تقديم به نجابت مهربان

 

 

  تو در پناه نجابتت ايستاده ای
  ومن
  از چشمهای توست
  که بار دار می شوم

 مهربان 
 شعر زايش درد ناکيست 
 که از عشق می آيد

 فردا
دختران شهر
باردار شعرهای من می شوند
 و کودکان زمين
             شبيه تو

                به خاطر کودکان زمين 
                                   چشمهايت را نبند

 

 

27 فروردين ؛ تولد بهمني

باهمه بي سرو ساماني ام
باز به دنبال پريشاني ام

محمدعلي بهمني، غزلسراي معاصر، متو لد 27 فرودين ماه 1321 در انديمشك، پس از حضور در تهران درعرصه شعر، مخصوصا غزل، توانايي خود را به اثبات رساند. درمورد جايگاه شعر در زندگي اش مي گويد :«شعر براي من  يک نوع درمان و مسکن روح و جسم  است. من وقتي شعر مي گويم، درست مانند ورزشکاري هستم که در حال ورزش کردن است ».



بهمني پس از انتشار نخستين مجموعه شعر خود با عنوان «باغ لال» در سال 1350 ،ضمن گرايش به قالب غزل، قالبهاي تازه تر را نيز مورد توجه قرار داد. وي سعي کرد براي بيان احساسات و انديشه هاي عاشقانه اش در شعر  بهترين قالب ها را مورد استفاده قرار دهد.

غزل و آزاد قالب هايي بود که بهمني به کار گرفت. اما آنچه بهمني را مورد تحسين علاقه مندان و  منتقدان شعر قرار داد، غزل هاي ساده و عاشقانه او بود.خودش مي گويد :« من با تمام ارادتي که به تمام شکل ها، قالب ها و فرم هاي شعري دارم ، بيشتر شيفتگي و علاقه ام به غزل است. وقتي غزل مي گويم احساس مي کنم در حال دست و پنجه نرم کردن بايک حريف قدر هستم ». بهمني در غزل هاي خود که بيشتر مضموني عاشقانه دارند با بهره بردن از زبان ساده و عاميانه تو انست به زباني دست پيدا کند که خاص خود او بود. اشعار او با زباني که به زبان ساده مردم کوچه و بازار نزديک است ، همراه با شور و حس موجود در خود، زمزمه تنهايي عام و خاص مي شود:

 

«باهمه بي سرو ساماني ام

باز به دنبال پريشاني ام

طاقت فرسودگي ام هيچ نيست

در پي ويران شدن آني ام

آمده ام بلکه نگاه هم کني

عاشق آن لحظه توفاني ام

دلخوش گرماي کسي نيستم

آمده ام تا تو بسوزاني ام

 ........

 

ها ....به کجا مي کشيم ، خوب من

ها ... نکشاني به پشيماني ام !»

  

 او اگر چه در غالب کهن غزل، شعر مي گفت؛ اما ، به هيچ عنوان يک مقلد صرف از شاعران پيش از خود نبود ، بلکه سعي کرد همانند شاعران تاثيرگذار بر انديشه هايش «حسين منزوي» و «منوچهر نيستاني» انديشه هاي نو و تازه را بيان کند. او هنوز به توانايي قالب غزل براي بيان انديشه هاي نو  و تازه ايمان دارد و اين سخن را در بيتي چنين مي سرايد:

 

جشمم غزل است اما، روحم همه «نيما»يي است

در آينه تلفيق، اين چهره تماشايي است

 

 تلاش بهمني براي هماهنگ کردن انديشه هاي نو و نوع نگاه نيما در قالب غزل تا آنجا پيش مي رود که به وسيله بسياري از شاعران و منتقدان ادبي، نامش درکنار حسين منزوي به عنوان پرچمداران غزل عاشقانه امروز معرفي مي شود. بدون شک موفقيت در عرصه فرهنگ و هنر بدون توجه به داشته هاي فرهنگي و هنري گذشته ميسر نمي شود و بهمني اين را به خوبي مي داند . او با تحصيل در رشته ادبيات فارسي و مطالعه دراين زمينه سعي مي کند از گذشته پر بار ادبي خود نيز بهرمند شود:

 

"گرد آفريد" تو فقط از اسبش اوفتاد

اما چه ها که رفت به " سهراب " قلعه گير

و يا:

لبت نه، مي گويد و پيداست مي گويد دلت، آري

که اينسان دشمني، يعني که خيلي دوستم داري

......

(صدايي از صداي عشق خوشتر نيست ) حافظ گفت

اگر چه بر صدايش زخمها زد تيغ تاتاري



او كه اكنون در عرصه غزل جايگاه خاص خود را دارد در مورد شعر و هياهوي هاي مدعيان ايجاد جريان و موج در غزل مي گويد: «شعر هميشه درگذار تجربه است. من مخالف  اين شکل هاي شعري مانند غزل فرم و غيره که رواج پيدا کرده است، نيستم. اما شاعر بايد مراقب باشد که زمان چيزي رابه او تحميل نکند. به نظر مي آيد که اين شکل ها حاصل هياهو و تحميل زمان به شاعران است  البته من اين را بحران  شعر نمي دانم. در حقيقت  اينکه مي گويند بحران شعر، براي من پذيرفتني نيست. من مي گويم، چيزهايي که با نام هاي مدرن، پست مدرن و غيره مطرح مي شوند اگر براي طبع آزمايي باشند خوب است؛ اما نبايد به شاعر تحميل شود؛ که متاسفانه به نظر مي آيد بيشتر شاعران جوان بر اثر تحميل به اين گونه شعري روي آورده اند.  وقتي يک مجله شکل شعري خاصي را پوشش مي دهد، اگر فکر کنيم که بايد اينگونه شعر بگوييم تا مورد قبول قرار بگيرد، يعني دچار تحميل شده ايم. اينگونه شعرها يک کار کوششي محسوب مي شود نه جوششي.»

 

اما بهمني با شناخته شدنش به عنوان يک غزلسرا به هيچ عنوان از سرودن شعر در قالب آزاد دست نکشيد تا آنجا که آخرين مجموعه شعر خود را با عنوان «اين خانه واژه‌‏هاي نسوزي دارد» شامل شعر هاي  آزاد و نيمايي منتشر کرد.

