شعر- خيابان ها
اینکه از اینطرف می روم
هیچ ربطی سیاست ندارد
و آنکه ازآنطرف می روم
هیچ ربطی به ترافیک
خیابان ها
یا یکطرفه اند
یا دو طرفه
اینجا
هیچ خیابانی بی طرف نیست
زمین می چرخد
یک نفر صدای چر خ زمین را می شنود
می ترسد
مدام می چرخد
مدام می خندد
- « آيا خداوند به تنهايي براي بنده اش كافي نيست!؟»
پیامبران از روی دست هم کتاب می نویسند
کتاب ها دست به دست می چرخد
مردم با کتاب می چرخند
و هیچ کس نمی داند
از کدام درس
ازکدام کتاب
چندبار باید نوشت
یک نفر می خواند
یک نفر می نویسد
یک نفر تكرار مي كند
- « بخواهيد تا به شما داده شود!»
- « بجوييد ، تا بيابيد!»
- « در بزنيد ، تا به روي شما باز شود!»
من می چرخم
از روی دست پدرم می نویسم
مردي دربیان کشتی می سازد
مردي با سر به دهان ماهی می رود
مردي از آتش ، مي زند بيرون
اژدها از عصاي مرد، می زند بیرون
مردي از زنی باکره ، می زند بیرون
مردی از غار، می زند بیرون
می چرخد
و خدا ، از دهنش می زند بیرون
پدر سواد ندارد
اما، هنوز می نویسند
مي پرسم؛
چرا هيچ زني پيامبر نمي شود ؟
مادر لبهايش را گاز مي گيرد!
زمین می چرخد
حتی درون خانه ي ما
بلند می شوم
- « براي ماندن
بايد رود بود
بود
اما ، رفت »
می روم
چه فرق می کند که زمین بچرخد
یا من
- « راه يكي ست ، راستي »
درکوچه
بچه ها سوار چرخ و فلک می چرخند
بچه ها چیزی از فلسفه نمی دانند
و جاذبه را نمی شناسند
يا ترس
يا شادی
می چرخند
جیغ می کشند
پیاده رو خانه
سال هاست که افسرده است
تا درخت ها کلفت تر بایستند
موزاییک ها ورم کرده اند
تیر برق ها هنوز یک پا دارند
و چراغ ها ادعای خورشید بودن می کنند
صندوق صدقات کنار خانه مان
مدام نداری ام را به رخ ام می کشد
می روم
نه اینکه بخواهم به جایی برسم
تنها می روم که رفته باشم
دو کوچه آنطرف تر
درختی را با طناب بالا می کشند
درخت در هوا می چرخد
- « اي پدري كه در آسماني
نام مقدس تو گرامي باد
ملكوت تو برقرار گردد
خواست تو آنچنان كه در آسمان مورد اجراست
برزمين نيز اجرا شود»
می خواهم برگردم به خانه
مثل آب دهانم كه به گلویم برمی گردد
سخت است !
زبان در دهنم نمی چرخد:
بیچاره پرنده هاش
با صداي بوق ماشين
از خودم می پرم بیرون
پرنده می شوم
تمام خط های قرمز برایم سفید می شوند
چرا بایستم؟
سال هاست که پشت چراغ قرمز
انتظار سبز شدن را کشیده ام
چرا بایستم ؟
من پرنده ام
نیازی به خط های سفید نیست
وقتی که زمین می چرخد
چرا بایستم؟
- «هرچقدر بِکشی
کوتاه تر می شود »
مرد دود سیگارش را به هوا می دهد
تلخ خنده اي كنار لبش پِس مي كند
تف می کند به زمین
که، چه تند می چرخد زمين!
انگار همين ديروز بود
شاعري زنجیر پاره كرد
نيما از خودش زد بیرون
ردیف و قافیه زیر پای شاملو له شد
و زن ها به درون شعر فروغ پناه بردند
شعر آزاد شد
شاعر
بیشتر از خدا
به فکر آزادي بود
و حالا؛
شعر، بیرون تر از خودش می نویسد
- « و درابتدا ، كلمه بود»
پيش از كلمه
شعر بود
و انسان زيباترين شعر خداست
مثل تف سربالا شده ام
هرچه از خودم دور می شوم
باز به صورت خودم مي افتم
- « بازگشت همه بسوي اوست»
زمین می چرخد
روی نگاه هیز سیاستمدران
زمین روی خط شورت زنی که شلوار تنگ پوشیده می چرخد
روی نوک پستان کال دختران بی بلوغ
روی پف کرده گی زیر چشمان زنهای میان سال
زمین روی رابطه می چرخد
رابطه رئیس جمهور با خبرنگار
پزشک با پرستار
مدیر با منشی
استاد با دانشجو
پس، هیچ خواجه ای تاریخ را نمی نویسد
وشاعران بی خایه
ماندگار نمی شوند
انسان به سگ پرسه افتاده
لگد می زند
به سگ
به سنگ
به سایه
به سار
و نمی پذیرد
که، پوچ زایی آینه، هیچ ربطی به آفتاب ندارد
و اینکه سنگ ها چطور متولد می شوند
- « تو را از خوني بسته آفريديم
تو را از آب
تو را از كلمه
تو از خودمان »
زبان در دهنم نمی چرخد که بگویم
بین گفتن ونگفتن
همیشه یک حر ف گم می شود
یک حرف
که تمام حرف هاست
زمين ....
نشايد كه نامت نهند آدمي

ادبيات فارسي سراسر پند و اندرز و مثل است كه لبريز از درس انسانيت براي ماست . اما متاسفانه به نظر مي رسد :« گوش اگر گوش تو و نا له اگر ناله من / آنچه البته با جايي نرسد ،فرياد است ». به گفته اي كه شايد زياد هم نتوان آن را سند قرار داد،خارجي ها از ادبيات ما بيشتر از خود ما سود مي برند ؛ چه در زمينه علمي و چه در زمينه هاي اخلاقي و غيره. به نظر مي آيد ، ما از ادبيات ايراني تنها خواندن آن را ياد گرفته ايم و شجاعت نوشتن و بيان و عمل كردنش را از ياد برده ايم. ادبيات ايراني پُراست از مسايل سياسي و اجتماعي و اقتصادي و حتا ورزشي كه نويسندگان امروز به بهانه هاي مختلف نويسندگان از توجه به آنها غافل شده اند. به همين دليل شايد نوشتن از مسئله اخراج خبرنگاران به وسيله يك خبرگزاري ،از نظر عده اي عجيب باشد. اما به نظر من نمي توانيم با اين بهانه كه ما يك خبرنگارعرصه فرهنگ وادب هستيم ، بگوييم خبرنگاران اخراجي متعلق به بخش ادبيات نبوده و يا مسئله بيشتربه خبرنگاران مربوط مي شود نه ادبيات. به گفته سارتر: « ادبيات ، اگر همه چيز نباشد ،هيچ چيز نيست »و سعدي شاعر بلند آواز ايران نيز كه ترجمه شعرش بر سر در سازمان ملل نقش بسته، مي گويد : :
بني آدم اعضاي يك پيكرند كه در آفرينش زيك گوهرند
چو عضوي بدرد آورد روزگار دگر عضو ها را نباشد قرار
تو كز محنت ديگران بي غمي نشايد كه نامت نهند آدمي
پس ما هم به عنوان يك خبرنگار و اهل ادبيات نسبت به روشنگري درمورد اين اتفاقات وظيفه اي داريم.
