.
این پسر فقیر كه مُرد ، تنها نام خانوادگیاش "رستمی" بود و پسر یا فامیل آقای "رستمی" رئیس بهزیستی تهران نبود! او در حالی مرد كه پس از ترك اعتیاد بهزیسی شهرری و تهران حاضر نشدند برای جراحی چشمش 500 هزار تومان به او كمك كنند.
او در حالی مُرد كه بیشتر افرادی كه آن روز در حمایت از او كوتاهی كردند،امروز در بهزیستی تهران پست و مقامی حساستر و بالاتر گرفتهاند.
او در حالی مرد كه اگر آن روز آن خانمها و آقایان حاضر میشدند برای جراحی چشمش به او كمك كنند تا بتواند كار كند، شاید جوانمرگ نمیشد!
پایان پیام
*****
نام مجموعه:با صدای بلند به تو فکر می کنم