ترانه سرايي، ديگر هنر بهمني است که در کنار سرودن شعر در قالب غزل و آزاد به آن گرايش دارد. در باره ترانه سرايي خود معتقد است: « گرچه ترانه داراي فضاي خاص خود است، اما من درکنار شعر به اين هنر هم شيفتگي خاصي دارم . اما متاسفانه هر کار هنري که پول ساز باشد به شکل هنر صدمه مي زند. اين روزها هم ترانه به خاطر پول ساز شدنش دچار صدمه شده است. من وقتي ترانه مي گويم ، ترانه نياز همان لحظه است و وقتي شعر مي  گويم نياز تمام زمانهاي من است. » اما ترانه سرايي او به هيچ عنوان تنها يک منبع در آمد به حساب نمي آيد، بلکه برطرف کننده نيازهاي روحي و حسي و توجه او به جامعه، عشق، سادگي و صداقت انسان است:

 

«خواب ديدم بازم داريم شهرو چراغون مي کنيم

چراغ خونمونو، نذر خيابون مي کنيم

روي اين سقف سيا، کاغذ آبي مي کشيم

آسمونو ، پر خورشيداي الوون مي کنيم

........... 

حالا که اين کلکا، خنجر و از پشت مي زنن

ما چرا پشتمونو، به تيغ برون مي کنيم ....»

 

توانايي بهمني در عرصه ترانه سرايي نيز تا آن اندازه بود که بسياري از آثار او مانند غزل هايش به وسيله خوانندگان به اجرا در آمد:

 

«در ديگران مي جويي ام – اما بدان اي دوست

اينسان نمي يابي زمن ، حتي نشان اي دوست

من در تو گم گشتم مرا در خود صدا مي زن

تا پاسخم را بشنوي پژواک سان اي دوست»

 

در پايان بايد گفت: اکنون محمد علي بهمني، 64 ساله، شاعري صاحب سبک و توانا در عرصه غزل سرايي است که شعر را مسکن روح و روان مي داند:

 

«من با غزلي قانعم و با غزلي شاد

تا باد، ز دنياي شما، قسمتم اين باد»

 

از محمد‌‏علي بهمني تاكنون چندين اثر در زمينه شعر و ترانه منتشر شده كه عبارتند از: مجموعه شعرهاي «باغ لال»، «در بي‌‏وزني»، «گاهي دلم براي خودم تنگ مي‌‏شود»، «شاعر شنيدني است»، «عاميانه‌‏ها» (گزينه اشعار عاميانه)، «عشق است» (مجموعه شعر نوار)، «غزل» (شعر نوار)، «امانم بده» (مجموعه ترانه) و « اين خانه واژه‌‏هاي نسوزي دارد».


 

 

در پايان يك غزل و يك ترانه از بهمني را باهم مرور مي كنيم:


 اوسر سپرده مي خواست،‌من دل سپرده بود

من زنده بودم - اما : انگار مرده بودم
از بس كه روزها را با شب شمرده بودم

يك عمر دور و تنها، تنها بجرم اين كه -
اوسر سپرده مي خواست،‌من دل سپرده بود

يك عمر مي شد آري در ذره اي بگنجم

از بس كه خويشتن را در خود فشرده بود

 

در آن هواي دلگير – وقتي غروب مي شد

گويي بجاي خورشيد ، من زخم خورده بود

 

وقتي غروب مي شد – وقتي غروب مي شد

كاش آن غروب ها را از ياد برده بودم     



 دهاتي

 

ساده بگم : دهاتي ام

                         اهل همين نزديكيا

همسايۀ روشني و هم خونۀ تاريكيا

ساده بگم – ساده بگم:

                          بوي علف مي ده تنم

هنوز همون دهاتيم

                       باهمه شهري شدنم

□

باغ غريب ده من

                      گلهاي زينتي نداشت

اسب نجيب ده من

                      نعلاي زينتي نداشت

اما همون چهارتا ديوار

                             با بوي خوب كا گلش

اما همون چَنتا خونه

                          با مردم ساده دلش

براي من كه عكسمو – مدتيه تو آب چشمه نديدم

براي من كه شهريم – ازاون هوا دل بريدم

دنيائيه كه ديدندنش

                     اگر چه مثل قديما

                                           راه  درازي نداره

اما مي دونم كه ديگه

                         دنياي خوب سادگي 

                                                 به من نيازي نداره

 


* شعر و ترانه ، برگرفته ازكتاب « شاعر شنيدني ست » سروده؛ محمد علي بهمني، چاپ" دارينوش " بهار 1377.

شعری برای شاعران

براي منوچهر آتشي ؛‌كه قبرش را پركردند ؛ همه دانستند خاك ظرفيت شاعر را ندارد.
براي شاملو ؛ كه سنگ قبرش را شكستند ؛ و همه دانستند حتا سنگ ها توان كشيدن نام شاعر را بردوش ندارند.
و براي آزاد ؛‌ كه دوباره پيكرش را شستند و همه دانستند آب ها هم تشنه بدن شاعرند.


تشييع پيكرت بهانه بود
ما آمده بوديم تا از رفاقت چيزي كم نگذاشته باشيم

كاش نه تو قصد سفر كرده بودي
ونه ما در دوباره شويي جنازه ات مي فهميديم كه جهالت به استخوانمان رسيده

ما شاهدان خود خواسته يك حادثه بوديم
شاهدان واقعه اي تلخ
جايي كه مرده شورها هم كار هم ديگر را قبول ندارند


چرا فكر مي كنيم كه عقربه ها  مي چرخند كه زمان بگذرد
عقربه ها كاري جز چرخيدن بلد نيستند
اين ماييم كه مي چرخيم
از چرخ چرخ عباسي هاي دوران كودكي
تا سگْ چرخ زدن هاي ميان سالي

عقربه بهانه است
تا بگوييم زمان را مي فهميم
اگرنه
زمان در دست مردگاني هم كه ساعت ندارند، مي گذرد

افسوس
ما از مرد بودن

سبيلش را به ارث برده ايم

واز شاعر بودن

سيگارش
در ترياك دنبال "اخوان" مي گرديم
و در شب هرز پرسه هامان دنبال " فروغ "

فردا كه سهم شاعري من  از سرزمينم
يك قبر نيست!
چرا بترسم
بي بدسگال مي نويسم
ما در به در نيستيم
ما زنده مردگان در خاك خويش گور به گور شده ايم

گفتم: قهوه تان تلخ است 
گفتند: تلخي از«من» است!
بايد «ما» شوي تا شيرين شود

«من»شان را ما كرديم

«ما» در قهوه ها هنوز هم تلخيم
قرن هاست به تلخي لبهامان عادت كرده ايم


خبرت تلخ بود
و دوباره شستن ات واقعه اي تلخ تر

گفتند: شاعر است

شاعر

نامي بي پس و پيش
انساني كه از خودش آغاز مي شود

از ما نيست

پس، بر ماست

 با دوباره شستن بسوزانيدش

مباد شعري از زندگي در كفنش پنهان باشد
مباد، پيغامي براي دوستان درمغزش
مباد، تصوير حقارت ما در چشمش
دوباره بشوييدش

شستن بهانه بود
مي خواستند زنده نشكسته را
مرده بكشنند
اگر نه شاعر
هر روز با شعر غسل مي كند
وقتي كه آب و آتش با شعر پاك مي شوند
چه چيز بهتراز شعر روح انسان را پاك مي كند؟


زني گفت:
- «اين شاعر، نه
اين مرده ،‌ نه

اين شعر ، ‌نه
تمام اين مغزها رابايد شست
ما را دوباره بشوييد
ما را كه سال هاست با آتش و خون شسته ايد »

 

كاش به آسمان اميدي بود رفيق

كاش باران مي باريد

ببار باران
ببار واين شرم ممتد را از پيشاني تار يخ پاك كن

- «سهم تمام شعر من از سرزمينم يك قبر نبود!؟»

 
آه شاعر ساكت سال هاي نزديك

آن روز صبح

نَفَس شهر يخ زد
و تمام برف هاي عالم روي سرمان نشست
تازه فهميديم !