وقتي شنيدم كه تعدادي از خبرنگاران خبرگزاري كار ايران « ايلنا» به بهانه كاهش نيرو اخراج شده اند، با خودم گفتم بيكاري مثل هميشه خبرنگاران را قرباني كرد، و گناه را به گردن بيكاري انداختم. ازطرفي شنيده شد كه اين خبرگزاري در بخش هايي ، نيروي جديد گرفته است. البته ممكن است بگويند نه ،اين نيروها اين طور يا آن طور هستند و ما نيرو نگرفته ايم .اما اين دلايل به هيچ عنوان نمي تواند دليل مناسبي براي اخراج حدود20 نيروي خبري باشد. واقعيت اين است كه؛ گويا عده اي دارند با خبرنگاران بازي مي كنند.
شايد بهتر باشد با اين ضرب المثل ادامه بدهم :
هرچه بگندد نمكش مي زنند، واي به روزي كه بگندد نمك.
اگر براي كار گران مشكل ايجاد شود،اين خبر گزاري و روزنامه كار و كارگر است كه آن را پوشش مي دهد و از آنها حمايت مي كند ؛ حالا اگر خود خبرگزاري به خبر نگاران نارو زد،چه بايد كرد. جالب تر اينكه اين اتفاق مبارك اخراج خبرنگاران در آستانه روز جهاني كارو كاگر ، كه مقامات كارگري در حال تبليغ و تحويل گرفتن كارگران و زحمت كشان هستند صورت مي گيرد. چه زيبا شكوه مي كند "فروغ ":
« و اين جهان پر از صداي حركت پاهاي مردميست
كه همچنان كه ترا مي بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا مي بافند»
البته اين حركت در خبرگزاري "ايلنا" اتفاق تازه اي نيست.
روزي با يك خانم اهل حقوق و آشنا با حزب هاي ملي گرا صحبت مي كردم و مي گفتم: من دوست دارم وارد اين حزب ها بشوم . فكر مي كنم اينها بيشتر به انسان ها احترام مي گذارند. حرف به اينجا كشيد كه به نظر رفتار آنها با زن در خانواده ها شان خيلي بهتراز رفتار آدم هاي مذهبي با زن باشد . گفت:« اشتباه مي كني . گاهي بعضي از از اين آقايان بدترين رفتار را با زن دارند. بايد به آنها نزديك شوي تا ببيني ».
حالا "ايلنا" به عنوان يك خبرگزاري حامي كار و كارگر كه به نظر مي آيد؛ بيشتر به جناح چپ سياسي كشور ايران گرايش دارد ، چنين وضعيتي دارد. اگر چه عده اي از بيرون آن را مي پسندند، اما درون آن اتفاقاتي مي افتد كه نشان مي دهد اين خبرگزاري در دست عده اي غير متخصص و نا آشنا با عرصه خبرنگاري هدايت مي شود كه خبرنگار و كارگر براي آنها تنها شكل يك ابزار را دارند. خبرگزاري كه بيشتر اعتبارش را از نام خبرنگارانش گرفته است تا مسئولانش . بايد وارد اين خبرگزاري شويم، آن وقت مي فهميم كه وضعيت خبرنگاران اين خبرگزاري بدتراز كارگران معدن است. اينجا به دليل وضعيت نابسامان كاري در عرصه خبري ، كه متاسفانه هر چند وقت يكبار گريبان جامعه خبري را مي گريد ، « به مرگ مي گيرند تا به تب راضي شوي».
چطور خبرگزاري كه قصد حمايت از كار و كارگر رادارد ، به مدت چندين سال در يك زير زمين تاريك و بدون نور گير از خبرنگاران خود، با دادن كم ترين حقوق ، كار مي كشد و امروز هم كه به ساختمان تازه خود رفته هنوز خبرنگاران آن بيمه ندارند. تازه ، هيچ رسانه اي يا شخصي هم به اين آقايان نمي گويد كه اين وضعيت درستي نيست . اگر هم كسي حرف بزند تهديد به تعصيل كردن مي كنند و اينكه خبرنگاران بيكار مي شوند. درست مثل فيلم هاي خارجي كه در آن كارخانه داران فرانسوي يا انگليسي از كارگران خود با كم ترين حقوق كار مي كشند و زماني كه آنها اعتراض مي كنند ، مي گويند: « در آمد ما كم است ، نمي خواهيد برويد جايي ديگر . تازه ما در حال تعطيل كردن كارخانه هستيم . ما داريم از جيب خودمان خرج مي كنيم و ... ».
همانطور كه گفتم ، اخراج و رفتن خبرنگاران توانا از ايلنا اتفاق تازه اي نيست؛ اما ،چرا آقاي « محجوب » به عنوان كسي كه مدعي پرچمداري دفاع ازكار و كارگر است ، اجازه چنين برخوردي را با خبرنگاران مي دهد (البته اگر خودشان دراين كار دست نداشته باشند). شايد خود ايشان نيز دارند خبرنگاران را فداي بازي هاي سياسي خود و يا دوست بازي هاي معمول در اين خبرگزاري مي كنند. چطور مي توان پذيرفت كسي كه هنوز توانايي خبرنگار شدن ندارد در سمت دبير سرويس به كار مشغول شود و آن وقت كارشناس و متخصصي كه به خوبي توانسه براي "ايلنا" اعتبار و نام بياورد از آنجا اخراج شود و يا به شكلي واداربه رفتن شود و به بهانه هاي مختلف كسي ديگر جاي او را بگيرد كه هنوز در تنظيم خبر توانايي ندارد؛ به اين بهانه كه ما دبيران سرويس را از نيروهاي خودمان انتخاب مي كنيم! شايد عده اي دوست ندارند سرمايه هاي مردمي به شكل صحيح استفاده شود ، به همين دليل با استفاده نام واعتبار ديگران دست به كارهايي مي زنند كه تنها و تنها به سود خودشان است. اگر مردم به نام كارگر به اين خبرگزاري توجه مي كنند و در بدترين شرايط توانسته اند با كمك آن بهترين حمايت را از كارهاي خود بكنند ، نبايد با خبرنگار آن به شكلي ابزاري برخورد كرد. به نظر مي آيد ،كساني هستند كه مي گويند ما باشيم حالا هراتفاقي هم كه افتاد و يا هركسي هركجا كه قرار گرفت مهم نيست! متاسفانه مشكل خبرنگاران اين است كه مي توانند مشكل همه را مطرح كنند و مسئولان بالاي رسانه هاي مختلف هم آنها را حمايت مي كنند . اما وقتي قرار است مشكل خودشان را و يك رسانه را مطرح كنند ، در بيشتر مواقع ناگهان پشت پرده اتفاقي مي افتد و همه چيز فراموش مي شود. به شكلي كه ، انگارنه انگار اتفاقي افتاده است.
در هر صورت خبرگزاري ايلنا يك خبرگزاري قابل احترام است كه نبايد كسي به خودش اجازه بدهد با خبرنگاران آن هر طوري كه دلش خواست برخورد كند. جايي كه مدعي قانون كارگري است ، نبايد خبرنگار و كارمند آن سال ها بدون بيمه فعاليت كند و پس از مدتي كه از آنجا اخراج شد « دستش به باد هوا هم بند باشد ».