 

زمستان
زمين يك رنگ تر ازهميشه است
وجاي خالي آفتاب بيشتر احساس مي شود


درد آهنينِ كلنگ هامان را كه بر زمين كوبيديم
حتا

سفيدي برف ها
روسياهي زمين را پنهان نكردند

مشت زمين هميشه پوچ است
اين ماييم كه گل را به دستش مي دهيم

لقمه اي بزرگ تر از دهن
گلوي ورم كرده ي خاك
شاعري تا ابد بر پيشاني زمين

 

و ما

آمده بوديم تا از رفاقت چيزي كم نگذاشته باشيم

 

درهمين کافه بود

 


درهمين کافه بود

مي خواستيم با شعر تمام دنيا را فتح کنيم
همه نگاهمان کردند

واژه که کم آورديم
تو گفتي  سي گار
من هم نوشتم  سي گار

به همين سادگي
عشقمان را دود کرديم
وزندگي مان را خاکستري به روي ميز
کافه چي با دستمال پاکش کرد

جنازه تو را پاي ويترين مغازه اي پيدا کردند
که لباسهاي عروس مي فروخت

من
در خياباني مُردم

که تو هيچوقت از آن عبور نکردي

 

ادبيات در دانشگاه هاي ايران

درخدمت و خيانت استادان ادبيات دردانشگاه هاي ايران

برگزاري کلاس های  ادبیات خارج از دانشگاه توسط نهادهای مختلف با حضور استادان دانشگاه و حضور دانشجویان آنها دراین کلاس ها تعجب آور است. این اتفاق زمانی تعجب آورتر می شود که بدانیم دانشجویان برای شرکت دراین کلاس ها ، برای هردرس مبلغی بیش از 50 هزار تومان پول می دهند تا در كلاس ها ي استادان دانشگاه خود شركت كنند.

                               

 
البته برگزارکنند گان بعضی از این کلاس ها می گویند:« ما این کلاس ها را برای افراد علاقه مند به ادبیات که دانشجو نیستند برگزار می کنیم ، اما بیشتر شرکت کنندگان دانشجویان هستند.» به راستی چه اتفاقی دردانشگاه افتاده است که دانشجوی دانشگاه سراسری يا آزد  باید یک درس ادبی را باهمان استاد دانشگاه در خارج از دانشگاه و پرداخت پول دوباره بخواند، تاشاید چیزی یاد بگیرد. آیا استادان دانشکده های ادبیات در کلاس های دانشگاهی خود کم فروشی می کنند؟

اگر این حرف درست است، چرا این اتفاق می افتد؟ آیا دانشگاه بر تدریس استادان نظارت ندارد ؟ چرا دانشجوي دانشگاه هاي معتبر ادبي ايران - در مقطع دكتري - مي رود خارج از دانشگاه تا با حضور در كلاس استادي كه در دانشگاه او نيز تدريس مي كند ،‌ ادبيات را دوباره بياموزد ؟ آيا اين نياز مالي است كه استادان را وادار مي كنند از تدريس صحيح در دانشگاه خود داري كنند تا دانشجويان وادار شوند با پرداخت پول به كلاس هاي خارج از دانشگاه آنها بيايند؟ شايد دانشجويان خوششان مي آيد كه پول خود را صرف كلاس هاي خارج از دانشگاه كنند؟ تدريس يك استاد در دانشگاه و خارج دانشگاه چه فرقي دارد؟ چه چيز اين دونفر را وادار به اين كار مي كند؟!

اجازه بدهید خودم پاسخ این پرسش ها را بدهم .

نمی توان گفت استادان دانشکده های ادبیات کم فروشی نمی کنند، اما دلیل آن به دست آوردن شاگرد خصوصی نیست . کم فروشی استادان دانشکده های ادبیات به خاطر بسته بودن دست آنها در دانشگاه برای ارائه درس است. حقیت این است که نظام غلط آموزشی و برنامه ریزی اشتباه ، برای تدریس ادبیات در دانشگاه ، باعث شده است که استادان برجسته نتوانند آنچه را که می دانند به دانشجویان ارائه کنند. خود سانسوري استاد به هزار و يك دليل بي دليل كه از طرف نظام آموزشي و بعضي ها كه نامشخص هستند ،‌ باعث شده است بخش زيادي از ادبياتي كه در دانشگاه تدريس مي شود بي خاصيت باشد. استاد با فشارهاي موجود تنها مي تواند در حد رفع تكليف تدريس كند.البته نظام آموزشي براي استادان بي سوادي كه  با هزار و يك سفارش براي تدريس به عنوان استاد وارد دانشگاه شده اند بسيار مناسب. آنها در اين نظام غلط از امنيت كاملي برخوردارند . يكي اينكه ؛ اگر دانشجويان و رسانه به حضور آنها اعتراض كنند، كسي به حرف آنها گوش نمي دهد . دوم اينكه ؛ هر آنچه را كه نتوانند تدريس كنند و از آن عاجز باشند به گردن همين نظام غلط آموزشي مي اندازند كه دانشگاه دست ما را بسته .

در دانشگاهي كه هركس كه از در مي رسد نامش را مي گذارند "استاد" و تا از دنيا نرود بازنشسته نمي شود و اتاقش را به كسي تحويل نمي دهد، ‌معلوم است نتيجه چه مي شود . نتيجه مي شود اينكه دانشكده هاي ادبيات تفريح گاه دانشجويان رياضي و پزشكي است و بيش از 95 درصد دانشجويان رشته ادبيات پس ازفارغ التحصيل شدن «غاز هم نمي توانند بچرانند». نتيجه مي شود اينكه هركسي مي رود دوكتاب ترجمه خارجي مي خواند و تريبون هاي ادبي را مي گيرد دستش و ادبيات جامعه را به بيراهه مي برد و دانشجوي ادبيات به دستور استاد سنتي نشسته و نعل اسب رستم را ميخ مي كند تا بتواند با تانك و توپ مدرن ادبيات اروپايي و آمريكايي بجنگد. كاش اين استادان مي دانستند براي اين جنگ حتا اگر فردوسي هم بود سلاحي جديد خلق مي كرد و آموزش رزم نوين را مي آموخت.