البته نبايد ازاين نكته هم قافل شده كه دراين خبرگزاري دبيران سرويس ها بيمه هستند ، اما نيروها نه! البته شايد يك يا دو نيرو بيمه باشند ،اما 40 يا 50 نيروي ديگر چطور؟ شايد همين امر باعث شود كه دبيران از پيگري اين مسئله كه چرا خبرنگاران بيمه نيستند و چرا حقوق آنها مناسب نيست و ... غافل شوند !
در پايان بازهم به ادبيات پناه مي برم و به كساني كه دارند با خبرنگاران به شكل ابزاري برخورد مي گويم ، يادمان باشد فرداي نيز وجود دارد؛«هركه باد بكارد ، طوفان درو مي كند» و « هرچه بكاري همان را درو مي كني ».
بالا بلند نجيب قصه هاي ايراني
من هيچ وقت سيمين دانشور را نديده ام ؛ حتا در يك مراسم ادبي كه در كنار ديگر بزرگان ادبيات نشسته باشد. مي گويد؛سال هاست كه در هيچ مراسمي شركت نكرده و شركت نمي كند. اگر چه در تهران زندگي مي كنم ، اما هنوز موقعيتي پيش نيامده كه براي ديدنش به خانه اش كه فكر مي كنم در شمال تهران باشد،بروم .
حقيقت اين است كه به خودم قول داده ام اگر قرار است به ديدن نويسنده يا شاعر بزرگي بروم حداقل 90 در صد آثارش را خوانده باشم. همه آثار دانشور رانخوانده ام . سووشون را خوانده ام . رماني با كششي دوست داشتني . احساس مي كنم شخصيت زن رمان به شخصيت سيمين خيلي نزديك است . زني محكم و مقاوم. زني وفادار و عاشق همسر كه اعتماد زيادي به هم دارند.نمي خواهم از ويژگي هاي اين رمان حرف بزنم ، اما وقتي سيمين مي گويد « من هميشه از کساني نوشته و مي نويسم که آنها را مي شناسم و تنها سرنوشت و شخصيت آنها را تغيير مي دهم» با خواندن رمان و گفت و گو با او ،مي توان فهميد كه شخصيت سيمين و جلال همسرش در اين اثر حضوري پر رنگ دارند . « غروب جلال » را هم كه سال 84 منتشر شده ، خوانده ام . زير خيلي از سطرها خط كشيدم . « جلال نمي نشيند تا حادثه بر او فرود بيايد بلكه خودش به پيشواز حادثه و خطر مي رود (صفحه 16). بت سازي كه يكي از ويژگيهاي مردم ماست و اين خود نه به صلاح بتي است كه مي سازند و ضمنا" در آخرين تحليل به زبان خودشان هم تمام خواهد شد. من از جلال هرگز امام مبيني نساخته ام .(صفحه 22). جلال همه عمرش به نظر من باغبان بود. باغبان خواننده هايش ، باغبان شاگرد هايش ... (صفحه 25).مرا در مزار جلال چال كنيد . ترتيب سندش را هم داده ام (صفحه 27). خود ستايي نمي كنم اما دل وسيعي دارم . جا براي همه حتّا براي دشمنام هست . چرا كه شراب عشقِ به آدم ها را نوشيده ام .(صفحه 44). در دنياي نامردان و نامهربانان،جلال مردترين و مهربان ترين مرد بود. چقدر خوب بلد بود محبت بكند، نوازش بكند،دلداري بدهد.(صفحه 45) ».
حالا هم جزيره سرگرداني را به دست گرفته ام .
گاهي از خودم مي پرسم چرا اين كتاب ها را زودتر نمي خواني ؟ اگر كسي بپرسد كه چرا هنوز كتاب فلان نويسنده معروف را نخوانده اي ، به عنوان يك خبرنگار ادبي و كارشناس ادبيات چه پاسخي داري؟ به خودم جواب مي دهم : بعضي از اين آثار به شكلي به نگارش در آمده كه انسان هرچقدر با معلومات بيشتر و مطالعه بالا براي خواند آنها اقدام كند آنها را بهتر درك مي كند. شايد اگر در دوران نوجواني سووشون را مي خواندم ،با تصويري كه آن زمان در ذهنم مي گذاشت ، امروز اقدام به دوباره خواني آن نمي كردم و به اندازه امروز كه از آن استفاده كرده ام ، نمي توانستم سود ببرم . نمي دانم ! شايد اينها بهانه اي باشد براي اينكه خودم را گول بزنم . اما حقيقت اين است كه هنوز به حرف خودم پايبند هستم و سعي مي كنم اگر قرار است به ديدن نويسنده اي بروم و با او گفت و گو كنم ،بيشتر آثارش را خوانده باشم ؛ يا لااقل كسي را همراه خودم ببرم كه آثار او را خوانده و مي تواند با او گفت و گو كند. و يا درمورد موضوعي صحبت كنم كه با خواندن چند اثر از او توانسته باشم به آن موضوع مورد نظر نزديك شده باشم . يا ... نمي دانم .
اما بارها با دانشور از طريق تلفن حرف زده ام . در مورد مسايل مختلف با او گفت و گو هاي كوتاهي داشته و شايد بهتر باشد بگويم نظرش را پرسيده ام. اهل تعارف نيست. اگر حوصله داشته باشد با تو حرف مي زند و اگر نداشته باشد،نه . البته گفت و گو با دانشور چندان آسان نيست . به نظر مي آيد با هيچ كس رو در بايستي ندارد. اگر در جايي از حرفت چيزي را اشتباه بگويي بدون درنگ به تو هشدار مي دهد و مي گويد اين اشتباه است و بايد بروي بخواني يا اينكه تو نمي داني و يا چقدر كم سوادي. البته سخنش هيچ وقت توهين آميز نيست و هنوز بوي استادي و شاگردي مي دهد.
لحن كلامش آنقدر محكم و با اعتماد است كه وقتي مي گويد:« من اعتماد به نفس خيلي خوبي دارم » نمي تواني به حرفش شك كني. وقتي آخرين مصاحبه اش را در يكي از روزنامه ها خواندم ، به خوبي متوجه شدم كه خبرنگاري كه به ديدنش رفته بدون هيچ مقاومتي خودش را به حرف هاي او سپرده و لرزش دست هايش از مقابله با دانشور در نثرش به چشم مي آيد.
با رها به دانشور زنگ شده ام .گاهي حوصله داشته و حرف زده و گاهي نه. او نويسنده اي قابل احترام است . چه زماني كه با تو حرف نمي زند و چه زماني كه حرف مي زند و مي گويد«فقط براي خودت گفتم»و چه زماني كه اجازه انتشار مي دهد.
وقتي زنگ مي زنم و نظرش را درمورد مولانا مي پرسم. جوابم را مي دهد.من هم سطر به سطر مي نويسم و منتشر مي كنم .
.jpg)
«ديوان شمس را بارها و بارها خواندهام؛عاشقانهترين و لطيفترين اشعار است.