هر چهره ادبي گذشته ايران همچون يك لشگر است و با ساخت سلاح مدرن مي توانيم اين افراد را به جاي آنكه با پاي پياده به جنگ بفرستيم ،‌با سلاح جديد به جنگ رقباي ادبي اروپايي خود بفرستيم. نبايد پيش از آنكه دانشجوي جوان ادبيات معاصر خود را بشناسد،‌ يك لشگر بزرگ ادبي را به دست او داد ؛ آن هم به بد ترين شكل . حافظ و مولانا و سعدي و بسياري از بزرگان ادبي هركدام مانند مدرن ترين سلاح كارايي دارند . متاسفانه بسياري ازاستادان قبول دارند كه اين بزرگان مانند يك اسلحه خودكار براي ادبيات كارايي دارند ،‌اما به دليل نداشتن توانايي از آنها به شكل يك چوب دستي سود مي برند و به دانشجويان هم اينگونه آموزش مي دهند. فراموش نكنيم كه بيشتر مواقع اين خود دانشگاه و برنامه ريزي دانشگاهي است كه از استاد تا همين حد بيشتر نمي خواهد و اجازه نمي دهد براي مثال حافظ سياستمدار را بررسي كنند.

استادي كه به دليل بيان حقايق ادبي در دانشگاه بازخواست مي شود و حق ندارد درمورد بسياري از شاعران ايراني حرفي بزند و تنها و تنها بايد تصويري كه از شاعران و نويسندگان گذشته مي دهد ،‌شكلي مثبت و بي گناه و پاك باشد تا مبادا بد آموزي داشته باشد ،‌ معلوم است دانشجو براي به دست آوردن حقيقت به خارج از دانشگاه پناه مي برد.

اين فشار دانشگاه بر استادان براي سانسور و خود سانسوري اعتماد دانشجوي باهوش را نسبت به او كم مي كند و دانشجوي تنبل را تنبل تر مي كند تا بيشتر به مسايل كليشه اي بپردازد. اينجاست  كه استادان ناشايست در پناه نظام آموزشي غلط به تدريس نادرست ادبيات دردانشگاه مي پردازند و حرمت دانشگاه و دانشجوي ادبيات به راحتي ناديده گرفته مي شود. اينجاست كه استاد دلسوز و دانشجوي مشتاق به خارج از دانشگاه پناه مي برند و دانشگاه مي شود بهشت آدم هاي غير خلاق و "دو دوتا چهارتايي".

اما نكته مهم كه اينجا تنها به آن اشاره اي مي كنم ،‌ اين است كه ؛ به دليل بي توجهي دانشگاه به خلاقيت ، دانشجويان به خارج از دانشگاه پنها مي برند. بر اساس يك نتيجه گيري «من در آوردي» ازاستادان تنبل ، آنها به اين نتيجه رسيده اند كه دانشگاه وظيفه اي نسبت به خلاقيت ندارند. دانشگاه نمي تواند انسان خلاق پرورش دهد! آنها معتقدند كه آدم هاي خلاق هميشه در خارج از دانشگاه پرورش يافته اند. بدون آنكه بخواهند به اين فكر كنند كه ، چرا؟ چطور مي شود اين مشكل را حل كرد؟ گويا يادشان رفته كه بسياري از افراد براي شاعر يا نويسنده شدن وارد دانشگاه مي شوند. چه طور " سعدي " در دانشگاه  زمان خود خلاق پرورش يافت ؟


به نظر مي آيد اين روزها «غم نان» نفس بسياري از استادان بزرگ دانشگاه هاي ادبيات ايران ، كه جامعه ادبي از آنها توقع روشنگري دارد ، را هم گرفته است. هيچ حاضر نيست به اين پرسش پاسخ دهد؛ چرا استادان دانشگاه كه بيشتر آنها با نظام آموزشي دانشگاه مخالف و آن را غلط مي دانند هيچ كاري نمي كنند؟ چرا دانشجويان حق حقيقي خود را از ادبيات دانشگاهي درخواست نمي كنند؟ و...

اجازه بدهيد اين يادداست را همين جا به پايان ببرم و انديشه درمورد «خدمت و خيانت استادان ادبيات دانشگاه هاي ايران» را به استادان و دانشجويان و صاحب نظران بسپارم . شايد بد نباشد ما هم كمي به اين مسئله فكر كنيم .


********
خبر هاي مرتبط:

قسمت نخست: ادبیات فارسی دردانشگاه های ایران ؛ دریک قدمی فاجعه
قسمت دوم  : بیراهه ادبیات فارسی دردانشگاههای ایران
قسمت سوم: خیانت دانشکده های ادبیات ایران به دانشجویان
قسمت چهارم: دانشكده هاي ادبيات ايران ؛ گورستان ادبيات فارسي
اظهارات تکان دهنده دكتر "جعفرياحقي"در مورد؛بحران ادبیات در دانشگاه های ایران 

استادان دانشگاه مثل سيب زميني ريزو درشت دارند

صادق هدايت

 مردي با سايه اي بلندتر از خودش

                                   