دكتر سيمين دانشور در گفت وگو با خبرنگار ادبي"ايلنا"با اعلام اين مطلب گفت:مولانا يك انسان عاشق و فروتن است.اين مرد فروتن آنقدر عاشق است كه ديوان خود را به نام شمس مينامد و در شعر خودي ميگويد:
شمس من و خداي من، باز بگويم اين سخن
شمس من و خداي من، شمس من و خداي من
حتما شمس انساني بزرگ و قابل دوست داشتن بوده است كه مولانا چنين رفتاري از خود نشان مي دهد.
وي با اشاره به دوران دانشجويي خود در رشته ادبيات گفت:من مثنوي مولانا را با مرحوم دكتر فروزانفر خواندهام؛ ما در آن زمان به عنوان تكليف بايد ماخذ تمثيلات مولانارا در ميآورديم،كه اين كار را كرديم و بيشتر اين تمثيلات از قرآن بود.
وي در مورد تاثير پذيري خود از آثار مولانا گفت: من تاثير زيادي از آثار مولانا گرفتهام و معتقدم عرفان مولانا عاليترين عرفان است. من خدا را فراگير ميبينم؛خدا در كل موجودات تجلي كرده است،براي اين كه انسان را به صورت خودش آفريد.
نويسنده رمان سووشون با اشاره به آثار منثور مولانا اظهار داشت:نثر مولانا نثري عالي و فوق العاده است.فيه مافيه او بزرگترين تمي كه دارد"اختيار انسان" را به تصوير ميكشد. وقتي خداوند سيب را آفريد و به انسان گفت آن را نخور،خودش ميدانست كه ميخورد،اما خواست به او حق انتخاب بدهد.
دانشور گفت:مكاتبات او نيز ازجمله آثاري بهشمار ميرودكه از يك نثر نثر خوب برخوردار است. مولانا يك چهره بزرگ جهاني در عرصه ادب و عرفان است.»
اين بار به عنوان مدير اطلاع رساني نخستين هم انديشي هويت ايراني از دانشگاه تربيت مدرس با او تماس مي گيرم : نظرش را در مورد هويت ايراني در داستان فارسي مي پرسم . جوابم را مي دهد و من باز هم علاوه بر نوشتن حرف هايش ، صدايش را ضبط مي كنم و سطر به سطر مي نويسم و با اجازه اش منتشر مي كنم .
ما « هویت ایرانی » را در داستان حفظ کرده ایم
اگر چه عمر داستان در ایران زیاد نیست و فرم آن غربی است ؛ اما، ما «هویت ایرانی» را در داستان های خود حفظ کرده ایم . ما،در آثار خود از منابعی مانند قرآن،شاهنامه و عرفان مولوی سود بردیم و باید گفت، اینها از جمله منابعی هستند که ما ادبیات و شعر امروز خود را بر آنها بنا کرده ایم. این یعنی،ادبیات ما خالی از توجه به آثار گذشته و پیشینیان نیست. اما،هویت جدید ما از مشروطه آغاز می شود و از نظر شعر و فرم شعر، نیما دگرگون کننده است. یعنی ، دیگر نمی شود مانند حافظ شعر گفت. از نیما به بعد هم اگر چه در فرم تغییراتی دادیم،اما هویت ایرانی است. محیط آثار و مشکلات نیز متعلق به ایران است. نخست نیما می آید و در ادامه اخوان، فروغ، شاملو و شاعران دیگر در شعر تاثیر می گذارند.در عرصه داستان فارسی نیز ، وقتی جمال زاده شیوه جدید داستانی را شروع کرد، فرم آن را از غربی ها گرفت. ما پیش از جمال زاده فرم داستانی به این شکل نداشتیم ؛یا مانند،«گلستان» سعدی بود،یا به صورت شعر بیان می شد. یعنی ما داستان در کلام نثر نداشتیم. البته،این درست است که فرم داستان ما غربی است،اما هویت آن ایرانی است.اشخاص ایرانی است،محل ها ایرانی است و الاآخر . باز هم تاکید می کنم؛ما در داستان های خود هویت ایرانی را حفظ کرده ایم و انعکاس هویت ایرانی در داستان های ایرانی صددرصد مشهود است. اگر آثار ما به زبان های دیگر ترجمه شود معلوم است که این داستان مربوط به ایران و یا لااقل مربوط به خاور میانه است.در پایان باید بگویم؛ نویسنده باید از محیط اجتماعی،اقتصادی و مذهبی خود تجربه شخصی داشته باشد و آنها را در آثار خود منعکس کند،تا اثری خوب خلق شود.»
و حتي زماني كه صحبت كوتاهي با دانشور داشتم و دبير سرويس خبرگزاري ايلنا به دليل نداشتن سواد ادبي و عدم آشنايي با دانشور ،اجازه انتشار مطلب را نداد،آن براي انتشار به شرط آنكه هيچ سطري از آن كم نشود ، به دوستان رسانه هاي ديگر سپردم كه متوجه شدم در روزنامه شرق به چاپ رسيده است .
6 و7 ارديبهشت 1384 خورشيدي از پايگاه اطلاع رساني هاتف با منزل دكتر تماس مي گيرم . به او گفتم كه 8 ارديبهشت سالروز تولد شماست . دوست دارم با شما صحبت كوتاهي داشته باشم . البته براساس تعدادي منابع اينترنتي و كتاب اطلاعاتي درمورد شما نوشته ام كه دوست دارم اشتباهات آن را تصحيح كنيد. مي گويد:«برايم بخوان». تند تند مي خوانم .
-« عجله نكن. آرام بخوان. شمرده شمرده »
برايش مي خوانم و بخش هايي را كه اشتباه است تصحيح مي كند و مي شود اين :
« دکتر سيمين دانشور متولد8 اريبهشت 1300 هجري شمسي در شهر شيراز به دنيا آمد.پدرش دکتر محمد علي دانشور (احياالسلطنه) بود؛ همان كسي كه سيمين در رمان سووشن از او با نام دكتر عبدالله خان ياد مي كند. احياالسلطنه مردي با فرهنگ و ادب بود و عضو گروه حافظيون كه شبهاي جمعه بر سر مزار حافظ جمع مي شدند و ياد حافظ را زنده نگه مي داشتند. مادر سيمين ،قمرالسلطنه حکمت نام داشت، بانوي هنرمندي كه نقاشي مي کرد.
دانشور دوره مقدماتي تحصيلات رابه مدرسه مهر آيين شيراز رفت.سپس به تهران آمد و وارد رشته ادبيات دانشگاه تهران شد. در سال 1329با دفاع از رساله خود در مورد «زيبايي شناسي » موفق به كسب درجه دكترا از اين دانشگاه شد . او يكي از نخستين زناني است كه در ايران دست به قلم برد و در عرصه داستان نويسي بخت خود را آزمود. در سال 1329 با جلال آل احمد از نويسندگان مطرح ادبيات ايران آشنا شد و ازدواج كرد و تا سال 1348 كه جلال به طور ناگهاني در اسالم نقاب خاك بر چهره پوشيد، با وي همراه بود . دكتر دانشور تا سال 1359 كه به درخواست خود از دانشگاه بازنشسته شد به تدريس در دانشگاه هنر و ادبيات مشغول بود. از او مجموعه داستان ها و رمانهايي به چاپ رسيده است كه عبارتند از آتش خاموش ، شهري چون بهشت ، به كي سلام كنم ،از پرنده هاي مهاجر بپرس ، سووشون و دو جلد از رمان «جزيره سرگرداني» با عناوين «جزيره سرگرداني» و «ساربان سرگردان».کتاب«غروب جلال» نيز اثري از دانشور است که در آن به مرگ نابهنگام جلال اشاره مي كند. آخرين آثار منتشر شده از دانشور « نامه هاي سيمين به جلال» است، و به زودي «نامه جلال به سيمين» نيز منتشر خواهد شد. تا کنون داستانهاي زيادي از اين نويسنده مطرح ايراني به زبان هاي مختلف دنيا ترجمه شده است ، از آن جمله مي توان به «سووشون» يكي از نمونههاي مطرح رمان فارسي اشاره کرد ، كه تا كنون به 17 زبان زنده جهان ترجمه شده است. »
اما اين به تنهايي كافي نبود. هر حرفي كه مي زند يك درس براي نسل نويسنده و علاقه مند به ادبيات محسوب مي شود. خوب مي دانم كه تلفن جاي گفت و گوهاي تخصصي نيست . از طرفي حقيقت اين است كه نمي شود سيمين را زياد پاي تلفن نگه داشت و مدام از او پرسش هاي مختلف پرسيد . حرف را به تجربه هايش از نويسندگي مي كشم . مي دانم بهترين كار اين است كه كليت چيزي كه به آن نياز دارم برايش بگويم و او خودش آنطور كه دوست داشته باشد پاسخ مي دهد.شايد بهترين چيز در اين فرصت اين باشد كه از دلايل موفقيتش به عنوان يك نويسنده بزرگ بگويد و اينكه وضعيت داستان نويسي زنان را چطور مي بيند. از طرفي او از جمله چهره هاي دانشگاهي است كه دچار فضاي غير خلاق دانشگاه نشده و خلاقيت خود را از دست نداده است . با من شرط مي كند كه پيش از انتشار مطلب بايد آن را همانطور كه قرار است منتشر كنم به طور كامل برايش بخوانم . حرف مي زنيم و نمي دانم چقدر طول مي كشد. بچه هاي بخش هاي ديگر پايگاه خبري كه مي فهمند من با سيمن دانشور در حال گفت و گو هستم ، نمي توانند خوشحالي خودشان را پنهان كنند . مي گويند از طرف ما هم تولدش را تبريك بگو . روز 7 ارديبهشت به او زنگ مي زنم و متن تنظيم شده را برايش مي خوانم تا ا جازه انتشار بدهد.
« سيمين دانشور بانوي داستان ايران، متولد 8 ارديبهشت ماه 1300 هجري شمسي ، به مناسبت فرا رسيدن سال روز تولدش در گفت و گوي اختصاصي با بخش فرهنگي « هاتف» گفت: داستاني هاي من سرگذشت کساني است که آنها را ديده و مي شناسم.
بانوي داستان نويسي ايران و نويسنده آثاري چون «سووشون» و «جزيره سرگرداني» در آستانه 84 سالگي با اشاره به تجريبات خود در عرصه ادبيات و داستان گفت: من به علت سن زياد و مطالعات مستمر تجربه زيادي در عرصه داستان نويسي کسب کرده ام. آنچه مي توانم به جوانان و نسل جديد که مي خواهند نويسنده شوند ، بگويم ؛اين است که نخست، از کساني بنويسند که آنها را ديده و مي شناسند . من هميشه از کساني نوشته و مي نويسم که آنها را مي شناسم . تنها سرنوشت و شخصيت آنها را تغيير مي دهم.
وي گفت: براي مثال در داستان برهوت قصه "تيمور بختيار" براي من يک چهره شناخته شده است.نويسنده هميشه بايد قهرمانان داستان خود را از ميان افرادي که مي شناسد و ديده است انتخاب کند و همانطور که گفتم مي تواند سرنوشت و شخضت آنها را به گونه اي دلخواه تغيير دهد.
اين استاد بازنشسته دانشگاه دومين دليل موفقيت خود را در عرصه داستان نويسي مطالعه عنوان کرد و افزود:من با تسلط به زبان انگليسي کتاب هاي زيادي را از ادبيات غرب مطالعه کرده ام و هم اکنون نيز مي خوانم .تاکنون نيز چهار داستان به زبان انگليسي منتشر کرده ام . به عنوان يک نويسنده در جريان ادبيات معاصر جهان قرار دارم و دوستان و شاگردان زيادي در سراسر دنيا دارم که براي من کتاب مي فرستند و من آنها را مي خوانم .
وي گفت: تازه ترين اثري که به زبان اصلي خوانده ام عنوان آن « ساکي » است. ساکي يعني «ساقي» . اين اثر بر اساس شعرهاي خيام، با استفاده از ترجمه فيتز جرالد به شکل قصه اي زيبا به نگارش درآمده است.
دانشور دليل استفاده از زبان اصلي براي مطالعه آثار ادبي را نارسايي ترجمه دانست و گفت: به ترجمه ها خيلي اعتماد ندارم. ترجمه مثل زن است . آنها که زيبا هستند کم تر وفا دارند و آنها که زيبا نيستند وفادارترند.( اين سطر را كه مي خوانم به شكلي شيرين مي خندند . من هم مي خندم و ادامه مي دهم ) ترجمه هم، همين طور است . آنهايي که با جلدهاي قشنگ و نثر هاي زيبا منتشر مي شوند چندان به متن اصلي وفادار نيستند و آنهايي هم که به متن اصلي وفادارترند چندان زيبا نيستند.
دکتر "سيمين دانشور" در پاسخ به اين پرسش که وضعيت داستان نويسان زن ايراني را چگونه مي بينند، اظهار داشت: زنان ايراني در عرصه داستان نويسي جهش بزرگي داشته اند. ما داستان نويسان و رمان نويسان خوبي داريم. گذشته از نسل اول داستان نويسان که من هم جزو آنها هستم ، در نسل دوم به چهره هاي خوبي مانند: " شهرنوش پارسي پور " و "منيرو رواني پور" بر مي خوريم . آثار رواني پور فوق العاده است.
نويسنده نامدار ايراني و همسر مرحوم " جلال آل احمد" با اشاره به نويسندگان نسل سوم ،گفت: در ميان زنان نويسنده جوان ،چند چهره خوب ادبي وجود دارد که البته هنوز به طور کامل شکوفا نشده اند. ما در عرصه ادبيات زنان چهره هاي خوبي داريم که من به آنها اميدوارم .براي مثال " سهيلا بسکي" " سوفيا محمودي"،" ناهيد توسلي"، " فرخنده حاجي زاده"،" فرخنده آقايي"و"شهره وکيلي" از اين افراد به شمار مي روند.
وي در ادامه با انتقاد از منتقدان آثارش در صدا و سيما و بعضي مطبوعات گفت: بعضي از آقايان مطالبي را در مورد دو رمان " جزيره سرگرداني" و " ساربان سرگردان" ذکر کرده اند که برايم تعجب آور است. نمي دانم اينها چطور توانسته اند در مورد اثري که هنوز جلد سوم آن منتشر نشده نظر بدهند. من جلد سوم کتاب جزيره سرگرداني را که عنوان آن " کوه سرگردان" است با ظهور امام زمان (عج) تمام کرده ام و اين شعر را در آخر آن نوشته ام:
دست غيبا، سوخت جان از انتظارت کو ظهورت ، دير شد هنگام کارت
وي در پايان گفت: کساني که برداشت هاي دل خواهانه اي از آثار من داشته اند با خواندن جلد سوم اين رمان خواهند فهميد که چقدر اشتباه کرده اند.»