28 بهمن ماه 1281 خورشيدي در خانواده اهل فرهنگ و ادبِ  هدايت، ساكن تهران كودكي متولد شد كه صادق نام گرفت. پدرش هدايت قلي خان هدايت (اعتضادالملك)‌ و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت بودند. سال 1287 وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد و پس از اتمام اين دوره تحصيلي ، سال 1293 دوره متوسطه را در دبيرستان دارالفنون آغاز كرد. سال 1295 دچار ناراحتي چشمي شد ، كه در نتيجه در تحصيل او وقفه اي حاصل شد ؛ ولي در سال 1296  تحصيلات خود را در مدرسه سن لويي تهران ادامه داد كه از همين جا با زبان و ادبيات فرانسه آشنايي پيدا كرد. سال 1304 صادق هدايت دوره تحصيلات متوسطه خود را به پايان برد و در سال 1305 همراه عده اي از ديگر دانشجويان ايراني براي تحصيل به بلژيك اعزام گرديد. ابتدا در بندر (گان) در بلژيك در دانشگاه اين شهر به تحصيل در رشته مهندسي راه و ساختمان پرداخت ولي از آب و هواي آن شهر و وضع تحصيل خود اظهار نارضايتي مي كرد . عاقبت ،‌همراه دانشجويان اعزامي به اروپا برا ي تحصيل در رشته معماري ، رهسپار پاريس در فرانسهشد.« اگر از كتاب كوچك « انسان و حيوان » كه در سال 1303 خورشيدي پيش از سفر به اروپا در تهران نوشته است، بگذريم ، نخستين اثر ادبي هدايت قطعۀ ناتمام مرگ است كه در سال 1305 در گان بلژيك نوشت ؛ و بعد در سال 1306 كه در پاريس بود ، رسالۀ‌ « فوايد گياه خواري » را به قلم آورد كه در  سلسله انتشارات ايرانشهر در برلين چاپ شد.» ( از نيما تا روزگار ما ، يحيي آرين پور، چاپ سوم ، زوار ، ص: 337)
سال
1307 براي اولين بار دست به خودكشي زد و در ساموا حوالي پاريس عزم كرد خود را در رودخانه مارن غرق كند، ولي قايقي سر رسيد و او را نجات دادند. در اين همين زمان ،‌نمايشنامۀ سه پرده اي « پروين دختر ساسان» را نوشت ، كه پس از بازگشت به تهران در سال1309، منتشر شد؛ در همين سال به استخدام  بانك ملي ايران در آمد؛‌و « افسانۀ آفرينش » را نيز به نگارش در آورد ؛ كه با تاخيري چندين ساله،در سال 1325 منتشر شد.
«هدايت در اواخر  سال 1308 و اوايل 1309 ،‌نخستين داستانهاي زيباي خود را به نام مادلن ، زنده بگور ، اسير فرانسوي و حاجي بابا  در پاريس به رشتۀ تحرير كشيد؛‌و پس از بازگشت به ايران داستان آتشپرست و سپس داستانهاي داود گوژپشت ، آبجي خانم و مرده خورها را در تهران نوشت و آنها را با نوشته هاي پاريس يكجا درمجوعه اي به نام « زنده بگور » در سال 1309 منتشر كرد؛ و سال بعد «سايۀ مغول » را در مجموعه اي به نام «انيران » با دو اثر از بزرگ علوي و دكتر شين پرتو انتشار داد.» ( از نيما تا روزگار ما ، يحيي آرين پور، چاپ سوم ، زوار ، ص: 337)

در همين اين ايام گروه ادبي  رَبعه شكل مي گيرد، كه عبارت بودند از: بزرگ علوي، مسعود فرزاد، مجتبي مينوي و صادق هدايت. اين گروه ادبي چهار نفره بيشتر عصرها در كافه لاله زارنو « رُز نوار » گرد هم مي نشستند و بحث و گفت و گو مي كردند. نام رَبعه نيز در مقابل نام «سَبعه» كه اديبان محافظه كار آن را تشكيل داده بودند قرار داشت.    هدايت سال 1311 به اصفهان مسافرت كرد در همين سال از بانك ملي استعفا داده و در اداره كل تجارت مشغول كار شد. سال 1312 سفري به شيراز كرد و مدتي در خانه عمويش دكتر كريم هدايت اقامت داشت.  مجموعه داستانهاي « سه قطره خون »،«سايه روشن » ،« علويه خانم  » و سفر نامۀ «اصفهان نصف جهان» در اين سال منتشر مي شود.

« نسخه اي از ترانه هاي خيام  را با مقدمۀ مفصل و شش مجلس تصوير از درويش نقاش ( سوريورگين ) منتشر كرد. سخنان موزون عاميانه را در مجموعه اي به نام «اوسانه » و عقايد عاميانه را در مجموعۀ ديگري به نام «نيرنگستان »انتشار داد، و با مسعود فرزاد كتاب « مستطاب وغ وغ ساهاب» را در سخريۀ‌ ادباي معاصر رقم زد». ( از نيما تا روزگار ما، ص: 340)
در سال 1313 از اداره كل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال يافت. سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همين سال به تامينات در نظميه تهران احضار و به علت مطالبي كه در كتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجويي و اتهام قرار گرفت.


           
از راست: آندره سوريوگين (درويش نقاش)، صادق هدايت، مسعود فرزاد با ويولن، نفر ششم بزرگ علوي، مجتبي مينوي، اطراف تهران( عكس: سايت هدايت)