دانشور زني است كه اگر بخواهد حرف بزند انساني خوش صحبت است و به هيچ عنوان حرف هايش خسته كننده نيست . دو ويژگي بارزش كه من در بيشتر تماس هاي تلفني ام با او مشاهده كردم ،روحيه دادن به افراد و همراه كردن حرف هايش با طنز است، كه انسان را از آشنايي و گفت و گو با او خوشحال مي كند . وقتي زن را به ترجمه تشبيه مي كند ، مي گويد منتشرش كن جالب است. او حافظ را بيشتر از هر شاعري دوست دارد. شايد اين رگه طنز در كلامش را نيز از او به ارث برده است.قدر كلام خوب را مي داند. يكبار كه به او زنگ زدم تا نظرش را درمورد مجله «كتاب ماه ادبيات و فلسفه » بدانم ، گفت : « يكبار مقاله اي درمورد داستان من در اين مجله منتشر شد كه بسيار برايم جذاب بود. اين نقد نشان داد كه افراد توانايي در اين مجله مطلب مي نويسند. نقد نوشته دكتر " حسين پاينده " بود كه در مورد كتاب « جزيره سرگرداني » با عنوان « سيمين دانشور ،شهرزادي پسامدرن » براي نخستين بار در كتاب ماه ادبيات و فلسفه منتشر شد. متاسفانه بيشتر نقدهايي كه در مورد آثار من نوشته اند يا تعريف است، يا حمله . اما اين نقد بسيار خوب بود و نشان مي داد منتقد داستان را فهميده است.»
بعدها هم به من گفت كه براي تشكر ، داستان كوتاه «اُسطُُقُس» را به دكتر پاينده تقديم كرده است و به ناشرش در آمريكا گفته است كه نقد دكتر پاينده را در مقدمه كتابش به زبان انگليسي منتشر كند.
امروز 7 ارديبهشت 1385 خورشيدي است.
روز گذشته عكس دكتر را از اينترنت پيدا كرده ام تا امروز مطلبي درموردش بنويسم و در فضاي اينترنت منتشر كنم . فردا 8 ارديبهشت 1385 خورشيدي است و او 85 پنج ساله مي شود.بايد به او زنگ بزنم وتولدش را پيشاپيش تبريك بگويم. البته اين كار را براي بيشتر نويسنده ها انجام مي دهم . اگر حالش هم خوب بود و قبول كرد گپ كوتاهي هم با او مي زنم .از اتاق خودم زنگ مي زنم . اگر چه گاهي از فراموشي حافظه و حال خودش شكايت مي كند، اما حالا كه در پايان قدم زدن روزانه اش به او زنگ زده ام از خوبي حالش مي گويد.
- درود برشما خانم دكتر .
- سلام
-خوب هستيد .
- مرسي.
- اميدوارم هميشه خوب باشيد.من گل محمدي هستم .
- به به . سلام . حالت چطوره . خوبي.
- متشكرم . خدا رو شكر .
- تلفن كرده بودي داشتم توي حياط راه مي رفتم .
تازه يادم مي افتد كه حدود نيم ساعت پيش زنگ زده بود و دكتر در حال قدم زدن بوده .
- ببخشيد من گاهي بي موقع زنگ مي زنم و مزاحم شما مي شَم .
- اصلا" مزاحم نيستي .
- فردا تولد شماست و 85 ساله مي شيد . اميدورم سال هاي سال زنده باشيد و ما 8 ارديبهشت زنگ بزنيم و تولد شما را تبريك بِگيم .
فكر مي كند كه منظور من از روز تولدش 7 ارديبهشت است.
- البته ، تولد من فرداست. شما هم ششمين يا هفتمين نفري هستي كه زنگ مي زني .
- بله . تولد شما فرداست . من هم پيشاپيش زنگ زدم كه 8 ارديبهشت روز تولد شما رو تبريك بگويم .
-خيلي ممنون گل محمدي جان. تو هميشه نسبت به من لطف داشتي و محبت داري . اميدوارم كه خودت هم موفق باشي . هر چي خواست خودت هست بشه . خيلي ممنون.
- شما لطف داريد و هميشه محبتتون شامل حال ما شده .
- لطف داري.
وقتي مي بينم حال دكتر خوب است ، مي گويم :
- اگر اجازه بدهيد يك سئوال از شما بپرسم .
- بپرس.
مي گويم كه سال گذشته با شما صحبت كرده ام و زندگي نامه و بخش هاي از حرف هاي را كه خودتان آن ها را خوانده و تأييد كرده ايد دارم . اما حالا دوست دارم بدانم « مهمترين دغدقه ذهني نويسنده اي مانند سيمن دانشور در سن 85 سالگي چيست ؟»
مي گويد:
- « من اين را ياد گرفته ام كه شانه هايم را بالا بياندازم و بگويم : ول كن بابا ... . به دوستان هم مي گويم شانه ها را بالا انداختن و گفتن ،ول كن بابا ... را ياد بگيرند. من اهل دپرسيون و دغدغه و اضطراب نيستم . بعضي اهل دپرسيون هستند . همه چيز را براي خودشان بزرگ مي كنند. هي را جع به آن فكر مي كنند.من مي گويم گذرا هستند. به جاي اينكه به گذشته فكر كنند و دپرسيون شوند،پياده روي كنند، آب ميوه بخورند، ورزش هايي مانند يوگا كاركنند. من اهل دغدغه نيستم .

تنها چيزي كه براي من خيلي سخت بود،مرگ پدرم بود. پدرم كه از دنيا رفت، من در دانشگاه تهران در حال درس خواندن بودم . قرار شده بود به من نگويند تا امتحان هاي من تمام شود. اما در همان زمان وقتي داشتم روزنامه مي خواندم ديدم مطلبي در مورد پدرم نوشته شده است و جلوي نام هاي او كلمه مرحوم به كار رفته . باخودم گفتم اين درمورد پدرمن است! وقتي فهميدم ، خيلي برايم سخت بود. مي داني ، دغدغه هايي كه همه دارند من ندارم. من خيلي اعتماد به نفس دارم. من در سن 85 سالگي،هنوز مي نويسم. نگران انتشار آن هم نيستم. بالاخره منتشر مي شود. نبايد سخت گرفت.همه چيز گذرا ست.يكي از نعمت هايي كه خدا به ما داده فراموشي است. فراموشي خيلي مهم است. اگر اين فراموشي نبود ما از دق مي مُرديم . همه چيز فراموش مي شود.يك خاطره اي از آن در تَه ذهن مي ماند كه گاهي به ياد مي آيد؛ كاري نمي شود كرد. آدم بايد قرص و محكم باشد. اعتماد به نفس داشته باشد. ما مردمي هستيم كه گرد هم آمده ايم . كردها ،لرها ، عرب ها ، ترك ها و در زاهدان و سيستان هم بلوچ . در كشوري مانند فرانسه اگر شما يك شهر را ببيني انگار تمام فرانسه را ديده اي . اين همه تنوع نژادي و زماني ندارد. اما ما داريم .بايدد محكم بود.حالا بگو ول كن بابا ... . شانه هايت را هم بينداز بالا.»