 در سال 1315 در شركت سهامي كل ساختمان مشغول به كار شد.و پس ازآن  به دعوت شين پرتو( دكتر شيراز پور پرتو) كنسول ايران در بمبئي به عنوان متخصص تنظيم ديالوگ فيلم فارسي به هندوستان رفت.« دراين سفر ، كه كم تر از يك سال طول كشيد ، با فرهنگ غني هند آشنا شد و اطلاعات وسيعي در زبان و ادبيات فارسي ميانه (پهلوي) به دست آورد. نقل كرده اند كه در بمبئي هر روز قسمت اعظم  اوقات خود را درموزه ها و كتابخانه مي گذرانيد و مثل شاگرد مكتبي دفتر و كتاب خود را بر  مي داشت و به نقطۀ‌ دوري در بيرون شهر كه اقامتگاه بهرام گور  انكساريا  (T.D.AnkLesaria) از دانشمندان پهلوي دان پارسي بود مي رفت و در محضر او به آموختن اين زبان ( كه به گفتۀ خودش نه به درد دنيا و نه به درد آخرتش مي خورد ) مي پرداخت ؛‌وهم در آنجا بود كه كتاب «كارنامۀ اردشير پاپكان و شكند گماني ويچار» را به فارسي در آورد و دو داستان Lunatique ( ماه زده) و Sampingue را به زبان فرانسه نوشت ؛ و از آن پس شاهكار معروف و بي مانند خود « بوف كور »‌ را ، كه در تهران شروع كرده بود ،‌به اتمام رسانيد و آن را در همان سال 1315 با خط خود به صورت پلي كپي در چهل پنجاه ، و به قولي در صدو پنجاه نسخه چاپ كرد.»( از نيما تا روزگار ما، ص: 341)   
سال 1316 به تهران مراجعت كرد و دوباره در
بانك ملي ايران مشغول به كار شد ، اما بيش تر از يك سال آنجا دوام نياورد.در اين سال ها گروه ربعه از هم پاشيده شده بود و هدايت نيز زندگي چندان مناسبي را ندا شت. بيشتر اوقات خود را به ترجمه متون پهلوي مي گذراند و معتقد بود « آثار عاميانه جزء مهم فرهنگ ملي است » .
سال 1316 در اداره موسيقي كشور به كار پرداخت و ضمنا همكاري با مجله موسيقي را آغاز كرد و در
سال 1319 در دانشكده هنرهاي زيبا با سمت مترجم به كار مشغول شد.
سال ها ي جنگ جهاني دوم بود و هدايت نيز مانند ديگر نويسندگان از تغييرات سياسي و اجتماعي ايجاد شده كه بر نويسندگان نيز تاثير گذاشته بود بي نصيب نماند.
« در فاصلۀ سا ل هاي 1323- 1321  دو مجموعۀ داستانهاي كوتاه «سگ ولگرد» و « ولنگاري » را انتشار داد كه بعضي از داستانهاي آن دو مجموعه ، از آثار سال هاي قبل او بود كه براي نخستين بار منتشر مي شد؛‌و نيز دو ترجمۀ پهلوي با عنوانهاي گزارش « گمان شكن » و « زند و هومن يسن » چاپ كرد؛ و دو ترجمۀ ديگر از همان زبان ،‌كه يكي فصولي بود از يادگار جاماسب در مجلۀ‌ سخن و ديگري رسالۀ شهرستانهاي ايرانشهر در مجلۀ مهر و سپس در مجلۀ  ايران ليگ منتشر نمود....
هدايت در فعاليت ادبي جمعيت ايراني روابط با اتحاد جماهير شوري كه در سال 1322 تاسيس يافت ، شركت داشت و با مجلۀ پيام نو ،‌ارگان جمعيت مزبور ،‌همكاري مي كرد ؛‌و چند مقالۀ تحقيقي ، از جمله مقاله اي با عنوان « چند نكته دربارۀ ويس و رامين » و يك داستان به نام فردا در آن مجله انتشار داد. همچنين بامطبوعات ديگر ،‌از جمله مجلۀ‌ سخن ،كه دكتر پرويز خانلري در خرداد 1322 داير كرده و در آن روزها بكي از مجلات پيشتاز و ترقيخواه بود، همكاري صميمانه داشت ؛‌و چندين ترجمه ،‌قصه و مقالۀ تحقيقي او در دو رسالۀ اين مجله منتشر گرديد. از جمله ،‌ترجمۀ داستان مسخ از كافكا در دورۀ‌ اول و سلسلۀ مقالات او دربارۀ فرهنگ عامه در دورۀ‌ دوم و سوم سخن انتشار يافت. ژان پل سارتر را با ترجمه ديوار در اين مجله نخست او به خوانندگان فارسي زبان معرفي كرد؛ و علاوه بر اينها در هيئت تحريريۀ مجله هم شركت داشت و كمك فكري مي كرد. ‌»
( از نيما تا روزگار ما، ص: 342)
نكته اي را كه در اينجا بايد به آن توجه داشت ، حضور هدايت در نشريات ادبي است، كه آن را بايد يكي از خصوصيات بيشتر نويسشندگان بزرگ دانست.
در سال 1328 براي شركت در كنگره جهاني هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولي به دليل مشكلات اداري نتوانست در كنگره حاضر شود.
« آخرين اثر ادبي  هدايت ؛‌اگر از قطعۀ كوچك فردا( 1325) ،‌و مقدمه معروف او به نام « پيام كافكا » بر گروه محكومين كافكا ،‌ترجمه حسن قائميان ( 1327) بگذريم ،‌داستان «حاجي آقا» ست،‌كه به ضميمۀ دورۀ‌ دوم مجلۀ‌ سخن در سال 1324 انتشار يافت ؛ و پس از آن تاريخ ،‌داستاني نيز به نام قضيۀ « توپ مرواري » نوشت كه متن كامل آن به چاپ نرسيده بود و تنها خلاصه اي از آن را حسن قائميان ،‌ضمن حواشي خود بر ترجمه فارسي كتاب ونسان مونتي درباره صادق هدايت ، نقل كرده بود ».
هدايت، سال 1329 عازم پاريس شد و در 19
فروردين 1330 در همين شهر بوسيله گاز دست به خودكشي زد . مزار او در گورستان پرلاشز در پاريس قرار دارد.
حسن عابديني در « فرهنگ داستان نويسان ايران » در مورد آثر هدايت ،چنين مي آورد:« داستانهاي هدايت را در دو دسته مي توان مورد مطالعه قرار داد : در زنده بگور ،‌سه قطره خون و بوف كور از ديدگاه راوي آشفته ذهن و حساسي ،‌رنجها و نوميدي هاي نسل خود را به شيوه اي سمبوليك بيان مي كند. بوف كور،‌كه نشان دهندۀ‌ تلاش روشنفكران سر كوب شدۀ دورۀ رضا شاه براي بازيافت هويت شخصي و ملي شان است ،‌به شكلهاي گوناگون مورد تقليد داستان نويسان ايراني قرار گرفت ،‌اما همتايي نيافت . هدايت در بخشي ديگر از آثارش زندگي مردم خرده پا را شرح مي دهد . پس از مجموعه داستانهاي سايه روشن ، علويه خانم و نمايشنامه تاريخي پروين دختر ساسان و مازيار،كتاب مستطاب وغ وغ ساهاب را در انتقاد از جنبه هاي گوناگون فرهنگ و زندگي ايراني نوشت ،‌كه از لحاظ شكل و محتوا ، اثري نو آورانه در طنز نويسي ايران به شمار مي آيد. در سالهاي پس از شهريور 1320 تحت تاثير جنبش اجتماعي ،‌نوعي خوشبيني آرمانخواهانه آثار هدايت را فرا مي گيرد... چند افسانه تمثيلي ،‌از جمله « آب زندگي »،‌براساس سياستهاي جناح چپ مي نويسد. در داستان سست حاجي آقا  زنده ترين تيپ از سرمايه داري تجاري ايران را ارائه مي دهد.در توپ مرواري - كه در زمان حياتش به طور كامل چاپ نشد-  استعمار ،‌تاريخ و سنن خرافي را با هزلي شديد مورد حمله قرار مي دهد». ( فرهنگ داستان نويسان ايران، حسن عابديني ، نشر تهران دبير، 1369) 

*****
* علاقه مندان جهت آشنايي بيشتر با صادق هدايت مي توانند به سايت وي به نشاني:
www.sadeghhedayat.com مراجعه كنند.

هوشنگ مرادی کرمانی


                                           یک نویسنده درد

با توجه به مشاهده ثبت تاریخ های غلط درمورد تولد و یا درگذشت نویسندگان معاصر در نشریات و کتاب ها، می گویم ؛ اگر چه این پرسش تکراری است ، اگر امکان دارد خودتان را به طور کامل معرفی کنید تا خیالم از نظر درست بودن مطلب راحت شود . با لحن بریده بریده و جملات کوتاه همیشگی اش که انگار می خواهد یک چیزهایی را در پشت واژه هایی که تند تند به زبان می آورد پنهان کند،می گوید:


                                               هوشنگ



« من هوشنگ مرادی کرمانی هستم .16 شهريور ماه 1323 در روستاي سيرچ از توابع كرمان، در منتهای سختي و محروميت و فقر به دنيا آمدم، از 8 سالگي كار كرده‌‏ام ؛ از همين دوران به خواندن علاقه خاصي داشتم».
از خودش شنیده بودم که يك بار در كودكي براي خريد كتاب اقدام به خالي كردن نمك ازكاميون مي‌‏كند ، در پايان شب اگر چه با پول زحمت خود كتاب را مي‌‏خرد اما به دليل زخم‌‏هاي به وجود آمده
ازسختی سنگ های نمک در دستش،براي خواندن كتاب مجبور مي‌‏شود آن را با زبان ورق بزند.
همیشه یاد آوری کودکی او را آزار می دهد،پس نوجوانی اش را در چند کلمه خلاصه می کند«تا 15 سالگي در كرمان بودم و زندگي‌‏ام بدون پدر و مادر گذشت، زندگی پر از سختی و درد. »
شاید پرسیدن از زندگی کسی که پیش تر بارها و بارها در این مورد صحبت کرده است کار چندان لازمی نباشد . پیش از این با زندگی او و فعالیت هایش آشنا شده بودم می دانستم که این مرد 61 ساله ؛ هوشنگ مرادي كرماني، نويسنده بزرگ داستان‌‏هاي كودك و نوجوان در 16شهريور 1323 در "سيرچ" از توابع استان"كرمان" در فقر و محروميت به دنيا آمدو سالها بعد با به تصوير كشيدن زندگي خود در داستانهايش به عنوان يكي از مطرح ترين نويسندگان آثار كودك و نوجوان در دنيا شناخته شد. تحصيلات ابتدايي خود را در زادگاهش آغاز كرد و آن را در كرمان و بعد ها در تهران ادامه داد. در رشته زبان انگليسي موفق به اخذ مدرك ليسانس شد.نويسندگي را از سال 1339 در كرمان و همكاري با راديو محلي كرمان آغاز كرد، و در سال 1347 با چاپ داستان در مطبوعات فعاليت مطبوعاتي اش را گسترش داد. اولين داستانش در مجله خوشه منتشر شد که نامش " كوچه ما خوشبخت‌‏ها" بود .داستانی که حال و هواي طنز آلود داشت.
در آثار بعدي خود دردها و رنج هاي زندگی اش را با رگه‌‏هايی طنزآميز به داستان تبدیل می کند .می گوید:«اين داستان‌‏ها،حاصل چنگ زدن و تلاش من در زندگي است؛ يعني من به زندگي خودم چنگ زدم و آن را به تصوير كشيدم وداستان‌‏هايم همه ريشه در زندگي من دارد. زماني كه ديدم مردم دردهاي مرا گوش نمي‌‏دهند سعي كردم آنها به زبان طنز بگويم». اما حقيقت اين است كه گاهي دردهايش آنقدر سنگين و غير قابل تحمل است كه از تكرار و یاد آوری آنها ناتوان مي‌‏ماند و اگر چه در خلوت خود به تنهایی و شاید گریه پنها می برد، اما در آثارش به طنز و شوخي تکیه می کند تا حرف از یادش برود. طنز در زبان مرادي كرماني گزنده ، تلخ ، عصبي، و همراه با نفرت و بدبيني نيست، بلكه ملايم و نسبتا" تلخ است . خنده‌‏اي كه در نتيجه طنز به كار گرفته شده در زبان آثار مرادي ايجاد مي‌‏شود ، بيشتر از روي دلسوزي و ترحم است تا تحقير و تمسخر.
او زندگی دشوار و نیمی از دردهایش را دوباره مرور می کند و آنها را به شکل داستان می نویسد،درحالی که شخصیت اول بیش تر آنها خود او هستند .
"دكتر پروين سلاجقه " در كتاب «صداي خط خوردن مشق» كه به بررسي آثار مرادي پرداخته است ، در مورد شخصيت‌‏هاي داستان او چنين مي‌‏گويد :« شخصيت‌‏ها در آثار مرادي در چهار محور قابل بررسي است . اول شخصيت‌‏هاي اصلي كه در نهايت،خود نويسنده يا گوشه‌‏هايي از وجود او هستند ....» مرادي كرماني، بعد از ساخته شدن فيلم زندگي اش با عنوان« قصه» در نشستي كه با حضور كارگردان فيلم "مهدي جعفری" برگزار می شود، می گوید :« آنچه در اين فيلم مي‌‏بينيد تنها 30 درصد از سختي‌‏هاي زندگي من است، مرور زندگي گذشته آزارم مي‌‏دهد».او بخشی از زندگی و دردهایش را نه تنها در فیلم مستند زندگی اش بلکه در داستانهایش نیز پنهان می کند . سلاجقه در كتاب خود با اشاره به سختی های زندگی مرادی می نویسند:«مرادي ،گاهی در داستان‌‏هايش چنان از درد صحبت مي‌‏كند كه خود توان و تحمل ادامه داستان را ندارد و با گريزی ناگهانی مخاطب را به فضايی ديگر مي‌یبرد....».
مرادی با تمام رنجهایی که هنگام یاد آوری گذشته و نگارش آنها تحمل می کند عاشق نویسندگی است. او معتقد است كه براي نوشتن خلق شده است و نه كار ديگري ؛ به همين دليل مي‌‏نويسد و از آن و دردهايش لذت مي‌‏برد؛ و پاسخ به يكي از مخاطبان داستان‌‏هاي خود كه از او می پرسد؛ با توجه به اينكه با مرور خاطرات خود براي نوشتن رنج و عذاب زيادي را تحمل مي‌‏كنيد آيا نوشتن آنها ارزش تحمل اين رنج را دارد ، می گوید :« براي من رنج نوشتن زيباترين رنج‌‏هاست. من به دنيا نيامده‌‏ام كه برج بسازم يا رئيس جمهور شوم. من به دنيا آمده ام كه نويسنده شوم . بهترين دوست من قلم و كاغذ است. زماني كه مي‌‏نوشتم هيچ وقت فكرنمي‌‏كردم آن قدر بزرگ شوم كه ديگران براي من دست بزنند يا براي گفت وگو به دانشگاه دعوت شوم. مهم آن بود كه خود را با نوشتن خالي مي‌‏كردم و لذت مي‌‏بردم ».
مرادي كرماني بعد از رها كردن مطبوعات نوشتن براي برنامه « خانه وخانواده» را در راديو آغازكرد ، در جایی مي‌‏گويد:« نثر پردازي را از مجله خوشه ، ارتباط با مخاطب را از نشريات هفتگي و گفت‌‏وگو را از راديو آموخته‌‏ام».


مرادی

با کوله باری از تجربه و تلاش و پشت کار اولين كتاب داستان خود « معصومه» حاوي چند قصه متفاوت و كتاب ديگري به نام « من غزال ترسيده ای هستم» را در سال 1349 يا 1350 به چاپ می رساند. در سال 1353 اولين اتفاق مهم در زندگي نويسندگی مرادي به وجود می آید و آن خلق داستان « قصه هاي مجيد» است. قصه‌‏هاي مجيد انعكاس زندگي حقیقی مرادی بود كه همراه با "بي‌‏بي" پیر زن مهربان ،زندگي مي‌‏كند. او در سن 60 سالگی پس از مطلع شدن از سالروز تولدش در پاسخم که می پرسم ؛به كدام يك از آثارتان بيشتر علاقه داريد؟ می گوید: « من به تمام آثارم علاقه دارم و نمي‌‏توانم آن‌‏ها را از هم جدا كنم، اما چيزي را كه شايد خيلي‌‏ها به آن توجه نكرده‌‏اند، اين است كه من اكنون 60 سال دارم و "قصه‌‏هاي مجيد" 30 سال؛ اثري كه در سال 1353 آن را خلق كردم».
اما اولين جايزه نويسندگی اش به خاطر" بچه هاي قاليبافخانه" بود كه در سال 1359 جايزه نقدي شوراي كتاب كودك و جايزه جهانی اندرسن در سال 1986 را به او اختصاص داد. اين داستان سرگذشت كودكاني را بيان مي‌‏كند كه به خاطر وضع نابسامان زندگي خانواده مجبور بودند در سنين كودكي به قالیبافخانه ها بروند و در بدترين شرايط به كار بپردازند.
درمورد نوشتن این داستان می گوید:« براي نوشتن اين داستان ماه‌‏ها به كرمان رفتم و در كنار بافندگان قالی نشستم تا احساس آنها را به خوبي درك كنم».
درك و لمس آنچه كه مي‌‏نويسد از خصوصيات نويسندگي كرماني است ،كه در تمام داستان‌‏هاي او مي‌‏توان احساس كرد.می توان گفت مرادی با تمام وجود می نویسد. براي جلد دوم " قصه‌‏هاي مجيد" در سال 1360 ، لوح تقديرشوراي كتاب كودك را دريافت می کند و آثار او به زبان‌‏هاي هندی، عربی، انگليسی، آلمانی، اسپانيايی، هلندی و فرانسوی ترجمه می شود. اما اولين اثري كه از او به زبان انگليسي ترجمه شده بود داستان " سماور" ا ز "قصه هاي مجيد" بود كه براي يونيسف فرستاده شد.
می نویسد و با تا تمام وقتی که برای نوشتن می گذارد به هیچ عنوان از خواندن آثار نويسندگان مطرح غافل نمي‌‏شود. مي‌‏گويد:« عاميانه‌‏نويسي را از صادق چوبك ، شاعرانه نويسي را از ابراهيم گلستان ، ايجاز را از همينگوی و گلستان سعدي، احساس را از هدايت و طنز را از چخوف و دهخدا آموخته ام». او راز موفقيت خود در نويسندگي را تلاش مي‌‏داند . و وقتی از او می پرسم راز موفقیت خود را در چه می دانی می گوید:« در مورد راز موفقيتم در عرصه نويسندگي تنها چيزي كه مي‌‏توانم بگويم اين است: تلاش، تلاش و تلاش».

استفاده از ضرب المثل‌‏ها و آداب و رسوم عامه، كاربرد واژ گان محاوره‌‏اي ، آميختگي نظم و نثر از ويژگي‌‏هاي بارز آثار هوشنگ مرادي كرماني است كه در آخرين آثارش مانند « مثل ماه شب چهارده» و «نه ترو نه خشك» نيز ديده مي‌‏شود. بي ترديد مرادی كرماني شناخته شده‌‏ترين چهره ادبيات كودك و نوجوان ايران درجهان است،خواه در ميان متخصصان و جشنواره‌‏ها و خواه در ميان نو جوانان و كتاب خوان ها و كارگردان سينما و تلوزيون كه علاقه ويژه‌‏اي به ساخت فيلم از قصه‌‏هايش نشان مي‌‏دهند. درخشش مرادي كرماني در جشنواره‌‏هاي مختلف و ترجمه آثار او موفقيتی بزرگ برای ادبيات كودك و نوجوان ايران محسوب مي‌‏شود و قصه‌‏های وی نقشی اساسی در تثبيت جايگاه و وجهه جهانی ادبيات كودك ايران دارد .
كرماني در سال 1992 از سوي داوران جايزه جهاني هانس كريستين اندرسن ، برلين به دليل تاثيرعميق و گسترده در ادبيات كودكان جهان به عنوان نويسنده برگزيده سال 1992 انتخاب شد. وي همچنين عنوان نويسنده برگزيده كشور كاستاريكا - جايزه خوزه مارتيني نويسنده و قهرمان ملي آمريكاي لاتين را در سال 1995 میلادی از آن خود كرد.


آثار منتشر شده از اين نويسنده شناخته شده بدين شرح است :

-داستان: معصومه / من غزال ترسيده‌‏اي هستم/قصه‌‏هاي مجيد / بچه‌‏هاي قالي بافخانه/ نخل /چكمه/ داستان آن خمره /مشت برپست/ تنور/ مهمان مامان / مرباي شريين/ لبخند انار ( مجموعه داستان) / مثل ماه شب چهارده / نه ترو نه خشك/ شما که غریبه نیستید (خاطرات).
-فيلمنامه : كاكي/ تيك تاك/ كيسه برنج.
-نمايشنامه‌‏ها : كبوترتوي كوزه / پهلوان و جراح/ ماموريت ( تلويزيوني) .
--اقتباس سينمايي:1-داستان صنوبر( بيگانه) ، محصول افغانستان
2- قصه‌‏هاي مجيد ( چهارده داستان)يازده فيلم تلوزيوني و سه فيلم سينمايي ، كارگردان كيومرث پوراحمد.
3- خمره ( فيلم سينمايي)كارگردان: ابراهيم فروزش.
4- چكمه ( فيلم سينمايي) كارگردا ن: محمد علي طالبي .
5-مهمان مامان( فيلم سينمايي) كارگردا ن : داريوش مهرجويي.
6- تنور( فيلم سينمايي) كارگردان : محمد علي طالبي.
7- مثل ماه شب چهارده ، 11 قسمت سریال تلویزیونی ، یک فیلم سینمایی(کارگردان: محمد علی طالبی )

                                                                                                   مقاله : پوريا گل محمدي

آن روي سكه كتاب سال سانسور و داوران بي اختيار


                  

اين اشتباه را در ذهن مردم نيندازيم كه اعتبار جوايز ادبي به داوران آن است. درست است كه داوران مهم هستند،اما نبايد فراموش كرد كه مهم تر از خود داوران وجود شرايط مساوي براي شركت كنندگان و فضاي سالم و آزاد براي داوري است؛ كه ،به نظر نمي آيد چنين شرايطي در جايزه كتاب سال ايران وجود داشته باشد!

دولتي بودن جايزه كتاب سال ، اين را به ذهن مي رساند كه حتا با وجود بهترين منتقدان ادبي خوب و با وارد كردن نام آنها درليست داوران ،‌ چطور مي توان به بي طرف بودن آن اميدي داشت.

ادامه نوشته