من مي خندم و دكتر هم .
بزرگداشت "سعدي "
در گذشت: "بهار"، " اقبال"،" سپهري"
تولد: " مختاري"،"كاشيگر"، " سلاجقه"
1 ارديبهشت بازار تولدو بزرگداشت و درگذشت در عرصه ادبيات فارسي داغ است و در آن ضمن بزرگداشت "سعدي" استاد نظم و نثر فارسي و دركنار سالروز درگذشت "بهار"، " اقبال"،" سپهري" ،سالروز تولد سه چهره ديگر ادبي " مختاري"،"كاشيگر"، " سلاجقه" را شاهد هستيم .
ملك الشعراي بهار
ملك الشعراي بهار نويسنده، محقق، روزنامه نگار، استاد دانشگاه و شاعر ، متخلص به بهار ، فرزند ميرزا محمد كاظم متخلص «به صبوري» 18 آذرماه 1265خورشيدي در مشهد به دنيا آمد . پدر وي ملك الشعراي آستان قدس رضوي بود.بهار تحصيلات مقدماتي را نزد پدر آموخت و علوم ادبي وعربي متداول زمان خود را نزد استادان مشهور خراسان چون اديب نيشابوري فراگرفت.در نوجواني پدر خود را از دست داد و از همان اوان شعر مي سرود .بعد از مرگ پدر ، به فرمان مظفرالدين شاه ، لقب ملك الشعرايي استان قدس رضوي را يافت. وي در نهضت مشروطه طلبان مجاهدتها كرد.در سال 1289 خورشيدي روزنامه نو بهار را نشر داد و در سال 1290 خورشيدي روزنامه تازه بهار را جايگزين آن كرد كه پس از انتشار 9 شماره توقيف شد.نوبهار دوباره منتشر و باز هم توقيف مي شود.در سال1293 خورشيدي از طرف مردم مشهد به نمايندگي مجلس شوراي ملي انتخاب و رهسپار تهران شد. انجمن ادبي دانشكده را با مجله دانشكده كه منتسب به همان انجمن بود ، تاسيس مي كند و دوباره به تجديد انتشار روزنامه نوبهار دست مي زند. مديريت روزنامه ايران كه غير رسمي بود ، به وي محول شد. از طرف مردم تهران دوباره به نمايندگي مجلس شوراي ملي انتخاب و پس از آن نيز به وزارت هم رسيد.در دانشكده ادبيات تهران نيز تا پايان عمر تدريس مي كرد.وي واپسين قصيده سراي بزرگ فارسي محسوب مي شود كه تمام عمر خود را در مبارزه و شعر و ادبيات گزراند. بهار 1 ارديبهشت 1317 خورشيدي در تهران از دنيا رفت و در آرامگاه ظهيرالدوله به خاك سپرده شد.از او آثار زيادي به جا مانده است ،از جمله: سبك شناسي ، تاريخ احزاب سياسي ، مجموعه مقالات و ديوان اشعار در دو جلد. سبك شناسي ، تاريخ احزاب سياسي، مجموعه مقالات و ديوان اشعار در دو جلد.
شعر ي انتقادي از بهار را باهم مي خوانيم :
فتنه هاي آشكار
فتنه ها آشكار مي بينم
دستها توي كار مي بينم
حقه بازان و ماجرا جويان
بر خر خود سوار مي بينم
بهر تسخير خشك مغزي چند
نطقها آبدار مي بينم
جاي احرار در تك زندان
با به بالاي دار مي بينم
زانتخابات سوء، مجلس را
پر زعيب و عوار مي بينم
وكلا به را مثل دور ششم
گيج و بي ا ختيار مي بينم
آلت دست ارتجاع و فاشيست
جملگي را قطار مي بينم
بعد تصويب اعتبار رنود
كار بي اعتبار مي بينم
چند لوطي زكهنه جاسوسان
روز و شب گرم كار مي بينم
پيش بيني كه عاقلان كردند
بعد از اين آشكار مي بينم
سفها را به كارهاي بزرگ
داخل و برقرار مي بينم
درگلستان به جاي كبك و تذرو
قنفذ و سوسمار مي بينم
وانكه را برد و خورد و خوش خوابيد
شاد و ايران مدار مي بينم
ملتي را كه شد فراموش كار
عاقبت اشكبار مي بينم
زانتخاباتشان مسلم گشت
آنچه اين جان نثار مي بينم
چاكران چاپلوسان قديم
روي مجلس هوار مي بينم
خيل بي عرضگان جاهل را
داخل كارو بار مي بينم
ظاهرا"شه پرست و در باطن
باعدو دستيار مي بينم
ليك روز بليه و سختي
همه را در فرار مي بينم
امتحان را دوبار خوردن زهر
جرم بي ا غتفار مي بينم
و آدمي را كه ترك تجربه كرد
بي تعارف حمار مي بينم
وانكه ننهاد فرق دشمن و دوست
چاره اش انتحار مي بينم 
اقبال لاهوري
علامه محمّد اقبال لاهوری متفکّر و شاعر معروف پاکستانی سال 1250خورشيدي به دنيا آمد و پس از گذراندن دوران مقدماتي تحصيل به كشور انگلستان و آلمان رفت و در فلسفه و حقوق فارغ التحصيل شد . اقبال تحصيل كرده، از پيشروان اصلاح در شبه قارّه ی هند شد و در استقلال كشور پاکستان نقّش مهمی ايفا كرد. گفته مي شود اقبال به ايران نيامد و تنها از راه خواندن آثارادبيات فارسي، آثاري زيبا به زبان فارسي پديد آورد. او به دو زبان فارسی و اردو شعر می سرودو تاكيد زيادي بر بازگشت به خويشتن و مبارزه با تهاجم فرهنگي غرب داشت.از جمله آثار او مي توان به جاويد نامه ، پيام شرق، اسرار و رموز، ارمغان حجاز اشاره كرد.
يكي از اشعار معروف اين شاعر را با هم مرور مي كنيم:
چون چراغ لاله سوزم در خيابان شما
اي جوانانعجم! جان من و جان شما
غوطه ها زد در ضمير زندگي انديشه ام
تا به دستآورده ام افكار پنهان شما
مهر و مه ديدم، نگاهم برتر از پروين گذشت
ريختم طرح حرم در كافرستان شما
تا سنانش تيزتر گردد، فروپيچيدمش
شعله اي آشفته بود اندر بيابان شما
فكر رنگينم كند نذر تهيدستانشرق
پاره ي لعلي كه دارم از بدخشان شما
مي رسد مردي كه زنجير غلامانبشكند
ديده ام از روزن ديوار زندان شما
حلقه گرد من زنيد اي پيكر آب وگل!
آتشي در سينه دارم از نياكان شما

مديا كاشيگر
مديا كاشيگر نويسنده و مترجم ايراني 1ارديبهشت1335 در شهر يزد متولد شد و هم اكنون در شعر تهران سكونت دارد . از آثار كاشيگر مي توان به اين آثار اشاره كرد : وسوسه ( مجموعه داستان)، وقتي مينا خواب بود ( رمان)، درد و دود ( مجموعه شعر)، ابر شلوار پوش ( ترجمه شعر ؛ ماياكوفسكي)، خاطره اي فراموش شده از فردا ( مجموعه داستان)، ريخت شناسي قصه .
پروين سلاجقه
دكتر پروين سلاجقه منتقد و نويسنده ايراني 1 ارديبهشت 1340 خورشيدي در بافت كرمان متولد و هم اكنون در تهران سكونت دارد و ضمن تدريس در رشته ادبيات فارسي دانشگاه به نگارش مشغول است . تازه ترين اثر سلاجقه كه به تازه گي منتشر شده است ،نقد اشعار شاملو با عنوان « امير زاده ي كاشي ها» است . از سلا جقه تا كنون سه داستان براي كودكان با عناوين « قصه تالاب»، « بنفشه كوچولو»، «دنياي قشنگ پوپو » يك كتاب در زمينه معاني بيان با عناون « در آمدي بر زيبايي شناسي شعر» و نقد آثار هوشنگ مرادي كرماني با عنوان «صداي خط خوردن مشق » منتشر شده است.
* براي خواندن يادداشت هاي به نگارش در آمده در مورد سعدي ، مختاري و سپهري كه در آتي بان منتشر شده اند ، به يادداشت هاي زير مراجعه كنيد .
سعدي : 1ارديبهشت ؛ روز "سعدي"
سپهري : درگذشت " سهراب سپهری"
مختاري :محمد مختاري؛ نويسنده مقتول
از صدای پای آب
سپهری بعد ازحرکت خوب و ممتد خود در شعربلند« صدای پای آب» متولد می شود و نشان می دهد که به زبان خاص خود دست یافته است . زبانی ساده و صمیمی با موسیقی آشکار و وزنی مناسب با موضوع شعر.
ابتدا مانند دیگر شاعران هم عصر خود تحت تاثیر جریان شعر روز در قالب «چهار پاره» به سرایش شعر دست می زند.اولین کتاب سپهری مجموعه شعری با عنوان « آرامگاه عشق» است ،که شامل اشعار احساسی و دوران ناپختگی سپهری در شعر می شود. در اولین اثر نسبتا" موفق خود با عنوان « مرگ رنگ» نشان داد که مانند دیگر شاعران همعصر خود از طرفداران نو گرایی و شعر نو است . او در این مجموعه با گرایش به قالب شعر نیمایی حرکت خود را در عرصه شعر آزاد آغاز می کند . صداقت در بیان ، زبان ساده و روان ، توصیف های زیبا ، تصویرهای تازه و بدیع ، ترکیبات قابل قبول ، موسیقی گوش نواز و استفاده اطلاحات عامیانه و محلی در شعر از خصوصیات شعری سپهری است که به مرور زمان و در مجموعه های بعدی او نمایان تر و مستحکم تر می شود .
سپهری در مجموعه شعربعدی خود با عنوان « زندگی خوابها»سعی می کند از زبان نیما به زبان شعری خود برسد . اگر چه در این مجموعه چندان موفق به عملی کردن آرزوی خود نمی شود، اما در آینده ای نه چندان دور به آن دست می یابد.
او در ادامه سعی و تلاشهای شاعرانه اش در کتاب « آوارآفتاب» تا حدودی موفق به فاصله گرفتن از دیگر شاعران نوگرای همعصر خود شد و شاید بتوان گفت زبان شعری سپهری در این کتاب تاحدودی زبانی است میان زبان شعری فروغ فرخزاد و احمد شاملو که هنوز دارای آن موسیقی ریتمیک و رقص آور که در مجموعه های بعدی او مشاهده می شود نیست. برای مثال می توان به شعر « شا سوسا» اشاره کرد:
کنار مشتی خاک
در دور دست خودم ، تنها، نشسته ام
نوسان ها خاک شد
و خاک ها از میان انگشتانم لغزید و فرو ریخت
شبیه هیچ شده ای!
چهره ات را به سردی خاک بسپار
اوج خودم را گم کرده ام
می ترسم ، از لحظه ی بعد ، و از این پنجره ای که به روی احساسم
گشوده شد
برگی روی فراموشی دستم افتاد: برگ اقاقیا!
بوی ترانه ای گمشده می دهد، بوی لالایی که روی چهره مادرم
نوسان می کند.......
«شاسوسا» از مجموعه شعر " آوار آفتاب"
سپهری روز به روز در عرصه شعر پیشرفت می کند و با آشنایی و مطالعه بیشتر در زمینه عرفان و نقاشی دست به خلق آثاری می زند که نشان از تولد یک شاعر توانمند می دهد. او درکتاب« شرق اندوه » با اشعاری موزون تر از گذشته و دارای موسیقی بارزتر به بیان بعضی دیدگاهها ی عرفانی نیز می پرداز . سهراب بدون شک آشنایی خوبی با شعرشاعران بزرگ ایرانی چون حافظ و مولانا دارد . اشعار مجموعه شعر « شرق اندوه» به خوبی نشان از تاثیر موسیقی غزلیات مولانا در آثار سپهری می دهد.
آب زنید راه را هین که نگار می رسد مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد
«مولانا»
باد آمد ، در بگشا، اندوه خدا آورد
خانه بروب، افشان گل ، پیک آمد ، پیک آمد ،
مژده ز« نا » آورد
آب آمد ، آب آمد ، از دشت خدایان نیز ، گل های سیاه آورد
ما خفته ، او آمد ، خندۀ شیطان را بر لب ما آورد
مرگ آمد
ترس شما آورد.
در خاکی ، صبح آمد ، سیب طلا، از باغ طلا آورد.
مجموعه شعر « شرق اندوه»
سپهری بعد ازحرکت خوب و ممتد خود در شعربلند« صدای پای آب» متولد می شود
سهراب سپهری در 1 اردیبهشت ماه 1359 در تهران دیده از جهان فرو بست و در زادگاهش به خاک سپرده شد، و جامعه ادبی را در سوگ خود نشاند .
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یک نفر باز صدا زد : سهراب!
کفش هایم کو ؟
«ندای آغاز»
از سهراب سپهری آثار زیادی در زمینه نقاشی و شعر به جای مانده است که آثار منتشر شده او در زمینه شعر بدین شرح است :
*آرامگاه عشق/ مجموعه شعر، 1326 .
*مرگ رنگ / مجموعه شعر ، 1330 .
*زندگی خواب ها / مجموعه شعر،1332 .
*آوار آفتا ب / مجموعه شعر، 1340 .
*شرق اندوه / مجموعه شعر ، 1340.
*صدای پای آب / یک شعر بلند ، 1344.
*مسافر/ یک شعر بلند ، 1345 .
*حجم سبز/ مجموعه شعر ، 1346 .
*هشت کتاب / مجموعه شعر ، 1355.
*ما هیچ ، ما نگاه ( پیوست هشت کتاب)/ مجموعه شعر ، 1355.

در پایان شعر « به باغ همسفران» را از مجموعه شعر " حجم سبز " برگرفته از كتاب شعر زمان3 تاليف "محمد حقوقي "می خوانیم .
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید .
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد.
و خاصیت عشق این است .
کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم ، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زود تر چیزها را ببینیم
ببین ، عقربک ها ی فواره در صفحه ی ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
و آن وقت
حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم ، و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم ، و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت من ، مثل ایمانی از تابش «استوا» گرم،
ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید